مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰ - Saturday 18 Sep 2021
محتوا
بررسی نقش کودتای سوم اسفند در سرکوب «جمهوری ایران» نهضت جنگل / ویراست دوم

بررسی نقش کودتای سوم اسفند در سرکوب «جمهوری ایران» نهضت جنگل / ویراست دوم

میثم عبدالهی
نقش میرزا کریم خان رشتی، در سرکوبی نهضت جنگل، برجسته بود. او از برجسته‌ترین عوامل انگلیس در ایران معاصر، جبهه عظیمی ایجاد کرد و طیف‌های مختلفی از گروه‌های داخلی را حول محور ضدیت با نهضت جنگل، گرد آوردند و از همه آنها استفاده کرد. …

یکشنبه 6 ژوئن 2021 - 04:30

میثم عبدالهی[۱]

 

 

اشاره: این مقاله در فصلنامه تخصصی تاریخی «مطالعات تاریخی» شماره ۶۸، ویژه نامه صدمین سالگرد کودتای ۱۲۹۹ به چاپ رسید. اکنون ویراست دوم آن مقاله با اضافاتی به مناسبت صدمین و یکمین سالروز تاسیس «جمهوری ایران» توسط میرزا کوچک، در روز ۱۶ خرداد ۱۴۰۰ش تقدیم حضور مخاطبان محترم می شود. مخاطبانی که تمایل دارد نسخه پی دی اف آن را داشته باشند، می توانند روی لینک زیر کلیک کنند: فایل پی دی اف مقاله «بررسی نقش کودتای سوم اسفند در سرکوب «جمهوری ایران» نهضت جنگل»

 

چکیده

در این مقاله بررسی نقش سرکوبگرانه انگلیس و عوامل آن، دوره پایان نهضت جنگل، اردیبهشت ۱۲۹۹ تا آذر ۱۳۰۰، پرداخته‌ایم. عوامل انگلیس در این برهه در چند جبهه مختلف به جنگ نهضت جنگل رفتند. بخشی از عوامل برجسته انگلیس، به صورت نفوذی در میان بلشوییک‌ها حضور پیدا کردند و جریان چپ را به سمت اهداف انگلیس مدیریت کردند. آنها با تندروی، رهبری این جناح را به دست گرفتند و فعالیت‌هایی انجام دادند که به ضرر نهضت جنگل بود. از سوی دیگر، میرزا کریم خان رشتی، از برجسته‌ترین عوامل انگلیس در ایران معاصر، جبهه عظیمی ایجاد کرد و طیف‌های مختلفی از گروه‌های داخلی را حول محور ضدیت با نهضت جنگل، گرد آوردند و از همه آنها استفاده کرد. شوروی نیز، علی‌رغم تمام شعارهای ضدامپریالیستی، برای نابودی نهضت اسلامی جنگل، با انگلیسی‌ها همکاری و در نهایت نهضت را سرکوب کردند.

کلیدواژهها: نهضت جنگل، میرزا کوچک جنگلی، کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، انگلیس.

 

 

۱٫ مقدمه

کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ شمسی، نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران و آغاز سلطه استعماری انگلیس بر کشور ایران است. تا پیش از آن، در دوران قاجاریه، نفوذ انگلیس وجود داشت ولی از این برهه به بعد تا بهمن ۱۳۵۷، سلطه انگلیس و سپس آمریکا، بر کشور ایران استقرار داشت. هر چند در ظاهر قاجاریه تا ۵ سال بعد از این تاریخ سر کار بود و رضاخان هم ۵ سال بعد به سلطنت رسید، ولی در عمل دیکتاتوری رضاخان و سلطنت پهلوی، از همین کودتا آغاز شد. اکنون که در صدمین سالگرد کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ هستیم، لازم است تا به مطالعه این کودتا و تاثیرات فراوانی که بر تاریخ معاصر ایران گذاشت، پردخته شود. مهمترین تبعات کودتای سوم اسفند، سر کار آمدن رضاخان بود و ایران روز به روز بیشتر به سمت انقراض قاجاریه و ایجاد یک دیکتاتوری نظامی پیش رفت. نهضت جنگل مانع منافع انگلیس و استقرار سلطه رضاخان بود و باید از سر راه برداشته می‌شد.

نهضت جنگل طولانی‌ترین نهضت تاریخ معاصر ایران، بعد از نهضت امام خمینی است و هفت سال به طول انجامید و دارای سه مرحله بود: ۱٫ از آغاز تا پایان دوران مدیریت «هیئت اتحاد اسلام» (شوال ۱۳۳۳ق ـ رمضان ۱۳۳۶ق)؛ ۲٫ دوران مدیریت «کمیته اتحاد اسلام» (رمضان ۱۳۳۶ق ـ شعبان ۱۳۳۸ق)؛ ۳٫ جمهوری ایران تا شهادت میرزا کوچک (شعبان ۱۳۳۸ق ـ ربیع الثانی ۱۳۴۰ق). در دو برهه اول، انگلیس و روسیه تزاری با هم در جنگ جهانی اول، متحد بودند و ایران را اشغال کرده بودند، نهضت جنگل برای کسب استقلال ایران، مستقیما با این نیروهای متجاوز جنگیده بود و به موفقیت های قابل توجهی دست پیدا کرده بود و آنها در طول بیش از ۵ سال، نتوانسته بودند نهضت را برچینند. غیر از جنگ، سیستم جاسوسی انگلیس، توطئه‌های بسیاری را علیه نهضت جنگل ایجاد کرد و از عوامل اطلاعاتی انگلیسی و نفوذی‌های بومی، که بخش عمده آنها بهایی بودند، مخفیانه به نهضت جنگل وارد کردند و ضربه‌های مهلکی وارد کردند و نهضت هزینه‌های سنگینی پرداخت ولی مدیریت هوشمندانه میرزا کوچک، و اعتقاد عمیق مردم گیلان و ایران شخصیت الهی و این عالم دینی باعث شد تا این نهضت از آن موانع به سلامت عبور کند و پشتیبان مردم مستعضف ایران گردد.

سپس در کشور روسیه، انقلاب رخ داد و رژیم تزاری فروپاشید و اتحا جماهیر شوروی به وجود آمد و انقلابیون مارکسیست سر کار آمدند که مهمترین شعارشان، نجات کارگران جهان از سلطه امپریالیسم انگلیس بود. آنها در قبال ایران، تمام امتیازات و قراردادهای استعماری روسیه تزاری را لغو کردند و همه را به دولت ایران واگذار کردند، کاپیتولاسیون را هم بعد از حدود یک قرن، لغو کردند. با گرفتن ظاهر دوست و متحد، وارد ایران شدند و مدت کوتاهی با نهضت جنگل همکاری کردند ولی خیلی زود خیانت کردند و در نهایت مشخص شد که اینها خطرناک‌تر از روس‌های تزاری هستند.

آنها در داخل نهضت جنگل، کودتا کردند و تلاش کردند میرزا کوچک را بکشند و نهضت را به دست بگیرند و نیروی نظامی به جنگل برای کشتار میرزا و یارانش فرستادند ولی نیروهای نهضت با بلشوییکها جنگیدند و آنها را عقب زدند. شورویها وقتی دانستند نمی‌توانند حتی نام و اعتبار نهضت جنگل را به نفع خود مصادره کنند و منافع خود را تامین کنند، تصمیم به نابودی کامل نهضت جنگل گرفتند. شوروی‌ها وقتی پنجه در پنجه جنگلی‌ها انداختند، متوجه شدند که خودشان را با چه نهضتی در انداخته‌اند، و نابودی نهضت جنگل و شهادت میرزا کوچک در توان نیروهای ارتش سرخ که در منطقه حضور داشتند، نیست، همان طور که روس‌های تزاری و نیز ارتش قزاق ایران به فرماندهی استاروسلسکی، هیچ کدام به تنهایی نتوانسته بودند، چنین کاری را بکنند. در نهایت شوروی‌ها سراغ انگلیس و رضاخان رفتند و برای سرکوبی نهضت جنگل به توافق رسیدند تا با هم به طور متفق به گیلان حمله کنند و بساط نهضت جنگل را برای همیشه برچینند. میرزا کریم خان رشتی، از برجسته‌ترین عوامل انگلیس در ایران معاصر، جبهه عظیمی ایجاد کرد و انواع تفکرات و ایده‌های مختلف از خائنین داخلی را حول محور ضدیت با نهضت جنگل، گرد آوردند و از همه آنها استفاده کرد، مشابه همان کاری که سال ۱۳۲۷ق علیه محمدعلی شاه انجام داده بود. شوروی‌ها هم، علی‌رغم تمام شعارهای ضدامپریالیستی‌شان، حاضر شدند برای نابودی نهضت اسلامی جنگل، دست به دست انگلیس دادند و موفق شدند که با کمک تمام این چند نیرو، نهضت را سرکوب کنند و میرزا کوچک را مظلومانه به شهادت برسانند.

موضوع اصلی این مقاله تبیین نقش سرکوبگرانه انگلیس و عوامل آن، دوره پایان نهضت جنگل، اردیبهشت ۱۲۹۹ تا آذر ۱۳۰۰، خواهیم پرداخت. در این دوره، بخشی از عوامل برجسته انگلیس، به صورت نفوذی در میان جریان بلشوییک‌ها حضور پیدا کردند و جریان چپ را به سمت اهداف انگلیس مدیریت کردند و با تندروی، رهبری را به دست گرفتند و فعالیت‌هایی انجام دادند که به ضرر نهضت جنگل بود. امروز بعد از گذشت یک قرن، بسیاری از اسناد پشت پرده منتشر شده و مشخص شده است که اینها عوامل انگلیس بودند که خودشان را در این لباس در آورده بودند. ما در اینجا به بخشی از فعالیتهای این قبیل چپ‌های انگلیسی هم خوهیم پرداخت و نقش آنها را بررسی خواهیم نمود.

انگلیسی‌ها از چند سال قبل از کودتای سوم اسفند، در تکاپو برای استقرار یک دیکتاتور دست‌نشانده و انقراض قاجاریه بودند. عوامل اطلاعاتی و سیاسی انگلیس در گیلان هم به دنبال گزینه‌هایی بودند که برای حکومت ایران انتخاب کنند. جالب است که دو نفر از گزینه‌های مورد نظر آنها در گیلان، با عوامل انگلیس ملاقات کردند که یک نفر از آنها به سلطنت ایران رسید. در ذی‌الحجه ۱۳۳۵ق رضاخان در نزدیک رشت، به واسطه میرزا کریم خان رشتی، به اردشیر ریپورتر، رأس تشکیلات جاسوسی انگلیس در ایران، متصل شد، او از مدتی قبل، در کردستان به سردار محیی رشتی وصل شده بود و به واسطه او به این تشکیلات وصل شده بود. نیز نماینده دولت انگلیس در شعبان یا رمضان ۱۳۳۶ق، با میرزا کوچک جنگلی ملاقات کرد و پیشنهاد حکومت ایران را به او داد، مشروط به اینکه منافع انگلیس را تامین کند ولی میرزا کوچک با قاطعیت چنین حکومتی را نپذیرفت. در ابتدای مقاله، شرح این دو ملاقات در قالب دو بخش مقدماتی بیان خواهد شد و سپس به بخش اصلی در اردیبهشت ۱۲۹۹ خواهیم رفت.

 

اهمیت جمهوری میرزا کوچک

درباره اهمیت جمهوری میرزا کوچک، لازم است نکاتی بیان شود. میرزا کوچک سال‌ها مدل سلطنت استبدادی در ایران را به چشم خودش دیده بود و آن را با تمام وجودش لمس کرده بود. او ابتدا قائل به مدل «مشروطه سلطنتی» گردید و برای برانداختن مدل استبدادی و استقرار مشروطه تلاش زیادی کرد. او مشروطه خواه بود و برای تقویت مشروطه در کشور جنگیده بود و برای آن فداکاری کرد و حتی مجروح شد. اما بعد از گذشت حدود ۱۵ سال از اجرای آن مدل و دیدن ضعف‌ها و اشکالات آن، به این نتیجه رسید که مدل مشروطه سلطنتی پاسخگوی نیاز مردم ایران نیست و از مشروطه عبور نمود و به مدل «جمهوری ایران» رسید. هر چند بعد از مشروطه، گاهی در گوشه و کنار مطبوعات، حرفهایی درباره جمهوری زده می شد ولی چندان جدی نبود. میرزا کوچک با مطرح کردن مدل جمهوری ایران، نشان داد که چگونه عمق نگاه راهبردی اش، بیش از نیم قرن جلوتر از زمان خودش را بوده است.

جمهوری ایران در روز ۱۷ خرداد ۱۲۹۹ (۱۹ رمضان ۱۳۳۸ق) به طور رسمی تاسیس شد، و طرح و اجرای مدل جمهوری ایران از سوی میرزا کوچک را باید از فرازهای مهم تاریخ معاصر به شمار آورد چرا که این موضوع در حالی صورت گرفت که هنوز کودتای انگلیسی سوم اسفند ۱۲۹۹ رخ نداده بود و رضاخان هنوز یک قزاق گمنام بود و هنوز سه سال مانده بود که رضاخان با شبکه نظامی خود، در پوشش «پروژه جمهوریت،» برای کسب حکومت و براندازی قاجار اقدام کند (عاصیان، ۱۳۹۷: ۶۳) و طبیعتا حرفی از جمهوری خواهی اش در سال ۱۳۰۲ش مطرح نبود، همچنین سایر نخبگان سیاسی و علما هم به این نتیجه نرسیده بودند که دوران انقضای مشروطه رسیده و به سمت جمهوری بروند. اکثرا بعد از دیکتاتوری خشن پهلوی اول در قامت مشروطه سلطنتی در ایران، به معایب آن پی بردند.

چند سال بعد، از جمله آرمان های ملت ایران تشکیل جمهوری گردید و در شعارهای شان در راهپیمایی‌های سال ۱۳۵۷، «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» بازتاب یافت. با تلاش های ملت ایران به رهبری امام خمینی (ره)، رژیم مشروطه سلطنتی ساقط شد و مدل «جمهوری اسلامی ایران» به طور کامل اجرا شد. امام خمینی (ره) در روز ۳۰ تیر ۱۳۵۸ طی یک سخنرانی، نکته ای دال بر بهتر بودن مدل جمهوری، نسبت به مدل مشروطه سلطنتی برای ایران در دوره اواخر قاجار بیان کرده‌اند که تاییدی بر جمهوری خواهی میرزا کوچک در آن دوره است. امام درباره دوران اواخر قاجار که بحث خلع قاجاریه و جمهوری خواهی رضاخان در سال ۱۳۰۲ مطرح بود سخن گفته‌اند و هر چند مواضع آیت الله مدرس در مقابل رضاخان را تایید کرده‌اند، ولی مخالفت ایشان با جمهوری رضاخانی را خلاف مصلحت دانستند و گفتند که اگر جمهوری در ایران ولو به دست رضاخان هم ایجاد می شد، مفیدتر از مدل مشروطه سلطنتی بود. امام فرمودند: «زمان رضا خان، یک مُدرّس بود که در مجلس بود، نگذاشت رضاخان آن وقت که جمهورى را مى‏خواست درست بکند، مُدرّس نگذاشت درست بکنند. و لو بر خلاف مصالح شد، و اگر شده بود، بهتر بود، لکن آن وقت اینها نظر سوء داشتند….» (امام خمینی، ۱۳۷۸: ج‏۹، ص۲۰۲)

البته جمهوری‌ای که میرزا کوچک ایجاد کرد یک جمهوری عادی نبود، بلکه جمهوری اسلامی بود که در آن، اسلام رسمیت داشت و احکام اسلامی در آن اجرا می‌شد و هرگونه اجرای اصول مارکسیستی مانند مصادره اموال و… و نیز هر گونه تبلیغات مارکسیستی و الحادی و در آن، به طور جدی ممنوع بود، همان طور که اندیشه‌های لیبرالیستی در آن جایگاهی نداشت. حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای، رهبر معظم انقلاب اسلامی، در ۲۹ آبان ۱۳۹۱ جمهوری میرزا کوچک را ستودند و فرمودند: «یک واحد مینیاتوری را ایشان، از نظام اسلامی و جمهوری اسلامی را در رشت و در همان محدوده‌ی خاصّ خودش، گیلان به ‌وجود آورده.» (پایگاه اطلاع رسانی دفتر معظم له، ۱۳۹۱٫)

 

۲٫ پیشنهاد حکومت ایران به میرزا کوچک

روسیه تزاری متحد انگلستان در جنگ جهانی اول بود. نیروهای نظامی این دو کشور از آغاز این جنگ، به‌رغم اعلام بی‌طرفی دولت، برای اهداف استعماری خود ایران را اشغال کردند. بعد از وقوع انقلاب کمونیستی در کشور روسیه موسوم به انقلاب اکتبر ۱۹۱۷م (مهر ۱۲۹۶ـ ذی الحجه ۱۳۳۵ق)، رژیم پادشاهی تزاری در این کشور ساقط شد و نیروهای نظامی روسیه تزاری به تدریج ایران را خالی کردند و به کشورشان برگشتند. اما آنها فرماندهان ارشد، در رژیم بلشوییکی جدید، نیروهای ضدانقلابی به شمار می‌آمدند و می‌بایست منتظر محاکمه و حتی اعدام می‌ماندند. همین باعث شده بود گروهی از آنها در رفتن به کشورشان تعلل کنند. انگلیسی‌ها نیز از این فرصت استفاده و برخی از آنها را مجاب کردند تا با نیروهای تحت امرشان به ارتش انگلیس بپیوندند و در عوض که از آن به بعد حقوق خود را از ارتش انگلیس بگیرند.

نیروهای انگلیسی، که فضای ایران را از رقیب سنتی، یعنی روسیه تزاری، خالی دیدند، با سرعت نیروهای اشغالگر خود را به مناطقی که روس‌های سفید آنجا را تخلیه می‌کردند، فرستادند، آرزوی دیرینه دولت انگلیس محقق شده بود و ایران به طور انحصاری به محل جولان انگلیس در آمده بود، آنها در صدد بودند پایه‌های سلطه استعماری خود را بر ایران محکم کنند و برای همیشه ایران تحت سلطه آنها باقی بماند و قرارداد استعماری ۱۹۱۹م بین دولت انگلیس و میرزا حسن خان وثوق‌الدوله، نخست وزیر، امضاء شد و سند استعمار ایران بود ولی با مخالفت احمدشاه و نیروهای اصیل در مجلس و دولت و مردم مواجه شد و لغو گردید.

انگلیسی‌ها بعد از مخالفت احمدشاه با قرارداد ۱۹۱۹م، به این نتیجه رسیدند که قاجارها تامین کننده منافع انگلیس و باید به فکر جایگزین برای آنها باشند. انگلیسی‌ها دنبال افرادی می‌گشتند تا از آنها را برای حکومت آینده ایران کاندیدا کنند و مدتی روی آنها کار کنند و آنها را متناسب با خواسته‌های خودشان آموزش دهند و در نهایت از میان گزینه‌های مختلف، کسی را که مناسب‌ترین فرد برای تامین منافع انگلیس در ایران است، را به حکومت برسانند. انگلیسی‌ها حتی در میان دشمنان‌شان هم به دنبال این گزینه می‌گشتند تا با تطمیع و راه‌های دیگر، آنها را جذب کنند. آنها سراغ عالم مجاهد، میرزا کوچک جنگلی، رهبر نهضت جنگل رفتند که در آن زمان، قهرمان مبارزات ضداستعماری مردم ایران به شمار می‌رفت و برای استقلال ایران، تا این زمان، سه سال به طور مستقیم با قوای انگلیس و روس‌های تزاری و عوامل آنها در داخل جنگیده بودند و هم از حیث شجاعت، مدیریت، جوانمردی، پایبندی به دیانت و… شاخص بود و محبوب مردم ایران به شمار می‌رفت. آنها در نهایت رضاخان قزاق را یافتند و او را آموزش دادند و برکشیدند و موفق شدند که قاجار را براندازند و سلطنت رضاخان پهلوی را به مردم ایران تحمیل کنند.

نیروهای اشغالگر انگلیسی به فرماندهی ژنرال لیونل چالز دنسترویل[۲] در صدد بر آمدند تا گیلان را اشغال کنند و با این کار به چند هدف برسند: اول، جای خالی ارتش روسیه تزاری را در گیلان پر کنند و گیلان به اشغال آنها در آید. دوم، نهضت جنگل و میرزا کوچک را که در آن زمان، مهمترین مانع منافع انگلیس در ایران بود، سرکوب کنند. سوم، برای دستیابی به نفت بادکوبه، از گیلان عبور کنند و راهی قفقاز شوند. قوای انگلیس در نزدیکی گیلان، در قزوین، مستقر شدند و خود را آماده ورود به گیلان کردند. همراه‌شان بخشی از نیروهای نظامی روس‌های سفید به فرماندهی «لازار فئودورویچ بیچراخوف»[۳] بودند که مدتی در ایران سر در گم بوده و در صدد بازگشت به کشورشان، روسیه بودند. دنسترویل و بیچراخوف نمایندگانی از قزوین راهی گیلان کردند تا با سران نهضت جنگل مذاکره کنند و بتوانند با کمترین هزینه، وارد گیلان شوند. کلنل استوکس انگلیسی‌ و بازیل پ. نیکیتینِ[۴] روسی به نمایندگی از دو ارتش انگلیسی و روس‌های سفید، برای مذاکره با سران قوای جنگل وارد گیلان شدند و در اواخر شعبان یا اوایل رمضان ۱۳۳۶ق (خرداد ۱۲۹۷)، با میرزا کوچک، رهبر نهضت جنگل، در روستای «آتشگاه» ملاقات کردند و خواسته‌شان را مطرح کردند. (نیکیتین، ۱۳۲۹: ۲۹۹ـ۳۰۲).

میرزا کوچک، به روس‌ها که می‌خواستند ایران را تخلیه کنند و به خانه‌شان بر‌گردند، با ضوابطی، اجازه عبور از گیلان را داد، ولی به انگلیسی‌ها که برای کسب منافع استعماری می‌خواستند به سمت بادکوبه بروند، اجازه عبور نداد. استوکس انگلیسی به میرزا کوچک پیشنهاد داد که او با دولت انگلیس، همکاری کند و منافع آنها را تامین کند، انگلیسی‌ها حاضرند که حکومت او را بر تمام ایران به رسمیت بشناسند. میرزا کوچک پیشنهاد حکومت ایران را از سوی انگلیسی‌ها رد کرد و گفت که زیر بار چنین معامله‌ای نمی‌رود و برای من و همفکرانم در نهضت جنگل، ایجاد یک حکومت مقتدر زیر نفوذ انگلیس، هیچ افتخاری ندارد. فخرایی، پیشنهاد حکومت ایران به میرزا کوچک توسط استوکس انگلیسی را به این شرح بیان کرده است:

«کلنل استوکس میگوید که در روبط شما با دولت ایران، ما کاملا بی‌طرفیم و به هیچ وجه مداخله‌ای نمی‌کنیم و تمایلی نداریم که در اوضاع سیاسی کشورتان دخالتی نمائیم. با همه این مراتب، چنانچه میرزا کوچک خان با این جریانی که به استحضارش رسید، تصمیم بگیرد که با بلشوییک‌ها مخالفت بورزد و به دوستی انگلستان اعتماد نماید، دولت اعلی‌حضرت پادشاه انگلستان، حاضر است با کمال میل حکومت جنگل را در ایران به رسمیت بشناسد.

میرزا جواب میدهد که: درست است که پیشنهاد شما صد در صد به نفع ما است، لیکن جنگل معتقد نیست که در روش متخذه خویش، تغییراتی بدهد و زیر بار چنین معامله‌ای برود، و بنا بر این قبول، چنین پیشنهادی از ماها ساخته نیست. برای من و همکارانم تشکیل یک حکومت مقتدری، زیر نفوذ شما، مقرون به افتخار نخواهد بود.» (فخرایی، ۱۳۷۶: ۱۱۸).

مرحوم آیت‌الله العظمی محمدتقی بهجت فومنی (۱۲۹۵ـ ۱۳۸۸)، مرجع تقلید شیعه، که در دوران نهضت جنگل در سنین کودکی در فومن به سر می‌برد و بعدها با بسیاری از سران نهضت ارتباط یافته بود و در دوران نوجوانی و جوانی بسیاری از وقایع نهضت را مستقیم از زبان خودشان شنید و برخی از آن مطالب مهم تاریخی در سخنان ایشان، بازتاب داشته است. ایشان ماجرای دیدار استوکس با میرزا کوچک و پیشنهاد حکومت ایران و جواب رد میرزا کوچک به فرستاده را با یک واسطه، از شخصی که در آن جلسه حضور داشت، شنید و آن را سال‌ها بعد برای امام خمینی نقل کردند و امام خمینی از جواب میرزا کوچک به سفیر انگلیس خوشش آمد. آیت‌الله‌العظمی بهجت، این ماجرا را در دیدار با آقای محمدی ری شهری، در روز ۱۰/۹/۱۳۸۴ بیان کرد. نقل ایشان، این نکته را هم اضافه دارد و در سایر منابع نیست که بعد از جواب ردّ میرزا کوچک، سفیر پاسخ می‌دهد که مدت ۱۴ روز فرصت دارید که فکر کنید و پاسخ مرا بدهید و اگر قبول نکردید، رذل‌ترین افراد را بر شما مسلط می‌کنیم! سخنان آیت‌الله‌العظمی بهجت به این شرح است:

«برای آقای خمینی نقل کردم از شخصی که حضور داشته در جلسه‌ای که سفیر انگلیس، نزد میرزا کوچک خان بوده و می‌خواست [میرزا کوچک] با آنها همکاری کند تا او را به حکومت [ایران] برسانند.

میرزا میگوید: حکومتی که شالوده‌اش را شما بریزید، پایدار نمی‌ماند.

(آقای خمینی از این سخن میرزا، خوشش آمد.)

سفیر انگلیس گفت: ما طمع ارضی در کشور شما نداریم؛ ولی طمع در منافع داریم. اگر قبول نکردی، دیگری را که رذل‌ترینِ مردم است، بر شما مسلّط می‌کنیم!

او ادامه داد: تا چند روز دیگر، من در کرمانشاه، و بعد در بصره و بعد در هندوستان هستم. تا چهارده روز، وقت دارید پاسخ بدهید، تا کار [حکومت ایران] را به دست شما بدهیم.» (محمدی ری‌شهری، ۱۳۸۹: ۳۷۸).

مرحوم آیت الله بهجت، نکته‌ای را از فرد دیگری نقل کرده که میرزا کوچک از اینکه انگلیسی‌ها چنین نقشه‌ای برای ایران کشیده بودند، ناراحت بود:

«دیگری نقل کرد، از فرمانداری که با میرزا ارتباط داشته، که بعد از این ماجرا، میرزا را می‌بیند. میرزا گریه می‌کند و می‌گوید: کدام شیر ناپاک خورده‌ای را برای حکومت ایران پیدا می‌کنند؟» (همان: ۳۷۷-۳۷۸).

انگلیسی‌ها در نهایت رذل‌ترین انسان‌ها یعنی رضاخان را بر کشور ایران به حاکمیت رساندند و فجایع ۵۷ ساله حکومت او و پسرش را بر ملت ایران تحمیل کردند.

 

۳٫ اتصال رضاخان به سیستم جاسوسی انگلیس

در همین روزها بود که انگلیسی‌ها، در کنار افراد مختلف، رضاخان میرپنج را برای این حکومت ایران نامزد کردند. او با گذراندن مراحلی، به گزینه نهایی انگلیسی‌ها تبدیل شد و از سایر کاندیداها جلو افتاد و توانست بیشترین خدمت را به منافع انگلیس بکند و سلطه انگلیس را در ایران ایجاد کند. مطابق برخی گزارش‌ها، رضاخان سفری به گیلان کرد و به واسطه کریم خان رشتی، به اردشیر ریپورتر، رأس تشکیلات جاسوسی انگلیس در ایران، متصل شد و مورد پسند وی قرار گرفت. ریپورتر در خاطراتش درباره نحوه آشنایی‌اش با رضاخان، در اکتبر ۱۹۱۷م (مهر ۱۲۹۶ ـ ذی الحجه ۱۳۳۵ق) در منطقه «پیربازار»، نزیک رشت، چنین می‌نویسد:

«در اکتبر سال ۱۹۱۷ بود که حوادث روزگار مرا با رضاخان آشنا کرد و نخستین دیدار ما در فرسنگ‌ها دور از پایتخت و در آبادی کوچکی در کنار جاده «پیربازار» بین رشت و طالش صورت گرفت. رضاخان در یکی از اسکادریل‌های قزاق خدمت می‌کرد. لشکر قزاق در آن زمان در خراسان و آذربایجان و مازندران و گیلان مستقر بوده و قزوین و رشت و طالش و خوی و قره‌سو و تبریز از مراکز اصلی این نیرو بود که تحت فرمان افسران روسی قرار داشت… » (شهبازی، ۱۳۹۳: ۱۴۷ـ۱۴۸).

استاد عبدالله شهبازی در توضیح مطلب فوق، به پیشینه رابطه رضاخان با این شبکه و نقش واسطه‌گری میرزا کریم خان رشتی، برادر سردار محیی، اشاره کرده و چنین نوشته:

«رضاخان حداقل از سال ۱۹۱۳[=۱۳۳۲ق] که زیر فرمان رودمستر در زمره چماقداران سردار محیی در کردستان حضور داشت، … در واقع به نحوی با شبکه اردشیر ریپورتر مربوط بود، و تحت پوشش آن قرار داشت. طبق اسناد و شواهد موجود، این قزاق خشن توسط میرزا کریم خان رشتی کشف شد، و تا قبل از اکتبر ۱۹۱۷ تحت نظر وی قرار داشت و تنها زمانی که ضرورت یافت، مستقیماً به اردشیرجی وصل شد.» (شهبازی، ۱۳۹۳: ۸۶و۱۴۸)

حضور رضاخان در کردستان در سال ۱۳۳۲ق، اولین نقطه اتصالش به تشکیلات جاسوسی انگلیس در ایران بود. رضاخان در کردستان توسط میرزا کریم خان رشتی کشف شد و اولین بار با او و برادرش سردار محیی ارتباط گرفت و بعد از چند سال، به اردشیر ریپورتر متصل گردید. منبع اصلی این گزارش کتاب تاریخ مردوخ است. نویسنده این کتاب، شیخ محمد مردوخ کردستانی (فرزند شیخ عبدالمومن، امام جمعه سنندج)، از روحانیون برجسته اهل سنت کردستان و امام جمعه موروثی سنندج بود. وی در دوران مشروطه می‌زیست و مشی مشروطه‌خواهی داشت و از رئوس مشروطه‌‌خواهان آن منطقه به شمار می‌رفت. وی شرح وقایع مشروطه و فعالیت‌ها و مشاهدات خود در کردستان را در کتاب «تاریخ مردوخ» نوشته است. مردوخ وقایع دوران حکمرانی عبدالحسین خان سردار محیی بر کردستان را نیز نوشته است. رضاخان پهلوی، زمانی که قزاق گمنامی در ارتش قزاق بود، ماموریت یافت و همراه با سردار محیی از تهران به کردستان رفت و در دوران حکمرانی سردار محیی، در کردستان حضور داشت و ملاقات‌هایی هم با مردوخ داشت. مردوخ این خاطرات را در دوران سلطنت رضاشاه نگاشت و به رضاشاه خوشبین بود و در خاطراتش از وی تمجید کرده است.

مردوخ، آغاز حکمرانی سردار محیی بر کردستان را روز ۲۱ محرم ۱۳۳۲ق (۲۹ آذر ۱۲۹۲) دانسته است. (مردوخ کردستانی، ۱۳۷۹: ۵۴۷). تعدادی نیروی ارتش قزاق تحت فرماندهی رودمستر زاخارچینکوف، افسر روسی، همراه با سردار محیی از تهران به کردستان رفتند که از جمله آنها قزاق گمنامی به نام رضاخان بود که به خاطر اینکه به او سپرده بودند که با مسلسل ماکزیم کار کند، به «رضا ماکزیم» معروف شده بود. مردوخ می‌نویسد:

«[سردار محیی] هنگام حرکت از تهران، یک عده قزاق را هم تحت ریاست رودمستر و ربا و رضا خان ماکزیم، اعلاحضرت کنونی، با خود آورده، از قروه به سمت مندمی و گلباغی رفتند. چند نفری از گلباغی‌ها را با مقدار اغنام و مواشی به شهر آوردند و رودمستر در کنار خسروآباد اردو زد» (مردوخ کردستانی، ۱۳۷۹: ۵۴۷).

مردوخ درباره ملاقاتش تصادفی‌اش چنین گفته است:

«رضاخان در پهلویِ عمارت خسروآباد، در میان چادر منزل کرد. روزی تصادفاً از جلوی چادر او به عزم تفرج رد شدم. او دم چادر ایستاده بود. سلام و تعارفی رد و بدل شد. در همان ملاقات، میانه‌ی ما گرفت و غالب شب‌ها به دیدن من می‌آمد. [یکی از] اشخاص حساسِ قیافه‌شناس، از صحبت‌های او احساس می‌کرد که این شخص برای پشت مسلسل خلق نشده، برای کار دیگری به دنیا آمده است. از قضا شبی گرم صحبت بودیم یک مرتبه ملتفت شد که سوادِ تسبیح، دست‌اش را سیاه کرده، گفت: «این تسبیح، نقره‌کوب است. همیشه دست‌ام را سیاه می‌کند. اگر تسبیح دارید، معاوضه کنیم.» من یک رشته تسبیح چاتلانقوش در جیب داشتم، در آورده و گفتم: «این تسبیح دست را سیاه نمی‌کند. تسبیح خودتان هم در جیب‌تان باشد.» گفت: «تسبیح شما پیش من یادگار است. این تسبیح هم پیش شما، یادگار من خواهد بود.» بالاخره تسبیح را رد و بدل کردیم.» (مردوخ کردستانی، ۱۳۷۹: ۵۴۷).

سردار محیی، با استفاده از نیروهای قزاقی که همراه خودش آورده بود و هزینه زیادی را به خزانه تحمیل می‌کرد، باید برای منطقه امنیت ایجاد کرده و جلوی دزدی و ناامنی را می‌گرفت، اما نتوانست اقدام مثبتی برای ایجاد امنیت در کردستان، انجام دهد و به جای آن از رضاخان و رودمستر و سایر قزاق‌هایی که همراه آورده بود، برای دستگیر کردن اعیان و اشراف و باج‌ گرفتن از آنها استفاده می‌کرد. به عنوان نمونه، سردار محیی تلاش کرد تا با استفاده از چماق رضاخان، ۲۰ هزار تومان از میرزا علینقی‌ خان آصف‌دیوان ـ نیای خاندان وزیری سنندجی ـ باج بگیرند. مردوخ می‌نویسد:

«یک شبی سردار حکمران، حاج بهادرالسلطنه را به سراغ آصف‌دیوان فرستاد که بیست هزار تومان بدهد، نیابت حکومت کردستان را به او واگذار نماید. آصف بیشتر از پنج هزار تومان حاضر نشد بدهد. در آن اثناء چند فقره سرقت در شهر و کنار شهر واقع شد و نسبت‌اش را به سنجر خان معروف دادند. سردار [محیی]، رودمستر را وادار کرد که با عده‌ای قزاق برود سنجر خان را به دست بیاورد. سنجر خان هم در قریه‌ی میاوروران، برج و استحکام داشت. شبانه قزاق رفت و اطراف برج را محاصره کردند. چند نفر قزاق کشته شد و سنجر خان به دست نیامد. سردار [محیی] به رودمستر گفت: «این سنجر خان بستگی به آصف دارد و آصف قبلا سنجر خان را از رفتن شما اطلاع داده است؛ بنابراین باعث قتل قزاق، آصف می‌باشد.»

بالاخره رودمستر، رضا خان ماکزیم را (اعلاحضرت کنونی) با یک عده قزاق به خانه‌ی آصف فرستاد. آصف را گرفته به دارالحکومه بردند. هر چه سعی کردند که شاید مبلغ فوق را بدهد و مستخلص شود، آصف اطمینان نداشت که اگر مبلغ را هم بدهد مستخلص می‌شود، به این جهت تن در نداد. بالاخره او را روانه‌ی تهران نمود.» (مردوخ کردستانی، ۱۳۷۹: ۵۴۹).

حکمرانی سردار محیی در اواسط ماه شعبان ۱۳۳۳ق به پایان رسید و بعد از این تاریخ بود که نیروهای تحت امر او، از جمله رضاخان، به تهران برگشتند. بعد از آن، با درجه میرپنجی به فرمانده تیپ قزاقخانه همدان رسید: «در سال‌های فوق، رضاخان در زمره ایادی و چماق‌داران میرزا کریم خان و سردار محیی یافتیم. رضاخان ماکزیم تنها با شروع جنگ جهانی اول، که نقش مهم‌تری از او طلبیده شد، در سال ۱۳۳۴ق./ ۱۹۱۵م. با درجه میرپنجی در رأس تیپ قزاقخانه (آتریاد) همدان جای گرفت.» (شهبازی، ۱۳۹۳: ۷۱).

 

۴٫ اقدام انگلیس علیه نهضت جنگل

بعد از ورود نیروهای انقلابی شوروی به ایران و شعارهایی که مبنی بر آزادی ایران از دست استعمار انگلیس و مبارزه با امپریالیسم انگلیس دادند و موجب وحشت انگلیسی‌ها گردید. با توجه به اینکه ایران، همسایه شوروی بود و مرزهای طولانی با آن داشت، انگلیسی‌ها متوجه شدند که بعید نیست به زودی منافع آنها در ایران از سوی شوروی‌ها به خطر بیفتد. همین مسئله باعث شد تا سیاست انگلیسی‌ها در ایران از اردیبهشت ۱۲۹۹ش تغییر کند و ایجاد یک «کمربند فولادین» پیرامون بلشویسم و ایجاد یک دیکتاتوری قدرتمند در ایران، در دستور کار آنان قرار گرفت. کل اقداماتی که بعد از این تاریخ در ایران از سوی انگلیسی‌ها انجام شد، برای رسیدن به این دیکتاتوری خشن بود و مهمترین مانع استقرار این دیکتاتوری، نهضت جنگل بود.

در یک سال و نیم آخر نهضت جنگل، سیستم جاسوسی انگلیس در ایران، میرزا کریم خان رشتی را تمام‌قد در دشمنی و توطئه‌افکنی علیه نهضت به کار گرفت. با سقوط رژیم پادشاهی تزاری و وقوع انقلاب بلشوییکی در روسیه، انگلیس هراسان از خطر توسعه بلشوییسم، توجه خود را به نهضت‌های موجود در ایران خصوصاً نهضت جنگل معطوف کرد. گیلان از دو جهت اهمیت داشت: اول، به خاطر عمق و وسعت جغرافیایی نهضت جنگل که به مناطق شمالی تسلط داشت و فاصله‌ کمی که با تهران داشت، پایتخت را تهدید می‌کرد. دوم، آنکه همسایگی این منطقه با روسیه شوروی و ارتباطات سران نهضت با قفقاز، کار را برای انگلیسی‌ها مشکل می‌کرد. (شهبازی، ۱۳۹۳: ۷۵).

میرزا کریم خان رشتی به همراه عده‌ای از روشنفکران چون سیدضیاءالدین طباطبایی (نخست وزیر بعدی)، ملک الشعرای بهار، مودب الدوله نفیسی کرمانی، تدین بیرجندی، محمود جم، اپیکیان ارمنی و عده‌ای دیگر «کمیته زرگنده» را تاسیس کردند که هدایتگر اصلی و مغز متفکر این جمع میرزا کریم خان رشتی بود. (دولت‌آبادی، ۱۳۶۲: ۱۵۰ـ۱۵۱). این کمیته مسئولیت پیگیری سیاست‌های انگلیس را در ایران بر عهده داشت و دو وظیفه اصلی این کمیته سرکوب نهضت جنگل و استقرار دیکتاتوری آهنین در ایران بود. طرحی که برای سرکوبی نهضت جنگل ریخته شد یک طرح کامل و پیچیده اطلاعاتی بود که پیش از این توسط کریم رشتی در کمیته ستار و خرابکاری علیه دولت ایران آزاد به کار گرفته شده بود؛ ایجاد شبکه قلابی با نقاب انقلابی‌گریِ افراطی و نفوذ در صفوف نهضت برای به دست گرفتن رهبری آن و نیز در صورت عدم موفقیت، توطئه‌گری و اخلال، از طرح‌هایی بود که کمیته زرگنده باید اجرا می‌کرد. (شهبازی، ۱۳۹۳: ۷۷).

میرزا کریم خان رشتی و برادرش عبدالحسین خان سردار محیی، اندکی پیش از ورود بلشوییک‌ها به ایران، به رشت و انزلی رفتند و اوضاع را بررسی کردند. ورود میرزا کریم خان رشتی و برادرانش عبدالحسین خان سردار محیی و احمدعلی خان اُمشه‌ای به رشت و انزلی و حضور آنها چند ساعت قبل از زمانی که قرار بود بعد از آن ارتش سرخ شوروی وارد ساحل انزلی شوند و از آنجا وارد انزلی شوند، حاکی از اطلاع میرزا کریم خان رشتی از وقایعی بود که هنوز رخ نداده بود و قرار بود انجام شود. میرزا کریم خان رشتی با سرعت به تهران رفت تا عملیات را از پایتخت مدیریت کند. سردار محیی و احمد[علی] خان و سایر نیروهای‌شان در گیلان ماندند و همزمان با ورود بلشوییک‌ها، تظاهر به بلشوییک بودن ‌کردند و خود را علاقمند به شوروی نشان داد. باقر کاظمی (مهذب الدوله) در خاطراتش می‌نویسد که در صبح روز یکشنبه ۲۸ شعبان ۱۳۳۸ق (۲۸ اردیبهشت ۱۲۹۹) در آخرین روزی که انگلیسی‌ها در انزلی حضور داشتند و فردای آن روز روس‌های سرخ با کشتی وارد بندر انزلی شده، خبر بسیار مهمی از حضور میرزا کریم خان رشتی و سردار محیی در رشت و بندر انزلی داده است. او می‌نویسد: «صبح یکشنبه تا ظهر با حاجی خان در غازیان گردش [کردیم] و در ناهار در خانه رمضان‌اف در انزلی مهمان بودیم. سردار محیی و میرزا احمد[علی] خان و میرزا کریم خان و جماعتی دیگر نیز از رشت آمده بودند.» (کاظمی، ۱۳۹۰: ۵۳۷).

کل خاندان اکبر، میرزا کریم خان رشتی و برادرانش عبدالحسین خان سردار محیی، احمدعلی خان اُمشه‌ای، حسن خان عمیدالسلطان و پسرعموهایش و سایر عواملش در رشت، در این برهه رنگ عوض کردند و تظاهر به گرویدن به مارکسیسم و چپ‌روی کردند. بدین ترتیب کریم و برادرش سردار محیی دوباره نقش چهرهایی بلشوییکی را به خوبی ایفا کرده و به شخصیت‌هایی سوسیالیست بدل شدند:‌ «[سردار محیی] پس از حوادث مهاجرت و بعد از انقلاب روسیه گاهى در تهران و گاهى در گیلان بى‏تکلیف امرار حیات میکرده است. در این وقت با ارتباط به کمیته زرگنده چنانکه احتمال داده میشود با دستور مخصوص مخفى، به گیلان رفته با برادر کوچک خود [کریم]، بى‏آنکه کسى متعرض آنها بشود چندى در رشت میمانند و خود را بلشویک میخوانند و از اینجا بلشوییک مصنوعى گیلان شروع میشود؛ بلشویک شدن اشخاصی که این جامه به اندام آنها به هیچ‌ وجه برازندگى ندارد و باورکردنى نیست!» (دولت‌آبادی، ۱۳۶۲: ۱۵۲).

سیدمحمد کمره‌ای، فردی مطلع و از همفکران میرزا کریم خان رشتی، ذیل وقایع آبان ۱۲۹۹ش (صفر ۱۳۳۹ق) چنین می‌نویسد: «سردار محیى‏ و [حسن خان] عمیدالسلطان خیلى چپاول و غارتگرى کرده‏اند و اگر چه صورتا جزو احسان‌الله خان و خالو قربان هستند، لیکن روحشان در اطاعت انگلیسى‏ها است. به دلیل اینکه میرزا کریم خان در طهران محرمانه به واسطه اقدامات برادرش در رشت، پول خوبى از انگلیسى‏ها گرفته، شاید با اطلاع و تصویب میرزا محمدصادق طباطبایى باشد که در جزو بلشویک‏ها و کمونیست‏ها، این مظالم را به اسم آنها بنماید» (کمره‏اى، ۱۳۸۲: ۱۶۱۵).

در ابتدای ورود سردار محیی به گیلان، به عنوان مشاور احسان‌الله خان فعالیت‌های مخرب خود را آغاز کرد و توانست با همین حربه وارد نهضت شود، هر چند میرزا کوچک از این کار رضایتی نداشت و او در طول پنج سال گذشته، بارها درخواست کرده بود که وارد نهضت شود ولی میرزا کوچک و هیئت اتحاد اسلام، جلوی او را گرفتند و اجازه نفوذ را از او و برادرانش گرفته بودند. ولی این بار بدون رضایت میرزا کوچک، برای بدنام کردن نهضت و به بن بست کشاندن آن بود، به نام مشاوره احسان وارد شد و جناحی را در مقابل میرزا کوچک در داخل نهضت ایجاد کرد. از هیچ افراطگری و جنایتی دریغ نکرد، احسان‌الله خان را به تندروی و مصادره اموال مردم تشویق کرد. مصادره اموال مردم از کارهایی بود که با تحریک سردار محیی آغاز شد و حتی گاهی بدون اجازه احسان‌الله خان انجام می‌گرفت. اموال بسیاری از مردم را ضبط می‌کردند و یا قبری می‌کندند و تاجران و سرمایه‌داران را تهدید می‌کردند که اگر مقدار مشخصی پول ندهد، در همین قبر، زنده به گور خواهد شد! او جبهه‌ای در مقابل میرزا کوچک در نهضت ایجاد کرد و علیه میرزا فعالیت کرد و برای بدنام کردن میرزا کوچک، انواع دروغ‌ها و اتهامات را به او نسبت می‌‌داد. (فخرایی، ۱۳۷۶: ۲۷۳و ۳۶۶ـ۳۶۷و ۴۵۳).

فورتسکیو، نویسنده سفارت انگلیس، در جمادی الاولی ۱۳۳۹ق (ژانویه ۱۹۲۱م)، درباره سردار محیی چنین نوشته است: «در ۱۹۲۰/۱۳۳۸ ه.ق. به زودی پس از ورود بلشوییکها به گیلان، به آنها پیوست و در کنار عناصر کمونیست قرار گرفت و بعد از جدایی آنها از کوچک خان، رهبر عناصر انقلابی ایران شد. طی چندین سال، کوچک خان تابع او بود، اما اکنون، سخت دشمن یکدیگرند.» (فورتسکیو، ۱۳۷۹: ۱۰۳).

در گزارش سفارت آلمان در تهران، چنین آمده که در روز ۹ ژانویه ۱۹۲۱م (۱۹ دی ۱۲۹۹) سردار محیی، رهبر کمونیستهای گیلان، به باکو رفته است و از حکومت آنجا خواهش کرد که به گیلان نیروی جدید بفرستند. درخواست سردار محیی در باکو رد شد و او را به مسکو ارجاع دادند و او راهی مسکو شد تا رضایت آنها را جلب کند: «بنا بر گزارشهای خصوصی، سردار محیی، رهبر معروف کمونیستهای گیلان، از باکو به مسکو رهسپار شد. او از حکومت باکو خواهش کرد نیرو به گیلان گسیل دهد. اما این خواهش او رد شد و به حکومت مسکو ارجاع گردید.» (افشار، ۱۳۸۰: ۱۴۹). چند روز بعد در گزارشی دیگر، به تاریخ ۲۰ ژانویه ۱۹۲۱م (۳۰ دی ۱۲۹۹)، چنین نوشته شده: «سردار محیی و دوستانش به مسکو رفتند تا حکومت شوراها را وادار به ارسال قوای تازه به گیلان کنند. آنها توسط کمیسر امور خارجه به حضور پذیرفته نشدند.» (افشار، ۱۳۸۰: ۱۵۲). نکته مهم این است که که سردار محیی در این مدت کوتاه، با ظاهرسازی توانسته بود در مجامع داخلی و خارجی، خود را به عنوان «رهبر کمونیستهای گیلان» در نهضت جنگل، معرفی کند.

میرزا کریم خان رشتی، برادر سردار محیی، قصد داشت به دست همین نیروهای جدید اعزامی ارتش سرخ، میرزا کوچک جنگلی را نابود کند و نهضت را فرو بپاشاند ولی وقتی در شوروی به هدف خود نرسیدند، ناچار شد که از نیروهای سنتی خود در تهران و رشت که در انحراف مشروطه ایران، امتحان خودشان را پس داده بودند، استفاده کند. لذا جبهه‌ای قدرتمند علیه میرزاکوچک ایجاد کردند. افراد این جبهه گرایشات فکری و سیاسی مختلفی داشتند ولی همه در تقابل با میرزا کوچک و نهضت جنگل، مشترک بودند. افرادی را که در زمان مشروطه به عنوان سران جریان سکولار و تندروی مشروطه گیلان می‌شناسیم از مهره‌های کریم در کمیته ستار بودند و مشروطه گیلان و سپس مشروطه ایران را به انحراف بردند، و این بار همگی در مقابل میرزاکوچک و نهضت جنگل صف کشیدند تا این نهضت را سرکوب کنند. میرزا کریم خان رشتی، برادرانش سردار محیی، احمدعلی خان و حسن خان عمیدالسلطان، رحیم شیشه‌بر، میر ابوطالب اسدی و… را به همراه عده‌ی نیرو، عازم رشت کرد تا همگی با سردار محیی همراه شوند و به بلشوییک بودن، تظاهر کنند. (فخرایی، ۱۳۷۶: ۳۶۶ـ۳۶۷).

بعد از کودتای انگلیسی سوم اسفند ۱۲۹۹، کریم رشتی پول کلانی از سیدضیاءالدین طباطبایی، نخست وزیر، گرفت و مقدار ۳۰ هزار تومان از این پول را به حاج احمد کسمایی داد و که یک بار دو سال پیش خیانت کرده بود و از نهضت جنگل جدا شده بود و در تهران به سر می‌برد، کریم او را راضی کرد که یک بار دیگر برای خیانت به نهضت و این بار به قصد برچیدن اساس نهضت و کشتن میرزا کوچک، با تظاهر به چپ‌نمایی و کمک به جبهه بلشوییک‌ها و تقابل با میرزا کوچک راهی گیلان شود. (درویش، ۱۳۸۷: ۱۷۰ـ۱۷۲). حاج احمد کسمایی از مسیر تنکابن راهی گیلان شد و حدود صد نفر نیروی مسلح از اقوام و یارانش با او بودند و وارد گیلان شد. با هماهنگی‌هایی که از سابق انجام شده بود، فرد خیانت‌پیشه‌ای چون شیخ محمدعلی فومنی هم در زمره نیروهای احمد کسمایی حضور داشت. «کیگالو»، از سران ارتش سرخ، که به ورود نیروهای جدید که هیچ تناسبی با تفکر چپ نداشتند، مشکوک شده بود، حاج احمد کسمایی را بلافاصله بعد از ورود به گیلان دستگیر کرده و تمام نیروهایش را خلع سلاح نمود و آنها را به رشت برد. احسان‌الله خان که از سابق در داخل نهضت، مخالفت شدیدی با حاج احمد کسمایی داشت، این بار به استقبال او رفت و آزادش کرد و حاج احمد کسمایی و همراهانش با تظاهر به بلشوییک‌ شدن، در کنار احسان و سردار محیی قرار گرفتند. احمد کسمایی تا مدت‌ها علیه میرزا کوچک به توطئه‌پردازی مشغول بودند و تا نابودی نهضت دست از کار نکشیدند. میرزا کوچک که در این برهه، در فومن به سر می‌برد، پیامی را به حاج احمد کسمایی و احسان‌الله خان فرستاد و گفت که در دوره اول نهضت، این دو نفر با هم شدیدا مخالف بودند، ولی چه رخ داده که این دو نفر با دو تفکر متضاد، به هم دست اتحاد داده‌اند و این اتحاد شوم را مورد سرزنش قرار داد. آنها همچنین فرماندهانی مانند سیدجلال چمنی را با راه‌های مختلف جذب کردند و برای خیانت آماده نمودند. (فخرایی، ۱۳۷۶: ۱۹۷و ۳۶۶ـ۳۶۷).

میرزا کوچک در نامه‌ای که به تئودور آرونویچ روتشتین،[۵] سفیر شوروی در تهران، ‌نوشت به اقدام‌های رهبران شوروی در مقابله با نهضت جنگل و حمایت از عناصر نفوذی وابسته به انگلیس مانند احسان و سردار محیی را اعتراض کرد. او از سردار محیی و برادرانش و حاج احمد کسمایی با عناوینی چون «جاسوسان انگلیس»، «دشمنان انقلاب» و «عمال شاهنشاهی» یاد کرده است:

«اگر نظریه مسکو بر این است که سیاست خود را در مرحله فقط قول، پاک و بی‌آلایش جلوه دهد، باعث می‌شود که دشمنانِ ما، آن را اسلحه اتهامات خود قرار داده و محبوبیتی را که رنجبران روسیه در عالم انقلاب دارند، برطرف سازند. اگر همه اینها تصور است، پس چه چیز ارژنیکدزه را و کیگالو را ملزم نمود که در هر قدم، تیشه به ریشه انقلاب و سعادت ما و شما بزنند. اگر آنها انقلابی هستند، چرا به دشمنان انقلاب و جاسوسان انگلیس و عمال شاهنشاهی از قبیل حاج احمد و شرکاء، سردار محیی و برادران و سایرین که خودتان بهتر می‌شناسید، حمایت و جانب‌داری می‌کنند؟!» (درویش، ۱۳۸۷: ۱۸۹ـ۱۹۲).

عوامل انگلیس در تظاهر به چپ‌نمایی به قدری جدیت به خرج دادند که عبدالحسین نعیمی، کارمند سفارت انگلیس در تهران و بهایی نفوذی و مامور اینتلیجنس سرویس، همراه با سردار محیی وارد نهضت جنگل شد و در کنار احسان قرار گرفت. وی فرزند نعیم اصفهانی، شاعر معروف بهایی بود و خودش و پدرش کارمند سفارت انگلیس در تهران بودند. نعیمی به عنوان نماینده «کمیته نجات ایران»، که ریاست آن با احسان‌الله خان دوستدار‌ بود‌، در اولین کنگره حزب کمونیست ایران، در بندر انزلی، شرکت کرد و پیام این کمیته را‌ قرائت‌ نمود! (اصفهانی، ۱۳۴۵ق: ۳۱۸ـ۳۱۹) (شهبازی، ۱۳۸۲: ۵۰ـ۵۱) (شهبازی، ۱۳۸۷: ۲۶۹و۳۷۵). (شهبازی، ۱۳۹۳: ۸۲و ۴۵۴ـ۴۵۶).

رضاخان چند هفته قبل از کودتای انگلیسیها  در ۳ اسفند ۱۲۹۹، زمانی که در قزوین بود، ملاقاتی محرمانه با «سعدالله خان درویش» نماینده جنگل انجام داد و به وسیله او، میرزا کوچک را دعوت کرد که قوای جنگل با قوای قزاق با هم به صورت متحد، به تهران حمله کنیم و کودتایی را انجام دهیم و به اوضاع ملوک‌الطوایفی ایران پایان دهیم. رضاخان در صدد بود تا از نهضت جنگل برای ایجاد کودتای انگلیسی بهره بگیرد و میرزا کوچک را هم زیر فرمان خود بگیرد و بعد از کودتا آنها را نابود کند. ولی به دلیل حالِ جسمیِ نامساعد سعدالله درویش، او نتوانست راهی گیلان شود و این پیام را به میرزا کوچک جنگلی برساند و هرگز این پیام به میرزا کوچک منتقل نشد. نکته جالبی که در خاطرات درویش وجود دارد آن است که محل ملاقات سعدالله خان درویش با رضاخان در «مهمانخانه ارباب برزوی زرتشتی» رخ داد و این همان «گراند هتل» معروف قزوین است که دیدار رضاخان با آیرونساید برای انجام کودتا، در همانجا رخ داده است. سعدالله خان درویش درباره دیدارش با رضاخان چنین می‌نویسد:

«فردا ساعت مقرر به مهمانخانه رفتم. دیدم آقای سرتیپ رضاخان ـ آن روز ـ و کریم آقاخان [بوذرجمهری] و خود [فضل‌الله] زاهدی نشسته‌اند. پس از مدتی مذاکره، نتیجه این شد، امروز که استاروسلسکی از کار برکنار شده و تمام قزاق‌ها که عده‌[شان] کافی است که بتوانیم به طهران حمله کرده و کودتایی کنیم و به این اوضاع ملوک‌الطوایفی ایران خاتمه داده و مرکز پرقدرتی به دست بیاوریم. و علاقمندیم که میرزا کوچک خان هم با ما موافقت کند که به اتفاق قوای ایشان، برای کودتا برویم. البته این دو قوه بهتر می‌توانند بدون زد و خورد زیاد، موفق شوند. … و اگر موافقت کنید، ممکن است با قوای خود به جنگل برویم و از آنجا به اتفاق حرکت کنیم.» (درویش، ۱۳۸۷: ۱۶۷).

میرزا کوچک هوشیارتر از آن بود که با چنین پیام‌هایی فریفته شود و با رضاخان همراه گردد. چند بار بین میرزا کوچک و رضاخان نامه و پیام رد و بدل شد و رضاخان در تلاش بود تا با تطمیع یا هر راه دیگر میرزا کوچک را جذب کند ولی همه آنها با پاسخ‌های منفی میرزا کوچک مواجه شده بود. آخرین پیامی که رضاخان، وزیر جنگ وقت، برای میرزا فرستاده بود، یک شمشیر مرّصع هم همراه آن بود که به عنوان هدیه همراه آورده بود و تهدید کرده بود که میرزا کوچک باید حکمرانی گیلان را بپذیرد و دولت تهران را به رسمیت بشناسد و به نهضت جنگل خاتمه دهد، وگرنه نیروهای ما در نزدیکی قزوین هستند و برای سرکوبی شما عازم گیلان خواهند شد و جنگ بزرگی رخ خواهد داد. یان کولارژ، مهندس اهل کشور چک، که در زمره قوای جنگل بود و شاهد عینی این قضیه بود، میگوید: «شمشیر مرصع را به دست کوچک خان دادند و او را خیلی آسان شکست. انگار که از قبلا ارّه کرده باشند.» کوچک خان، شمشیر شکسته و جواب را به پیک داد و او آنها را گرفت و بی‌درنگ به سوی اربابش رفت. این آخرین پیام رضاخان به میرزا بود و دیگر هیچ نامه‌ای نرسید. (کولارژ، ۱۳۸۴: ۱۵۶ـ۱۵۸).

از سوی دیگر در سوم اسفند ۱۲۹۹ش کودتایی توسط کمیته زرگنده در تهران اتفاق افتاد که سیدضیاءالدین طباطبایی به نخست وزیری رسید و سایر اعضای این کمیته به مقامات مهمی رسیدند. کمی پیش از کودتا، برای آنکه قدرت بدون هیچ مشکلی جابجا شود، پسرعموی کریم، یعنی فتح الله خان سپهدار اعظم رشتی (سردار منصور قبلی) به نخست وزیری رسید تا مقدمات کودتای ۱۲۹۹ش را فراهم کند. سپهدار رشتی بعد از کودتا، به سفارت انگلیس پناهنده شد و بعد از گرفتن تامین، از هر گزندی در امان ماند. (دولت‌آبادی، ۱۳۶۲: ۱۵۲و ۱۶۴) (فخرایی، ۱۳۷۶: ۳۳۳). (شهبازی، ۱۳۹۳: ۲۸۲). سپهدار رشتی از مخالفان جدی نهضت جنگل بود و به خاطر جنایاتی که علیه مردم گیلان خصوصا رعایایی که در زمین‌هایش کار می‌کردند، انجام می‌داد، املاکش به تصرف قوای جنگل در آمد و تا پایان نهضت جنگل، دست او از اموالش کوتاه بود و در تهران به توطئه‌پردازی علیه نهضت مشغول بود. (فورتسکیو، ۱۳۷۹: ۶۰).

 

۵٫ بلشوییکهای نفوذی به رهبری احسان الله خان دوستدار

همزمان با ورود بلشوییک‌ها به رشت، عده‌ای از اعضای فعال حزب عدالت باکو نیز وارد شدند و در رشت شعبه‌ای از دفتر حزب‌شان را تاسیس کردند و شروع به فعالیت تبلیغی نمودند. اعضای این حزب از اینکه حکومت جمهوری دست میرزا کوچک باشد، ناراضی بودند و خود را صاحب این جمهوری می‌دیدند. میرزا کوچک در قراردادی که بسته بود، هوشیارانه آنها را از هرگونه فعالیت تبلیغی کمونیستی منع کرده بود. همین مسئله باعث ناراحتی بلشوییک‌ها شده بود. اعضای حزب عدالت رشت، ایرانی یا روسی بودند و معروف‌ترین افراد آن ابوکف و همسرش خانم بولِل‍ه، اسدالله غفارزاده، زاخاریان، علی‌زاده، بهرام آقایف، کاظم امیرزاده، سیدجعفر جوادزاده خلخالی (پیشه‌وری بعدی)، و موسوی بودند. آنها خلاف قرارداد فعالیت‌های آشکاری را برای ترویج کمونیسم آغاز کردند و فعالیت‌های حزبی و سیاسی را به در قالب ایجاد میتینگ و نشر مجلات و جزوات کمونیستی آغاز کردند، همچنین بلشوییک‌های بسیاری از باکو به گیلان وارد شدند. حیدر خان عمواغلی نیز از اعضای موثر همین تشکیلات در باکو بود و با فاصله حدود یک سال، او نیز به رشت آمد و همان فعالیتهای مخرب را در رشت پی گرفت. این مسائل برای میرزا کوچک ناراحت کننده بود چرا که خلاف پیمانی بود که بسته بودند و قرار بود که هیچ نوع تبلیغات مارکسیستی انجام نشود و هیچ کس از بلشوییک‌های قفقازی یا روسی به جمعیت حاضر در گیلان، اضافه نشود و اینها به معنای خیانت و نقض آشکار معاهده از سوی بلشوییک‌ها بود. (جنگلی، ۱۳۵۷: ۱۵۰) (فخرایی، ۱۳۷۶: ۲۶۹).

از دیگر اقدام‌های روس‌ها آن بود که کاژانوف، فرمانده ارتش سرخ در ایران، را که مشی میرزا کوچک در نهضت جنگل در رهبری امور جمهوری ایران را می‌پسندید و مسیر میرزا کوچک را صحیح می‌دانست، به مسکو فراخواندند و به جایش چند نفر از افراد تندرو مانند مدیوانی و آناستاس میکویان را به گیلان فرستادند. (جنگلی، ۱۳۵۷: ۱۵۰ـ۱۵۱) (فخرایی، ۱۳۷۶: ۲۶۹) (درویش، ۱۳۸۷: ۱۳۸ـ۱۳۹و۱۵۵). ابراهیم فخرایی، فراخواندن راسکولنیکف، کاژانوف، پالایف و ارژنیکدزه از ایران را توطئه حزب عدالت باکو می‌داند که پشتیبانان نهضت جنگل را از گیلان به مسکو فراخواند تا بدون هیچ مانعی انقلاب گیلان را به دست بگیرند. (فخرایی، ۱۳۷۶: ۲۶۹).

اما میرزا کوچک در نامه‌ای که ۸ ذی‌القعده ۱۳۳۸ق به سعدالله خان درویش نوشته از کاژانوف و افچینکوف تمجید کرده و توطئه ابوکف در برکناری این دو نفر از ایران و فراخواندن اینها به سوی مسکو را محکوم کرده و آن را اقدامی برای شکست نهضت جنگل دانسته است. (درویش، ۱۳۸۷: ۱۵۳ـ۱۵۵). میرزا کوچک در نامه دیگری که به روتشتین سفیر شوروی در تهران نوشته است، ارژنیکدزه را ـ همچون کیگالو ـ خائن به نهضت جنگل دانسته که از دشمنان انقلاب جنگل و جاسوسان انگلیس مانند حاجی احمد کسمایی و سردار محیی و برادرانش و احسان‌الله خان حمایت می‌کند و او کسی است که قرارداد با میرزا کوچک با شوروی‌ها را نقض کرده و لشکر از انزلی به رشت فرستاد و با توپ، شهر را به محاصره خود در آورد. در نتیجه همین اقدامات ارژنیکدزه است که انقلاب جنگل دچار مشکلات عدیده شده است و تا مرز نابودی پیش رفته است. میرزا کوچک در بخشی از نامه‌اش چنین نوشت: «تا وقتی که محور انقلاب شرق، در دست ارژنیکدزه و همکاران او باشد، شخص‌پرستی مرتفع نشده و انقلاب خاموش نخواهد شد.» (درویش، ۱۳۸۷: ۱۸۷ـ۱۹۲).

کمونیست‌ها نشریات متعددی از جمله نشریات زیر را در رشت منتشر کردند: ۱٫ «روزنامه انقلاب سرخ» به مدیرمسئولی سیدابوالقاسم ذره و سردبیری عبدالحسین حسابی، ۲٫ روزنامه «کامونیست» به مدیریت سیدجعفر جوادزاده خلخالی (پیشه‌وری)، ۳٫ روزنامه «بیداری» به مدیریت حسین جودت، ۴٫ روزنامه «فریاد جوانان» ارگان شاخه جوانان حزب کمونیست، ۵٫ روزنامه دیوارکوب «ایران سرخ» با مدیریت رضا روستا. ۶٫ روزنامه «انقلاب سرخ جنگل» به مدیریت اسماعیل دهقان با الگوگیری از روزنامه جنگل ایجاد شده بود که از اسم و اعتبار و لوگوی همان روزنامه سوءاستفاده می‌کرد ولی ناشر افکار بلشوییک‌ها بود. (فخرایی، ۱۳۷۶: ۲۶۲و ۲۶۵،  ۲۶۸ـ۲۶۹). (روزنامه انقلاب سرخ جنگل، س۴ ، ش۱، ۱۴ شوال ۱۳۳۸ق، ص۱ـ۴) (نوزاد، ۱۳۷۹: ۱۱۸ـ۱۲۶).

در فروپاشی نهضت جنگل، احسان‌الله خان دوستدار یکی از افرادی است که نقش مهمی ایفا کرد. او از عوامل انگلیس و از نفوذی‌های نهضت جنگل بود، همزمان با ورود بلشوییک‌ها، خودش را کمونیست معرفی کرد و با تندروی موفق شد که جناح چپ را داخل نهضت، در مقابل میرزا کوچک ایجاد کند و علیه میرزا کوچک اقداماتی را انجام دهد و در سرانجام نهضت جنگل را به شکست کشاند.

احسان‌الله خان از تروریست‌های «کمیته مجازات» بود که در ترور و قتل میرزا محسن مجتهد، از روحانیون ساکن تهران و داماد مرحوم آیت الله بهبهانی، به همراه حسین لَـلِه و حاج علی عسگر در ۱۶ شعبان ۱۳۳۵ق (۱۷ خرداد ۱۲۹۶) شرکت داشت. دولت وثوق الدوله آنها را شناسنایی کرد و سران کمیته مجازات را دستگیر کرد و هر کدام را به نحوی کشت. اما احسان‌الله خان فرار کرد و به نهضت جنگل پناه برد و میرزا کوچک جوانمردی کرد و حاضر نشد او را تسلیم دولت کند وگرنه باید به دست دولت وثوق، کشته می‌شد. هر چند میرزا کوچک در حق او مردانگی کرد ولی احسان به میرزا خیانت کرد و ضربه‌های مهلکی به نهضت جنگل وارد و نهضت را از داخل دچار فروپاشی کرد (تبریزی، ۱۳۶۲: ۴۳، ۵۴ـ۶۰، ۸۷، ۹۰، ۱۱۴، ۱۲۱ـ۱۲۳، ۱۲۹، ۱۳۵، ۱۳۹ـ۱۴۳) (درویش، ۱۳۸۷: ۱۷۴).

احسان، شخص گمنامی در نهضت جنگل بود و چندان به حساب نمی‌آمد، ولی با کنار رفتن مدیران قبلی مانند تسلیم حاج احمد کسمایی و اقوامش، افرادی مانند احسان کم کم بالا آمد و جای مدیران قبلی را گرفت، ولی باز هیچ وقت از اعضای کمیته اتحاد اسلام نبود و حتی در زمره کسانی که با او مشورت شود، هم نبود و این مسئله، عدم اعتماد میرزا کوچک به او را می‌رساند. فخرایی چنین می‌نویسد:

«حاجی محمدجعفر کنگاوری و احسان‌الله خان و خالو قربان با اینکه از سران قوم به شمار می‌آمدند [ولی] در جلسات مشاوره و اخذ تصمیم شرکت داده نمی‌شدند. علت این محرومیت‌ را می‌بایست قاعدتا میرزا توضیح دهد ولی او چیزی نمی‌گفت. احسان که در گسکره اقامت داشت و از بی‌کاریش می‌نالید [و] گله‌ می‌کرد از اینکه چرا از وجودش استفاده نمی‌شود و به چه دلیل باید از جلسات بحث و مشاوره برکنار بماند.» (فخرایی، ۱۳۷۶: ۲۳۹).

فورتسکیو، نویسنده سفارت انگلیس، در تاریخ جمادی الاولی ۱۳۳۹ق (ژانویه ۱۹۲۱م)، احسان‌الله خان را متولد حدود ۱۳۰۰ق (۱۸۸۳م)، از خانواده ای فرودست در شهر ساری ذکر کرده است. با توجه به بهایی بودن خاندان دوستدار، احسان در دوران حضورش در نهضت، تکاپوی زیادی برای مخفی ماندن محل تولد، تاریخ تولد و نسبتش با خاندان دوستدار داشته و اکثر منابع درباره این نکات، سکوت کرده‌اند و اطلاعی نداشته‌اند و برخی به اشتباه، او را اهل همدان دانسته اند. اینکه فورتسکیو، در همان زمان، اینها را نوشته، حاکی است از دسترسی سفارت انگلیس به اطلاعات پشت پرده شخصیت و خاندان احسان است. (فورتسکیو، ۱۳۷۹: ۹۸).

احسان‌الله خان دوستدار، فرزند میرزا علی‌اکبر حافظ الصحه در خانواده‌ای شناخته شده به بهایی‌گری، در شهر ساری در استان مازندران به دنیا آمد. پدرش میرزا علی‌اکبر، راس خاندان «دوستدار» قرار دارد و مسیر بهاییت را او در این خاندان آغاز کرد و توسط برادر همسرش «دکتر محمد خان کُفری» (داییِ احسان‌الله خان) به بهاییت جذب شد. اسدالله فاضل مازندرانی ـ از مهمترین تاریخ‌نویسان بهایی ـ خاندان «دوستدار» را از معاریف خاندان‌های بهایی شهر ساری نام‌ برده و درباره آنها چنین می‌گویند: «… میرزا علی‌اکبر ارطی هم به واسطه برادرزنش دکتر محمد خان، ایمان آورد که خاندان «دوستدار» از او برقرارند.»[۶] (فاضل مازندرانی، ۱۳۲ب: ۸۱۸٫) تورج اتابکی، در مقاله تحقیقی که در بهار ۱۳۸۰ درباره احسان‌الله خان منتشر کرده، چنین نوشته: «احسان‌الله خان در ۱۲۶۳ش/ ۱۸۸۴م. در ساری متولد شد. هم پدرش، که پزشک تجربی بود، و هم مادرش، هر دو بابی بودند.» (اتابکی، ۱۳۸۰: ۱۴۳).

احسان‌الله خان، هم از طرف مادر و هم از طرف پدر، بهایی بود و دو برادر داشت که یکی اسماعیل دوستدار بود که در اداره پست کار می‌کرد و در امور سیاسی دخالت نداشت و برادر کوچکتر وی عطاءالله خان در وزارت مالیه مشغول به کار بود و ارکان فرقه بهاییت در تهران به شمار می‌رفت و فرزندان و نوه‌هایش نیز از فعالان بهایی در تشکیلات مرکزی تهران به شمار می‌رفتند. (بحرالعلوم قزوینی، ۱۳۹۶: ۴۶) (منتصری، ۱۳۹۸: ۲۶۱).

احسان‌الله خان زمانی که در کابینه جمهوری میرزا کوچک، دارای منصب وزارت بود، یعنی در سال ۱۲۹۹ش، با دختری به نام «عظمت منتصری»، فرزندِ «میرزا محمدحسین منتصرالوزاره»، از مالکین بزرگ دیلمان و لاهیجان ازدواج کرد. (منتصری، ۱۳۹۳: ۱۸ـ۲۲) (منتصری، ۱۳۹۸: ۲۶۱ـ۲۶۸).

هوشنگ منتصری و خاندان منتصری در این صد سال، درباره بهایی بودن احسان‌الله خان و تعلق او به خاندان  بهایی «دوستدار» سکوت کرده بودند ولی بعد از تحقیقاتی که برخی محققین خصوصا استاد عبدالله شهبازی انجام دادند و این پیوندها را کشف کردند، دیگر پرده‌پوشی در این زمینه معنا نداشت و آنها هم مسائلی را بیان کردند. هوشنگ منتصری (۱۳۰۲ـ۱۳۹۴)، که احسان‌الله خان، شوهرهمه‌ی او بود، در یادداشتی که در ۴ آبان ۱۳۹۳ نوشت و بعد از مرگش منتشر شد، به بهایی بودن احسان‌الله خان و تعلق او به خاندان بهایی دوستدار، اعتراف کرده است: «احسان‌الله خان دوستدار، مردی انقلابی و دارای مرام کمونیستی، به یک خانواه بهایی بسیار سرشناس که برادر کهترش [عطاءالله دوستدار]، از ارکان این فرقه در تهران بود، تعلق داشت.»  (منتصری، ۱۳۹۸: ۲۶۱).

البته دست گذاشتن احسان‌الله خان روی خانواده منتصری برای ازدواج نیز، بی‌دلیل نبوده و خاندان منتصری هم از خاندان‌های بهایی مخفی گیلان بودند و در منابع داخلی فرقه بهاییت، به این نکته تصریح شده است. میرزا محمدحسین منتصرالوزاره ـ نیای خاندان منتصری ـ از بهاییان لاهیجان و سیاهکل و دیلمان بود. شیخ اسدالله فاضل مازندرانی ـ تاریخ‌نگار بهایی ـ در کتاب تاریخ ظهور الحق، از میرزا محمدحسین منتصرالوزاره به عنوان یکی از معاریف بهاییان در سیاهکل و دیلمان نام برده و نحوه بهایی شدن او و فعالیت‌هایی که برای بهایی کردن خانواده‌، برادران، سایر اقوام و آشنایانش انجام داد را بیان کرده است:

«[در] سال ۱۳۲۷[ق] میرزا محمدحسین منتصرالوزاره که بااطلاع [در] دیانت اسلام بود، در لاهیجان تبلیغ شد، و بی‌درنگ به دیلمان برگشته، و عائله و منتسبین خود را تبلیغ کرد، و با اعالی و ادانی بی‌پروا صحبت این امر نمود. و با چند مجلد کتب و آثار که همراه برد، عده‌[ای] از مهمین را هدایت کرد، و متدرجاً جمعی از مومنین فراهم آمدند؛ امثال محمداسماعیل نصیرالوزاره و برادرانش میرزا ابراهیم و میرزا علی خان؛ و دیگر[ان] اکبر خان، و میرزا محمد خان، و میرزا موسی خان، و محمدرضا خان، و عباس خان، و و آقا ولی، و میرزا هدایت، و آقا میرزا صفر، و آقا میرزا رضا، و آقا سیدرضا، و آقا درویش‌علی، و آقا میرزا آقایی و غیرهم.» (فاضل مازندرانی، ۱۳۲ب: ۷۹۴ـ۷۹۵)

میرزا محمدحسین منتصرالوزاره، فرزند عباس خان کاکویی ازبری، در بهمن ۱۳۰۲ درگذشت و در زادگاهش دیلمان روی تپه‌ای به خاک سپرده شد. وی دو بار ازدواج کرد و از همسر دومش چند فرزند داشت. (منتصری، ۱۳۹۳: ۱۸) آنها در گروه احسان‌الله خان و جزو متظاهرین به بلشویک بودند:

  1. عظمت منتصری: او همسر احسان‌الله خان دوستدار بود که پس از شکست نهضت جنگل، به همراه همسرش به شوروی رفتند و سالها در آنجا زیستند. در آنجا صاحب سه فرزند به نام‌های بهمن، کاوه و فرامرز شدند و تا زمانی که احسان در آنجا زنده بود، در رفاه کامل و اعیانی زندگی می‌کردند. بعد که احسان به جرم جاسوسی برای انگلیس محاکمه و در مسکو در ۱۳۱۷ اعدام شد، تمام مزایا را از این خانواده گرفتند و به سختی روزگار می‌گذراندند. وقتی جنگ جهانی دوم شروع شد، بهمن و کاوه دو فرزند اول این خانم را در سنین نوجوانی، آموزش نظامی دادند و اجبارا راهی جبهه های جنگ کردند و هر دو کشته شدند. عظمت با پیگیری‌های خانواده‌اش در ایران، بعد از شهریور ۱۳۲۰ و فرار رضاشاه؛ همراه با فرزندش فرامرز به ایران برگشت و در گیلان زندگی کرد و در سال ۱۳۲۶ بر اثر بیماری درگذشت و در رشت مدفون شد. از پسر او فرامرز اطلاعی در دست نیست. (نوزاد، ۱۳۷۹: ۱۲۹). (منتصری، ۱۳۹۳: ۱۸ـ۲۲) (منتصری، ۱۳۹۸: ۲۶۱ـ۲۶۸).
  2. جعفر خان منتصر کوهساری: مشهور به «آقا میرزا خان» از ملاکان و تاجران گیلان‌ به‌ شمار‌ می‌رفت و در لاهیجان، صاحب کارخانه «منتصر‌ چای» بود. جعفر خان همراه با احسان‌الله خان، به نهضت جنگل وارد شد و در جبهه بلشوییک‌ها قرار گرفت. جعفر با خانم «فخرالسلطنه»، دخترِ ‌میرزا موسی معززالملک لاهیجانی و خواهرِ رضا رادمنش، از دبیر اول‌ حزب توده ایران، ازدواج کرد، فخرالسلطنه و رضا رادمنش نوادگان دختری میرزا محمدعلی امین دیوان لاهیجانی، از ملاکان و حکمرانان لاهیجان در عصر ناصری بودند. جعفر خان منتصر کوهساری در سال ۱۳۵۳ درگذشت و در مسجد محله اردوبازار لاهیجان دفن شد. همسرش خانم فخرالسلطنه، در سال ۱۳۷۳ش فوت کرد و در گوشه‌ای از حیاط بقعه متبرکه آقا میر شمس‌الدین محله اردوبازار دفن شد. فرزندان این زن و شوهر، همگی نام خانوادگی منتصری را انتخاب کردند و به این ترتیب بودند: ۱٫ هوشنگ منتصری (از کارگزاران سرشناس دوران پهلوی دوم)، ۲٫ جمشید (دکترای پزشکی از انگلستان)، ۳٫ شاپور (مالک و بازرگان‌ مقیم لاهیجان)، ۴٫ نادر (مدیر کارخانه‌ منتصر‌ چای)، ۵٫ اردشیر (دارای‌ دکتری داروسازی و مقیم‌ کابل)، ۶٫ فریدون ۷٫ بهرام (سینمادار در سیاهکل) و ۸٫ کتایون (دکترای دندانپزشکی از دانشگاه زوریخ). (آریابخشایش، ۱۳۸۵: ۱۴۳-۱۴۴) (منتصری، ۱۳۹۳: ۱۸، ۲۱، ۵۸، ۲۸۵)
  3. اسدالله منتصر کوهساری: او نیز همراه با احسان، در جبهه بلشوییک‌ها و در مقابل میرز کوچک قرار گرفت و سپس با او به خائنین پیوست و به شوروی رفت. او برای تحصیل، به مسکو رفت و در آنجا به فعالیت سیاسی پرداخت و چند سالی هم در زمره طرفداران تروتسکی بود، ولی وقتی تروتسکی طرد شد، این جوان هم مخفیانه به ایران برگشت و به کار سابق و اداره املاک موروثی مشغول شد. (منتصری، ۱۳۹۳: ۲۱) لازم به ذکر است که تروتسکی به یکی از خانواده‌های یهودی ثروتمند اوکراین تعلق داشت. وی رهبر کمونیست‌های مخالف استالین و مورد حمایت غرب بود.

 

۶٫ کودتای بلشوییکها علیه میرزا

در همین مدت کوتاهی که احسان‌الله خان فعالیت‌های تندروانه را شروع کرده بود، مردم گیلان و علما از این اقدامات به شدت ناراحت بودند. ترویج مرام کمونیسم با اسلام در تضاد بود و میرزا کوچک که خودش یک عالم دینی بود و سابقه درخشانی در محافظت از اسلام و تشیع داشت ولی این حرفها برای اولین بار توسط یکی از مدیران نهضت جنگل بیان می‌شد. احسان‌الله خان یک سخنرانی انجام داد و از مرام کمونیسم تجلیل کرده و نیز تحت عنوان آزادی زنان، سخنان خلاف شرع بیان کرد. روحانیون و مردم رشت در یکی از مساجد شهر تجمع کرده و علیه اقدامات و سخنانش صحبت می‌کردند و آنها را محکوم می‌کردند. آنها از میرزا کوچک خواستند که در جمع‌شان حاضر شود و به سوال‌شان پاسخ دهد که آیا او نیز حرف‌های احسان را تایید می‌کند یا نه؟ میرزا کوچک در این جمع حضور یافت و به قرآن کریم قسم یاد کرد که با احسان، همفکر نیست و فقط برای اسلام کوشش کرده و می‌کند. میرزا در این جلسه، سخنانی را بیان کرده و اقدامات احسان را تقبیح نمود و مردم را به مخالفت با احسان تهییج کرد. (افشار، ۱۳۸۰: ۱۱۰).

میرزا کوچک در روز جمعه ۲۲ شوال ۱۳۳۸ق (۱۹ تیر ۱۲۹۹) با حالت اعتراض رشت را ترک کرد و اعلام کرد که تا زمانی که بلشوییک‌ها و اعضای حزب عدالت، فعالیت‌های تبلیغی مارکسیستی و اقدامات تندروانه علیه مردم را متوقف نکنند، از جنگل فومن بر نمی‌گردد. میرزا کوچک با رفتن به جنگل، مانع از آن شد که عملکردهای فاسد احسان و بلشوییک‌ها به نام او و نهضت اسلامی جنگل، نوشته شود و نشان داد که بر سر دین و عقاید دینی، با کسی تعارفی ندارد و میرزا کوچک مهمترین مانع ورود کمونیسم به ایران گردید. بلشوییک‌ها در روز ۱۴ ذی‌القعده ۱۳۳۸ق (۹ مرداد ۱۲۹۹) کودتایی را علیه میرزا کوچک انجام دادند و یاران میرزا کوچک را دستگیر کرده و اعضای حزب عدالت و سایر کمونیست‌ها را در مناصب مختلف به کار گماردند و جمهوری میرزا کوچک را از بین برده و کابینه کودتا را تشکیل دادند و در راس خائنین احسان‌الله خان و خالو قربان قرار گرفتند. میرزا کوچک قرار بود که در این کودتا کشته شود یا دستگیر شده و کنار گذاشته ‌شود و رهبری نهضت را بلشوییک‌ها به دست بگیرند. ولی میرزا کوچک به خوبی توطئه را حس کرده بود و از آن آگاهی داشت و از رشت خارج شده و به جنگل فومن عقب نشست. آنها برای دستگیری میرزا کوچک، نیروی نظامی به همراه توپخانه راهی جنگل کردند و به محل استقرار میرزا حمله کردند، ولی میرزا بدون زد و خورد، عقب‌نشینی کرد ولی آنها به جنگ اصرار داشتند و در چند نقطه جنگیدند، بلشوییک‌ها که از کمک کرد‌های خائن هم استفاده می‌کردند، نتوانستند به نتیجه برسند و عقب نشستند. (فخرایی، ۱۳۷۶: ۲۶۹ـ۲۷۲و ۳۰۲ـ۳۰۳).

میرزا کوچک از همان جنگل، نامه اعتراضی به لنین، رهبر شوروی، نوشت و میرصالح مظفرزاده و فردریش گائوک را به عنوان نمایندگان جنگل راهی مسکو کرد تا اعتراض خود را از عملکرد بلشوییک‌های ارسالی از شوروی و خیانتی که به نهضت جنگل کرده‌اند، آگاه کرده و از ادامه این روند، جلوگیری کند. او در این نامه تاکید کرد تا زمانی که جواب مساعد به نامه‌اش داده نشود، به رشت بر نخواهد گشت. این نامه توسط دو نماینده جنگل به مسکو برده شد و به دست رهبران شوروی رسید ولی آنها چندان اعتنایی نکردند. (فخرایی، ۱۳۷۶: ۲۷۱و ۲۷۹ـ۲۸۴). از نکات قابل تامل درباره این پاسخ لنین، از سویی لنین جواب مناسبی به نامه میرزا کوچک نداد، او در عین حال حاضر نشده بود جمهوری ایران میرزا کوچک را به رسمیت بشناسد و در عین حال، با دولت مرکزی ایران هم مانند گذشته رابطه داشت و سفیر شوروی هم در تهران حضور داشت. اینها به خاطر آن بود که آنها فهمیده بودند میرزا کوچک تامین کننده منافع آنها نیست و هرگز حکومت مطلوب آنها را تشکیل نخواهد داد.

میرزا کوچک در مدت حضور در جنگل، نامه‌نگاری‌های متعددی با اشخاص مختلف انجام داد و بعضی از آنها برای اتمام حجت و برخی دیگر برای اطلاع‌رسانی و برخی دیگر برای آگاهی دادن به عملکرد اشتباه بلشوییک‌ها در قبال نهضت بود. میرزا کوچک نامه‌ای نیز به مدیوانی، نماینده بازرگانی خوشتاریا، نوشت و از جمله نکات مهمی که در این نامه نوشت، مذمت کردن عملکرد بلشوییک‌ها در ایران و روسیه بود: «اگر این اقدامات شما دوام پیدا کند، ناچاریم به هر وسیله باشد، به تمام احرار و سوسیالیست‌های دنیا، حالی کنیم که وعده‌های شما همه‌اش پوچ و عاری از صحت و صداقتند. به نام سوسیالیزم، اعمالی را مرتکب شده‌اید که لایق قشون مستبد نیکلا و قشون سرمایه‌داری انگلیس است.» (فخرایی، ۱۳۷۶: ۲۹۱).

نیروهای ارتش قزاق به فرماندهی استاروسلسکی از تهران برای مقابله با نیروهای بلشوییک حاضر در گیلان، وارد عرصه گیلان شدند و جنگ‌های مختلفی با نیروهای تحت امر احسان‌الله خان کردند و نیروهای بلشوییک شکست خورده و رشت را ترک کردند و به سمت انزلی عقب نشستند. بعد از مدتی بلشوییک‌ها دوباره به رشت حمله کردند و قزاق‌ها را عقب زدند و چند بار شهر بین این دو گروه دست به دست شد. در نهایت شهر را احسان‌الله خان به دست گرفت.‌ مردم که از قوای بلشوییک بیزار بودند، به استقبال قزاق‌ها رفتند و همین باعث شد تا از ترس انتقام‌گیری کمونیست‌ها فاجعه مهاجرت اتفاق بیفتد و شهر رشت از سکنه خالی شود و مردم وحشت‌زده، بدون آذوقه و توشه به سوی قزوین و تهران فرار کردند و بسیاری در راه تلف شدند و برخی دیگر با وضع اسف‌انگیزی خود را به مناطق دیگر رساندند. (فخرایی، ۱۳۷۶: ۳۰۳ـ۳۰۵).

 

۷٫ بازگشت میرزا پس از کودتا

احسان‌الله خان و خالو قربان که در مدت مخالفت‌شان با میرزا کوچک، کاری را در گیلان پیش نبردند، در صدد بر آمدند که با میرزا کوچک آشتی کنند و نامه‌ای را در روز ۱۴ آبان ۱۲۹۹ برای میرزا کوچک نوشتند و میرزا کوچک دو روز بعد به نامه‌شان جواب داد و آنها را اشتباه‌کارانی نامید که باعث شدند نهضت به مصائب بسیاری مبتلا شود و اشکالات کار آنها را برشمرد. آنها برای آشتی به جنگل رفتند و با میرزا کوچک آشتی کردند ولی تا مدتی مرکزیت نهضت در همان منطقه، خصوصا روستای «کُما» قرار داشت و میرزا کوچک از همانجا کارها را مدیریت می‌کرد. (فخرایی، ۱۳۷۶: ۳۱۸ـ۳۲۶).

میرزا کوچک به طور جدی درباره نفوذ نیروهای بلشوییک و نیز خطرات اندیشه انحرافی آنها به شدت حساس شده بود چرا که در امور دینی با هیچ کسی تعارف نداشت و کوچکترین تعلل امور  شرعی را بر نمی‌تابید. وی از اختلاط نیروهایش با بلشوییک‌ها به شدت پرهیز داشت و حق هر گونه حضور و صحبت و تبلیغ مرام مارکسیستی را در دایره مسئولیت خودش به هیچ نحو نمی‌پذیرفت. البته دلیل دیگر این کار میرزا کوچک، به خاطر خیانت بلشوییک‌ها بوده که به عنوان جاسوس عمل کرده و درباره میزان نیروهای میرزا کوچک و سایر مسائل محرمانه، به سران بلشوییک‌ها گزارش می‌دادند. مکاتبات متعددی از میرزا کوچک، به جای مانده که نیروهایش را از هر گونه رفت و آمد با بلشوییک‌ها پرهیز داده و حتی حضور یک بلشوییک، را در میان نیروهای خود بر ‌نمی‌تابد و می‌گوید که تا وقتی که این شخص نزد شماست، او را تحت نظر نگه دارید و هیچ کسی با او حرف نزند. به عنوان نمونه میرزا کوچک در نامه‌ای که به صادق کوچکپور، از افسران ارشد نهضت، در روز ۹ اسفند ۱۲۹۹ چنین می‌نویسد:

«چنانچه در کاغذ یک ساعت قبل، به شما نوشته‌ام، باز هم تذکار می‌نمایم به هیچ وجه افراد شما حق ندارند با بلشوییک‌ها رفت و آمد داشته باشند. و ابدا هیچ کس حق ندارد چه با اسلحه و چه بدون اسلحه از آب پسیخان به این طرف بیاید. در صورت تخلف، برای شما اسباب مسئولیت خواهد بود و فعلا یک طغرا پاکت را توسط یک نفر فورا به کسما بفرستید، خود او را در تحت نظر نگاه دارید تا حکم ثانوی. مواظب باشید تا مدتی که در آن جا است با کسی حرف نزند.» (جنگلی، ۱۳۵۷: ۳۶ـ۳۷ و بقیه نامه‌ها در ۳۸ـ۴۵٫)

میرزا کوچک در روز ۱ تیر ۱۳۰۰ در جلسه‌ای را با حضور حیدر خان عمواغلی تشکیل داد و کابینه او دوباره معرفی شد و این بار تغییراتی در شکل کابینه رخ داده بود: میرزا کوچک، حیدر خان عمواغلی، خالو قربان، میرزا محمدی انشایی و احسان‌الله خان اعضای کابینه بودند که به زودی احسان اخراج شد و میرزا محمدحسین سرخوش جایگزین شد. (فخرایی، ۱۳۷۶: ۳۲۶ـ۳۲۸).

سرخوش همزمان با سال آخر نهضت جنگل و همزمان با ورود حیدرخان عمواغلی وارد گیلان شد. در کابینه میرزا کوچک که حیدرخان در آن کمسیر خارجه بود، با تلاش حیدرخان، احسان‌الله خان را کنار گذاشتند و به جایش سرخوش را به عضویت شورای انقلاب و نیز به عنوان کمیسر قضایی وارد کابینه کردند. سرخوش از همفکران حیدر بود و در دایره دوستان او قرار داشت و در تیم توطئه‌گری که حیدرخان علیه میرزا کوچک ایجاد کرده بود، عضویت داشت و در «واقعه ملاسرا» در ۶ مهرماه ۱۳۰۰ سرخوش در درگیری با نیروهای میرزا کوچک کشته شد. (فخرایی، ۱۳۷۶: ۲۲۸ـ۲۲۹، ۳۶۸ـ۳۶۹).

به طور منظم جلسات کابینه دو روز در هفته در ملاسرا با حضور اعضا، برگزار می‌شد. کم کم حیدر خان عمواغلی در نهضت مخالفت را آغاز کرد و در صدد بود که راهش را از میرزا کوچک جدا کند. در نهایت به میرزا کوچک خبر رسید که حیدر خان عمواغلی به همراه چند نفر دیگر در فکر توطئه‌ای برای از بین بردن میرزا کوچک هستند و همین امر باعث شد که چند تن از یاران میرزا کوچک، در روز ۶ مهر ۱۳۰۰ (۲۶ محرم ۱۳۴۰ق) به محل جلسه که توطئه‌گران حضور داشتند حمله کرده و درگیری مسلحانه‌ای رخ دهد و آن ساختمان آتش گرفت. در این ماجرا حیدر خان عمواغلی فرار کرد ولی دستگیر شد تا محاکمه شود، ولی میرزا کوچک فرصتی برای محاکمه‌اش نیافت و به شهادت رسید. خالو قربان گریخت و خودش را به سایر کردها رساند. سرخوش در آتش سوخت و بعد از این واقعه حدود یک هفته قوای جنگل با بلشوییک‌ها و کردها می‌جنگیدند. (جودت، ۱۳۵۱: ۱۱۳ـ۱۱۶) (فخرایی، ۱۳۷۶: ۳۲۶و ۳۶۸ـ۳۶۹و ۳۷۱). (فراهانى‏، ‌۱۳۸۵: ۳۴۵).

 

۸٫ سرکوبی نهضت جنگل

تنها عملیاتی بود که شخص رضاخان بعد از کودتای سوم اسفند تا پایان سلطنتش، به عنوان وزیر جنگ و حضور داشت و مستقیم عملیات سرکوبی را فرماندهی کرد، سرکوبی نهضت جنگل بود که اهمیت را برای انگلیس و رضاخان نشان میدهد. با اینکه عملیات‌های سرکوب زیادی در طول دوران ۲۰ ساله دیکتاتوری رضاخان، واقع شد ولی در بقیه جریانات، سایرین را مامور می‌کرد و خودش در هیچ جنگی به طور مستقیم شرکت نکرد، جز همین مورد. رضاخان که در این زمان سردار سپه و وزیر جنگ بود، برای سرکوبی نهضت جنگل و به شهادت رساندن میرزا کوچک، در راس ارتش قزاق ایران، در روز ۱۸ مهر ۱۳۰۰ تهران را به مقصد گیلان ترک کرد و فردای آن روز در منطقه امامزاده هاشم(س)، نزدیکی رشت، رسید. ابتدا چند نماینده از سوی خالو قربان در روز ۱۹ مهر ۱۳۰۰ در منطقه امام‌زاده هاشم نزد رضاخان رفتند تا خبر ورود خالو قربان را بدهند و اجازه بگیرند. سپس خالو قربان آمد و تسلیم شد و تمام نیروهایش را تسلیم رضاخان کرد و اسلحه‌اش را به رضاخان تحویل داد، رضاخان تنفگش را به او پس داد و او و نیروهایش را در زمره نیروهای سرکوبگر ارتش خود قرار داد. خالو قربان که حاکم رشت بود در روز ۲۱ مهر ۱۳۰۰ این شهر را بدون هیچ جنگی تحویل رضاخان داد. رضاخان در گیلان، فضای خفقان‌آوری را ایجاد کرد و با ارتش قزاق و سایر نیروها به کانون‌های اصلی نهضت حمله کرد و آنها را فروپاشاند و ارتش قزاق، بسیاری نقاط را جنگیدند و به اشغال خود در آوردند. وی حدود یک ماه در گیلان ماند و وقتی مطمئن شد که کار نهضت تمام است، در روز ۱۱ آبان ۱۳۰۰ به تهران بازگشت و نیروهای سرکوبگرش را در گیلان گذاشت و گزارش سرکوبی کامل را از آنها می‌گرفت. (فخرایی، ۱۳۷۶: ۳۷۱ـ۳۷۳). (فراهانى‏، ‌۱۳۸۵: ۳۶۳ـ۳۶۴و ۳۹۸).

کلانتروف، معاون اتاشه نظامی سفارت شوروی در تهران، و نماینده رسمی روتشتین، سفیر شوروی در تهران، به همراه رضاخان سردار سپه وارد رشت شد و در حال تلاش برای نابودی نهضت جنگل و به شهادت رساندن میرزا کوچک بود. سیاست رسمی دولت شوروی با ادعاهای انقلابی‌گری، به اینجا ختم شد که با انگلیسی‌ها و رضاخان برای نابودی نهضت جنگل به توافق رسید و روتشتین سفیر شوروی در تهران،‌ علنی کلانتروف را به عنوان نماینده راهی گیلان کرد تا خیال دولت شوروی برای نابودی کامل نهضت جنگل راحت شود. (جنگلی، ۱۳۵۷: ۲۴۶). فخرایی نیز نوشته است که در روز ۲۱ مهر ۱۳۰۰، کلانتروف در کنار رضاخان و ارتش قزاق حضور داشت و رایزنی‌هایی را برای تسلیم بدون خونریزی شهر رشت که حکمرانش خالو قربان بود، صورت داد و موفق شد که این شهر را تسلیم قزاق‌ها کند. فخرایی درباره سیاست دولت شوروی در قبال جنگل چنین می‌نویسد: «وجود آتاشه نظامی شوروی در بین قزاقان دولتی و همکاری صمیمانه‌‌اش با قوای دولت، هر گونه شبهه‌ای را که تا این زمان وجود داشت بر طرف ساخت، و سیاست جدید شوروی را از روی ژستی که در خاموش ساختن انقلاب گیلان گرفته بود، نشان می‌داد.» (فخرایی، ۱۳۷۶: ۲۷۲ـ۲۷۳).

احسان‌الله خان بعد از مذاکراتی که کلانتروف و کنسول شوروی در رشت، با او انجام دادند، در روز ۲۷ مهر ۱۳۰۰ پذیرفت که مقدار ۵ هزار تومان پول از رضاخان بگیرد و به همراه سایر بلشوییک‌های ایرانی و روسی، با کشتی، راهی باکو شود و و تا چند روز آینده، ایران را ترک کند. سپس سیدمحمد تولمی در روز ۵ آبان ۱۳۰۰ مسیرش را از نهضت جدا کرد. خیانت سیدجلال چمنی نیز در همین روز آشکار شد و سه هزار تومان از رضاخان دریافت کرد و به دسته سرکوب‌کنندگان پیوست و در روز ۲۲ آبان، مقدار ۶۰ بار الاغ تفنگ و مهمات متعلق به جنگل، به همراه ۲۵ قبضه مسلسل را به رشت برده و تحویل قوای قزاق داد. (فخرایی، ۱۳۷۶: ۳۷۴ـ۳۷۵). (فراهانى‏، ‌۱۳۸۵: ۳۹۰و۴۱۵).

احسان‌الله خان در روز ۷ آبان۱۳۰۰ به همراه ۲۵۰ نفر از همفکرانش، به وسیله یک کشتی مسافربری روسی از بندرانزلی راهی کشور شوروی شد. از جمله خائنینی که همراه احسان سوار کشتی شدند، می‌توان به این نامها اشاره کرد: محمدجعفر کنگاوری، رضا خواجوی (خواجه نوری)، سیدابوالقاسم ذره، ابراهیم امینی، رضا لادبن اسفندیاری (برادر نیما یوشیج)، سیدعبدالحسین حسابی، علی‌اکبر ناصری، حسین‌زاده درجزی، عبدالحسین خان سردار ‌محیی، میرزا احمد مسافر و آشوری. (فخرایی، ۱۳۷۶: ۴۱۴ـ۴۱۶). (خواجه نوری، ۱۳۹۱: ۸۴و ۱۲۰ـ۱۲۲). (بحرالعلوم قزوینی، ۱۳۹۶: ۴۶ـ۴۷). (فراهانى‏، ‌۱۳۸۵: ۳۹۲). احسان‌الله‌خان قبل از سوار شدن به کشتی جملاتی خطاب به مردم بیان کرد و گفت: «ای هموطنان، ما برای آزادی شما آمده بودیم و چون خیانت سرداران مانع از انجام خیالات ما شد این مأموریت بزرگ را به وقت دیگر و بسیار نزدیک موکول می‌کنیم»! (فراهانى‏، ‌۱۳۸۵: ۳۹۲).

نکته تاریخی مهمی که جای بررسی دارد آن است که بسیاری از عوامل برجسته انگلیس، همچون احسان و سردار محیی و… هم راهی شوروی شدند. سردار محیی و برادرش حسن خان عمیدالسلطان همراه با خانواده‌شان به شوروی مهاجرت کردند، و نیز دو برادر کوچک‌تر سردار محیی نیز به بادکوبه رفته بودند. همچنین علیزاده و نیز حاج احمد کسمایی و برادرش کربلایی ابراهیم کسمایی(کبریت خان) و برادرزاده‌اش میرزا غلامحسین نویدی کسمایی از خائنینی بودند که به شوروی گریختند. (خواجه نوری، ۱۳۹۱: ۱۱۸ـ۱۲۰). (بهبودی، ‌۱۳۹۳: ۹۵و۳۷۱و۴۳۸و۵۲۲). «اردشیر ریپورتر»، راس تشکیلات جاسوسی انگلیس در ایران، گمان می‌کرد که با توجه به ارتباطاتی که سردار محیی و برادرش از زمان مشروطه با رهبران شوروی چون لنین، استالین و ارژنیکیدزه داشتند، و همچنین وجهه انقلابی و چپ‌نمایی که برای خود دست و پا کرده بودند می‌توانند به سطوح بالای حکومت نوپای بلشوییکی نفوذ کنند. البته سردار محیی جانش را بر سر اشتباه محاسباتی اینتلیجنس سرویس نهاد و در ۲۵ تیر ۱۳۰۱ به طرز مرموزی در شوروی کشته شد. (فخرایی، ۱۳۷۶: ۴۱۶). (شهبازی، ۱۳۹۳: ۸۳ـ۸۵). (فراهانى‏، ‌۱۳۸۸: ۲۳۷). (ر.ک. خواجه نوری، ۱۳۹۱: ۱۱۸ـ۱۲۰).

پازل حضور عوامل انگلیس در شوروی، زمانی کامل می‌شود که بدانیم اکثر قریب به اتفاق چپ‌نماهایی که به میرزاکوچک خیانت کردند و به شوروی فرار کردند چون ابوالقاسم ذره، عبدالحسین حسابی، کریم نیک‌بین، حسین شرقی، مرتضی علوی، لادبن نوری (برادر نیما یوشیج) و… بعد از مدتی توسط سیستم ضدجاسوسی شوروی به عنوان جاسوس انگلیس شناسایی شدند و زیر شکنجه به هلاکت رسیدند یا اعدام شدند. (شهبازی، ۱۳۹۳: ۸۳).

احسان‌الله خان هم در ۲۴ آذر ۱۳۱۶ (۱۵ دسامبر ۱۹۳۷م) در باکو به جرم «جاسوسی برای انگلیس» بازداشت شد و مورد بازجویی و شکنجه قرار گرفت. وی چند ماه بازجویی شد و در فروردین ۱۳۱۷ (آوریل ۱۹۳۸م)  به مسکو منتقل گردید و در آنجا تحت شکنجه و بازجویی قرار داشت. او چند نامه هم به سران شوروی، از جمله آناستاس میکویان و استالین نوشت تا او را نجات دهند ولی هیچ کدام از آنها پاسخی نگرفت. در نهایت در روز ۱۹ اسفند ۱۳۱۷ (۱۰ مارس ۱۹۳۹م) محاکمه اش در مسکو شروع شد و فقط بیست دقیقه طول کشید و به مرگ محکوم شد و در صبح همان روز، او را در مسکو به جوخه اعدام سپردند و اعدام گردید. (اتابکی، ۱۳۸۰: ۱۶۲). (فراهانى‏، ‌۱۳۸۸: ۱۲۱).

 

۹٫ پایان نهضت و شهادت میرزا کوچک

با حمله قوای قزاق به گیلان، میرزا کوچک برای احتراز از برادرکشی، به یارانش دستور داد که پراکنده شوند و هر کدام در گوشه‌ای حضور داشته باشند. میرزا کوچک هم با دسته کوچکی در هوای سرد پاییزی در کوه‌ها و جنگل‌ها راهپیمایی می‌کرد و از منطقه‌ای به منطقه دیگر می‌رفت. زمانی که احساس کرد نیروهای دولتی گیلان را به اشغال خود در آورده‌اند و فعلا امکان حضور در گیلان نیست، تصمیم گرفت به سمت خلخال، نزد عظمت خانم خلخالی ـ رئیس مقتدر ایل فولادلو ـ و برادرش رشیدالممالک خلخالی ـ از سران ایل شاطرانلو ـ که از متحدین سابق هیئت اتحاد اسلام بودند، برود و در آنجا یا نقاطی دیگر، نیروهایش را مجدد گرد آورد. افراد همراه میرزا کوچک در درگیری‌هایی که با نیروهای قزاق و با مزدوران «نصرت‌الله خان امیرمقتدر طالشی» داشتند، به شهادت رسیدند یا اسیر شدند.

آخرین فردی که از دسته میرزا کوچک جدا شد حسن خان معین الرعایا بود که توانایی بالایی در شناسایی کوره‌راه‌های محلی داشت و راهنمای میرزا کوچک برای رسیدن به خلخال بود. معین الرعایا با وعده رضاخان، خود را تسلیم نیروهای قزاق کرد و سپس همراه با نیروهایش قورخانه[۷] جنگل را که تنها او از آن مطلع بود را به طور کامل تحویل قوای قزاق داد. حسن خان معین الرعایا در روز ۱۰ دی ۱۳۰۰ دو ماه بعد از شهادت میرزا کوچک، به همراه سرتیپ بصیردیوان (فضل الله زاهدی) حکمران نظامی فومن به جنگل فرستاده شد تا سایر مهمات و انبارهای تجهیزات نظامی نهضت جنگل را که کسی از آن اطلاعی نداشت، را به نیروهای نظامی دولتی تحویل بدهد. (کشاورز، ۱۳۷۱: ۱۸۴). (فراهانى‏، ‌۱۳۸۵: ۴۹۹).

قزاق‌ها به محض اینکه از تصمیم میرزا کوچک برای رفتن به سمت خلخال از مسیر گیلوان، مطلع شدند به امیرمقتدر طالشی در ماسال خبر دادند و او برادرش «سالار شجاع» را همراه با صد سوار مامور دستگیری میرزا کوچک کرد و آنها را به سمت گیلوان فرستادند. از سوی خلخال هم خبر ورود میرزا کوچک، به عظمت خانم رسید و او صد سوار به ریاست قلیچ خان شاهسون را به استقبال میرزا کوچک فرستاد تا آنها را به سلامت وارد خلخال کنند. (جنگلی، ۱۳۵۷: ۲۵۴ـ۲۵۵) (فخرایی، ۱۳۷۶: ۳۸۶ـ۳۹۰).

حجت الاسلام و المسلمین میرزا مرتضی سلطان الواعظین خلخالی[۸] از یاران قدیمی جنگل، همزمان همین ایام، برای برگزاری جلسه روضه در روستای «خَمس» از روستاهای نزدیک روستای گیلوان حضور داشت و روایت دسته اولی از نحوه شهادت میرزا کوچک دارد. او می‌گوید که در آن روز، باد سهمگینی می‌وزید طوری که نزدیک بود بنای عمارت را جا بکند، و فضا به گونه‌ای وحشت‌انگیز بود که نماز آیات را واجب می‌کرد. روز به پایان رسید و به خانه دوستی رفتم و بعد از شام، یک نفر وارد شد و به ما خبر داد که شخصی به نام «کَرَم» که مُکاری[۹] و کُرد است، گفته که میرزا کوچک در منطقه «گدوک» در نزدیکی روستای گیلوان، فوت کرده است. سلطان الوعظین که از این خبر شوکه شده بود، کرم را احضار کرد و درباره این موضوع از او سوال کرد و کرم مشاهداتش را چنین شرح داد:

«امروز صبح به عادت معمولی مُکاری‌های دهات به گیلان می‌رفتند، من رفتم که مانع شوم؛ در این روز، در این طوفان جانکاه، به گیلان رفتن، خالی از خطر نیست، بلکه برگردانم، مکاری نرود. خارج ده، قهوه‌خانه‌ای بود. قهوه‌چی مرا دید، گفت: امشب در عالم رویا دیدم میرزا کوچک خان آمد به این قهوه‌خانه، به من گفت: وزیر جنگ[۱۰] مرا احضار نموده، ولی من تا دو نفر سید عقب من نفرستد، نمی‌روم. چنان گمان دارم دارم امروز میررزا کوچک خان به گیلوان بیاید.

کرم چنین ادامه داد: از قهوه‌خانه گذشتم، رسیدم سر کوه که کولاک و باد شدیدی می‌وزید. دیدم توی برف، حرکتی می‌نماید، نزدیک رفتم، دیدم میرزا کوچک خان است، توی برف از شدت سرما و طوفان از حرکت افتاده، و موی سر و زلف، همگی یخ بسته. هر چه سوال کردم، قادر بر جواب نشد. گفتم: می‌توانی چیزی بخوری؟ با سر اشاره کرد، بلی، چند دانه سنجد به دهانش گذاشتم، نتوانست بجود. قدری او را مالش دادم، شاید به حال آید، نشد. حرکت دادم، دو سه قدمی برداشت، افتاد، دیدم حالت نزع است، رو به قبله‌اش کردم، تمام شد.

آمدم در گیلوان به اهالی خبر کردم و چند نفر با همدیگر همراهی کردند، جنازه آن مرحوم را آوردیم به [روستای] خانقاه که در دامنه همان گدوک واقع است و در توی همان بقعه که در همان محل واقع بوده، گذاشتیم.» (جنگلی، ۱۳۵۷: ۲۵۶ـ۲۵۸)

میرزا کوچک جنگلی در روز ۱۱ آذر ۱۳۰۰ مصادف با ۳ ربیع‌الثانی ۱۳۴۰ق و ۳ دسامبر ۱۹۲۱م به شهادت رسید. محل شهادت میرزا کوچک در ارتفاعات ماسال به سمت خلخال قرار دارد و نزدیک دو روستای «خانقاه» و «گیلوان» از توابع شهر خلخال است و مردم آن منطقه در صدد بودند تا پیکر میرزا کوچک را شبانه دفن کنند. بلافاصله خبر شهادت میرزا کوچک به گیلان رسید و سالار شجاع همراه با عده‌ای تفنگ‌دار به روستای خانقاه رفت و مانع از دفن پیکر شد و یکی مزدورانش به نام «رضا اَسْکِسْتانی» اهل خلخال، سر میرزا کوچک را از تن جدا کرد و تحویل اربابش داد. پیکر بی‌سر را مردم با شیون و عزاداری در قبرستان روستای خانقاه دفن کردند. سالار شجاع، سر بریده را نزد برادرش امیرمقتدر طالشی برد و سپس فاتحانه آن را به فرماندهان قزاق در رشت واگذار کرد.[۱۱] (جنگلی، ۱۳۵۷: ۲۵۸ـ۲۵۹) (فخرایی، ۱۳۷۶: ۳۹۰).

در روز ۱۴ آذر ۱۳۰۰ سر بریده میرزا کوچک را در محل انبار نفت نوبِل ـ در مجاورت سربازخانه رشت[۱۲] ـ به نمایش گذاشتند و چند روز سر در معرض دید مردم بود. (فراهانى‏، ‌۱۳۸۵: ۴۴۶). خالو قربان در روز ۱۸ آذر ۱۳۰۰ (۱۱ دسامبر ۱۹۲۱م) سر بریده را به عنوان تحفه‌ای قیمتی برای رضاخان به تهران برد و از رضاخان لقب «سردار ظفر» و درجه سرتیپی دریافت کرد. (میرزاصالح، ۱۳۶۹: ۹۳و۹۷) (فراهانى‏، ‌۱۳۸۵: ۴۴۵و۴۵۳).

جایگاه میرزا کوچک و میزان تاثیرگذاری نهضت جنگل در کشور را وقتی بدانیم، تلاش دولت انگلیس برای نابودی نهضت جنگل و فرستادن نیروهای زبده‌ای چون میرزا کریم خان رشتی و برادرانش و بسیاری دیگر برای نابودی نهضت قابل درک خواهد بود. از جمله نتایج شهادت میرزا کوچک سرکوبی نهضت جنگل، افزایش قدرت رضاخان سردار سپه و تسلط او بر کابینه و تسلطش بر مجلس شورای ملی و تسلطش بر احمدشاه قاجار است. شهادت میرزا کوچک و پایان نهضت جنگل، باعث خوشحالی دولت انگلیس گردید چرا که بزرگ‌ترین مانع برای دیکتاتوری رضاخان و سلطه انگلیس بر کشور، برداشته شد. در گزارشات سفارت انگلیس خوشحالی انگلیسی‌ها از این جنایت، کاملا روشن است و آنها سر بریده میرزا کوچک را «هدیه گرانبها» و میرزا کوچک را بزرگترین انقلابی ایران دانستند که دو استان زرخیز ایران را تحت سلطه خویش داشت:

«خالو قربان یار و همرزم پیشین میرزا کوچک خان، در دهم دسامبر [۱۹۲۱م]، سر بریده او را به قزوین آورد و روز بعد یعنی در یازدهم دسامبر با آن هدیه گرانبها وارد تهران شد. به این ترتیب دوران زندگی مردی که در طول ۶ سال گذشته، بزرگترین انقلابی ایران محسوب می‌شد و تا همین پنج ماه پیش، دو استان زرخیز مملکت را تحت سلطه خویش داشت، به پایان رسید. …

از جمله نتایج مرگ میرزا کوچک خان و پایان گرفتن غائله‌ی شمال، افزایش قدرت رضاخان است. او اینک کابینه را تحت کنترل دارد و مجلس را تحقیر می‌کند و شاه نیز از او هراس دارد.» (میرزاصالح، ۱۳۶۹: ۹۳).

به دستور رضاخان، سر میرزا کوچک را در قبرستان حسن آباد تهران ـ که بعدها آتش نشانی شد ـ دفن کردند. بعد از مدت کوتاهی، کاس‌آقا حسام[۱۳] از دوستان صمیمی میرزا کوچک، مخفیانه سر را از تهران به قبرستان سلیمانداراب رشت منتقل کرد و در همانجا دفن کرد. بعد از شهریور ۱۳۲۰ و فرار رضاشاه از کشور، عده‌ای از دوستان میرزا کوچک، پیکرش را از روستای خانقاه به رشت منتقل کردند و مقامات دولتی اجازه ندادند که در رشت برایش تشییع جنازه باشکوهی برگزار شود و پیکر با تشریفات را به رشت منتقل کنند. طی یک مراسم ساده، پیکر را به رشت آورده و در قبرستان سلیمانداراب رشت، به سر بریده‌اش ملحق کردند و تا مدت‌ها اجازه ندادند مراسمی برای میرزا کوچک برگزار شود. (فخرایی، ۱۳۷۶: ۳۹۱).

در همان روزهای اول، چند مجلس ترحیم و فاتحه کوچک هم که برای میرزا کوچک برگزار شد، تحت تدابیر امنیتی شدید و با نگرانی مسئولین وقت برگزار شد و گزارش‌های آن به وزارت کشور ارسال شده بود. محمدعلی مجد (فطن السلطنه)، فرماندار رشت، به وزارت کشور خبر داده که آزادی‌خواهان گیلان در روز ۶ شهریور ۱۳۲۱ مطابق با نیمه شعبان، مجلس ترحیمی بر سر قبری که به تازگی برای میرزا کوچک جنگلی در سلیمانداراب رشت درست کرده‌اند و مردم را دعوت کرده‌اند. فرماندار در پایان گفت که پیش‌بینی‌های لازم، انجام خواهد شد. این خبر به اولین مراسمی تعلق دارد که بعد از فرار رضاشاه، مردم گیلان توانستند برای میرزا کوچک برگزار کنند. (کشاورز، ۱۳۷۱: ۱۸۹).

 

۱۰٫ نتیجه‌گیری

نهضت جنگل در هنگامه جنگ جهانی اول، که انگلیس و روسیه تزاری با هم متحد بوده و ایران را اشغال کرده بودند، برای کسب استقلال ایران تشکیل شد. قوای جنگل مستقیما با نیروهای متجاوز جنگیده بودند و توانسته بودند بیش از پنج سال مقاومت کنند. غیر از جنگ، دستگاه جاسوسی انگلیس، توطئه‌های بسیاری را علیه نهضت جنگل ایجاد کرد و از عوامل اطلاعاتی انگلیس و نفوذی‌های بومی، که بخش عمده آنها بهایی بودند، مخفیانه به نهضت جنگل وارد کردند. نهضت هزینه‌های سنگینی پرداخت، ولی مدیریت هوشمندانه میرزا کوچک، و اعتقاد مردم بومی به عظمت شخصیت دینی و معنوی و اخلاقی او باعث شد نهضت به سلامت از آن موانع عبور کند.

با وقوع انقلاب کمونیستی در روسیه، شرایط تغییر کرد. با فروپاشی حکومت پادشاهی تزاری و تشکیل اتحاد جماهیر شوروی، انقلابی‌هایی سر کار آمدند که مهمترین شعارشان، نجات کارگران جهان از سلطه امپریالیسم انگلیس بود. آنها در ابتدا تمام امتیازها و قراردادهای استعماری روسیه تزاری علیه ملت ایران را لغو کردند. به عبارت دیگر با گرفتن ظاهر دوست و متحد، وارد ایران شدند و مدت کوتاهی نیز با نهضت جنگل همکاری کردند؛ اما خیلی زود خیانت کردند.

آنها در داخل نهضت جنگل، کودتا کردند و تلاش کردند میرزا کوچک را بکشند و نهضت را به دست گیرند. آنها نیروی نظامی به جنگل برای کشتن میرزا و یارانش فرستادند ولی نیروهای نهضت، بلشوییک‌ها را عقب زدند. بلشوییکها وقتی نتوانستند نام و اعتبار نهضت جنگل را به نفع خود مصادره کنند، تصمیم به نابودی کامل نهضت جنگل گرفتند. از این رو با انگلیس و رضاخان برای سرکوبی نهضت جنگل به توافق رسیدند.

انگلیسی‌ها از چند سال قبل از کودتای سوم اسفند، در تکاپو برای استقرار یک دیکتاتور دست‌نشانده بودند و نهضت جنگل را از مهمترین موانع می‌دانستند. بعد از کودتای سوم اسفند و روی کار آمدن رضاخان، همان طور که ایران به سمت یک دیکتاتوری نظامی پیش رفت، سلطه انگلیس در ایران هم به صورت بی‌سابقه‌ای گسترش یافت. در این تحولات، نقش میرزا کریم خان رشتی، از عوامل انگلیس در ایران، برجسته بود. او نه تنها زمینه ارتباط رضاخان، قزاق گمنام، با اردشیر ریپورتر، رأس شبکه انگلیس در ایران، را فراهم کرد؛ بلکه در ایجاد جبهه‌ عظیمی از گروه‌های داخلی علیه میرزا کوچک نقش داشت. کریم خان رشتی در همکاری روس و انگلیس در عملیات مشابهی که علیه محمدعلی شاه در سال ۱۲۸۸رخ داد، نیز از عناصر اصلی بود. شهادت میرزا کوچک و پایان نهضت جنگل، موجب خوشحالی دولت انگلیس شد، زیرا بزرگترین مانع پادشاهی رضاخان و سلطه انگلیس بر کشور، برداشته شد.

 

 

پی نوشتها:

[۱] . طلبه سطح چهار حوزه علمیه قم و پژوهشگر تاریخ معاصر. ab.meysam@gmail.com

[۲] . Lionel Charles Dunsterville.

[۳] . Lazar’ Fedorovich Bicherakhov.

[۴] . Basile P. Nikitine.

[۵] . Theodore Aronovich Rothstein.

[۶] . استاد عبدالله شهبازی درباره سابقه بهایی احسان‌الله خان دوستدار و نقش شبکه بهائیت در شکست و فروپاشی نهضت جنگل شامل افرادی چون رضا افشار، غلامحسین ابتهاج، عبدالحسین نعیمی، میرزا شفیع‌ خان‌، اسدالله خان مبصرالملک‌ و سعیدالملک دو پسرعموی کریم خان رشتی، تحقیقات ارزشمندی را انجام داده است و برای اولین بار به نکات نو و مهمی دست یافته است. (ر.ک. شهبازی، ۱۳۸۲: ۵۰ـ۵۱)

[۷] . کارگاه ساخت انواع سلاح و تجهیزات جنگی.

[۸] . میرزا مرتضی سلطان الواعظین خلخالی، روحانی، واعظ، شاعر انقلابی و متخلص به «مهجور» در روستای «خمس» از توابع خلخال به دنیا آمد. تحصیلات علوم دینی را در اصفهان گذراند و در رشت مدتی سکونت گزید و از اعضای فعال نهضت جنگل بود. ذوق سرشاری در شعر داشت و خصوصا اشعار فرخی یزدی را تضمین می‌کرد. (فخرایی، ۱۳۷۶: ۹۲ـ۹۳) (نقیب، ۱۳۷۹: ۴۴۲ـ۴۴۳).

[۹] . کسی که چهارپایانش را کرایه می‌دهد.

[۱۰] . وزیر جنگ در آن زمان، رضاخان پهلوی بود.

[۱۱] . فخرایی درباره کسی که سر میرزا کوچک را برید، دچار یک اشتباه شده است. فخرایی می‌گوید که سالار شجاع برادرِ امیرمقتدر طالشی «دستور داد که یکی از طالشی‌های همراه وی، سر میرزا را از بدنش جدا کند. رضا نام اسکستانی به اشاره او، سر میرزا را برید و تحویل خان طالش داد.» (فخرایی، ۱۳۷۶: ۳۹۰). اینکه فخرایی گفته است که رضا اسکستانی «طالشی» بوده، اشتباه است، هر چند این شخص، از مزدوران مسلح سالار شجاع بود، ولی طالشی نبود بلکه اصلا گیلانی نبود. او اهل روستای «اَسکِستان» از توابع شهر خلخال بود که مردم آن روستا به زبان تاتی سخن می‌گویند. سلطان الواعظین خلخالی نیز به درستی، کسی که سر میرزا را برید، «یک نفر رضا نام خلخالیِ اسکستانی» معرفی کرده است و به خلخالی بودنش تصریح کرده ‌است. (جنگلی، ۱۳۵۷: ۲۵۸)

[۱۲] . سربازخانه رشت که در آن زمان محل استقرار بخشی از نیروهای ارتش قزاق بود، امروزه محل استقرار بخشی از نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران است و مسئولیت آموزش‌های تخصصی دریایی را بر عهده دارند و نام «مرکز آموزش تخصص‌های دریای رشت» را بر آن نهاده‌اند. به محدوده اطراف این مرکز، محله نیروی دریایی می‌گویند.

[۱۳] . کاس‌آقا حسام از دوستان نزدیک و صمیمی میرزاکوچک و از شخصیت‌های برجسته نهضت جنگل بود. او در خانواده‌ای روحانی که سه پشت آنها روحانی بودند در شهر رشت متولد شد. پدرش اهل شفت و مادرش اهل روستای «کَرده» از توابع جمعه‌بازار بود. کاس‌آقا برادر بزرگتری به نام شیخ حسن حسام داشت که از وعاظ برجسته رشت در دوران پهلوی اول بود. کاس‌آقا شغلش خیاطی بود و جنب مسجد حاجی حسن در محله صالح‌آباد رشت، مغازه خیاطی داشت و مغازه‌اش در دوران نهضت جنگل و قبل از آن، پاتوق میرزاکوچک جنگلی و شخصیت‌های فعال فرهنگی و سیاسی بود و جلسات مهمی در آنجا برگزار می‌شد. به دستور رضاخان سردار سپه، سر بریده میرزاکوچک را در قبرستان حسن‌آباد تهران ـ که بعدها آتش‌نشانی شد ـ دفن شد. بعد از مدت کوتاهی، کاس‌آقا حسام به کمک چند نفر دیگر از دوستانش، مخفیانه سر را از تهران نبش کرده و به قبرستان سلیمانداراب رشت منتقل کرد و در همانجا دفن کرد. کاس‌آقا فرزندی نداشت و خانه‌اش پشت مسجد درویش‌مخلص در خیابان سردار جنگل فعلی، قرار داشت. او در سال ۱۳۳۵ش در رشت درگذشت. (گفتگو با آقای حسین حسام فرزند شیخ هادی حسام فرزند شیخ حسن حسام برادر کاس‌آقا حسام.) (فخرایی، ۱۳۷۶: ۳۶۸و۳۶۹و۳۹۱).

 

 

منابع

  1. اتابکی، تورج (۱۳۸۰). «از رفیق سرخ تا دشمن خلق، کارنامه و زمانه احسان‌الله خان، دوستدار سرزمین شوراها»، فصلنامه گفتگو. بهار۱۳۸۰، ش۳۱٫
  2. اصفهانی، میرزا نعیم (۱۳۴۵ق). کلیات نعیم. چاپ سنگی. بمبئی: مطبعه مصطفوی.
  3. افشار، ایرج (۱۳۸۰). برگهای جنگل: نامه‌های رشت و اسناد نهضت جنگل. تهران: فرزان روز.
  4. امام خمینی، روح الله (۱۳۷۸). صحیفه امام. تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی.
  5. آریابخشایش، یحیی (۱۳۸۵). «جاسوسان کا. گ. ب در ایران: استاندار جاسوس»، فصلنامه مطالعات تاریخی. س۴، ش۱۵، زمستان ۱۳۸۵.
  6. بحرالعلوم قزوینی، سیدمحمد (۱۳۹۶). تاریخچه میرزا کوچک خان روایتی نو و متفاوت از قیام جنگل. به کوشش: مهدی نورمحمدی. تهران: نامک.
  7. بهبودی، هدایت‌الله (‌۱۳۹۳). روزشمار تاریخ معاصر ایران، ج۵٫ تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سیاسى‏.
  8. تبریزی، جواد (۱۳۶۲). اسرار تاریخی کمیته مجازات. تهران: انتشارات فردوسی و نشر ایران و اسلام.
  9. جنگلی، میرزا اسماعیل (۱۳۵۷). قیام جنگل: یادداشت‌های میرزا اسماعیل جنگلی خواهرزاده میرزا کوچک خان. با مقدمه: اسماعیل رائین. تهران: جاویدان.
  10. جودت، حسین (۱۳۵۱). یادبودهای انقلاب گیلان و تاریخچه جمعیت فرهنگ رشت. چاپخانه درخشان.
  11. خامنه‌ای، آیت‌الله العظمی سیدعلی (۱۳۹۱)، پایگاه اطلاع رسانی دفتر، ۲۹ آبان ۱۳۹۱٫
  12. خواجه نوری (معزالسلطنه)، رضا (۱۳۹۱). تصرف تنکابن به دست مجاهدان مازندران. به کوشش: منوچهر خواجه نوری. تهران: نامک.
  13. درویش، سعدالله خان (۱۳۸۷). خاطرات سعدالله خان درویش: رئیس مجاهدین نظامی جمعیت جنگل. به کوشش: جهانگیر درویش. تهران: موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران.
  14. دولت‌آبادی، یحیی (۱۳۶۲). حیات یحیى، ج۴. تهران: عطار و فردوسی.
  15. شهبازی، عبدالله (۱۳۸۲). «جستارهایی از تاریخ بهائی‌گری در ایران»، فصلنامه تاریخ معاصر ایران. س۷، ش۲۷، پاییز ۱۳۸۲.
  16. شهبازی،عبدالله (۱۳۸۷). ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج۱: خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست. تهران. اطلاعات.
  17. شهبازی،عبدالله (۱۳۹۳).ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج۲: جستارهایی از تاریخ معاصر ایران. تهران. اطلاعات.
  18. عاصیان، اکبر (۱۳۹۷). «بررسی موردی«پروژه جمهوریت» و اقدامات شبکه نظامی سردار سپه در اجرای آن». فصلنامه مطالعات تاریخی. س ،۱۷ش ،۶۴، بهار ۱۳۹۸٫
  19. فاضل مازندرانی، اسدالله (۱۳۲ب). تاریخ ظهور الحق، ج۸، بخش۲. موسسه ملی مطبوعات امری.
  20. فخرایی، ابراهیم (۱۳۷۶). سردار جنگل (میرزا کوچک ‌خان). تهران: جاویدان.
  21. فراهانى‏، حسن (‌۱۳۸۵). روزشمار تاریخ معاصر ایران، ج۱٫ تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سیاسى‏.
  22. فراهانى‏، حسن (‌۱۳۸۸). روزشمار تاریخ معاصر ایران، ج۲٫ تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سیاسى‏.
  23. فورتسکیو، ل.س. (۱۳۷۹). رجال تهران و برخی ولایات شمال غرب ایران. مترجم: محمدعلی کاظم‌بیگی. تهران: مرکز اسناد و دیپلماسی وزارت امور خارجه.
  24. کاظمی (مهذب الدوله)، باقر (۱۳۹۰). یادداشت‌هایی از زندگانی باقر کاظمی، ج۱. به کوشش: داود کاظمی و منصوره اتحادیه (نظام مافی). تهران: نشر تاریخ ایران.
  25. کشاورز، فتح‌الله (۱۳۷۱). نهضت جنگل و اتحاد اسلام اسناد محرمانه و گزارش‌ها. تهران: سازمان اسناد ملی ایران.
  26. کمره‏اى، سیدمحمد (۱۳۸۲). روزنامه خاطرات سیدمحمد کمره‏اى، ۲ج. به کوشش: محمدجواد مرادی‌نیا. تهران: شیرازه.
  27. کولارژ، یان (۱۳۸۴). بیگانه‌ای در کنار کوچک خان. مترجم: رضا میرچی. تهران: فرزان روز.
  28. محمدی ری‌شهری، محمد (۱۳۸۹). زمزم عرفان: یادنامه فقیه عارف حضرت آیت الله بهجت. قم: دارالحدیث.
  29. مردوخ کردستانی، شیخ محمد (۱۳۷۹). تاریخ مردوخ. تهران: کارنگ.
  30. منتصری، هوشنگ (۱۳۹۳). سال‌های خاکستری: خاطرات دکتر هوشنگ منتصری. گفت‌وگو و تدوین: علی امیری. رشت: فرهنگ ایلیا.
  31. منتصری، هوشنگ (۱۳۹۸). «همزیسی مسالمت آمیز جاسوسان مختلف المرام»، مجله دیلمان. ش۱۰، آذر و دی ۱۳۹۸٫
  32. میرزاصالح، غلامحسین (۱۳۶۹). جنبش میرزا کوچک خان بنا بر گزارش‌های سفارت انگلیس. تهران: نشر تاریخ ایران.
  33. نقیب، سیدمحمدمسعود (۱۳۷۹). خلخال و مشاهیر. تبریز: مهد آزادی.
  34. نوزاد، فریدون (۱۳۷۹). تاریخ جراید و مجلات گیلان (از آغاز تا انقلاب اسلامی). تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
  35. نوزاد، فریدون (۱۳۸۶). نقش احسان اله خان در نهضت جنگل. رشت: کتیبه گیل.
  36. نیکیتین، ب. (۱۳۲۹). ایرانی که من شناخته‌ام. مترجم: فره‌وشی (مترجم همایون سابق). تهران: معرفت.
  37. روزنامه انقلاب سرخ جنگل، رشت.
  38. گفتگو با آقای حسین حسام، فرزند شیخ هادی حسام، فرزند شیخ حسن حسام، برادر کاس‌آقا حسام.

 

 

 

منبع: «بررسی نقش کودتای سوم اسفند در سرکوب «جمهوری ایران» نهضت جنگل»، میثم عبداللهی، فصلنامه مطالعات تاریخی، س۱۸، ش۶۸، بهار ۱۳۹۹، ص۶۳-۹۱

 

برچسب‌ها:

ارسال دیدگاه

*

code