مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱ - Friday 3 Feb 2023
محتوا
میرزا، نُماد حوزه شیعه

میرزا، نُماد حوزه شیعه

سیدعباس رضوی
در نهضت جنگل, اصول و ارزشهای اسلامی, خط قرمز بودند که بر هیچ کس از مبارزان جنگل, روا نبود از آنها بگذرد و آنها را نادیده انگارد و یا بر سر آنها به دادوستد بپردازد که رهبری نهضت چنین بود و بر این راه پویید و الگوی جاودانه برای جوانان روزگار خود و روزگارهای پسین شد…

پنج‌شنبه 18 نوامبر 2021 - 22:12

سیدعباس رضوی

 

صفحه ۱۰۶

روحانیت آگاه, در درازنای تاریخ اسلام و تشیّع, مهم ترین پشتوانه استقلال سیاسی و جغرافیایی سرزمینهای اسلامی بوده است و ستیزها و تلاشهای آزادی خواهانه و ضداستبدادی, در جای جای سرزمینهای اسلامی, بویژه آن جاها که شعله های تشیّع افروخته بوده, بیش تر ریشه در این پایگاه داشته است.

در تاریخ ایران, هرگاه عزت و حرمت مردم, از سوی حاکمان خودسر و هوسران لگدکوب شده, یا استقلال و تمامیت ارضی ایران, به خطر افتاده است, عالمان آگاه و مبارز, قدم پیش نهاده و با شور و حرکتی قهرمانانه و بهنگام, توده ها رابرای رویارویی با استبداد ویورش بیگانگان بسیج کرده اند. جنبش تنباکو, نهضت مشروطه, قیام سید عبدالحسین لاری, مقاومت علمای تنگستان علیه سلطه پلیس جنوب و… نمونه ای از این خیزشهاست. اگر این مبارزه ها و ستیزها و رویاروییهای پی گیر و فداکارانه نبود, ایران, اکنون بر جای نبود و طعمه دیگران بود و عزت و حرمت آن پایمال بیگانگان.

( ۱۰۷ )

قیام میرزا کوچک خان نیز, از پایگاه مقدس روحانیت برخاست واز این چشمه جوشید و سرچشمه گرفت و توانست در برهه ای حساس و بحرانی, دشمنان خارجی و مستبدان داخلی را از رسیدن به هدفها و برنامه های شوم خود, بازدارد و ناکام گرداند و سدی پولادین در راه فزون خواهیهای بداندیشان و بیگانگان بر پا دارد و پرچم استقلال ایران را بر فرازد.

حرکت میرزا برآمده از آموزه ها و تربیتهای ویژه حوزوی بود. عمل به وظیفه ها و مسؤولیتهای دینی او را بر آن داشت که درس و بحث را ازحجره های مدرسه به کوه و جنگل بکشاند و بحثهای دفاع, جهاد, امربه معروف و نهی از منکر, تولّی و تبرّی را از ذهن به خارج بکشاند و در عرصه و میدان عمل, آنها را عرضه بدارد. دستورها و فرمانهای اجتماعی اسلام را به مرحله آزمون در آورد.

میرزااز آغاز تا انجام کار, از زیّ طلبگی و نهاد حوزوی خود جدا نشد و ریشه های خیزش پربرکت نهضت جنگل را از کان تقوا و دانش حوزه, همه آن, سیراب می کرد و سرانجام در راه به کرسی نشاندن رسالت پرشکوه دینی خود, از جان مایه گذاشت. روحش بلند آشیان باد.

رسالت این نوشته, نمایاندن بیش از پیش پیوندهای حوزوی میرزا کوچک خان است و پاسخ به کسانی که بر این پندارند: میرزا به جز مدتی کوتاه پرداختن به درس و بحث, پیوند و بستگی با حوزه ها نداشته و حرکت و خیزش او, از حوزه ها سرچشمه نگرفته و حرکت دینی ـ حوزوی به شمار نمی آید.

زندگی علمی میرز

ییونس, معروف به میرزا کوچک خان, در مدرسه حاج حسن صالح آبادی رشت به فراگیری دانش پرداخت.۱گامهای نخستین را در این مدرسه برداشت پس از آموختن ادبیات فارسی, عربی, صرف, نحو و قرآن به جرگه طلاب مدرسه مسجد جامع که از سطح بالاتر در ارائه درسها برخوردار بود,رفت و

( ۱۰۸ )

شروع به فراگیری کرد.۲

هوش و استعداد سرشار میرزا, سبب شد در مدت کوتاهی بتواند گامهای بلندی بردارد و پایه آگاهیهای خود را بالا ببرد وبه گونه رسمی در سلک رسته روحانیت در آید و عکسهایی از میرزا با لباس روحانی, که با همشاگردیها گرفته, در دست است.۳

این مدرسه, سرچشمه شد برای رویش انسانهای والا و کارآمد و انقلابی و نقش آفرین در عرصه های گوناگون عزت آفرینی. بسیاری از درس آموختگان این مدرسه به نهضت جنگل پیوستند, و نقشهای درخور ستایشی آفریدند و در تاریخ حرکتها و خیزشهای ضدّ ستم, نامشان جاودانه شد.

از آن جمله اند: میرزا اسماعیل جنگلی, خواهرزاده میرزا, که نقش پراهمیتی در جنگل بر دوش داشت. و شیخ حسن فداکار, از دست اندرکاران روزنامه جنگل که پس از میرزا مرجع مردم در بست و گشاد کارهای قضائی بود.

شیخ علی شیشه بر, به همراه شیخ حسن زرگر در فراهم آوری اسلحه برای نهضت تکاپو داشت.

محمودرضا طلوع,۴ و مسعودالحکماء در عرصه تعلیم و تربیت و آموزش نوجوانان دست اندرکار بود.۵

اسماعیل دهقان زاده در اداره روزنامه جنگل, نقش داشت.۶

و….

میرزا کوچک خان, پس از چندی برای دستیابی به مدارج بالاتر, از رشت به تهران هجرت کرد. در آن روزگار, تهران از کانونهای بزرگ علمی و فرهنگی بود و استادان برجسته و شایسته ای در ده ها کانون علمی در کارآموزاندن فقه و اصول, ادبیات, حکمت و ریاضی به علاقه مندان و جویندگان دانش بودند.

( ۱۰۹ )

او در تهران به کامل کردن دانستنیهای خودپرداخت و در دانش حوزوی پیشرفت درخور توجهی پیدا کرد.

(بداشتن نیروی اراده و آزادمنشی و قوه استدلال و قدرت تفکر در میان طلاب معروف بود.)۷

از مجالهای آموزشی و استادان سرآمد و با تجربه استفاده ها برد و در گسترش و ژرفا بخشیدن به دانش خود کوشید.

او در مدرسه های محمودیه, فخریه۸ (یا مدرسه مروی) و صدر تهران,۹ تحصیل کرده است:

(میرزا کوچک خان, پیش از آن که زعامت انقلابیون جنگل را بر عهده بگیرد, در این مدرسه (محمودیه), که به کلبه علوم قدیم شهرت داشت, کسب دانش می کرد.)۱۰

در دوران تحصیل میرزا در مدرسه محمودیه, سرآمد استادان مدرسه, شیخ عبدالنبی نوری, بود.۱۱وی از شاگردان برجسته میرزای شیرازی بود و در تدریس فقه واصول یگانه روزگار خود به شمار می رفت:

(…در آن موقع تنها مرجع تقلیدی که در تهران بود, مرحوم شیخ عبدالنبی نوری به شمار می رفت.)۱۲

شیخ عبدالنبی , بسیار با مردم حشر و نشر داشت و بر این باور بود که عالم دینی نباید تنها به تبلیغ و تدریس بسنده کند, بلکه می باید در برطرف کردن گرفتاریها و سر و سامان دادن به کارهای مردم بکوشد و خود در رفتار نیز چنین بود و ایشان را به عنوان پشتیبان رنجدیدگان و محرومان می شناخته و می ستوده اند.۱۳

بزرگان بسیاری, از جمله آقای مرعشی نجفی, در مدرسه محمودیه, از محضر علامه نوری بهره برده اند.مدرسه محمودیه, از نظم و روش آموزشی و

( ۱۱۰ )

تربیتی دقیق و برنامه ریزی شده ای برخوردار بوده است. بر اساس وقف نامه, طلاب نیک اندیش و کوشا و درسخوان, باید پذیرش می شده اند; طلابی که از هرگونه بیهوده کاری بپرهیزند و تلاوت و قراءت قرآن را, به اندازه یک حزب, در برنامه کاری خود قرار دهند:

(طلبه باید متقی و طالب علم و مشغول به تحصیل علوم فقهیه شرعیه… باشد و شرط است که تحصیل او, حکمت فقط نباشد… مگر آن که یک دوره فقه واصول را دیده باشد و…و نیز جمعی که خود را به شکل طلبه می نمایند… حق سکونت این مدرسه ندارند.)

دوره تحصیل مدرسه, که بیش تر درسهای آن را فقه و اصول پوشش می داد, دوازده سال به درازا می کشید.طلاب, هر چند گاه, باید در آزمون شرکت می جستند.و کسانی که نمی خواستند خود را با برنامه های تربیتی و درسی مدرسه هماهنگ سازند, از آنچه که مدرسه ارائه می داد از کمک هزینه و برنامه های آموزشی ویژه, بی بهره می شدند.

طلاب, افزون بر درس و فراگیری دانشهای بایسته و مورد نیاز, درکارها و برنامه های مدرسه, شرکت داده می شدند. از باب مثال, نظارت بر دست اندرکاران مالی بر عهده طلاب بود۱۴ که این حرکت بر سلامت گردش امورمالی کمک شایانی می کرد و به طلاّب تجربه می آموخت که در عرصه های اجتماعی به کارشان آید.

مدرسه فخریه, از مدرسه ها و کانونهای علمی برجسته بود و دانشهایی چون: منطق, فقه , حکمت و ریاضیات, در آن, آموزانده می شد. در آن هنگام, استادان مشهوری چون ملاعبدالرحیم نهاوندی, میرزا ابوالقاسم کلانتر و… درس می گفتند.۱۵ در وقف نامه این مدرسه نیز بر بایستگی کوشایی

( ۱۱۱ )

طلاب و تلاش آنان برای پرورش روح و توجه به قرآن تأکید شده است:

(…و هرگاه کسی است که نباید درس بخواند در تدریس و تألیف کوتاهی ننماید… و هریک از طلبه با عدم عذرشرعی هر روز اقلا یک حزب کلام اللّه مجید تلاوت کند.)۱۶

میرزا در کانون فروزان تربیتی این مدرسه ها, با اثرپذیری از سیرت پارسایان:

شیخ عبدالنبی نوری و سید حسن مدرس, گامهای بلندی در آراستگی نفس برداشت و در بین همگنان, به پارسایی و وارستگی و اخلاق و رفتار نیک و خلق و خوی خوش, مهربانی, مهرورزی, همراه و همگام با ستم دیدگان و علیه ستم پیشگان شهره بود:

(…از لحاظ اجتماعی مؤدب و متواضع و خوش برخورد و از جنبه روحی, عفیف و با عاطفه و معتقد به فرائض دینی و مؤمن به اصول اخلاقی.)۱۷

ییاران دوران مدرسه او را به ویژگیهای عالی اخلاقی ستوده اند:

(هر کس, به دیگری تعدّی می کرد, یا کم ترین اجحاف و بی اعتدالی روا می داشت, مشت میرزا, بالای سر متعدی بلند می شد و تجاوز دانش آموزان دینی را, مطلقا, به حقوق یکدیگر, چه در داخل و چه در خارج از آن, بی کیفر نمی گذاشت.)۱۸

عبداللّه مستوفی می نویسد:

(در جوانی, طلبه علوم دینی بوده است, وارد سیاست شده, و با

( ۱۱۲ )

اخلاق نیک جبلّی خود, که از تعلیمات مذهبی, پاک تر و صاف تر هم شده بود. عده ای دور خود جمع کرده و مدت چهار ـ پنج سال, یک ناحیه مهم کشور را, تا حدّی از تعدی و تجاوز خارجی حفظ کند.)

این بلندی روح و پاک سرشتی و اخلاق متعالی را, نه در مدرسه, و درگاه راحت و در روزگار بی کشاکش طلبگی, که در گرماگرم ستیز با استبدادیان و بیگانگان حریم نشناس نیز , در اوج خود, پاس می داشت و به آن مدارمقدّس ره می پویید:

(این مرد پاک, مساوات مسلمانی را در تمام کارهای خود, کاملاً رعایت می کرده و با افراد خود یک جور غذا می خورد و یک جور لباس می پوشیده و هیچ گونه داعیه و علاقه ای حتی به خانه و زن و فرزند هم از خود نشان نمی داد و همواره, فکرش این بوده که قدرتی را که روزگار, برایش تدارک دیده است, در راه خیر جامعه به کار اندازد.)۱۹

همیشه و همه حال, جان و روح و دانش را با همه آیات روح انگیز قرآن جلا می داد و زنگارهای روح را با چشمه قرآن می زدود. گفته اند: ۲۰ همیشه بین دو نماز آیات شریفه زیر را زمزمه می کرد:

(و من یتوکّل علی اللّه فهو حسبه.) طلاق۳۰

هرکس به خدا توکل کند, بسنده اوست.

و می خواند:

(قل اللّهمّ مالک الملک تؤتی الملک من تشاء وتنزع الملک ممّن تشاء, وتعزّ من تشاء وتذلّ من تشاء بیدک الخیر انّک علی کلّ شیء قدیر.) آل عمران ۲۶

( ۱۱۳ )

بگو بار خدایا, تو دارنده ملک و خداوند پادشاهی هستی, به هر کس بخواهی پادشاهی دهی, و از هر کس خواهی, پادشاهی ستانی, هر که را خواهی عزیز می کنی و هر که را خواهی ذلیل می گردانی . همه نیکیها به دست توست که تو بر هر کاری توانا هستی.

و با آیه شریفه زیر اُنسی جانانه داشت و ورد زبانش بود و گویا همیشه آرزو داشت که از این سرای به سرای جاودانه رخت کشد:

(ولا تحسبنّ الذین قتلوا فی سبیل اللّه امواتاً بل احیاء عند ربّهم یرزقون.)آل عمران ۱۶۹

مپندار آنان که در راه حق کشته شدند, مرده اند, نه, بلکه نزد خدای خویش زنده و روزی داده می شوند.

پاک بود و پاک زیست, قانع بود و از آزمندی به دور و هر افسونی در او ناکارآمد:

(انگلیسیها, در این چهار پنج ساله رفت و آمد خود, از کنار قوه جنگل, البته به فکر بندو بست با میرزا کوچک خان,هم افتاده و شاید بدشان نمی آمد که با میرزا کوچک خان هم, بند و بستی, نظیر قرار و مدار با رضاخان افسر قزاق بکنند, منتهی, میرزا کوچک خان, به افسون آنها فریفته نشده و از راه وطن پرستی و دیانت, از برآوردن تقاضای آنها, تن زده است.)۲۱

به مبادی دین سخت پای بند بود و در هیچ حالی, از انجام فریضه های دینی, کوتاهی نمی ورزید و زیستی ساده و زاهدانه داشت:

(میرزا کوچک خان, در پاکدامنی و ایمان به مبادی دینی و انجام وظایف مذهبی, شهرت بسزایی داشت و در تمام دوره مجاهدت

( ۱۱۴ )

و جنگها, نماز و روزه در او ترک نمی شد و حتی پس از آن که در جرگه مجاهدین مشروطه خواه وارد شد, از گرفتن جیره و مواجب, خودداری کرد و به مختصر عایدی که داشت, قناعت نمود.)۲۲

این زیست ساده و زاهدانه که از مدرسه داشت و حجره طلبگی و پارسا مردانی که او را در همه آنات زندگی الگو بودند, در حساس ترین و سرنوشت سازترین آنات زندگی او را به کار آمد, از جمله:

عبداللّه مستوفی می نویسد:

(ماژورنوئل… از اشخاصی بوده که انگلیسیها برای فریفتن میرزا کوچک خان, به جنگل فرستاده بودند. ولی میرزا, فریب آنها را نخورده و ماژور را در جنگل حبس کرد.تا بعدها, به موجب قرارداد مسالمت بین قوای جنگل و انگلیسیها, از زندان میرزا خلاص گشت.

ماژورنوئل, عملیات خود را در جنگل, پنهان نمی کرد, چنانکه از اعتراف به رشوه دادن خود به خوانین بختیاری هم, استنکافی نداشت.

بعد از مراجعت رضاشاه پهلوی از کرمان, خود ماژور برای من نقل می کرد که در روز شرفیابی اعلیحضرت, از من پرسیدند: شما به چه منظور, به خانهای بختیاری رشوه می دادید؟

عرض کردم: برای این که مانع اقدامات ما در کارهای نفت جنوب نباشند.

فرمود: امروز هم از این قماش کارها می کنید؟

عرض کردم: امروز کشور ایران, سرپرستی مثل اعلیحضرت

( ۱۱۵ )

همایون شاهنشاهی دارد, دیگر حاجتی به این خرده کاریها نداریم!)۲۳

پرورش یافته حوزه و دامن پارسایان است که چنین سرفرازانه از گرفتن هر پیشکشی و پذیرش کرسی قدرتی و جاه و مقامی, و آینده راحتی و آرامش خیالی, سرباز می زند و بسان سران بختیاری و رضاخان قزاق, به لجن دنیا و چرک دست بیگانگان خود را نمی آلاید و وطن و سرمایه ها و ذخایر و گنجینه های آن را و از همه مهم تر, ملت شریف ایران را به رایگان در اختیار دزدان و چپاولگران و غارتگران بین المللی و انگلستان غارت گر وا نمی گذارد.

آموزه های سیاسی و اجتماعی

درمدرسه های آن روز تهران, افزون بر ادبیات و فقه و اصول, ریاضیات و حکمت نیز به جویندگان دانش و طالب علمان, آموزش داده می شد. درس ریاضی و فلسفه به باروری و روشنگری ذهنها و تواناسازی بنیادهای آن می افزود و بدانان کمک می کرد افقهای گسترده تری از دانش و بینش را بنگرند و فراروی و چشم انداز اندیشه خود بنمایانند و به افکار و اندیشه های ژرف تری درباره انسان و جهان دست یابند.

فقه سیاسی و اجتماعی در حوزه تهران, جایگاه والایی داشت و روشن تر و همه سویه تر و ژرف تر از دیگر حوزه های علمی بود. این, از آن روی بود که بسیاری از دست پروردگان میرزای شیرازی و تربیت شدگان مکتب سامرائی, در تهران به کار علمی و اجتماعی مشغول بودند و کسانی مانند شیخ عبدالنبی نوری, سید محمد طباطبایی, شیخ فضل اللّه نوری, آشتیانی, میرزا عبدالله نجم آبادی, شیخ عبدالنبی تهرانی, شیخ هادی تهرانی و… از شاگردان میرزا و تربیت شدگان مکتب سامرائی, در حوزه تهران, پرتوافشانی می کردند و بسان چشمه ای گوارا و زلال در دشت سینه ها, جاری بودند و اندیشه های

( ۱۱۶ )

سیاسی اسلام را ژرف و دقیق, برای طلاب بیان می کردند و آنان را برابر معیارهای روشن و بی ابهام اسلام, به مسؤولیتهای اجتماعی و جایگاه عالمان دین متوجه می ساختند. سید محمد طباطبایی, از شاگردان میرزای شیرازی در پرورش فکری طلاب کوشش داشت و بدانان آگاهی می داد که در نشر عدالت اجتماعی و پیاده کردن دستورها و فرمانها و آموزه های اسلام در جامعه بکوشند و برای انجام این مسؤولیت بزرگ ضرورت دارد طلاب خود را با آگاهیهای جدید روزگار بیارایند.

به طلاب سفارش می کرد: افزون بر درسهای رسمی حوزه, علوم جدید: مانند حقوق بین الملل, علوم ریاضی, زبان خارجه و دانش تاریخ را نیز یاد بگیرند, تا در پرتو آشنایی بهتر با جهان, در دام ترفندها و دسیسه های بیگانگان گرفتار نشوند و با آگاهیهای اسلامی ژرف تر, به آزادی دست یابند.

طباطبایی, پرورش یافته مکتب سامرا و شاگرد برجسته میرزای شیرازی, در یکی از سخنرانیهای شورانگیز و حماسه آفرین خود در جمادی الاولی ۱۳۲۴, به بیان دردهای خانمان سوز می پردازد و درمان آن را ریشه کن کردن استبداد, بیداری مردم و قانون می شمارد و با بیانی آتشین, برابر معیارها و آموزه های اسلامی, شعله های ضداستبدادی را در سینه ها می افروزد و اخگر به جانها می افکند و جانهای آماده را شعله ور می سازد و از جمله, کسانی مانند میرزای خوش سیرت و خوش باطن را به آتشفشانی دگر می کند و در وجود او شعله هایی را می افروزاند که همه قدرتهای جهان دست به یکی می شوند, نمی توانند این آتشفشان را فرو نشانند.

اکنون, آن سخنرانی داد آفرین بیداد سوز, بیدارگر ِشعله افروز را, که در روزگار خفقان و در اوج بیدادگریهای خاندان قاجار, بر زبان عالمی نامور و بیدارگری معجزه آفرین جاری شده, فرا روی می گذاریم,تا هم ما و هم شما به خوبی دریابیم در حوزه دینی تهران, چه شعله هایی افروخته بوده و چه جانهایی شعله ور بوده اند و چه چشمه های گوارایی در دشت و دمن جاری بوده و میرزا از کدام سرچشمه سیراب شده و کدامین اخگر و به دست کدامین اخگرافروز در جان او افتاده و او را به چنین آتشفشانی دگر ساخته است که آن چنان مردانه در برابر بیداد ایستاده و آن چنان بی باکانه قدرتهای بزرگ آن روزگار را به سُخره گرفته و در باتلاق خود ساخته فرو برده است:

(اعوذ باللّه من الشّیطان الرجیم

ییا داود انّا جعلناک خلیفه فی الارض فاحکم بین النّاس بالحق ولاتتّبع الهوی فیضلّک عن سبیل اللّه.

ییعنی: ای داود, به درستی که گردانیدم تو را جانشین در روی زمین. یعنی تدبیر امور عباد را در کف با کفایت تو نهادیم.پس حکم کن میان مردمان به راستی و درستی, یعنی بر وفق امر ما, اشیاء را در موضع خود وضع نما و پیروی مکن هوای نفس و آروزهای آنان را, که اگر تابع نفس شوی و به خلاف حق حکم کنی, پس گمراه سازد تو را هوای نفس و بگرداند تو را از راه خدا و طریق حق, که آن جاده شریعت و قانون خدایی است.

خداوند حکم می فرماید بر آن که: مردم به طریق عدل رفتار نمایند. انبیاء و اولیاء مردم را واداشتند به عدل. با این که عدل و مساوات تکلیف اولیه انسانیت است و بقاء نوع منوط به عدل است و در قرآن و اخبار معصوم تأکید شده است به عدل:

انّ اللّه یأمرکم ان تؤدوا الامانات الی اهلها و اذا حکمتم بین الناس ان تحکموا بالعدل انّ اللّه نعما یعظکم به انّ اللّه کان سمیعاً بصیراً.

ییا ایها الذین آمنوا کونوا قوامین للّه شهداء بالقسط و لا یجرمنکم شنآن قوم علی الاّتعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی و اتقوااللّه انّ اللّه خبیر بما تعملون.

امروز کفار و ملل اجانب طریق عدل را مسلوک داشته اند, ما مسلمانان از طریق عدل منحرف شده ایم. یا ظالم و ستمکاریم و یا معاون ظلمه می باشیم.

هشت ماه, بلکه زیادتر می باشد که به جز این یک کلمه عدل دیگر چیزی نگفته ایم. درخلوت و جلوت, در بالای منبر, در مسجد و خانه واضح و آشکار, صراحه و علناً این کلمه را گفتیم و از دولت تا کنون جز عدل چیزی نخواسته ایم. حالا بعضی می گویند ما مشروطه طلب و یا جمهوری طلب می باشیم. به خدای عالمیان و به اجداد طاهرینم قسم است که این حرفها را مردم به ما می بندند. اگر گفتیم معدلت می خواهیم, غرض این بود که مجلسی تشکیل شود و مجلس و انجمنی داشته باشیم که در آن مجلس به داد مردم برسند, و بدانند که این رعیّت بیچاره چه قدر از دست ظلم حکام ستم می کشند و به چه اندازه نفوس و عرض رعیت از ظلم دیوانیان در سال تلف می شوند.

ما نگفتیم پادشاه نمی خواهیم, ما نگفتیم دشمن پادشاه می باشیم. مکرر, چه در حضرت عبدالعظیم و چه در شهر و چه در منبر, تمام را از این پادشاه اظهار رضایت کردیم. الحق و الانصاف پادشاه رؤف و مهربان و رحم دل می باشد و اگر عدالتخانه بر پا شود در عهد این پادشاه رؤف و رحم دل می باشد, اگر اصلاحی شود در زمان این پادشاه مسلمان خواهد شد, حالا مرض و ناخوشی و علت و بی حالی مانع باشد ربطی به او ندارد.

ولی, آنچه داد کردیم و آنچه نوشتیم, تمام را به عکس حالیش کردند, و گفتند مردم تو رانمی خواهند و غرض شان عزل شاه می باشد, و حال آن که به تمام انبیاء و اولیاء قسم است که به جز مجلسی که جمعی در آن باشند که به درد مردم و رعیت برسند, کاری دیگر و غرضی نداریم, قدری که سخت می گیریم, می گویند: مشروطه و جمهوری می خواهند, زمانی که سکوت می کنیم, می گویند: آقایان زیر زانویی گرفته اند که دیگر صدایشان بریده شده است. یک دفعه می گویند بیست هزار تومان گرفته اند, یک دفعه می گویند مقصودشان مدرسه خان مروی است. آخر ای مردم فکر کنید مدرسه خان بر فرض که به متولی شرعی برگردد, چه به درد ما می خورد؟

اگر زیر زانویی می خواستیم, تا به حال صد مرتبه کار گذشته بود. به خدا قسم است که این مطالب و شایعات دروغ است, مدرسه را می خواهیم چه کنیم؟ قصد ما عدل و رفع ظلم است که رعیت از دست نرود. مردم به خارجه پناه نبرند, مملکت خراب نشود. از بس که حکام ظلم و ستم به مردم می کنند, می ترسم رفته رفته رعیتی باقی نماند.

ییک سال است اهل فارس متظلم اند, چندین تلگراف کرده اند, جواب ندادند, حال یک ماه است دکاکین را بسته اند. در این خصوص کراراً عریضه به شاه نوشتیم,جوابش را اتابک نوشته و شاه هم دستخط کرده است که املاک مال دولت است و به شعاع السلطنه مرحمت کردیم, رعیت حق گفت و گو ندارد و به علاءالدوله, که حاکم فارس شده است, حکم کردیم که رسیدگی نماید.اعظام الممالک که جواب را آورد, به او گفتم: شاه خالصه فارس را داده است به شعاع السلطنه, نه املاک مردم را, شعاع السلطنه, هر ملک خوبی را در فارس تصرّف کرده است. صاحب ملک عارض شده که این ملک است, نه خالصه, مطالبه سند کرده اند از متصرف.

اگر صاحب ملک قباله نداشته است, که ملک او را به بهانه خالصه تصرّف کرده اند و اگر اظهار قباله و حکم شرعی کرده است, اسناد او را گرفته و پاره کرده اند. هرکس هم از طرف دولت برود به فارس, ملاحظه پسر شاه را می کند. گفتم صحیح و مناسب این است که خود درباریان رسیدگی نمایند و در دفتر و کتابچه خالصه جات رجوع نمایند و صحیح نیست که این گونه به اهالی فارس رفتار شود و اگر رعایای فارس, مأیوس شوند خوش آیند نخواهند بود. جواب دادند شاه دستخط فرموده که املاک را دادیم به شعاع السلطنه و باید بر طبق دستخط عمل شود.

گفتم: همین دستخط را در جواب اهالی فارس مخابره می کنم. گفت مخابره کنید.باز سه مرتبه پیغام دادم که اگر این دستخط به اهل فارس برسد نتیجه خوشی نخواهد داشت. جواب دادند که جواب همین است که گفتیم, ما هم تلگراف کردیم.

همین که اهالی فارس دیدند که این گونه جواب آنها رادادند به قونسولخانه انگلیس پناهنده شدند. آنچه نباید بشود شد.

حالافارس هم از دست ما رفت. نه تنها فارس خواهد رفت, بلکه تمام بنادر و سرحدات ایران رفته است. اگر این مطالب را به طوری که ما می گوییم به شاه بگویند و برسانند, گمان ندارم که کارها این شکل بشود. از قراری که یکی از اهل درب خانه نقل کرد و می گفت: آنچه شماها می گویید به شاه نمی رسانند, و اگر بعض اوقات به عرض شاه برسانند, می گویند که اینها شاه را نمی خواهند, اینها جمهوری طلب می باشند.واللّه به خدا و به اجداد طاهرینم و به صد و بیست و چهارهزار پیغمبر قسم است که مقصود ما یک کلمه عدل است; مگر در مملکتی که پادشاه هست نباید مجلس عدلی بوده باشد؟ این یک مشت مردم بیچاره ایران به که عرض و داد کنند. شماها نمی دانید که در ولایتها این حکام چه ظلمها می کنند. رعیت بیچاره ایران خودش و اهل وعیالش باید نان ذرت و جو بخورند که مالیات دیوان را بپردازند, نه رعیتی باقی مانده و نه در خزانه پادشاه چیزی موجود است.

پادشاه, به واسطه خزانه, پادشاه خواهد بود, و خزانه معمور نمی شود, مگر به واسطه آبادی مملکت, و مملکت آباد نمی شود مگر به واسطه عدل.

حکایت قوچان را مگر نشنیده اید, که پارسال زراعت به عمل نیامد و می بایست هر یک نفر مسلمان قوچانی, سه ری گندم[دوازده من به وزن تبریز] مالیات بدهد.

چون نداشتند و کسی هم به داد آنها نرسید, حاکم آن جا, سیصدنفر دختر مسلمان را در عوض گندم مالیات گرفته, هر دختری به ازاء دوازده من گندم محسوب و به ترکمان فروخت. گویند بعضی از دخترها را در حالت خواب از مادرهایشان جدا می کردند, زیرا که بیچاره ها راضی به تفرقه نبودند.

حالا انصاف دهید! ظلم از این بیش تر تصور می شود. همه جا خراب است. از تهران بگذرید, هر چه باشد پایتخت است, به ملاحظه ما هم باشد چندان متعرض نمی شوند. در سایر ولایات نه رعیتی مانده و نه مالی مانده, چیزی نگذرد که تماماً خودشان را از دست این ظلمها به روس و انگلیس خواهند بست. خداوند خودش رحم کند, هر چه ما داد می کنیم به خرج نمی رود و مردم نمی فهمند که غرض ما غرض شخصی نیست. واللّه به خدا و انبیاء و اولیاء قسم است اگر مجلسی باشد, هم به جهت دولت خوب است و هم برای ملت و رعیت; اما کو کسی که بفهمد. اگر هم هزار مرتبه در بالای منبر بگوییم و فریاد کنیم که نخواهند فهمید.

ای مردم بدانید و بفهمید همه شماها مکلفید به رفع ظلم. در زمان حضرت امیرالمؤمنین, علیه السلام, اهل مصر خدمت حضرت امیرالمؤمنین (ع) شکایت از عمال عثمان کردند. حضرت فرمود:عده مظلومین زیادتر است یا عده ظالمین؟ عرض کردند: عده مظلومین زیادتر است.

فرمودند: پس سبب ظلم خودتان می باشید.

عارضین مقصود را درک کرده جمع شدند و عثمان را از بین برداشته, عمال عثمان را از کار انداختند و ریشه ظلم را کشیدند.

اینک به شما اعلام می دهم: امروز هم باعث ظلم یک نفر شده است که اتابک باشد, او را علاج کنید. شاه رؤف و مهربان و مریض است, راضی به ظلم و تعدی نیست, خبر از مملکت ندارد.

آه, چه کنیم که همین مقصود و حرفهای مرا نمی فهمید و عمل نمی کنید, گوش به موعظه و نصیحت نمی دهید, کوکسی که بفهمد؟

حکایت ما و شما, حکایت آن واعظ است که در بالای منبر موعظه می کرد و در پای منبرش یکی ازهمه بیش تر گریه می کرد و به سر و سینه می زد.

واعظ به مردم گفت: خوب است همه شماها مثل این مرد چیز بفهمید و متعظ و متأثر شوید. ببینید این مرد چگونه گریه می کند و چطور موعظه و پند در او اثر کرد, پس معلوم می شود که این مرد پیر چیز فهم و عاقل و باشعور است.

آن مرد گفت:واللّه من هیچ نمی فهمم که آقای واعظ چه می فرمایند.

مردم گفتند: پس برای چه گریه می کنی و بر سر و سینه می زنی؟

گفت: از فراق, از فراق, از جدائی, از جدائی.

مردم گفتند: خوب است واضح تر بگویی و سبب فراق و گریه و زاری خود را به ما نقل کنی.

گفت: سبب گریه من این است: وقتی که آقای واعظ حرف می زند ریشش تکان می خورد و من به یاد بزی که داشتم می افتم که آن ریشی داشت مانند ریش آقای واعظ و تکان می خورد و می لرزید مانند ریش آقا.

حالا شما هم در پای این منبر که موعظه مرا ظاهراً استماع می نمایید, هر کدامی, به خیال کارهای شخصی خودتان می افتید.

بلی, بعضی در این مجلس می باشند که می فهمند من چه می گویم, ولی آنها هم که چیزی از آنها ساخته نیست و کاری از دست آنها بر نمی آید و نمی توانند کاری صورت بدهند, آنها هم که کاری و باری دارند, متصل در خیال جمع مال و اندوخته می باشند; و هیچ نمی دانند و فکر نمی کنند که اگر عدل و معدلت باشد, برای آنها بهتر است. سابقاً مردم می گفتند: ما می خواهیم کاری صورت بدهیم, آقایان علماء مانع می شوند و نمی گذارند.

ای مردم, حال چه شده است که هر چه ما داد می زنیم کسی نمی شنود. نه غیرت در شما مانده و نه تعصب. همین ظلمهاست که روز به روز زیادتر می شود. حاکم وقتی که دید مردم کنیز و غلام اویند, معلوم است که آن وقت هر جا زن خوشگل ببیند می برد و هر جا مال و ملک خوبی دید تصرف می کند. من که چیزی ندارم که به جهت خودم دفع ظلم را طالب باشم, و اگر هم داشته باشم می توانم مال خودم را حفظ کنم. تمام این دادو فریادها به جهت شماست. شما نمی دانید که معنی سلطنت چیست, شما نمی دانید که معنی عدل چیست, از تاریخ ربطی ندارید, از علوم جدید اطلاعی ندارید.

ییک وقتی مردم علوم قدیم را تحصیل می کردند و در صدد علوم جدید نبودند. حال می گویم که علوم جدید هم دانستنش لازم است. هر وقت اقتضائی دارد. شما باید علم حقوق بین المللی را هم بدانید, بلکه علوم ریاضی, بلکه زبان خارجه را تا یک اندازه باید بدانید. چه سبب داردکه از تمام ملل داعی و نماینده به طرف ژاپون رفت و از ایران نرفت؟ چرا باید در یک ایران یک نفر از علماء زبان خارجه را نداند؟

شما اگر از علوم جدیده ربطی داشتید, اگر از تاریخ و علم حقوق اطلاعی داشتید, اگر عالم بودید, آن وقت معنی سلطنت را می دانستید.در بین حیوانات, انسان مدنی بالطبع است, انسان محتاج به تمدن است, زیرا که خداوند عالم, هر حیوانی را که خلق کرده است اسباب معاش آن را هم با خود آن خلق کرده است. مثلا شیر محتاج است به چنگال که بدرد و به دندان که بخورد و به پوست محکمی که از سرما و گرما محفوظ باشد, هر سه را هم با خود دارد و کذا سایر حیوانات. لکن انسان در امور معاش چنین نیست, محتاج به امور متعدده و اسباب و آلات زیاد است. آب و آتش و نان و لباس و دوا و غذا و مسکن و عمارت و خیلی چیزها را لازم دارد. یک نفر نمی تواند همه را مهیا و آماده نماید. مثلا در امر غذا; نان می خواهد, نان از گندم به عمل می آید, گندم از زراعت حاصل می شود, زراعت آب و آهن و آتش و خیلی چیزهای دیگر. خیاط لازم است که لباس بدوزد, آهنگر لازم است که اسباب زراعت را درست نماید, بافنده لازم است که نخ لباس را ببافد, زارع لازم است که پنبه را زراعت کند, نجار لازم است, خباز لازم است و…

ییک نفر نمی تواند همه اسباب و ادوات و لوازم را مهیا نماید. پس باید جماعتی تشکیل شود برای انتظام امر یک نفر, و این جماعت به واسطه دو قوه شهویه و غضبیه که دارند با هم مزاحمت خواهند کرد. زیرا که شهوت جذب ملایم است و غضب دفع منافر.هر شخصی به واسطه قوه شهویه طالب است ملایم را و هر کس مخالف او شود در مقام دفع او خواهد برآمد و کذلک رفیقش. پس معلوم شد که انسان محتاج است به تمدن و اجتماع با نوع خود و این است معنی الانسان مدنی بالطبع.

عقلا و دانشمندان, یک نفر را مشخص و معیّن و انتخاب نمودند برای حفظ نوع خود و گفتند: ما مال و جان می دهیم که تو ما را حفظ کنی از این که به یکدیگر ظلم و ستم و اجحاف و تعدّی نماییم. ما مال, یعنی مالیات و جان, یعنی سرباز می دهیم و تو به قوه جان و مال ما حافظ و نگاهبان ما باش. این شخص را پادشاه گویند. پس پادشاه یعنی کسی که از جانب ملت منصوب شود و مالیات و سرباز بگیرد برای حفظ رعیت از ظلم کردن به یکدیگر. این پادشاه مادامی که حفظ کند رعیت را و ناظر به حال رعیت باشد, رعیت باید مال و جان بدهد.اما اگر پادشاه بی حال وشهوت پرست و خود غرض باشد, رعیت باید مال و جان به او ندهد و مال و جان رابه کسی دیگر بدهد که حافظ رعیت باشد. زیرا که مالیات باید به مخارج قشون برسد, تا آن که قشون در حراست و حفظ آنها مستغنی باشد. پس سلطان یعنی کسی که داد مظلوم را از ظالم بگیرد, نه این که هر کار دلش بخواهد بکند و مردم را عبیدو اماء خود داند. پس علوم جدیده لازم است که همه کس آن راتحصیل کند تا معنی سلطنت را بدانند.

بابا جان! پادشاه هم مثل ما یک نفر است, نه این که به قول بعضی مالک الرقاب و آنچه بخواهد بکند. مگر در اروپا پادشاه نیست؟ کی این کارها که در این مملکت اتفاق می افتد آن جا باشد. روز به روز کارشان بهتر و مملکتشان آبادتر. هر چه خرابی و ظلم هست در سر این یک مشت ایرانی بیچاره است و این هم به واسطه این است که نمی دانیم معنی سلطنت را. تمام انبیاء برای عدل و داد آمدند. این همه شورش در خارجه برای عدل است و ما هرچه داد و فریاد می کنیم به خرج مردم نمی رود و تمام را مشتبه کاری می کنند که آقایان ریاست می خواهند. ما که ریاست نمی خواهیم, جمهوری طلب نیستیم, به این زودی مشروطه نمی خواهیم, یعنی مردم ایران هنوز به آن درجه تربیت نشده اند و قابل مشروطیت و جمهوریت نمی باشند. زیرا که مشروطیت در وقتی است که افراد ملت عالم باشند. مامی گوییم این همه ظلم و ستم به رعیت چرا می کنید؟ آخر اگر این رعیت نباشد تو هیچ نداری. مثل این که رعیت فراری شده, خزانه تهی گردیده, چیزی ندارد, حتی لجنش هم تمام شده.این همه قرض, باز هم سعی در قرض. طولی نمی کشد که این کارها رعیت و مملکت را به خارجه خواهد داد, یعنی داده و می دهد.

مطالب و مقاصد ماها, این است والاّ به من تنها چه می شود؟ چه کارم خواهند کرد؟ برفرض گفتند ازاین جا بروید, یا این که آمدند مرا کشتند, باز اولادهایم می مانند و این حرفها را خواهند گفت. به قول آقا سید قاسم مرحوم که گفت: ای مردم می گویند آقا سید حسن مرحوم شده این آقا سید حسن آن آقا سید حسن و اولادهای آقا سید حسن را نشان می داد. فرض می کنیم مرا کشتند. اولادم به جای خواهد ماند. سایرین را کشتند, اولادهایشان باقی خواهند ماند. آنها مقاصد ما را اجراءخواهند داشت. به اجدادم قسم است که تا زنده ام دست بردار نیستم. وقتی که من نباشم سایرین هستند. من که باید بمیرم, حال کشته شوم بهتر است.جدم را کشتند, اسم مبارکش شرق و غرب عالم را گرفت, یک روز و یک شب تشنه ماند, دین اسلام را آبیاری و زنده داشت. من هم اگر کشته شوم اسمم تا دامنه قیامت باقی خواهد ماند. خون من عدالت را استوار خواهد نمود. و ظلم ظالمین را دافع و مانع خواهد گردید….

من نمی گویم فلان لوطی را تنبیه نکنید, من نمی گویم نظم ندهید, آخر سیاست و نظم حدی دارد. مثلا مهدی گاوکش را گرفته اید که هرزگی کرده است, بد به اتابک گفته است, دیگر بچه شیرخواره اش چه کرده است که او را از بغل مادرش بگیرند ودر آب حوض اندازند و او را غرق کنند؟ زنش چه تقصیر کرده بود که با زخم شمشیر او را مجروح کرده اند؟ جوان شانزده ساله او را چرا به ضرب ته تفنگ کشتند؟

عجب است که مردی می رود پی طبیب که بچه اش خناق گرفته, بلکه او را معالجه کند, در راه بیچاره را گرفته تا صبح نگاه می دارند, صبح که برمی گردد که پسرش مرده است. زن حامله است, می روند پی (ماما) و قابله, او را می گیرند, صبح که بر می گردد, زن و طفل هر دو مرده اند. کدام یک از کارها را بگویم؟ اگر بدانید در این شبها چه ظلمها که می شود! مردم که یاغی دولت نمی باشند, یک کلمه عدل که این همه داد و فریاد و صدمه ندارد.

باری, ای مردم بیدار شوید, درد خود را بدانید, دوای درد را پیدا کنید و زود در مقام معالجه برآیید. هر دردی یک دوایی دارد. انسان وقتی که سرش درد بگیرد همان سرش درد دارد دوای آن را استعمال می کند, دست وپایش درد کند دوایش را که استعمال کرد, دست و پایش خوب و مرض او رفع می شود. دلش درد کند, سایر اعضایش دیگر درد ندارد. اما ظلم دردی است که تمام اعضاء را به درد می آورد.(عالجوا دائکم بالدواء) معالجه داء را به دوا کنید. داء به معنی درد است. دوا چیزی است که رفع درد را کند. بعضی می گویند: داء ظلم است و دوایش عدل است, چون عدل ریشه کن ظلم است; فلذا دوایش عدالت است. بعضی گویند: داء شرک است (انّ الشرک لظلم عظیم) و دوایش توحید است. بعضی می گویند: داء استبداد است و دوایش شور ومشاورت است. معنی استبداد این است که چیزی را که شهوت و نفس اماره می خواهد او را بکند.

انسان که خالی از شهوت نیست. همین استبداد است که وقتی زن خوش صورت می بیند دلش می خواهد, حاکم هم که هست مانعی ندارد, یا ملک خوبی می بیند می خواهد. استبداد ضد عدل و انصاف است. همین استبداد بود که جده ام زهرا را سیلی زدند. برای مطالبه حقوقش بود, که استبداد بازویش را به تازیانه سیاه کرد. استبداد طفلش را سقط نمود. آه! همین استبداد بودکه حضرت سید الشهداء را شهید کرد, چه آن حضرت فرمود: ای مردم بنشینید مجلس کنید, با هم شور و مشاورت نمایید, ببینید صلاح است که مرا به قتل آورید…الی آخر.

[پس از ذکر مصیبت فرمود:] امروز پادشاه حقیقی و بزرگ ما امام زمان, عجل اللّه تعالی فرجه, می باشد و ما نوکر آن حضرت می باشیم و از احدی ترس و واهمه نداریم و در راه عدالت کشته شویم و از آن حضرت کمک می خواهیم و مدد می طلبیم و در سر این مقصود باقی هستیم. اگر چه یک سال یا دهسال طول بکشد. ما عدل و عدالتخانه می خواهیم, ما اجرای قانون اسلام را می خواهیم, ما مجلسی می خواهیم که در آن مجلس شاه و گدا در حدود قانونی مساوی باشند. ما نمی گوییم مشروطه و جمهوری, ما می گوییم مجلس مشروعه عدالتخانه.)۲۴

این اندیشه های نو, انگیزاننده, ستم سوز و بیدارگر طباطبایی, رهبر بزرگ ضد استبداد, و دیگر همفکران و هم اندیشان وی, موجی از بیداری , خیزش و تکاپو آفرید.

طباطبایی و همفکرانش, اندیشه های سیاسی و تراز مند و شکوه آفرین میرزای شیرازی را در چگونگی دستیابی به راه های عزت اسلامی و بایستگی بیداری و هشیاری روحانیان و عالمان دینی و مبارزه بی امان و خستگی ناپذیر با استعمار و استبداد, با بهترین و زیباترین شیوه به حوزویان آموختند و سینه های آنان را شعله ور ساختند و راه حق را به آنان نمایاندند و به بازوان و زانوان آنان توان و نیرو بخشیدند که با اعتماد به نفس و شجاعت تمام در برابر همه تباهی آفرینان بایستند و نگذارند این مرز و بوم عاشورایی, لگدمال یزیدیان شود. همیشه و همه گاه عاشورا آفرینی کنند, تا نهال تشیّع نپژمرد.

در حوزه بیدار و شکوه آفرین تهران, اندیشه های سیدجمال الدین اسدآبادی, قهرمان بزرگ اسلامی, بازتاب شگفتی داشت و روحانیان و علمای دین و همه بیداران دیندار را سخت به خود مشغول کرده بود. این همه, زمینه ها و بسترهای مناسبی بود برای پرورش خرد و استواری اندیشه های میرزا کوچک خان, این زمینه ها و این چشمه های همیشه جوشان, این اخگرهای همیشه افروخته, جوان ما را پرشور, آرمانخواه, رشد داد, اوج داد تا به یک حماسه بزرگ دگرگونش ساخت.

سرانجام, سینه ها, یکی پس از دیگری شعله ور شد.طلاب تهران, به خیزش خود شتاب بخشیدند.برای مبارزه با حاکمان قاجار, قهرمانانه گام در میدان گذاردند. مدرسه صدر که میعادگاه طلاب آزادیخواه بود, میرزا نیز با شورانگیزان و طلاب بیدار آن در پیوند بود, با هدیه کردن نخستین شهید خود به دوست, به راه بی بازگشت گام گذاشت.وقتی که شهید سید عبدالمجید, به دست اشقیا از پای درآمد, رستاخیزی به پا شد و مردم, فوج فوج, به خیزش پیوستند و کاخ بیداد سخت به لرزه افتاد.۲۵

با شهادت این سیّد پاک سرشت, طلاب خود را برای مبارزه پردامنه آماده کردند. کوچک خان, که پیشاپیش, آینده ای خونین را در جریان مبارزه با دین ستیزان قاجار پیش بینی می کرد و به خوبی دریافته بود, استبدادیان دین ستیز و هوسران, به آرامی تن به قبول خواسته های اسلام خواهان, نخواهند داد, طلاب را به ورزشهای رزمی و یادگیری فنون جنگ و جهاد برمی انگیخت و بدانان یادآور می شد: به کرسی نشاندن اسلام و شریعت تنها با دعا و خانه نشینی و بی طرفی ممکن نیست. باید به میدان رفت , سینه سپر ساخت و خطر کرد. از این روی, برای این حرکت و خیزش, انجمنی از طلاب گیلان سامان داد و برای آنان لباس یکسان رزمی آماده کرد و روشهای جنگی را بدانان آموزش داد. نام این جمعیت (انجمن روحانیان ایران) بود.۲۶

همزمان تلاش در انجمن روحانیان, در هیأت ابوالفضلی نیز, نقش آفرینی می کرد.۲۷

این سازمانها و جمعها وگروه های مذهبی, در پیروزی جنبش مشروطه نقش بسزایی داشتند.پس از انحراف مشروطیت در جریان دست اندازیها و مرزشکنیهای روس و انگلیس, میرزا گامهای بزرگی در راه دفاع از اسلام و ایران برداشت و توانست پرتوی از احکام نورانی اجتماعی اسلام و عدالت علوی را بدون وابستگی به شرق و غرب, به مردم بنمایاند و فرا راه همه آزادی خواهان, مشعل آن را بیفروزد.

همین پیوند دین و سیاست در اندیشه و رفتار جنبش جنگل بود که فراماسونرها, که هسته اصلی کارشان بر جدایی دین و دنیا استوار بود, همه توان خود را برای مبارزه با کوچک خان به کار گرفتند.۲۸

وثوق الدوله خود با فراماسونرها ارتباط داشت و به همراه محمدعلی فروغی, اسناد بنیادی فراماسونری را به فرمان لژ بیداری ایرانیان, از فرانسه به فارسی برگردانید.۲۹

در زمان دولت وی, فتح الله خان سردار رشتی, که در کابینه اش وزیر جنگ بود, مأمور سرکوبی نهضت جنگل گردید.۳۰

شماره۲ هوالمؤلف روح و ریحان و جنه و نعیم

عنوان جناب مستطاب آقای میرزا کوچک خان ابن مرحوم آقا میرزا بزرگ

شئون از اعضای محترم انجمن مقدس روحانیان گیلان است

حرفه از سلسله جلیله طلاب و اهل علم است

جغرافیا مکان رشتی الاصل والمسکن

هندسه زمان بسن ۲۵ سالگی خود را بفصول نظامنامه مسئول داشته است

تاریخ فی ۲۸ جمادی الثانیه قری ئیل سنه ۱۳۲۵

ثبت دفتر شد محل مهر

مهر و امضا رشت ـ انجمن روحانیون ایران ـ گیلان

استادان میرزا کوچک خان

در حوزه های علمیه و در مدرسه های علمی, طالب علمان, از گوناگون فرزانگان و استادان خودساخته و پرهیزگار, به طور معمول, بهره می برند و از آنان الگو می پذیرند و راه و روش زندگی اجتماعی, سیاسی و علمی.

میرزا کوچک خان هم از این قاعده جدا نبود, بلکه به فراخور سن, فهم و درک خود, از محضر بزرگان حوزه, چه آنان که سمت استادی داشتند و چه آنان که نداشتند و چه آنان که در مدرسه به کار آموختن و آموزاندن مشغول بودند و چه آنان که در مدرسه و به گونه رسمی معلم نبودند و درس نمی گفتند و در بیرون از مدرسه محضر و محفل علمی پُر رونق داشتند, دانش فرا می گرفت و اخلاق می آموخت و راه و روش زندگی اجتماعی و سیاسی را آموزش می دید.

میرزا کوچک خان در مدرسه های محمودیه و مروی, از محضر استادان پرهیزگار و آگاه به زمان, بهره های بسیار می برد و در نزد آنان دانشهای معمول حوزه را فرا می گرفت; امّا از آن جا که روح ناآرام, کنجکاوگر و بی قرار داشت, همیشه در تکاپو و در پی سخنان جدید, پیامهای نو و برداشتهای زیبا از اسلام و قرآن بود, به هر محفل و محضری سر می کشید و هر جا چشمه ساری, می دید و سایه ساری, لختی آرام می گرفت, تا بهره گیرد و روح تشنه خود را اندکی از تشنگی به در آورد.

او در این جست وجوها, گاه به مردان صاحب دانش و بینش و عالمان هشیاری گذرش می افتاد که از توانایی بالایی در دگرگون آفرینی برخوردار بودند و او را سخت به تکاپو وامی داشتند و در اندیشه و رفتار او, اثر ژرف می گذاشتند و آینده زیبا و باشکوهی را برای او رقم می زدند.

میرزا کوچک خان, با ذهن و اندیشه و خرد سره از ناسره شناس خود, به هر بوستان اندیشه و فکری سر می زد و گوناگون اندیشه و فکرها را به ارزیابی می نشست و از زبان این و آن تجربه ها, اندیشه های ناب و آنچه زندگی ساز بود و افق گشا, می شنید و به گوش جان می نیوشید و یک به یک به کار می بست.

این اندیشه ها, تیزنگریها, بیانها و سخنهای روشن در باب رمز واپس ماندگی مسلمانان, از این مرد عمل و از آن مرد اندیشه و خردورزی, از او در مدتی کوتاه, انسانی والا ساخت و استعدادهای او را شکوفاند و گنجینه های نهفته در درون او را آشکار کرد و نُمادی شد, زیبا و پرجلوه برای حوزه ها و یار و یاوری راستین برای اسلام و بازویی پرتوان برای مسلمانان و دژی استوار برای مرزهای ایران زمین.

باطن و سیرت زیبای او, با آموزشهای حوزوی و زیورهای اخلاقی, که در حوزه ها, سخت به آنها بها داده می شود, از پرده بیرون افتاد و جلوه گری کرد. مِس وجود او در کوره های اخلاق گداخته شد و آبدیده گردید و گرنه نمی توانست به آن زیبایی نقش آفرینی کند و در میدانهای گوناگون و عرصه های پرخطر و خوف, پتکها و ضربه های سهمگین را تاب بیاورد و بی گمان, از پا در می آمد. او به هر محضر و محفلی که راه می یافت, چنان نبود که هر رطب و یابسی را بگیرد و بدون سره از ناسره شناسی, بر ذهن و اندیشه خود بار کند و سپس با انبوهی از دانستنیها و رطب و یابسها که به گرداگرد ذهن و فکر او تنیده بودند, راه از ناراه بازنشناسد و در گمراهی بماند که خیلی ها چنین بودند و چنین هستند. یعنی بار بَرِ اندیشه ها و خزعبلات دیگرانند, بدون هیچ توان بازشناسی و جذب سره و طرد ناسره.

میرزا چنین نبود. با همه کنجکاویها و تکاپوها و سرزدن به همه محفلها و مجلسها, نشست و برخاست با صاحبان دیدگاه ها و اندیشه های گوناگون, راه خود را گم نکرد و هیچ گاه فرو نماند که چه باید بگیرد و توشه راه سازد و چه چیزهایی را باید دور بریزد که برای رسیدن به هدفهای متعالی و بلندی که در پیش دارد, زیان آورند و او را از راه باز می دارند و دست و پای او را با تارهای عنکبوتین خود می بندند و نمی گذارند به قلّه آرزوهای خود برسد. این چنین انسان جست وجوگر و با آن کارنامه درخشان و با آن رفتارهای پیامبرانه را که در گرماگرم نبرد, خود را نشان داده اند, نمی توان گفت از چه کسی اثرپذیرفته, باید گفت از هر چه ناب, سره و زلال بوده اثرپذیرفته است.

اندیشه های ناب و سرچشمه گرفته از چشمه ناب اسلام, در حوزه های آن روز تهران, کم نبوده, بلکه به شهد نوشانی مانند میرزا نیاز بوده که به تکاپو برخیزند و عاشقانه و امیدوارانه از روی این گل به روی آن گل بپرند و جان اندیشه خود را با جان اندیشه شیرین دیگران شیرین کنند و در هنگامه ها و آوردگاه های سرنوشت, با جان شیرین خود و شهدهای ناب خود, گروه گروه انسانها را به حرکت وادارند و به آوردگاه بکشانند و رو در روی دشمن انسانیت قرار دهند.

جان, تا شیرین نباشد و از شهدهای ناب ننوشیده باشد, نمی تواند محور و مدار پرورش جانها قرار گیرد. این که میرزا, به گواه دوست و دشمن, جذب می کرد, پرکشش بود, جان شیرین داشت و شهدها چشیده بود. از جمله کسانی که در این جست وجوها, میرزا کوچک خان, پی به هشیاری او برده و احساس کرده محضر مورد استفاده ای دارد, شیخ محمد حسین یزدی (۱۲۳۳ ـ ۱۳۱۱ش.) است.۳۱

وی, عالمی روشن بوده و در دوره های اول, دوم و سوم از تهران, نمایندگی مجلس را به عهده داشته و از جمله کسانی است که با پیشنهاد حق انتخاب کردن و انتخاب شدن زنان, به مخالفت برخاسته است. در آن روزگار, چون زمینه انتخاب کردن و انتخاب شدن زنان, در کشور و در بین مردم, آماده نبوده, و چه بسا, از این جریان و بهره مندی زنان از حق انتخاب کردن و انتخاب شدن, استفاده های ناشایستی می شده, وی به مخالفت برخاسته و گفته است:

(حال که حق انتخاب کردن و انتخاب شدن به مردها داده شده, ببینیم چه می شود و از آن, چه در می آید, تا برسد به زنها.)۳۲

وی در عرصه های سیاسی نقش آفرین و به آراستگی و روشن اندیشی شهرت داشته و به خاطر ایستادگی در برابر کودتای سید ضیاء, دستگیر و به زندان افکنده شده است.۳۳

از دیگر کسان, که خود گفته میرزا شاگرد او بوده۳۴, سید عبدالرحیم خلخالی است, وی را همه شرح حال نگاران و تاریخ مشروطه نگاران, ستوده اند: مردی با فضل, مشروطه خواه, آزادی خواه و پرتلاش در بسیج مردم علیه دربار قاجار:

(مرحوم سید عبدالرحیم, از آزادی خواهان و مشروطه طلبان قدیم و همکار مرحوم سید محمد رضا شیرازی است, در تحریر و نشر روزنامه مساوات, که از جراید مشهور بود, همکاری داشت. مرحوم خلخالی, طابع قدیم ترین نسخه دیوان حافظ بود. دیوان حافظ را از روی نسخه خطی قدیمی به طبع رساند و در پنجم جمادی الآخر ۱۳۶۱هـ.ق. در حدود هفتاد سالگی در تهران وفات یافت.

وی, در سال ۱۳۲۰هـ.ش. یعنی یک سال قبل از وفات خود, رساله نفیسی, موسوم به (حافظ نامه) در شرح احوال حافظ و وصف اشعار او و مقایسه آن اشعار با اشعار شعرای دیگر و تفؤلات به دیوان او و وصف اشعار الحاقی که در دیوان او داخل شده و کیفیت طبع خود او, دیوان خواجه را و سایر جزئیات راجع به دیوان حافظ, تألیف و منتشر کرده که به غایت مفید و دلکش است و دارای ۱۱۰ صفحه به قطع وزیری کوچک است.)۳۵

و گفته اند: سید عبدالرحیم خلخالی, یکی از نمایندگان هیأت اتحاد اسلام در تهران بوده است:

(در آن روزها, هیأت اتحاد اسلام, در تهران نمایندگانی داشت که اجرای بعضی از کارهای مهم و اساسی خود را به مجمع آنها محول می نمود. اعضاء عبارت بودند از: مرحوم مساوات, آقا سید عبدالرحیم خلخالی, آقا سید مهدی افجه, حسین آقاپرویز, شیخ حسین تهرانی و شیخ احمد سیگاری.

و این اشخاص, مخفیانه کار کرده و هیچ وقت به طور رسمی و به نام نمایندگی, با کسی ملاقات نمی کردند و دستورها را, پس از شور و مذاکره, در مجمع خود, فردی و شخصی انجام می دادند.)۳۶

و گفته اند: سید عبدالرحیم, از اعضای (کمیته انقلاب ملّی) بوده که در دوران مشروطیت, هر روز مردم را علیه دربار سازمان می دادند:

(وقتی در بحبوحه اختلاف شاه و مجلس کمیته انقلاب ملی, تشکیل شد, ملک هم در این کمیته درآمد. او و سید جمال, خطیب , وارد کمیته شدند و به دستور کمیته, مردم را به شورش دعوت می کردند و مقاله نویسی می نمودند و جلسات کمیته محرمانه, از نیمه شبها, تا سپیده دم در خانه حکیم الملک (ابراهیم حکیمی) تشکیل می شد, ملک, به تحریک کمیته, به شاه و درباریان, با لحن بسیار زننده ای حمله می کرد.

اعضای این کمیته عبارت بودند از: حسین قلی خان نواب, معاضدالسلطنه پیرنیا, حکیم الملک, دهخدا, تقی زاده, سید عبدالرحیم خلخالی, جهانگیرخان, سید جلیل اردبیلی, میرزا سلیمان خان میکده, حاج میرزا ابراهیم آقا, وکیل تبریز,میرزا داودخان, سیّد محمد رضا مساوات, نصرت السلطان, ادیب السلطنه, میرزا محمد نجات, محسن نجم آبادی و حسین پرویز, کارهای پادوی کمیته را انجام می دادند. ایجاد نیروی ملی, به وسیله همین کمیته بود و این کمیته, هر روز تظاهراتی بر ضد دربار درست می کرد.)۳۷

و گفته اند سید عبدالرحیم خلخالی, به نمایندگی از سوی مشیرالدوله, برای مذاکره با میرزا کوچک خان, به گیلان رفته است:

(آنچه مسلم است, انقلاب گیلان, در سقوط کابینه وثوق الدوله مؤثر و آن را زودتر عملی نمود. بعد از وثوق الدوله, از مرحوم مستوفی الممالک و مشیرالدوله, که هر دو از طرفداران آزادی بودند, صحبت به میان آمد .بالاخره, مشیرالدوله, رئیس الوزراء, و اولین وعده کابینه وی, الغای قرارداد بود. آزادی خواهان, دور او جمع شده و اغلب معتقد بودند: حال که مشیرالدوله زمامداری را به عهده گرفته است, باید از طرف ملّیون تقویت بشود. شاه و سیاستمداران تهران نیز, تصور می کردند: وجود مشارالیه برای رفع غائله گیلان, تأثیر بسزا خواهد نمود.

مشیرالدوله, سید عبدالرحیم خلخالی را, که از دوستان قدیمی کوچک خان بود, با یکی دو نفر, به نمایندگی نزد وی روانه کرد.)۳۸

ادبیات حوزوی میرز

تار و پود وجود میرزا کوچک خان را دانش و تربیت دینی به هم تنیده بود. از این روی, گفتار و نوشتار او, آکنده از آموزه های دینی, واژگان اسلامی, آیه های قرآنی و روایات معصومان, بود.

منطق و زبان پیام رسانی که از حوزه فرا گرفته بود, او را از دیگر رهبران سیاسی جدا می ساخت و به او جایگاه ویژه می بخشید.

زبان گفت وگوی رهبران سیاسی غیر مذهبی آن روز, از واژه ها و اصطلاحات دینی تهی بود. آنان, بیش از آن که از فرهنگ دینی و ملی خود وام بگیرند و زبان گفت وگوی خود را بر این نسق سامان دهند, بر مدار فرهنگ و زبان بیگانگان در حرکت بودند. شیفتگی به راه و رسم بیگانگان, آنان را از فرهنگ خودی و زبان خودی دور ساخته بود. فرهنگ و زبان خود را با آرایه های آن سوی مرزها, آراسته بودند. اثرپذیری از غربیان, چنان در جان و روحشان اثر بخشیده بود که حتی در نقد فرهنگ و مذهب و زبان و اخلاق خودی, روی به آن سوی داشتند. با زبان بیگانه و نگاه بیگانه به نقد دین و آیین خود می پرداختند. همان نگاهی را به دین خود می افکندند که بیگانگان به دین خود می افکندند و هیچ گاه از خود نمی پرسیدند که آنچه را آنان نقد می کنند و از خود می رانند, در بین مردم و فرهنگ و آیین خودی وجود ندارد. دینی که مورد نقد آنان است, ساخته کلیساست و در این سرزمین که اسلام نورافشانی می کند, مصداق ندارد. به کار بردن آن واژه ها در این جا, با گوشها و ذهنهای مردم سنگینی می کند و سازگاری ندارد و به نام نوگرائی و پیشرفت و دانش و تمدن در دام تجددبازی گرفتار آمده بودند و به نام مبارزه با کهنه گرائی, به نقد اسلام و تشیّع رو کرده و به نام فلسفه علمی, خدا و پیامبر و اخلاق و عصمت و شرف و محرم و نامحرم و حلال و حرام را مجموعه ای از سنتهای اجتماعی و نسبی و اعتباری و زاده مصالح و شرایط طبقاتی می شمردند که ریشه در خرافه دارد و همه چیز متغیّر و روبه زوال بوده و هیچ چیز مقدّس وجود ندارد.۳۹

به گفته جلال آل احمد:

(روشنفکر ایرانی, بدل شده است به ریشه ای که نه در خاک این ولایت است و همه چشم به فرنگ دارد و همیشه در آرزوی فرار به آن جاست.)۴۰

ادبیات میرزا از قرآن سرچشمه می گرفت و بازگشت به اسلام داشت. احیای فرهنگ دینی و عدالت علوی ورد زبانش بود.

او, خدا را سرچشمه همه کارها و بازگشت همه امور را وابسته به خواست و قضای او می دانست و به این مقوله ایمان داشت. در همه حال و در همه هنگام, دل به یاری خداوند متعال بسته بود. او, از خدا سخن می گفت و نقش آفرینی او در همه کارها و در همه نقشها و در همه آنات زندگی. و این که اگر از خدا و حقیقت روی برنگردانیم, خداوند, از کمکهای خود دریغ نخواهد ورزید:

(مادامی که از حق و حقیقت منحرف نشویم و از اتحاد… رو بر نگردانیم و تغییر عقیده ندهیم خداوند نیز کمک خود را از ما دریغ نخواهد داشت… به جز خداوند به هیچ کس مستظهر نبوده و حتم دارم که توجهات کامله اش شامل و یار و معین ما خواهد بود.)۴۱

اسوه و الگوی مبارزاتی کوچک خان نه انقلاب فرانسه و یا شوروی, که پیامبران خدا بودند. او تاریخ را خطی به هم پیوسته می دید از آدم تا خاتم. در نگاه او, در درازنای تاریخ, در یک صف پیامبران ایستاده اند و در یک صف ستم پیشگان, مستکبران و… در یک سو ابراهیم و موسی و عیسی و محمد(ص) قرار دارند و در یک سوی, نمرود و فرعون و ابوجهل.

او, خود را زیر پرچم موسی و پیامبر اسلام می دید و مستبدان و دین ستیزان را در خط فرعون و ابوجهل.

از این روی در نامه ای به مخالفان خود, می نویسد:

(در مقابل, جوابی را که موسی در مقابله با فرعون و محمد(ص) به ابوجهل و سایر متفقین و مؤسسین آزادی و روحانی در محکمه عدل الهی می دهند, من هم که یکی از پیروان آنان می باشم, خواهم داد… فقط بین ما و شما را باید خداوند حکم فرماید.)۴۱

او, هر زمان را عاشورا و هر مکان را کربلا می دید که یزیدیان و حسینیان در برابر یکدیگر صف کشیده اند و بی درنگ می بایست به اردوگاه حسین(ع) پیوست و او را یاری رساند و از انبوهی و بسیاری لشکریان یزید نهراسید و بر غربت و تنهایی فرزندان پیامبر رحم آورد.

اگر دیگران ستاره سرخ و داس و چکش را راهنمای خود می دانستند و مشعل راه خود قرار می دادند, راهنمای میرزا, رایتِ سرخی بود که حسینیان در کربلا برافراشتند:

(ما, از سلسله مجاهدین اسلام; یعنی حضرت سیدالشهداء(ع) سرمشق می گیریم; چه اقتدار یزید و دولت اموی کم تر از دولت تزار و جمعیت آن سرور نیز, بیش تر از این جمعیت نبود. و گرچه به ظاهر حضرت امام حسین(ع) مغلوب شد, ولی نام نامی و اسم گرامی آن بزرگوار قلوب آزادی خواهان را همیشه به نور خود منور داشته است.)۴۲

میرزا کوچک خان برخلاف روشنفکرنمایان مردم فریب دنیامدار, که مردم را پُل قرار داده بودند برای جاه و مقام, از آن روی, وقتی زمینه جاه و مقام, عشرت جویی و راحتی, از سوی رضاخان برای آنان مهیا شد, به خدمت وی درآمدند۴۳, مردم را برای خدا می خواست, نه برای خود و هواها و هوسهای خود. مردم را بندگان خدا می دانست که اقبال و ادبار آنان به دست خداست و اراده و خواست آنان در طول خواست خداوند قرار دارد و رهبران اجتماعی وظیفه دارند مردم را به سوی شریعت, خوبیها, خیر و صلاح راهنمایی کنند و از قدرت و تواناییهای مردم در راه ترویج دین و فرهنگ دینی بهره برند.

میرزا کوچک خان, تکیه گاهش, نه انسانهای بی ایمان, رفاه طلب, آزمند, ثروت اندوزان بی درد, حرام خور, مفت خور, بی تفاوت و به کنار از دیانت و مذهب, که اعتمادش به توده های مسلمانی بود که دین خدا و آموزه های بلند اسلامی تار و پود وجودشان را به هم تنیده بود و خواسته های دینی مهم ترین آرمان آنان بود.

میرزا در نامه ای به مذهب ستیزان وابسته به شوروی نوشته است:

(تکیه گاه ما فعلاً گروه عظیم دهقانانی است که یک عمر زیر آفتاب و باران کار می کنند چند قرانی ذخیره کرده و آن ذخیره را که پول حلال نام داده اند صرف زیارت اماکن متبرکه می کنند. و شما به چنین رنجبرانی ندا می دهید که حتی خدا را قبول نداشته باشید.)۴۴

سردار جنگل, درمقام هشدار و تهدید به کژراهه روان و کژراهه پیشگان, به جای استفاده از واژگانی چون: اراده خلق, خشم توده ها و زباله دان تاریخ و… که آن روز ورد زبانها بود, کژراهه روان را از خشم و غضب خداوند می ترسانید و آنان را به کارهای ناشایست خود که غضب خداوند را در پی دارد, متوجه می ساخت و به اندیشه وری, توبه و بازگشت فرا می خواند.

میرزا, در نامه ای به رشید الممالک, که راه نفاق پیش گرفته بود, می نگارد:

(نتیجه سیئات اعمال شما و امثال شماست که دشمنان خارجی را بر ما چیره و خائنین داخلی را به ما خیره ساخته و بالاخره, قهر و غضب الهی فنای شما و ما را با قلم تقدیر خواهد نوشت.)۴۵

سردار جنگل, نه در پی نام و نان و ثروت و قدرت بود و نه حس ماجراجویی و انقلابی گری, دشمنی با این و دوستی با آن, او را به میدان آورده بود, بلکه, آشکارا اعلام می داشت: برای انجام تکلیف و عمل به رسالت انسان مسلمان و عهدی که عالم دینی با خدا دارد, می جنگد و خود را فدای ستمدیدگان مسلمان می کند و مرگ در این راه را, شهادت در راه خدا و افتخار می داند:

(ما خواهیم مرد و اگر شربت شهادت بنوشیم چه بهتر که زندگی ابدی و سعادت سرمدی را حائز شده ایم. و اگر موفق شدیم دشمن را شکست بدهیم زهی افتخار…. ما برای القاب و جاه و مال مسلح نشده ایم. ما زوال ملت و اضمحلال مملکت را طالب نیستیم, ما برای قطع اجانب و مزدوران آنها… جمع شده و اسلحه به دست گرفته ایم.)۴۶

میرزا بارها و بارها در سخنرانیها و نوشته ها بر آرمانهای دینی و استقلال سیاسی ایران تکیه کرده و راه خود را از غرب زدگان و شرق باوران جدا ساخته است و با برشمردن شرارتها و فتنه انگیزهای انگلیس و روسیه شوروی در ایران و دیگر سرزمینها, به سینه نامحرمان دست ردّ زده و کوچک ترین وابستگی و انقیاد به بیگانگان را نپذیرفته است:

(بنده به حول و قوه الهی مستغنی از هرگونه کمک و معاضدت بوده هیچ چیز بر عزم آهنین و عقیده متین و استوارم رخنه پذیر نیست.)۴۷

او, برای راه و روش و رفتار سیره خود به آیه های قرآن, استناد می جست و سخنان, نامه ها, پیامها, بیانیه ها, مطالب او در جنگ و صلح, تشویق و تهدید, اندرز و پند و… با آیات قرآن زینت می یافتند و برای نفوذ در دل و اندیشه مؤمنان از قرآن کمک می گرفت.

در یکی از اطلاعیه های فدائیان جنگل آمده است:

(ما مثل سد آهنین مقابل تو هستیم, تا هر اندازه که می توانیم. یقین کامل داریم چون حق با ماست, بالاخره به مقاصد حقه خود که حفظ وطن و دفع تجاوز شما و سایر متجاوزین است, نائل می شویم: (الا ان حزب الله هم الغالبون)… ما آخرین نفرات توانای خود را برای حفظ دین و وطن فدا می کنیم و منتظریم به تاییدات خداوندی و باطن اسلام و توجهات حضرت حجت عصر, ارواحنا فداه.)۴۸

میرزا کوچک خان, افزون بر آیات قرآن, از روایات پیامبر نیز کمک می گرفت و در گاه نوشتن و یا سخن گفتن با مردم و یاران بسان واعظان و خطیبان, از ضرب المثلها و… بهره می برد و تلاش می ورزید با این روش در دل و خرد مردم, دگرگونی پدید آورد:

(معروف است که: (النعمه اذا فقدت عرفت) مردم همه منتظرند روزگاری را ببینند که از جمعیت ما اثری به میان نباشد.)۴۹

(عزیزم, سوء اعمال امت, دلیل بدی پیامبر(ص) نمی شود. حضرت خاتم النبیین(ص) با آن جهات کامله, بین اصحاب خود موفق به توافق نشد: الامور مرهونه باوقاتها.)۵۰

ادبیات روزنامه جنگل نیز ادبیاتی اسلامی و دینی است. واژگان و آموز ه ها و معارف اسلامی, در جای جای آن, از آغاز تا پایان, جلوه گری دارد و به خوبی برای هرکس که در آن اندک درنگی بورزد, روشن می شود و پی به این مطلب می برد.

ادبیات حوزوی در زبان میرزا چنان جلوه گری داشته که مخالفان نیز, در احتجاج و گفت وگو و مناظره با او, هر چند ناشیانه و حیله گرانه, از این زبان استفاده می کردند و تلاش می ورزیدند, با زبان میرزا, با میرزا وارد گفت وگو شودن. رئیس اتریاد تهران, در نامه ای به میرزا, خواستار دیدار و گفت وگوی با او می شود و در بخشی از نامه خود می نویسد:

(به خدای یکتا قسم است! چنانچه به اردوی قزاق ایران و به من پناهنده شوی… قول می دهم… با مشاغل عالی به آسودگی زندگی نمایی و این قول نظامی… به وحدانیت خدا حق است و… در اردوی قزاق, مثل یک نفر مهمان عزیز می باشید, به مصداق آیه شریفه (اکرم الضّیف ولو کان کافرا.)۵۱

پای بندی به اصول اسلامی

از جمله دلیلهایی که می توان بر ریشه در حوزه داشتن میرزا, اقامه کرد, پای بندی اوست به ارزشها و اصول اسلامی, آن هم به گونه تراز مند و برابر معیارها و به دور از هرگونه شعارگرایی و یا هیجان زدگی.

او, چون خاستگاهش حوزه های دینی بود و هدفش, پیاده کردن آموزه های اسلامی و ساختن دژی استوار از تربیت یافتگان این مکتب نورانی در برابر بیگانگان و بیگانه پرستان, در همه آنات حرکت و شورآفرینی انقلابی, از اسلام مایه و توان می گرفت و به پیش می تاخت.

در این جا و اکنون, به پاره ای از اوجها, علاقه ها, پای بندیهای او به اسلام و مایه و توان گیریهای او از آن, اشاره می کنیم که به گمان ما, به بهترین روی, پایگاه و علاقه دینی میرزا را روشن می کند و خیزشگاه و خاستگاه او را که حوزه های دینی باشند, به خوبی می نمایاند. چون به انگار ما, رهبری که تنها برای ستم ستیزی و بیگانه ستیزی به چنین آوردگاه وحشت انگیزی گام گذاشته باشد, بدون علاقه ها و پای بندیهای دینی, نمی تواند این همه تأکید روی دین, آیین و آموزه های اسلامی داشته باشد. این تأکید ها و اصرارها, بی معنی خواهد بود و از نگاه او بازدارنده. و اگر این شعارها, ژرف نباشند و لقلقه زبان باشند و به هرز جنبیدن زبان, و از روی نفاق, دست آخر, در جایی رنگ می بازند و از جلوه گری می افتند و دروغین بودن خود را آشکار می سازند. امّا می بینیم, میرزا در سخت ترین و دشوارترین برهه ها و آنات مبارزه, آن گاه که همه عرصه ها بر او تنگ شده, از اسلام و احکام جانبخش آن دست بر نمی دارد.

اینها همه می رساند, میرزا, هدفهای دیگری در سر داشته و او می خواسته, جامعه اش در سایه و پرتو اسلام به مجد و آقایی برسد.

  1. بزرگداشت و پاسداشت شعائر اسلامی:

نهضت جنگل, رنگ خدایی داشت و راهی که آن می پویید و نشانه هایی که آن, این سو و آن سوی مسیر حرکت می افراشت, همه و همه, نشان از اسلامی و شیعی بودن جنبش رستاخیزگونِ جنگل داشت.

در این حرکت حماسی و شورانگیز و ستم سوز, اصول و ارزشهای اسلامی, خط قرمز بودند که بر هیچ کس از مبارزان جنگل, روا نبود از آنها بگذرد و آنها را نادیده انگارد و یا بر سر آنها به دادوستد بپردازد که رهبری نهضت چنین بود و بر این راه پویید و الگوی جاودانه برای جوانان روزگار خود و روزگارهای پسین شد. اینک پاره ای از نمونه ها:

الف. برافراشته نگه داشتن شعائر اسلامی و بزرگداشت و پاسداشت نشانه های دین, در جنبش جنگل, از چنان پایگاه و جایگاه بلند و استواری برخوردار بود که در گاه سختیها و تنگناهای شدید, و نیاز نهضت به یاری گریهای مالی و ساز و برگ جنگی, رهبری آن, هیچ گاه از اصول اسلامی دست بر نداشت و از جایگاه و موضوع دینی خود واپس ننشست و پاسداشت شعائر و حدود دینی را در قرارداد با دولت قدرت مند شوروی, که وارد خاکِ ایران شده بود, قهرمانانه و سرسختانه گنجانید و آن را به تصویب رسانید:

(حکومت جمهوری… حفظ شعائر اسلامی, را نیز از فرائض می داند.)۵۳

این پای بندی به شعائر دینی و گنجاندن این اصل بلند در قرارداد, در هنگامی بود که شورویها, حاضر بودند که در صورت دست برداشتن میرزا کوچک خان, از شعائر اسلامی, همه گونه ساز وبرگ نظامی و پشتوانه های مالی در اختیار وی قرار بدهند و وی را از هر جهت یاری کنند, ولی میرزا, قهرمانانه, با پذیرش شکست, تن به این ننگ نداد و کشور را به چنگ کرکس سیری ناپذیری چون شوروی نینداخت.

ب. پرچم جنگل, همان پرچم سه رنگ ایران بود و آراسته به آیه شریفه:

(نصر من اللّه و فتح قریب.)

ج. سرلوحه روزنامه جنگل آذین بسته شده بود به:

(این روزنامه, فقط نگهبان حقوق ایرانیان و منور افکار اسلامیان است.)۵۴

د. میرزا و جنگلیها, بر مدار اسلام و قرآن ره می پوییدند; از این روی, در روزگار فتنه ها و خدعه ها و دستانها, فریبها, برای دلگرمی و دوری از هرگونه خیانت, دلها را به یکدیگر, با شیرازه قرآن پیوند می زدند. سوگند به قرآن, در هر حرکت قهرمانانه و سرنوشت ساز, به ارمغان آورنده آرامش برای شخص سوگند خورنده و برای نیروهای باشنده در اردوی رزمی و میرزا, رهبری نهضت, بود. این بود که میرزا هر کسی را که می خواست به مأموریتهای بزرگ و مهم گسیل بدارد, او را به قرآن, که می دانست نیرو سخت به آن پای بند است, سوگند می داد.۵۵

هـ. در روزگاری که در بین گروه های ضد استبداد و مبارز, شعائر کم رنگ بود و رهبری گروه های به اصطلاح مبارز علیه بیداد را ناپای بندان به دین و آیین و غرب زدگان بر عهده داشتند, گروه جنگلیها, بویژه رهبری آنان, شعائر اسلامی با جانشان درآمیخته و عجین شده بود. هر جا و هر کجا که گام می گذاردند, بوی خوش و سُکرآور اسلام از جان و روان آنان به مشام می رسید. در سحرگاهان, به هنگام ظهر و شامگاهان, از اردوی آنان اذان به گوش می رسید و فراخوانی به گزاردن نماز. و خود میرزا کوچک خان حتی, به هنگام تحصن در شاه بندری عثمانی, پیش از نهضت جنگل, اذان می گفت و مبارزان را به نماز فرا می خواند.۵۶

میرزا, برای حرکت خود, مسجدها را پایگاه ساخته بود و از پایگاه مسجد, به بهترین روی استفاده می کرد.

(کوچک خان, به مسجدها, که در آن وقت, محل تمرکز مردم شده بود, رفته و برای آنان صحبت می کرد.)۵۷

و در مناسبتها, عبائی بر دوش می افکند و برای مردم از دین و آیین سخن می گفت و به آنان اندرز می داد.۵۸

رفت و آمد و پیوند پیوسته و هماره میرزا با مسجد و کانونها و انجمنهای مذهبی, سبب شد که لائیکها او را مرتجع و کهنه پرست بخوانند.

از این روی, پس از چیره شدن مذهب ستیزان هوادار شوروی بر انزلی, مسجدها از رونق افتادند و به جای آنها, کانونهای دیگر برای اجتماع و گردهماییها برگزیده شدند.

(… مساجد که در زمان حکومت کوچک خان رونق داشت به کلی از رونق افتاد و با آن که مردم… میل داشتند لااقل در مسجد ها جمع شوند, لکن از ترس به این کار اقدام نمی کردند; زیرا ممکن بود از طرف انقلاب تکفیر شوند.)۵۹

و. میرزا در هنگامه های سخت که اندیشه ها از گزینش باز می ماندند, با استخاره به قرآن که اُنسی ژرف با آن داشت و هماره همراهش بوده و تسبیح که مونس او در هنگام ذکرها و نیایشها بود, از بن بستها به در می آمد و به تنگنا پایان می داد. استخاره, نه نشانه خرافاتی بودن او, که رمز کیاست و پای بندی او به شعائر دینی بود. به گفته فخرایی:

(مرحوم میرزا در همه مواقع استخاره نمی کرد; بلکه در مواردی که امر مشابه می شد و در موارد نادر که از ظواهر چیزی درک نمی شد, استخاره می کرد…. استخاره, طلب خیر است و برای کسی که معتقد به خدا و مشیت پروردگار است, امری مؤثر است.)۶۰

۲ . مبارزه با فساد و حرمت شکنی: پاسداشت مرزهای محرم و نامحرم و نگهداشت حجب و حیای زن و مرد از دیگر شعائر و اصول نهضت جنگل بود. میرزا, با احترام و ارزش دادن به زنان و مشارکت آنان در امور اجتماعی و سیاسی, در آمیختگی زن و مرد را گناه می شمرد و تلاش می ورزید که سربازانش از گناه به دور باشند, پاکدامنی و حیا را پیشه سازند و از نگاه گناه آلود به نوامیس مردم, بپرهیزند.

(حفظ شعائر اسلامی; مخصوصاً پای بند بودن به عفت از واجبات بود و ترک شعار اخیر, مجازات شدیدی در برداشت و این نیز سرّی از پیشرفت آنان محسوب می گردید.)۶۱

مردم, به یاران جنگل اطمینان داشتند و روستائیان, با آغوش باز از آنان استقبال می کردند و به دورشان حلقه می زدند. میرزا, خواسته های فطری جوانان را انکار نمی کرد; بلکه در هنگامه ها و گاه کشاکشها و درگیریها , به تشکیل خانواده بها می داد و وسائل ازدواج را برای سربازان خود فراهم می ساخت,۶۲ ولی با افراد بالهوس و زنباره که از ارزشها و قانونهای دینی تن می زدند, به شدت برخورد می کرد و آنان را از گروه رزماوران خود می راند.

میرزا شفیع, از بنیان گذاران جنگل, به جرم هوسرانی و نگاه ناپاک به ناموس روستائیان, از جنبش جنگل, بیرون رانده شد. آقا جواد گل افزایی و سید آقایی دو عضو مهم جنگل به بزه ناپاکدامنی, محاکمه شدند.۶۳

این در زمانی بود که کسان و گروه های غیرمذهبی, به نام آزادی و تمدن, مرزهای محرم و نامحرم را زیرپا می نهادند و حرمت شکنی می کردند. شماری از دولتیان و استبدادیان, برای سرپوش نهادن بر اسرافها, تبذیرها و بدی مدیریتها و ناشایستگی مدیران, برون رفت ایران را, از تنگناها و واپس ماندگیها, در گرو برداشتن پوشش اسلامی می دانستند. شیخ فضل الله نوری در رساله اش در باب مشروطه, از یکی از این قماش نابخردان نقل می کند که گفته بود:

(اصلاح فقر این مملکت, به دو چیز است: اول, کم کردن خرج, ثانی زیاد کردن دخل. و از برای اول, بهتر چیزی که کلید خرج را تضعیف می کند, رفع حجاب است از زنها.)۶۴

اینان با حرکتهای نابخردانه و ابراز عقیده های جاهلانه و سُست و نااستوار و تلاش در راه نابودی فرهنگ خودی و برافرازی فرهنگ بیگانه, رواج گناه و آلودگی و هرزگی, زمینه را برای حجاب ستیزی و عفت و پاکدامنی ستیزی رضاخان آماده کردند. بالشویکها نیز, برای کشاندن جوانان به سازمانهای زیر نظر و اشراف خود, به گناه گستری روی آوردند و زنان و دختران را به میدان آوردند و از آنان استفاده ابزاری کردند.۶۵ با نگارش مقاله و پست و واپس گرانمایاندن چادر, به بی عفتی و ناپاک دامنی و هرزگی دامن زدند. اینان برای رسیدن به هدفهای شوم خود, به تلاش برخاستند که کانونهای خانوادگی و پیوندهای مقدس زن و مرد را از هم بگسلند. در این راستا, از هرزگی ابایی نداشتند و به نوامیس مردم مسلمان, بی حرمتی می کردند.

این گونه رفتارها و هرزه گیها, مردم مسلمان و غیور خطه گیلان را به واکنش واداشت و آنان با معیارها و ترازهای اسلامی و زیباییهای اسلام در پیوند و چگونگی معاشرت زن و مرد, رفتار این داعیه داران را سنجیدند و به زودی به پستی و ناپاکی چپیها و گروه های چپ و شوم بودن هدف آنان پی بردند و به آنان پشت کردند۶۶ و با قدرت, این ناپاکان را از حریم خود راندند.

  1. پیوند با روحانیت:

نهضت جنگل, ساختاری روحانی و معنوی داشت. جنگل از سرچشمه زلال و مقدس روحانیت سیراب می شد و توش و توان می گرفت. جنگلیها, یا خود روحانی بودند و یانزدیک و مأنوس و اثرپذیر از روحانیت بودند.

این رویکرد, نه از آن روی بود که میرزا برخاسته از این صنف و روحانی بود که وی, روحانیت را, از روی عقیده و باور, زبان و نُماد اسلام می دانست و بر این باور بود که سرنوشت جامعه اسلامی و شیعی ایران, بستگی و پیوند تنگاتنگ, به هدایتها و حرکتهای اینان دارد. از این روی می گفت و بر آن نیز سخت پای بند بود که روحانیت و عالمان بزرگ دین, بایدمدار حرکت باشند.

بله, او در عمل بر این راه گام نهاد که باید همه تلاشها و حرکتها, با اشراف و نظاره گری و هدایتهای همیشگی عالمان دین سامان یابد و گرنه پایندانی بر اسلامی بودن حرکت جنگل نیست.

میرزا کوچک خان, هرگاه آهنگ کاری می کرد, با عالمان آگاه, به رایزنی می پرداخت. قراردادهای مهم, با هماهنگی و زیر نظر آنان, بسته می شد.

میرزا کوچک خان و نهضت جنگل, برای اصلاح کارها, انجام امور فرهنگی و قضایی, از عالمان دین و روحانیت, کمک می گرفتند و این در دوران چیرگی نهضت جنگل بر خطه گیلان, جلوه ای ویژه داشت.

میرزا کوچک خان, با واقع نگری و از روی تجربه و به دور از هرگونه تعصب گروهی و صنفی, روحانیت را مهم ترین پشتوانه استقلال سیاسی ایران می دانست. به راستی هم چنین بود. آنچه ایران, بویژه گیلان و مازندران را از چنگ اهریمنی کمونیزم رهاند, ایستادگی علمای دین و فداکاری و آگاهی بخشی همه جانبه حوزویان بود.

روحانیت بیدار, آگاه, شجاع و جریان شناس, درگاه فتنه گریهای پیشه وری و احسان اللّه خان, بهنگام وارد عرصه شد و آنان را در پیاده کردن برنامه های الحادی خود, ناکام گذاشت.۶۷

کمونیزم بین المللی, وقتی چنین دژی را در برابر خود دید, به لجن پراکنی علیه روحانیت پرداخت. شما از آن روزگار تاکنون, کم کتاب, روزنامه و مجله ای از وابستگان به بلوک کمونیزم و بالشویک می بینید که علیه دین و روحانیت, به گوناگون زبانها و برای گوناگون سِنها, به لجن پراکنی و فحش و ناسزاگویی آکنده و آلوده نباشد. هرکسی که به گونه ای می خواست بفهماند چپ است و وابسته به کمونیزم, نخستین گناهی را که انجام می داد, زبان و قلم خود را به بدگویی به روحانیت و عالمان دین می آلود و با این آلودگی می توانست به بارگاه کمونیستها بار یابد و لقمه نانی به کف آورد. اینان, به هر عرصه و صحنه ای که وارد شده اند, همه چیز را به لجن کشیده و از مدار خود خارج ساخته اند. بیش ترین آثار آنان در عرصه های تاریخ و تحلیل رویدادها و ادبیات خود را نمایانده که واژگونه سازی و باژگونه جلوه دادن و تحریف رویدادها و رخدادهای تاریخی و… در آنها چنان بسیار است و فراگیر و روشن, که هر خواننده با انصاف و آگاهی را به واکنش وا می دارد و اهل دقت را می رماند و بیزاری و تنفر در آنان به وجود می آورد.

اینان, با آلودگی تمام, به سوی مقدس ترین و پاک ترین نهاد, که همانا روحانیت باشد, در گوناگون آثار خود, که بسیار هم هست, لجن پراکنده اند و این حرکت و خشم و کینه توزی, نمایانگر به هدف خوردن تیرهایی است که از کمانهای روحانیت, به سوی این گروه بدسرشت, پرتاب شده است.

انگلستان هم, در جای جای سرزمینهای شیعی, در دوران یغماگریها و چپاولها و استعمارگریهای خود, به همین سرنوشت, بلکه بسیار بدتر از آن دچار آمده است.

انگلستان, همیشه و همه گاه, دشمنِ کینه توز و زخم خورده روحانیت بوده است. و در انقلاب جنگل, از آن جا که روحانیت را رو در روی خود دید, بیش از پیش, کینه توزید و بر ویران کردن این نهاد مقدس, به تلاش برخاست.

انگلستان, نه تنها در ایران, که در عراق نیز از روحانیت غیور شیعه, زخم کاری برداشت. این حرکت ویران گرانه علیه حوزه های علمیه و عالمان دین, ویژه ایران و یک برهه تاریخی نبوده است, بلکه در عراق و در برهه های تاریخی دیگر, با این دژ استوار رو در رو بوده و آن را مهم ترین و استوار ترین دژ علیه حرکتها و نقشه ها و یورشهای خود می دیده است.

انگلستان, با تجربه سالیان دریافته بود, در ایران, عراق و هرکجا شیعه پایگاه دارد و روحانیت آن بیدار است, نمی تواند راه به جای ببرد و ا گر با خیانت سیاستمداران جاپایی باز می کند, همیشه و همه گاه, با خطر روبه روست و هر آن ممکن است بنیادش از بیخ و بُن برکنده شود.

از این روی, برای ماندگاری و ادامه چپاول, به ویران گری نهاد روحانیت با تمام توان روی آورد. از جمله در عراق, پی گیرانه این هدف را سرلوحه کار و برنامه خود قرار می دهد.

یحیی دولت آبادی می نویسد:

(از اهمیت انداختن مرکز ریاست روحانیت شیعه مذهب, در عراق عرب, از مقاصد مهم انگلستان است. خصوصاً بعد از وقوع جنگهای اعراب در آن دیار با قشونِ انگلیس و دخالت نمودن رؤسای روحانی در آن زدوخوردها و حتی حضور خود و اولادش در میدانهای جنگ.)۶۸

انگلیسیها در ایران, ننگین ترین کارنامه ها را دارند. در گوناگون رویدادها, جا پای این اهریمن شوم و دستان خون آلود این استعمارگر سرتا پا نکبت, دیده می شود. در رویداد جنگل و انقلاب بزرگ جنگلیها علیه استبداد و استعمار انگلیس, از هر جنایتی خودداری نورزیدند. اینان, به بهانه مبارزه با جنگلیها, منزل سید محمود مجتهد و میرزا محمد مجتهد را غارت کردند و….۶۹

(حاجی شیخ حسین لاکانی, روحانی معروف را به اتهام این که مجاهدی را پناه داده است, توقیف نموده, به سربازخانه می برند.)۷۰

انگلیسیها, هر عالمی را که می دیدند علیه آنان به پا خاسته, خیلی زود او را از پای در می آوردند. در فارس و خوزستان, شماری از عالمان بیدار را, به قتل رساندند.۷۱

مثلث شوم: انگلیس, شوروی و استبداد, در این که نهاد روحانیت باید ویران گردد و فرو ریزد, هم فکری و هم رأیی داشتند. روحانیت, هیچ گاه چنان نبوده که در پناه قدرتی, از قدرت دیگری در امان بماند. همیشه, همه قدرتهای یغماگر و اهریمن علیه آن بوده و این نهاد و تک تک روحانیان بیدار و آگاه, در روزگاران خوف و خطر, بی پناه ترین آفریده و خلق خدا در عرصه های کارزار بوده اند. کمونیستها, وقتی بر انزلی چیره شدند, در مدرسه ها به سم پاشی علیه روحانیت پرداختند و چنان فضایی علیه عالمان و روحانیان پدید آوردند, که نمی توانستند از منزل بیرون بیایند و مردم نمی توانستند با آنان پیوند برقرار کنند:

(آخوندها و عموماً آنهایی که عمامه داشتند, به ندرت از منازل بیرون می آمده و در خیابانها, عبور و مرور می کردند.)۷۲

ایادی بالشویک, پس از پیشروی به سوی ایران, عرصه را بر عالمان و روحانیان بی پناه تنگ گرفتند. اینان, شیخ نورالدین, از علمای تنکابن۷۳ و شیخ محمد حسن آمن را چون مخالف برنامه های آنان بودند و تن به خواسته های آنان نمی دادند, دستگیر کردند و شیخ عبداللّه جوان, که مردم را به ایستادگی در برابر الحاد فرا می خواند, کشتند.۷۴

این سایه شوم و اهریمنی, روز به روز گسترده تر می شد, تا این که عالمان آذربایجان, به فتوای میرزا علی اکبر اردبیلی مجتهد, در تکفیر کمونیستها, به پاخاستند. مردم اردبیل, با تهیه اسلحه, آمادگی خود را برای نبرد کمونیستهای آلوده و ننگ و نکبت آور و شوم بخت, مهیّا کردند:

(در این ایّام, کمونیستها, همچنان در آستارا فعالیت داشتند… مردم در صدد استمداد از مردم اردبیل برآمدند. و ضمن نامه ای به تاریخ ۱۵ صفر ۱۳۳۹, با امضای روحانیون و بزرگان شهر, برای آقا میرزا علی اکبر فرستادند, از او یاری خواستند. آقا, بالای منبر رفت و از بالشویکها و مرام آنها تقبیح نمود و مردم را به مقابله با آنها تهییج کرد و آن را از موارد جهاد اسلامی به شمار آورد. احساسات مستمعین به شدت تحریک گشت; بخصوص موقعی که حسن آقا, پسر خود آقا, کفن پوش برخاست… هر کس برای خود سلاحی فراهم کرد…. یکی از روزها, به دستور آقا برای رژه معیّن شد… این تظاهرات, اثرات بسیاری در جلوگیری از انقلاب (کمونیستی) به ایران آورد… در لنکران, بالشویکها از ترس حمله آقا میرزا علی اکبر و مجاهدانِ اردبیل, از شهر خارج شده, مخفی گردیدند.)۷۵

  1. مبارزه بر مدار مکتب:

مبارزه میرزا کوچک خان با استبداد و استعمار, برای رسیدن چند روزه به قدرت و جاه نبود, بلکه بر مدار حقیقت می چرخید و او از اسلام الهام گرفت که چنین شوری انگیخت.

میرزا کوچک خان, تلاشهای خود را بر مدار اسلام پیش می برد و برابر معیارهای اسلامی آنها را جهت می داد. دفاع از عزت, کرامت و حرمت مسلمانان و حفظ سرزمین اسلامی ایران, سنگ زیرین مبارزه وی را شکل می داد:

(در قانون اسلام مدوّن است, کفار وقتی که به ممالک اسلامی مسلط شوند, مسلمین باید به مدافعه برخیزند.)۷۶

الف. در برابر دشمن:

میرزا کوچک خان, برابر معیارهای مکتبی, هم بریتانیا را دشمن می انگاشت و هم روسیه تزار را مهاجم هستی بر باد ده. او تنها راه بیرون راندن نیروهای دولتهای وحشی و بی فرهنگ و تمدن را, در ایثارگری و ایستادگی مردانه علیه آنها می دانست. در این گیر و دار, آمریکا هم به میدان آمده بود. شعارهای آزادی خواهی آن دولت هم نتوانست جنگلیها و میرزا کوچک خان را بفریید که خیلی زود دستان یاری گر آن را در پشت دولت خون آشامِ انگلیس دیدند و به مردم اعلام کردند:

(متأسفانه قوای دولت اتازونی که حق کُشی عمال انگلیسیها را در شرق به خوبی می بیند, باز هم به حمایت او داخل در جنگ می شود. اف بر این دعوی دروغی.)۷۷

ب. در برخورد با کمونیستها:

میرزا کوچک خان, در برهه ای که خیانت و جفای کمونیستها روشن می شود و دستهای آنان رو می گردد و از چهره پرنیرنگ و فریب این گروه, پرده می افتد, به نیروها و فرماندهان خود دستور می دهد که هیچ گونه رفت وآمدی با بالشویکها نداشته باشند:

از جمله در تاریخ ۱۲۹۹/۱۲/۹ به آقای صادق خان کوچکی, فرمانده گروهان مرگ در فومن می نویسد:

(هو الحق

آقای صادق خان کوچکی

چنانچه در کاغذ یک ساعت قبل به شما نوشته ام, باز هم تذکار می نمایم به هیچ وجه, افراد شما حق ندارند با بالشویکها رفت و آمد داشته باشند و ابداً هیچ کس حق ندارد, چه با اسلحه, چه بدون اسلحه از آب پسیخان به این طرف بیاید. در صورت تخلف برای شما اسباب مسؤولیت خواهد بود….)۷۸

سندهای دیگری هم وجود دارد که میرزا به فرمانده گروهان مرگ, صادق خان کوچکی دستور می دهد که ضمن هوشیاری, به دقت رفت و آمدها را زیر نظر بگیرد و نگذارد هیچ کسی از بالشویکها به این سوی آب بیاید و کسی از نیروها با بالشویکها در تماس باشد.

ج. دفاع از اقلیتهای دینی:

میرزا, برابر معیارها و ترازهای مکتبی, در گیراگیر نبرد با استعمار, از آنچه در پیرامون خود می گذشت, غافل نبود. او نمی توانست بپذیرد که درهنگامه ها و درگیرودار نبرد و مبارزه, کسی دست به ستم یازد و به کسی آزار رساند و خونی بریزد و… جنبش جنگل, به رهبری میرزا کوچک خان, حقوق اقلیتهای مذهبی را در قلمرو فرمانروایی خود, پاس می داشت. در این قلمرو, جان, مال و ناموس آنان از هرگونه آسیب و گزندی در امان بود.

در آن روزگار, درگیریها و نزاعهای خونین ترکان و ارامنه عثمانی, کم کم به آذربایجان ایران نیز, سریان یافته بود. کارکرد دولت انگلیس به نام مسیحیت و کارنامه سرتاسر سیاه و ننگین آن کشور ستم پیشه و استعمارگر, در ایران و روسیه تزاری, انگیزه ای شده بود برای شماری از مسلمانان, بویژه ترکها و مجاهدین ترک, که علیه مسیحیان ایران, دست به کار شوند. ایادی عثمانی نیز در این بین, صحنه گردانی می کردند و تلاش می ورزید این آتش را شعله ور نگه دارند و مجاهدین ترک را به کارهای نابهنجار وادارند. البته انگلیس هم از این کشت و کشتار و نزاع و درگیری, به خاطر ذات استعماری که داشت, ناخرسند نبود و علاقه داشت و چه بسا دامن هم می زد که این اختلافها, بیش از پیش دامن بگستراند, تا آن استعمارگر پر فتنه و فریب, بتواند به کار خود ادامه دهد و به هدفهای خود, بی دردسر, دست یابد.

میرزا کوچک خان, نخست آن که: براساس آموزه های اسلامی, نمی توانست این ستمها را به هر دلیل و بهانه بپذیرد و از قربانی شدن گروهی بی دفاع در این گیراگیر, جلوگیری نکند.

و دو دیگر, این گونه اختلافها و نزاعها را به سود دشمن و به زیان جبهه داخلی می دانست; از این روی, با تدبیر از آن جلوگیری می کرد و اگر از راه های مسالمت جویانه نمی شد, وارد عمل می گردید و کسانی که به این فتنه ها دست یازیده بودند, کیفر می داد.

زیرا میرزا کوچک خان, بر این باور بود که بین دولت انگلیس و آیین مسیحی و مسیحیان فرق است. بریتانیا, استعمارگر است و به دروغ ادعای دین و مذهب می کند و در هنگام به خطر افتادن منافعش, از کشتن هیچ کس, حتی مسیحیان نیز روی گردان نیست. او به سود و منافع خویش می اندیشد و جان انسانها برای او ارزشی ندارد.

امّا میرزا, با همه کینه توزیهای انگلیسیها, برابر دستورها و فرمانهایی که روح و روان او با آنها در آمیخته و عجین بود, نمی توانست در برابر نابودی مسیحیان, تماشاگر باشد. از این روی, صادق پور, رئیس انتظامات جنگل می گوید:

(در همین حین [که زره پوشهای قوای انگلیس مردم کوچه و بازار رشت را به مسلسل بسته بودند و به پیش می رفتند] خبر رسید که عده ای از مجاهدین ترک, به خانه های ارامنه هجوم برده و قتل و غارت می کنند. میرزا, عده ای را به همراهی من, مأمور کرد که فوری از عملیات بی رویه آنها جلوگیری نمایم. ما فوری به طرف سید ابوجعفر حرکت کردیم. دو قسمت شدیم, عده ای به طرف خانه اوادیس, که مرکز ارامنه بود, و من به طرف بازار حرکت کردم. نزدیک تخت داروغه که رسیدم, دیدم عثمان افندی, با پانزده نفر مجاهد, به طرف جیرکوچه می روند, آنها را متوقف کردم. عثمان افندی, با من رفیق بود. گفتم: حق ندارید جایی بروید. گفت: ما باید از ارامنه انتقام بگیریم و آنها را قتل عام کنیم. گفتم: ارامنه ایرانی, همه, برادر ما هستند و میرزا از این اقدام شما خیلی عصبانی است و مرا مأمور جلوگیری کرده است. و من باید شما را به حضور میرزا ببرم. اطاعت کرد, به اتفاق پیش میرزا رفتیم.آنها ارشاک ارمنی را که مهمانخانه چی بود, کشته بودند. میرزا, همین که عثمان افندی را دید به او تغیّر کرد و گفت:

شما, ماجرای جنگ ارمنی و مسلمان را تازه کرده اید. شما, دشمنان مشترک ما را که انگلیسها هستند, و در دو قدمی ما سنگر بندی کرده و عده ای از هموطنان ما را به خاک و خون کشیده اند, رها کرده اید. عده ای از ارامنه را که بی پناه و دفاع هستند, می خواهید انتقام بگیرید. این عملیات شما, ضربت بزرگی به ما وارد کرده است و دیگر به وجود شما در رشت احتیاجی نیست. فوری با همراهان باید به جنگل بروید. و به من دستور داد که شما وسایل رفاه و تأمین جانی خانواده های ارامنه را فراهم کنید. و من به طرف خانه اوادیس حرکت کردم. خیلی از خانواده های فقیر آن جا جمع شده بودند. با رئیس هیأت ارامنه ملاقات کردم. او, خیلی وحشت داشت و باور نمی کرد که میرزا از این اقدام ترکها متنفر است. وقتی که فهمید میرزا آنها را از شهر بیرون فرستاده, به خانه اوادیس آمدیم, و در حق میرزا دعا گفت.)۷۹

د. اخلاق کریمانه:

زندگی سرتاسر زیبای میرزا را هاله ای از کریمی و بخشایش گری و بزرگواری در برگرفته است. هر کس, از هر زاویه این ماه آسمان اسلام را بنگرد این هاله زیبا و درخشنده را به خوبی و روشنی خواهد دید و در برابر آن همه شکوه, به ستایش خواهد برخاست.

این اخلاق و رفتار زیبا را در هیچ یک از همگنان او و مبارزان نامور دوران او, نمی توان دید که بسیاری از آنها در تاریکی فرو رفته و در زیر میغ و ابر سیاه در حرکت و تکاپویند. چنان آنان را تاریکی فرا گرفته, که هیچ نور و کورسویی از آنان به بیرون و پیرامون پرتو نمی افکند.

اخلاق کریمانه داشتن و خود را به آن آراستن, تنها از کسانی ساخته است که در مکتب کریم پرور اسلام و در دامن کریمانه پیامبر اسلام(ص) و ائمه اطهار(ع), رشد کرده و بالیده باشند.

میرزا کوچک خان, چون در این مکتب رشد کرده و بالیده بود, به این اوج رسیده بود و توانست در بحرانی ترین روزگارها و برهه های بسیار سرنوشت ساز و حساس و درگیرودار نبرد, کریمانه مشی کند و کریمانه بپوید و پرتوافکند.

او هیچ گاه بر خوردهای خشن را بر نمی تابید, چه برسد به قتل خائن و یا جنایتکاری بدون محاکمه. می گفت:

(درست است که ما اسم جنگل را روی خودمان گذاشته ایم, امّا قرار نیست مطابق قانون جنگل, همدیگر را تکه پاره کنیم.)۸۰

مرام و مسلک او چنین بود که باید هر حرکتی, برابر قانون باشد. هیچ کس نباید بپندارد چون کشور در گیراگیر انقلاب, جنگ و نبرد است, هر قتل و غارتی, هر حرکت نابهنجار و خلاف قانونی, هرگونه هرج و مرجی, رواست. و همین که کسی از جبهه دشمن به دام افتاد, بی درنگ باید به دار آویخته شود. خیر, باید هر کاری و حرکتی, برابر قانون انجام بگیرد. جانی ترین و خائن ترین دشمن, نباید آزار و شکنجه ببیند و با او بدرفتاری بشود و بدون محاکمه و اعلام رأی دادگاه به مجازات برسد.

روی همین اصل و قاعده, وقتی دلاوران جنگل, در نبرد شورانگیز کسما, مفاخرالملک, کفیل حکومت و رئیس نظمیه را, که از سوی قنسول روس تزار, مأمور شده بود جنگلیها را نابود کند و به هر یک از آنان دست یافت, بی درنگ به دار آویزد, دستگیر کردند, پیش میرزا بردند, میرزا دستور داد:

(او را ببرند در خانه (صالح) زندانی کنند. وقتی آنها مفاخر را پیش انداختند و عازم شدند, میرزا تأکید کرد: تا روز محاکمه, نباید به او آزاری برسد. ضمناً کسی حق ندارد, سر به سرش بگذارد.)۸۱

میرزا کوچک خان, با اسیران جنگی, قزاقها و دیگران, کریمانه برخورد می کرد. بارها پیش می آمد که آنان را پس از اندرز و آشناکردن به هدفهای نهضت, آزاد می گذاشت که به هر سوی می خواهند, روان شوند. از جمله پس از رویداد کسماء, در جمع اسیران, به سخنرانی پرداخت و به آنان گفت:

(ما همه برادریم و اگر چه این انتظار را از برادرانمان نداشته ایم, به جنگ ما بیایند, ولی کاری است انجام یافته که گناهش به گردن ما نیست. از این تاریخ, هر کس مایل باشد, می تواند با استغفار از گذشته, در کنار ما قرار بگیرد و هر کس مایل نباشد, آزاد است, هر کجا که دلش می خواهد برود. قصد ما, آباد کردن کشور و گرفتن انتقام از وطن فروشان است.)۸۲

میرزا کوچک خان, در این اخلاق کریمانه, چنان اوج گرفته بود که رفتار او شگفت می نمود و هر بیننده و شنونده ای و هر کسی که اکنون و در این روزگار, تاریخ زندگی آن رادمرد را ورق می زند, حیران و شگفت زده می ماند و به این افق زیبا می نگرد که چگونه مکتب تشیع, آموزه های اسلام, حوزه های دینی و مردان نیک سیرت آن کانونها و پایگاه های دینی مقدس, چنین به انسان خاکی پروبال پرواز می دهند و چنین او را از خاک بَرمی کنند و به آسمان می برند و همه کینه ها و خشمهای او را فرو می خوابانند و توانایش می سازند تا از کنار انسانهای گناهکار و جانی, ویران گر و تباهی آفرین و اسیر سرپنجه های قدرت خود, برای رسیدن به هدفهای بلند و مقدس, کریمانه بگذرد و به این باور عمیق و ژرف برسد:

آنان در گرداب فتنه ها فرو افتاده اند, شاید اگر از آن گردابهای خوف انگیز به درآیند و نسیم دل انگیز معارف اسلامی به روح و جان آنان بوزد, ره رستگاری پیش بگیرند و برای کشور و ملت و دین, مفید افتند و به کار آیند.

کارها و رفتارهای میرزا کوچک خان, از همین اوج و قلّه در خور تفسیر و بیانند. ممکن نیست از لجن زار مادیات, به تفسیر این پدیده شگفت پرداخت. کدام تفسیر و نگاه مادی می تواند پاسخ دهد که: چرا میرزا, کسی را که از سوی وثوق الدوله مأمور شده بود که او را از پای درآورد, بخشید و آزاد کرد, جز همین نگاه؟

فخرایی می نویسد:

(نکته ای که روحانی آزادی خواه, مرد دین و سیاست, آقای حاجی شیخ حسین لنکرانی, به ما یادآوری کردند این است که: وثوق الدوله, پس از مأیوس شدن از مذاکرات تدیّن در جنگل, در مقام نابود کردن میرزا کوچک خان از طریق ترور برآمد و برای اجرای نیّتش, علی بیگ سیاه دهنی (تاکستانی) تروریست معروف را با پول و وسایل کافی به جنگل فرستاد, ولی او نتوانست مأموریتش را انجام دهد; زیرا بعد از معرفی شدن به سازمان جنگل, نیتش از حرکات و سکناتی که از خود بروز می داد, برملا شد و میرزا کوچک خان, که از واقعه استحضار یافت, نامبرده را به حضور طلبیده و بادادن اندرز و نصایح مشفقانه و پدرانه و خرجی راه, به مرکز بازگردانید.)۸۳

هـ. پی ریزی اقتصاد سالم:

میرزا کوچک خان, همیشه در پی این بود که زمینه ای فراهم سازد تا مردم از راه های سالم, چرخهای زندگی خود را به گردش درآورند و به دور از هرگونه بهره کشیهای ظالمانه, تن به پستی دادن, اجبار و اکراه, آزادانه به دسترنج خود دست یابند. به اندازه و ساعتهای معین کار کنند و به اندازه کافی به استراحت بپردازند و به طور معمول, از تعطیلات و دیگر مزایا بهره برند.

او, مالکیتهای شرعی و برابر عرف را محترم می شمرد. امّا مالکیتهای ظالمانه و غیر شرعی و خلاف عرف معمول را به هیچ روی نمی پذیرفت و بر این نظر بود که باید برای آنها فکری کرد و کشاورزان را از این باتلاق درد و رنج نجات داد.

او برابر معیارهای شرعی نمی توانست بپذیرد, کسی در تهران زندگی کند و در منطقه شمال, هزارها جریب زمین داشته باشد و صدها کشاورز و کارگر, از بام تا شام, با دستمزد ناچیز, برده وار روی زمین او کار کنند و از حقوق اولیه انسانی هم محروم باشند,نه مسکن مناسبی داشته باشند و نه برای از کارافتادگی و مریضی او فکری شده باشد, نه مرخصی و تعطیلی داشته باشند و نه حرمت و احترامی.

او, نمی توانست بپذیرد مالکی, بدون هیچ رنج و اندوهی, کرور کرور ثروت را که دسترنج کارگران و کشاورزان بود, از شمال به تهران ببرد و شمال همچنان در فقر و بدبختی دست و پابزند و از آن همه نعمت هیچ بهره ای برای آبادانی خود نبرد.

او, نمی توانست بپذیرد کسی به خاطر وابستگی به دربار و در اختیار داشتن زمین بسیار, مالک الرقاب مردم مسلمان باشد و از روی هوی و هوس حکم براند: این یکی را به زمین بکوبد, آن یکی را آواره و بی خانمان بکند و دیگری را از هستی بیندازد و با مردمی که زمین از آنِ آنان بوده و به زور گرفته شده و به درباریان و حاشیه نشینان دربار شاهی و نوکران ویژه بیگانگان و خدمتگزاران اورنگ استعماری, بخشیده شده, بسان بردگان رفتار شود و از طبیعی ترین حق خود محروم شوند.

میرزا کوچک خان, آه از نهادش بر می آمد, وقتی این نابسامانیها را می دید و این رنج و درد را با جسم و روح خویش احساس می کرد. این مرد بزرگ, پیش از آن که کمونیستها به خطّه شمال بیایند و شعارهای الغای مالکیت سر دهند و نظام اشتراکی را تبلیغ کنند و با این شعارها جا پایی برای خود بازکنند, ناخرسندی خود را از وضع اسف انگیز ارباب و رعیتی و کارگر و کارفرما, اعلام کرده بود. ولی میرزا به هیچ روی, روش کمونیستها را در سروسامان دادن به وضع ارباب و رعیتی نپذیرفت و آن روش و مرام را در اصلاح وضع نظام ارباب و رعیتی ناکارآمد می دانست و به همان روشهای اسلامی عقیده داشت که باید به دور از هیاهو و جنجال و با تدبیر و دوراندیشی و همه سونگری, بزرگ مالکان و اربابان و کارفرمایان برابر قانون شرعی و عرفی, از این رویه نابخردانه دست بردارند و رعیت و کارگر هم برابر قانون شرعی و عرفی, از این باتلاق درد و رنج به در بیاید و به حقوق طبیعی و شرعی و عرفی خود برسد.

میرزاکوچک خان, از بزرگ مالکانی که خون زارعان را می مکیدند و به زندگی ننگین و پرنکبت خود ادامه می دادند, نفرت داشت و آنان را بیگانه پرست و گرفتار رذالتها و پستیهای اخلاقی می دانست:

(مالکین و اعیان و ثروت مندان این مملکت, در برابر کوچک ترین مأمور خارجه و واکنشهای بیگانه, به خاک می افتند. فساد اخلاق, پستی و سفالت به قدری زیاد شده که هر کس چند جریب ملک دارد, برای مکیدن خون زارع و برزگر و مردم ضعیف و بیچاره دیگر, بستگی به یکی از اتباع خارجه پیدا نموده و چوب و فلک راه انداخته و اصطبل خود را پناهگاه جنایتکاران قرار داده است. آیا این نحوزندگانی قابل تحمل در خور مردمی است که نام خود را آدم گذاشته اند.)۸۴

از آن طرف, با دهقانان مأنوس بود و دوستی پایدار و مهرورزانه داشت. درد و رنج و بینوایی آنان را درد و رنج و بینوایی خود می دانست و از عمق درد آنان با خبر بود و برای آنان دل می سوزاند و هیچ ستمی را بر آنان بر نمی تابید و در اساس برای رهایی این گروه ستمدیده و زحمتکش از چنگ بزرگ مالکان و اربابان درّنده و حیوان صفت بود که پا در رکاب مبارزه گذاشت و آن همه تلخیها و ناگواریها را به جان خرید.

دهقانان هم, این خویها و خصلتهای میرزا و هدفها و آرمانهای او و عشق او به آبادانی میهن و سرفرازی و شوکت دین و راحتی و آسایش مردم را خوب می شناختند و می دانستند. او را از فرزندان خود بهتر می شناختند که در دامن خود بزرگش کرده بودند, گیله مرد, باور داشت و اطمینان خاطر, که در سایه این سرو بلند است که می تواند بیاساید و از دغدغه های روزگار به دور ماند و از گزند و نیش مارهای خوش خط و خال, درامان ماند.

از این روی, میرزا کوچک خان, به هر شهر و روستا, به هر قصبه و ده و به هر دیار و واحه ای که قدم می گذاشت, مردم عاشقانه دورش حلقه می زدند, اگر آگاهی می یافتند که آن دلارا به دیارشان می آید, به استقبالش می رفتند, عاشقانه می بوییدندش و دردها و نیازهای خود را با او در میان می گذاشتند و از ستمی که بر آنان از سوی بیگانگان: بالشویکها, کمونیستها, انگلیسیها و از سوی داخلیها, استبدادیان, اربابان و… روا داشته می شد, شکوه می کردند و خود را در دامن او می افکندند و زار می گریستند.

بله, پیوند او با دهقانان, که در آن روزگار بیش ترین بودند, چنین مقدس, زلال و بی آمیغ بود.

<2>روحانیت, پشتیبان نهضت جنگل

مهم ترین گواه برخاستگاه حوزوی میرزا کوچک خان, یاری و همراهی بسیاری از علمای بزرگ, نامور, آگاه و پرهیزگار ایران و عراق, با او و قیام اوست. زیرا, عالمان, در تصمیم گیریها و آهنگ برکاری, تدبیر می ورزند و دوراندیشی می کنند و در رویدادهایی که, به گونه ای, پای خون, مال و آبروی مسلمانان در میان است, بالاترین حدّ احتیاط و سخت گیری را دارند و تا اعتماد به دینداری, پرهیزگاری, دانش, فقاهت, دقت و باریک اندیشی و مقدس بودن هدف و روشنی راه و روش کسی پیدا نکنند, ناممکن است که زمام کارهای بزرگ را به دست او بسپرند و یا دست کم, از او پشتیبانی کنند و مردم را به یاری او برانگیزانند.

پشتیبانی علمای بزرگ از میرزا کوچک خان, در برهه های حساس و در گاه رویارویی وی با استبدادیان و استعمارگران انگلیس و بالشویک, می تواند نشانگر مقدس بودن راه میرزا و دینداری و پای بندی او به اصول اسلامی باشد.

افزون بر علمای هیأت اتحاد اسلام, شهید سید حسن مدرس, علمای بزرگ حوزه نجف و حوزه های ایران و خطّه گیلان, میرزا کوچک خان را تأیید و ستوده و او را به ادامه مبارزه برانگیزانده اند:

  1. شهید مدرس, در پاسخ به پرسش مؤمنان درباره میرزا کوچک خان و همراهان وی در ماه جمادی الثانی ۱۳۳۸, می نویسد:

(حقیر از آقای میرزا کوچک خان و از اشخاصی که صمیمانه و صادقانه با ایشان هم آواز بودند, نیت سوئی نسبت به دیانت و صلاح مملکت نفهمیدم, بلکه جلوگیری از دخالتِ خارجه و نفوذ سیاست آنها در گیلان, عملیاتی بوده بس مقدس که بر هر مسلمانی, لازم. خداوند همه ایرانیان را توفیق دهد که نیت و عملیات آنها را تعقیب و تقلید نماید. پرواضح است که طرفیت و ضدیت و محاربه با همچه جمعیتی, مساعدت با کفر و معاندت با اسلام است.)۸۵

  1. میرزا محمد تقی شیرازی: میرزا کوچک و یارانش, با قرارداد ننگین وثوق الدوله با انگلیس, مشهور به قرارداد ۱۹۱۹, با تمام توان به مخالفت برخاستند. و این حرکت قهرمانانه, خواست همه علمای بزرگ ایران و عراق, بویژه میرزا محمد تقی شیرازی بود.

علمای عراق, با این که در جبهه آن دیار, سخت با بریتانیا درگیر بودند; امّا از آنچه که در ایران می گذشت, جنایتها, چپاولها و درازدستیهای دولت استعمارگر بریتانیا و خیانت دولتمردان و همراهی و همگامی آنان با بیگانگان بویژه از قرارداد ۱۹۱۹, آگاهی داشتند و سخت رنج می کشیدند و همیشه و در همه حال در فکر چاره بودند که چگونه و با چه روشی این لکه ننگ را بزدایند. در نخستین گام, سه تن از علمای عتبات: شیخ شریعت اصفهانی غروی, سید اسماعیل صدر و محمد تقی شیرازی, نامه ای به این شرح برای وثوق الدوله, رئیس الوزراء, عاقد قرارداد, نگاشتند:

(… شما معاهده ای با انگلیس بسته اید که در نظر عاقبت اندیشان, خوف از بین رفتنِ استقلال ایران وجود دارد. این موضوع, باعث شد که ما خادمان شریعت, دچار اضطراب و نگرانی شویم و از جهتی گمان نمی کنیم که عاقبت این کار, بر جناب عالی پوشیده باشد. یا شما ـ العیاذ باللّه ـ راضی به این هستید که در دوره ای که منصب ریاست وزراء را دارا هستید, به استقلال ایران خاتمه داده شود. و از سوی دیگر, می بینیم که این معاهده, در محو استقلال ایران, تصریح دارد. درگذشته, مردان ایران زمین, محافظت و احتیاط شدیدی در حفظ استقلال بلاد اسلامی داشتند و از هر چیزی که از آن, رائحه از بین رفتن شرف ممالک ایرانی به مشام می رسید, دوری می جستند. اگر چنانچه وسیله ای برای از بین بردن آن عواقب اتخاذ کرده اید, لازم است که آن را به اطلاع ما برسانید, تا آسوده خاطر شویم و تمامی مسلمانانی که در اضطراب به سر می برند, آرام گیرند. و الاّ ما با هر آنچه در توان داریم, متصدی رهایی از این معاهده ننگین می شویم, تا برای همه عالم مشخص شود که مسلمانان توانایی شکستن طوق عبودیت و بندگی را دارند و ذلّت و خواری را تحمّل نمی کنند. امیدواریم که شما به بندگی مسلمانان در مقابل اجانب راضی نشوید و به آنچه ما تلاش می کنیم, همّت بگمارید. والسلام.)۸۶

این هم افقی دید بین میرزا کوچک و علمای بزرگ عتبات علیه انگلستان و قرارداد ۱۹۱۹, سبب شد که مردم, به خوبی و روشنی پیوند بین نهضت جنگل و علما را دریابند. مردم وقتی خشم و انزجار علما را از انگلستان و قرارداد ۱۹۱۹ و مستبدان می دیدند و شراره های این خشم مقدس را در آتشفشان بزرگی که جنگلیها آفریده بودند, جلوه گر می یافتند, به جایگاه والا و مقدس جنگلیها بیش از پیش پی می بردند و پا در راه آنان می گذاردند و از میرزا کوچک خان فرمان می بردند که او را بازوی توان مند عالمان و اجراکننده دستورهای دین می انگاشتند. و عالمان دین, چه آنان که در عتبات بودند و چه آنان که در ایران, تا جایی که مصلحت می دیدند از تأیید و پشتیبانی میرزا, دریغ نمی ورزیدند.

کائوک (هوشنگ) نماینده اعزامی میرزا کوچک خان و جنگلیها به مسکو, در فرازی از یادداشتهای سفر خود, که مسیو یقیکیان, آنها را در چند شماره روزنامه ایران کنونی, نقل کرده, می نویسد:

(رفیق چچرین پرسید: آیا رفیق میرزا کوچک خان, غیر از گیلان, در ایالات دیگر ایران نفوذ دارد. در جواب گفته شد: مشارالیه, نه فقط در کلیه قسمتهای ایران, بلکه در خارج از ایران هم, مانند بین النهرین و جاهای دیگر نفوذ دارد. مثلاً رفیق میرزا کوچک خان, از متنفذین مجتهدهای دین اسلام, آقا میرزا محمد تقی که ساکن شهر مقدس کربلاست, مکتوبی دریافت کرده و حتی پیشنهاد نمود که در موقع لزوم, به وسیله فتوائی, میرزا کوچک را مقدس اعلام و از کلیه مسلمین, همراهی با انقلابیون گیلان را بخواهد.)۸۷

  1. سید ابوالقاسم لیمونجویی:

(امام جماعت و شخص متمکنی است. مردی است آزادی خواه و در کسوت روحانیت که برادرش وثوق الممالک عسکری, در عداد مجاهدین جنگل, مسؤول خدمتگزاری است. امام جمعه لیمونجویی, از توقف طولانی جنگلیها در صفحات گیلان, خسته شده و آرزومند است که نهال انقلاب, با همه خونهای گرمی که برای آبیاریش ریخته شده است, به ثمر بنشیند و زندگی عادی مردم شهری و دهات, توأم با آسایش و رفاه و عاری از هیجان و دلهره, آغاز گردد و لهذا, نامه منظومی که مشحون از ترغیب و تشویق و در عین حال, متضمن ملامت و سرزنش است, برای میرزا کوچک خان می فرستد:

خاک ایران, توتیا شد زیر سم اسب دشمن

تا به کی, ای شیر بنمودی تو اندر بیشه مسکن

خطّه زیدق سرا و گوشه گوراب زرمخ

کوه قاف است این, طلسم جادوان, یا چاه بیژن

مردم از شاه و وزیر و دیگران مأیوس امّ

جمله برآنند کی ملک از تو خواهد گشت گلشن

ملت ایران, به امید تو, و تو توی جنگل

عار ناید چون توئی را روز و شب, آسوده خفتن.)۸۸

  1. شیخ محمد اوحدی زنجانی:

(شخص دانشمندی به نام حاج شیخ محمد کاظم غوّاص اوحدی زنجانی, که از شاگردان و یا مریدان حجهالاسلام [ملاّ قربانعلی زنجانی, از رهبران نهضت مشروعه] بوده است, خواهرزاده نایب آقا [از مریدان و علاقه مندان سرسخت آخوند ملاّ قربانعلی که توسط سردار بهادر و یپرم خان ارمنی تحت نام مستبدین دستگیر و از زنجان به تهران گسیل شد و در آن جا اعدام گردید] محسوب می شد. او, در فتنه یپرم خان, از زنجان متواری شد و مدتی در کرمانشاه سکونت گزید, سپس به طارم مهاجرت نمود, بعدها به همکاری با نهضت میرزا کوچک خان جنگلی پرداخت.)۸۹

  1. شیخ نورالدین خلعت بری:

(پیش از واقعه کودتای ۱۲۹۹ (آخرین برگی که انگلیسیها به زمین زدند) شیخ نورالدین خلعت بری به نمایندگی از طرف جنگل, مذاکرات مفیدی با امیر مؤید سوادکوهی انجام داده و او را متقاعد کرده بود که به یاری جنگل بشتابد.)۹۰

خلعت بری از مبارزه دست برنداشت و گوشه انزوا برنگیزید و ناامید از خاموش شدن یاران جنگل و رهبر دلاور آن نشد و مبارزه علیه استعمار و نوکر آن, رضا شاه میرپنج را ادامه داد و در برابر زیاده خواهیهای او ایستاد. رضاشاه, وقتی او و بسیاری از بزرگان و علمای خطّه شمال را برای حکومت پوشالی خود خطرناک دید, به دستور انگلیس برای از بین بردن آنان و خالی کردن سرزمین گیلان از غیورمردان دست به کار شد:

(در سال ۱۳۱۱ شمسی, به دستور انگلیسیها و به فرمان رضاشاه پهلوی, همه دستگیر و زندانی و به قصر قجر تهران اعزام [شدند] و سپس املاک همه مردم شمال, از علما و رجال و کشاورزان غصب و تصرف شد و عده ای از بزرگان مسلمان مشروطیت تنکابن, از علما, مانند شیخ نورالدین و آیه اللّه (حاج مجتهد) مرحوم حاج میرزا یحیی مجتهد تنکابنی, رئیس حوزه علمیه محال ثلاث تنکابن… و عده ای از بازرگانان مالک و کشاورز منطقه تنکابن و کجور و رودسر و علمای آن منطقه همه دستگیر و تبعید گردیدند.

مرحوم شیخ نورالدین مجتهد تنکابنی, بزرگمرد دین و سیاست, رفیق مرحوم مدرس و مرحوم حکیم و فیلسوف و استاد بی نظیر عصر خود, یعنی میرزا محمد طاهر تنکابنی و غیره هم به کاشان تبعید شدند.)۹۱

  1. سید جعفر کیکلائی ابوالهدا:

(روحانی آزاده شریف در حوزه رودسر و لنگرود, زمینه تبلیغات وسیعی را به نفع جنگل, آماده ساخته بود.)۹۲

  1. شیخ محمد حسن آمن: روحانی شجاع, با ایمان, با تدبیر و دانش و وابسته به هیأت اتحاد اسلام بود. هیأت اتحاد اسلام, برای تواناسازی بنیه جنگل و نیرومند گردانیدن این جبهه علیه استعمار, چاره جوییهایی می کرد. از جمله آهنگ آن کرد که با امیر مؤید, رئیس مقتدر ایل سواد کوه و سردار جلیل, رئیس ایل گلبادی, دست اتحاد و دوستی بدهد و از آن دو گروه بخواهد که به یاری جنگل در برابر بیگانگان بشتابند. برای این مهم شیخ محمد حسن آمن را به مازندران اعزام کرد که در گزارشی که فرا روی دارید, شرح این مذاکره و تلاشهای شیخ محمد حسن آمن, به خوبی نمایانده شده است:

(در مازندران به نام (انجمن طبرستان) جمعیتی تشکیل یافته و به وسیله دو نفر از اشخاص مقتدر و متنفذ محل: یکی امیر مؤید و دیگری سردار جلیل که هر دو رقیب یکدیگر بودند, اداره می شد. امیر مؤید رئیس ایل سواد کوه و کسی بود که در مشروطیت ایران با سپهسالار تنکابنی تشریک مساعی کرده و بنابراین از اشخاص طرفدار آزادی به شمار می رفت. سردار جلیل رئیس ایل گلبادی و از متمول ترین اشخاص مازندران محسوب می گردید. اوضاع سیاسی آن روز این دو نفر را, با آن که مخالف یکدیگر بودند, دور هم جمع و بعداً خواستند قدمهای وسیع تری برداشته و با هیأت اتحاد اسلام که در آن وقت دامنه نفوذ خود را تا صحرای ترکمن بسط داده و در استرآباد به فعالیت مشغول بود, ایجاد روابط نمایند. بنابراین, اول به وسیله مکتوب, سپس اعزام یک نفر نماینده به نام مجدالاطباء, که طبیب مخصوص سردار جلیل بود, تقاضای اتحاد با جنگل را نمودند. هیأت اتحاد اسلام, موقع را مغتنم شمرده و به خیال آن که بتواند در پیشرفت مقاصد ملی از جمعیت انجمن طبرستان استفاده کند, نماینده آنها را پذیرفت و یکی از کارکنان خود, حاجی شیخ محمد حسن (معروف به آمن) را, به سمت نمایندگی به مازندران فرستاد.

نماینده مذکور, در بدو ورود احساس کرد که تشکیل جمعیت نامبرده, روی اصل ساده تأمین نفوذ دو نفر سردار مازندرانی در محل می باشد و مقصود دیگری ندارد. بنابراین, دو نفر از روحانیون اعضاء انجمن را (یکی به نام شریف العلماء از طرفداران امیرمؤید و دیگری آقا سید میرزا از هواخواهان سردار جلیل) که با آنها در نجف سابقه آشنایی داشت, با خود موافق ساخته و خواست جمعیت طبرستان را با موضوع مهم تری آشنا سازد و شاید تأمین منافع محلی را به منافع مملکتی تبدیل نماید و این در موقعی بود که قشون روس, کم کم ایران را تخلیه و از راه انزلی به روسیه رهسپار می گردید و انگلیسها نیز دنبال آنها می خواستند به قفقاز بروند و در قزوین با نمایندگان جنگل ملاقات و تقاضای راه عبور می کردند, ولی جنگل موافقت نمی کرد. در چنین موقع, نماینده هیأت اتحاد اسلام به مازندران وارد شده و پس از یکی دو روز توقف و دید و بازدید درخواست کرد که در انجمن حضور یابد. بعد از آن که مقدمات کار تهیه شد و اعضاء همه آمدند و انجمن تشکیل گردید, معلوم شده عدّه آنان ۱۲ نفر و یکی از آنها محمد خان درگاهی رئیس ژاندارمری مازندران است که در حدود ۳۰۰ ژاندارم در اختیار داشته و مأمور حفاظت آن حدود است. خلاصه در موقعی که اعضاء همه حاضر بودند, نماینده نامبرده در اطراف سیاست آن روز و عدم اعتناء مرکزنشینان به اوضاع جاریه یا عدم توانائی آنان به سرپرستی و تنظیم امور و بروز هرج ومرج و اغتشاش و قحطی و ناامنی در هر گوشه از مملکت و این که حیات عمومی مورد تهدید است, شرح مبسوطی بیان کرده سپس موضوع تقاضای انگلیسیها را راجع به راه عبور از گیلان اظهار و اضافه کرد که علت مخالفت جنگل برای آن است که اگر قوای انگلیس از راه ایران به روسیه بروند, روسها همین عمل را بهانه, مجدداً به ایران بر می گردند و به همین واسطه جنگل پافشاری کرده می خواهد راه بهانه روسها را مسدود نماید, ولی انگلیسیها به هیچ وجه قانع نشده و با آن که خود را طرفدار قانون جلوه می دهند, نمی خواهند حفظ قانون بی طرفی ایران را بنمایند و بالاخره عامل عمده بدبختی و خرابی مملکت را مرکز دانسته و گفت: هرگاه مرکز اصلاح نشود امید هرگونه اصلاحات در هر گوشه از مملکت بی فایده و نتیجه ای نخواهد داشت.

پس از خاتمه بیان و تصدیق دو نفر روحانی سابق الذکر, امیر مؤید اظهار کرد اگر لازم است از مازندران کمکی به هیأت اتحاد اسلام بشود, باید لااقل شما یک ماه در این جا توقف کرده و در بین روحانیون به تبلیغ مشغول بشوید, و از طرف بقیه افراد انجمن نیز اظهار عقاید مختلف در این باره به عمل آمد, آخرالامر قرار شد که امیر مؤید با سه پسر خود: سهم الممالک, ایلخانی و سیف الله خان, به معیت ۲۰۰ نفر تفنگچی و سردار جلیل با ۳۰۰ نفر سوار و درگاهی با ۳۰۰ ژاندارم به کمک جنگل اقدام نمایند و برای اثبات بیان و صدق مدعای خود, قرآنی حاضر کرده و در پشت قرآن سوگندنامه نوشتند. در همین موقع ضیاء الواعظین شیرازی, که از ناطقین معروف در آن اوقات در مازندران بود, از لحاظ آشنائی با نماینده جنگل, به عضویت جمعیت وارد انجمن شده و هر روز در مساجد و مجامع عمومی با نطقهای مهیّج خود اهالی را تهییج می کرد, تا آن که نماینده جنگل پس از حصول اطمینان, شرحی به هیأت اتحاد اسلام نوشته و از اوضاع جاریه اظهار رضایت نمود و ضمناً درخواست کرد که کوچک خان را با ۵۰۰ نفر مأمور نمایند تا به مازندران آمده و با متحدین جدید به طرف تهران رهسپار شوند.

چند روزی از ارسال نامه نماینده نگذشته بود که در گاهی, مشارالیه را خواسته و تلگراف وثوق الدوله رئیس الوزرای مملکت را به وی نشان داد. وثوق الدوله تلگراف کرده بود: نماینده جنگل را فوری دستگیر و روانه تهران نمایید. وقتی تلگراف خوانده شد نماینده اهمیتی بدان نداده موضوع اتحاد و نوشتن پشت قرآن و سوگند یاد کردن را به میان آورد, ولی در گاهی, به عذر آن که مأمور است و اگر تسامح کند او را نیز دستگیر خواهند کرد و همچنین از نظر صلاح اندیشی و از نظر آن که اوضاع به هم نخورد و موقعیت مناسب تری برای اجرای مقصود پیش آید, گفت: بهتر است شما بروید و من راپرت خواهم داد: نماینده آمده و چند روزی توقف, مجدداً حرکت کرده و رفته است و البته رفتن از طریق تهران با لباس مبدل مطمئن تر به نظر می رسد; زیرا از راه تنکابن با بودن ساعدالدوله, پسر سپهسالار تنکابنی, که به تازگی داماد وثوق الدوله شده, ممکن است شما را دستگیر نمایند.

سرداران متحد نیز, بعد از این پیش آمد, قوای جنگل و دولت را به معرض سنجش درآورده و چون کفه قوای دولتی را سنگین تر دیدند, هر یک به عنوانی خود را کنار کشیدند. خلاصه نماینده اتحاد اسلام تنها ماند و بعد از آن که گمان می کرد از عملیات خود نتیجه گرفته و عنقریب دوش به دوش متحدین جدید به سمت مرکز رهسپار خواهد شد, ناچار گشت به تنهایی به طرف تهران برود. همین که وارد تهران شد, دستگیر و به امر وثوق الدوله محبوس گردید و به این وسیله عملیاتی که در مازندران شده بود عقیم ماند.)۹۳

شیخ محمد حسن, در راه مبارزه با ستم ثابت قدم ماند و شجاعانه در برابر ایادی ستم می ایستاد و خشم انقلابی خود را شجاعانه ابراز می داشت.

فخرائی می نویسد:

(در فرمانداری رشت, هنگامی که حضار جلسه, از طرف فرمانداری وقت (میرزا سلیمان خان میکده) به حاجی مخبرالسلطنه هدایت معرفی می شوند [وقتی نوبت به حاج شیخ محمد حسن آمن رسید, و معرفی شد و زمان آن رسید که دست ارادت به مخبرالسلطنه بدهد, گفت:] من به کسی که پنجه اش به خون خیابانی آلوده است, دست ارادت نمی دهم!)۹۴

  1. روحانیان ماسوله:

(تسلط جنگلیها به ماسوله, نتیجه کمکهای با ارزش شیخ الاسلام و امام جمعه و حاجی روح الله و آقا نصرت ماسوله ای بود.)۹۵

  1. علمای مازندران: شماری از علمای مازندران, از جمله: میرزا علی ساروی, محمد رضا تجدد, فرزند شیخ العراقین, شیخ احمد مازندرانی و… با نگاشتن و نشر دادن آگهی نامه ای, مردم را به پشتیبانی از میرزا کوچک خان و نهضت جنگل فراخواندند و سرپیچی از این فراخوان, محاربه با امام زمان (عج) قلمداد کردند:

(در این روزهای گرانبها که به واسطه جنگ عمومی برای ملت ایران یک فرصت تاریخی به دست آمده ودر جلب وسائل حیاتی و تجدید دوره مجد قدیم و مدافعه از حیثیت و ناموس اسلام, باید خود را مهیا ساخت. و در این موقع که خداوند عزوجل برای ما پیروان شریعت غراء احمدی, علیه الصلوه والسلام, دشمنان این دین حنیف را معناً خوار و ذلیل داشته, نباید به غفلت و توانی[سستی و کوتاهی] گذرانید.

ای مسلمانان! یک مشت از خود گذشته, که زندگانی خود را در راه استخلاص اسلام و استقلال ایران فدا نموده, نظر به حکم مطاع حضرات آیات اللّه عظام عراق عرب, که مرکز روحانیت اسلامی است, از ابتدای زمان محاربه عمومیه که امر به جهاد و دفاع فرمودند, خود را حاضر برای اجرای آن احکام مقدسه ساخته و از گوشه جنگل گیلان علم اتحاد اسلامی را بلند و سلسله زنجیر عبودیت را از هم گسیخته, انواع سختیهای فوق العاده را تحمل و در راه احیاء مراسم دین مقدس اسلام و استقلال مملکت ایران جانبازی نمودند و همه روزه بر شوکت و ازدیاد و قوت معنوی مسلمین افزودند. و چون دولت انگریز قوای پراکنده شده روسی را که در زیر علم حیله و تدلیس خود جمع آوری کرده به طرف رشت و گیلان گسیل و به برادران جنگل هجوم آورده, می خواهند این آخرین وسیله حیاتی اسلام را از صفحه ایران بردارند, به عموم اهالی مازندران و به تمام ایلات و عشایر و خوانین صفحات شمالی و کلیه اشخاصی که قادر بر دفاع و مشارکت با جمعیت محترمه اتحاد اسلام جنگل می باشد, نظر به قرب جوار و تقدیم الاقرب فالاقرب, حکم خدای عزوجل را اعلام می دارم که (انفروا خفافاً و ثقالاً وجاهدوا باموالکم وانفسکم فی سبیل الله.) امروزه دفاع از تهاجم قوای انگلیس بر جنگل واجب و لازم و تخلف و تعلل از دفاع حرام و در حکم محاربه با امام عصر, عجل اللّه فرجه. [است.]

برخیزید ای ملت مازندران! ای گویندگان لااله الا اللّه و معتصمین به حبل ولاء ائمه اطهار که دین اسلام در خطر و از شما یاری می طلبد و به صدای عالمگیر فریاد می زند:

(هل من ناصر ینصرنی.) برخیزید و دین مقدس را یاری کنید که به سعادت دنیا و آخرت نائل گردید. (فضّل اللّه المجاهدین بأموالهم و انفسهم علی القاعدین درجهً وکلاً و عداللّه الحسنی وفضّل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیماً.)۹۶

  1. ضیاء الواعظین شیرازی:

(از ناطقین معروف, در آن اوقات در مازندران بود… هر روز در مساجد و مجامع عمومی, با نطقهای مهیّج خود اهالی را [به یاری جنگلیها] تهییج می کرد.)۹۷

از آنچه درباره والاییهای میرزا کوچک خان, آرمانها و هدفهای مقدس وی آوردیم, و آنچه را مجال نیافتیم عرضه بداریم, روشن می شود, میرزا تربیت یافته مکتب امام صادق(ع) است. مکتبی که حوزه های علمیه, همیشه و همه گاه, عهده دار روشن نگه داشتن مشعل تاریکی زدای آن بوده و تلاش ورزیده اند هر کومه ای را با آن از تاریکی به در آورند و هر سینه آماده ای را با آن شعله ور سازند و از سردی و خمودی و تاریکی, به گرمی, شادابی و سرزندگی و روشنایی دگر کنند و دنیایی پر از زیباییها بنیان نهند. میرزا کوچک از زیباییهای دنیایی بود که براساس مکتب امام صادق(ع) ساخته شده بود.

 

 

پی نوشتها:

  1. سردار جنگل, ابراهیم فخرائی/۳۶, جاویدان, تهران.
  2. چهار سیاستمدار ملّی و متقی و نام آور ایران, میرابوطالب رضوی نژاد/۱۷۹, گوتمبرگ.
  3. نهضت روحانیون ایران, علی دوانی, ج۲/۸۵, پیام آزادی.
  4. سردار جنگل/۱۵۶, ۳۴۵; نهضت جنگل, اسناد محرمانه و گزارشها, فتح اللّه کشاورز/۲۰, ۲۱, ۳۱, سازمان اسناد ملی ایران.
  5. نهضت جنگل, خاطرات افسر گارد جنگل, نایب صادق خان کوچک پور/۹۴, کیلکان.
  6. گنجینه استاد, فصلنامه تحقیقی, تاریخی, شماره مسلسل۴۳, سال۱۱, دفتر ۳/۹۱, سازمان اسناد ملی ایران.
  7. تاریخ انقلاب مشروطیت ایران, مهدی ملک زاده, ج۵/۱۰۵۲, علمی.
  8. نهضت جنگل, خاطرات افسر گارد جنگل, نایب صادق خان کوچک پور/۶, ۷٫
  9. شرح حال رجال ایران, بامداد, ج۵/۱۸۲, زوّار; حیدرخان عمواغلی, اسماعیل رائین/۵۳٫
  10. فصلنامه میراث جاویدان, شماره ۲۹/۸۶, سازمان اوقاف و امور خیریه.
  11. همان; چهل سال تاریخ ایران, المآثر والآثار, ج۱/۲۳۵, اساطیر.
  12. مدرس, قهرمان آزادی, حسین مکی, ج۱/۱۱, بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
  13. گلشن جلوه, مجموعه مقالات, به اهتمام غلامرضا گلی زواره/۱۷۲, قیام.
  14. میراث جاویدان, شماره ۲۹/۱۰۲٫
  15. المآثر والآثار, ج۱/۱۹۳, ۲۰۳, ۲۱۶, ۲۴۶٫
  16. میراث جاویدان, شماره ۱۳/۶۰٫
  17. سردار جنگل/ ۳۶٫
  18. همان.
  19. شرح زندگی من, عبداللّه مستوفی, ج۳/۳۶۵, زوّار.
  20. سردار جنگل/۳۶٫
  21. شرح زندگی من, ج۳ /۳۶۰ ـ ۳۶۱٫
  22. تاریخ انقلاب مشروطیت ایران, ملک زاده, ج۵/۱۰۵۳٫
  23. شرح زندگی من, ج۳/۳۶۱٫

۲۴٫تاریخ بیداری ایرانیان, ناظم الاسلام کرمانی, ج۱/۴۴۴, ۴۴۸, نوین.

  1. همان/۱۹۲٫
  2. تاریخ انقلاب جنگل, محمد علی گیلک/۹, کیلگان.
  3. میراث ماندگار, مجموعه مصاحبه های سال اول کیهان فرهنگی, مصاحبه با ابراهیم فخرائی, ج۱/۱۴۸, کیهان.
  4. تاریخ جنبشها و تکاپوهای فراماسونری در کشورهای اسلامی, عبدالهادی حائری/۵۴, آستان قدس.
  5. فراموشخانه و فراماسونری در ایران, اسماعیل رائین, ج۱/۴۰, ۲۵۳, امیرکبیر.
  6. حیات یحیی, یحیی دولت آبادی, ج۴/۱۵۱ ـ ۱۵۵٫
  7. سردار جنگل/۲۵۸٫
  8. شرح حال رجال ایران, بامداد, ج۳/۳۲۵, ۳۲۶٫
  9. شرح زندگی من, ج۳/۲۱۳, ۶۷۰٫
  10. سردار جنگل/۵۴۹٫
  11. لغت نامه دهخدا, ج۱۰/۱۵۷۰۷, دانشگاه تهران.
  12. تاریخ انقلاب جنگل/۶۹٫
  13. رهبران مشروطه, صفائی/ ۳۵۱ ـ ۳۵۲٫
  14. تاریخ انقلاب جنگل/۳۱۰٫
  15. بازگشت به خویشتن, دکتر علی شریعتی, مجموعه آثار, ج۴۷/۴, حسینیه ارشاد.
  16. در خدمت و خیانت روشنفکران, جلال آل احمد۳۹۱/, رامین.

۴۱ . تاریخ انقلاب جنگل/۳۵, ۲۳۸٫

  1. همان/ ۳۲, ۲۴۲٫
  2. در خدمت و خیانت روشنفکران/۳۹۵٫
  3. حیدرخان عمواغلی۳۸۳/.
  4. تاریخ انقلاب جنگل۳۵/.
  5. همان.

۴۷ . قیام جنگل, یادداشتهای میرزا اسماعیل جنگلی, با مقدمه اسماعیل رائین/ ۲۳۸, جاویدان.

۴۸ . همان/ ۱۰۱ .

  1. قیام جنگل, یادداشتهای میرزا اسماعیل جنگلی, با مقدمه اسماعیل رائین۲۴۹/.
  2. دکتر حشمت و اندیشه اتحاد اسلام در جنبش جنگل, سید محمد تقی میرابوالقاسم۵۲/, نشر ندا.
  3. قیام جنگل۱۲۳/. جمله اکرم الضیف… آیه نیست, حدیث نبوی است.
  4. تاریخ انقلاب جنگل۵۶/.
  5. همان۲۸۰/.
  6. سردار جنگل۱۴۲/.
  7. نهضت جنگل, خاطرات افسر گارد جنگل, نایب صادق خان کوچک پور/۱۷, ۴۵٫
  8. چهارسیاستمدار ملی و متقی و نام آور ایران, میرابوطالب رضوی نژاد۱۷۹/.
  9. تاریخ انقلاب جنگل۲۸۹/.
  10. برگهای جنگل, نامه های رشت و اسناد نهضت جنگل, ایرج افشار۶۵/, نشر فرزان.
  11. تاریخ انقلاب جنگل۳۵۴/.
  12. میراث ماندگار, مجموعه مصاحبه های سال اول کیهان فرهنگی, ج۱۶۸/۱٫
  13. تاریخ انقلاب جنگل/ ۵۶ .
  14. نهضت جنگل, خاطرات افسر گارد جنگل, نایب صادق خان کوچک پور/۵۵/.

۶۳ . سردار جنگل/ ۱۰۱, قیام جنگل/ ۱۸ .

  1. تاریخ انقلاب مشروطیت ایران, ج۸۷۶/۴٫
  2. حیدر عمواغلی/ ۳۴۲ .
  3. نهضت جنگل, خاطرات افسر گارد۴۸/.
  4. شهداء الفضیله, علامه امینی/۳۷۸, دارالشهاب; خاطرات و مبارزات حجهالاسلام فلسفی۱۰۸/, مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
  5. حیات یحیی, ج۲۹۱/۴٫
  6. تاریخ انقلاب جنگل۱۸۴/.
  7. سردار جنگل/۱۵۱/.
  8. قیام جنگل۹۹/.
  9. تاریخ انقلاب جنگل۳۵۴/.
  10. گنجینه اسناد فصلنامه تحقیقات تاریخی۸۰/.
  11. تاریخ انقلاب جنگل ۳۲۷/.
  12. تدوین الاقاویل فی مشیخه اردبیل, منوچهر صدوقی سها/۲۵۱, ۲۵۸, ۲۵۹,کنگره بزرگداشت محقق اردبیلی.
  13. قیام جنگل۱۲۵/.
  14. همان۸۴/.
  15. همان۳۶/.
  16. نهضت جنگل, خاطرات افسر گارد جنگل۱۳/.
  17. مردی از جنگل, احمد احرار۵۷/, نوین.
  18. همان۵۴/.
  19. قیام جنگل۲۶/.
  20. سردار جنگل۴۹۸/.
  21. تاریخ انقلاب جنگل۳۱/.
  22. قیام جنگل۴۸/.
  23. میرزا تقی شیرازی, چاپ شده در سری کتابهای دیدار با ابرار, شماره ۴۷, محمد اصغری نژاد۷۸/, سازمان تبلیغات اسلامی.
  24. تاریخ انقلاب جنگل, به روایت شاهدان عینی, محمد علی گیلک۳۷۳/.
  25. سردار جنگل۳۲۸/.
  26. خط سوم در نهضت مشروطیت, ابوالفضل شکوری۴۴۰/.
  27. سردار جنگل۵۰۱/.
  28. علما و رژیم رضا شاه۴۴۱/, حمید بصیرت منش, نشر عروج.
  29. سردار جنگل۵۰۱/.
  30. تاریخ انقلاب جنگل۹۹/, ۱۰۰, ۱۰۱٫
  31. سردار جنگل۲۹۲/.
  32. همان۵۰۰/.
  33. تاریخ معاصر ایران, کتاب پنجم۳۱۴/, ۳۱۵, مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی.
  34. ۹۷٫ تاریخ انقلاب جنگل۱۰۰/.

 

 

 

منبع: «میرزا، نُماد حوزه شیعه»، سیدعباس رضوی، مندرج در دوماهنامه حوزه، س۱۹، ش۱۱۱و۱۱۲، مرداد و شهریور و مهر و آبان ۱۳۸۱، ویژه میرزا کوچک جنگلی، ص۱۰۶-۱۸۵٫

ارسال دیدگاه

*

code