مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
شنبه 13 آذر 1395 - Saturday 3 Dec 2016
محتوا
احسان الله خان دوستدار

احسان الله خان دوستدار

 احسان الله خان مردی بود از همدان. این مرد در آغاز جوانی آن قدر تحصیل کرد که بتواند گفت وگوی ساده ای با دیگران داشته باشد او در حد کلاس اول دارالفنون آن زمان تحصیل کرده است و بعد به جامه افسران ایرانی درآمد و چون دوران جنگ بود و کشورها یکی پس از دیگری […]

شنبه 16 مرداد 1389 - 21:21

 احسان الله خان مردی بود از همدان. این مرد در آغاز جوانی آن قدر تحصیل کرد که بتواند گفت وگوی ساده ای با دیگران داشته باشد او در حد کلاس اول دارالفنون آن زمان تحصیل کرده است و بعد به جامه افسران ایرانی درآمد و چون دوران جنگ بود و کشورها یکی پس از دیگری گرفتار انقلاب بودند، این جوان تیزهوش، اما در عین حال هرج و مرج طلب و ناآرام، بلندپرواز، خودنما، سطحی نگر و پر رمز و راز، درست مثل صخره های الوند، بر اساس این ویژگیها، زندگی پرفراز و نشیبی را آغاز کرد. اساساً تندروی بی جا و بدون خردورزی آخر و عاقبت درستی ندارد. این نوع آدمها می خواهند به سرعت به خواسته های خود برسند و کاری هم به صحت و سقم خواسته هایشان ندارند، ولی در واقع خودشان هم نمی دانند به دنبال چه چیزی هستند. بعد کم کم او معلم سرخانه فرزندان بزرگان شهر خود شد و موقعی که به گیلان آمد، باز معلم سرخانه یکی از بزرگان سیاهکل بود.

گزار احسان الله خان که به تهران می افتد، جذب اعمال و رفتار اعضای کمیته مجازات می شود، به این ترتیب که با یکی از تروریستهای کمیته مجازات به نام حسن خان کله دوست می شود، از طریق او به عضویت کمیته درمی آید و در دو سه ترور هم شرکت می کند. احسان‌الله خان در ترور ملای متنفذ تهران صدرالعماء نقش داشت. او از پیروان فرقه ضاله بهاییت محسوب می‌شد. هنگامی که کابینه وثوق الدوله همه اعضای کمیته مجازات را می گیرد و شناسایی می کند، عده ای را به تبعید می فرستد، عده ای را زندانی می کند و عده ای را هم می کشد، یکی از افرادی که معلوم نیست چگونه و با چه ترفندی توانست از دام حکومت بیرون برود و فرار کند، همین احسان الله خان است که بدون آن که کسی متوجه شود، به مازندران می رود و در آنجا به وسیله یکی از دوستانش، یعنی محمودرضا طلوع، مدیر روزنامه طلوع رشت، به میرزا کوچک خان در جنگل معرفی می شود و به این ترتیب قسمت نخست زندگانی او پایان می گیرد.

میرزا کوچک خان فرماندهی عده ای را در رشت به او می سپرد و او را مسئول رشت و انزلی می کند. این مرد به علت جاه طلبی و به خاطر داشتن اشتیاق فراوانی که زود رسیدن به قله آرزوها دارد، بر آن می شود که به گونه ای میرزا را کنار بزند و خود رهبری نهضت را به دست بگیرد و در این راه با خالوقربان همپیمان می شود و در رشت دست به کودتا می زند که به کودتای سرخ شهرت می یابد.

میرزا با دیدن این وضع، ترجیح می دهد به جنگل برگردد و یاران کودتا کنترل شهر را در دست می گیرند. البته مرغ بلند پرواز ایشان از بام آرزو پریده بود و حزب کمونیست ایران بلافاصله در کابینه احسان الله خان شرکت می کند و در طول چند ماهی که حکومت می کند، بلاهایی بر سر مردم گیلان می آورند که مسلمان نشنود کافر نبیند!

همان طور که گفتیم احسان الله خان را یکی از دوستان مازندرانیش به نام محمودرضا طلوع، مدیر روزنامه طلوع به میرزا معرفی کرد. محمودرضا انسان شریف و نیکوکاری بود و نزد مردم گیلان ارج و قرب بالایی داشت. چنین فردی وقتی احسان الله خان را به میرزا معرفی می کند، قاعدتاً جای شبهه ای باقی نمی ماند و از همین رو بود که احسان الله خان را پذیرفت و هنگامی متوجه خیانت او شد که او با یک نیروی رزمنده تقریباً مناسبی در محور نهضت جا گرفته بود و طرد او خواسته یا ناخواسته، نهضت را دچار تفرق و اختلاف می کرد، لذا از گناهان او درگذشت و حاضر به حذف او نشد.

احسان الله خان در تمام این فجایع در رأس امور و کاملاً گوش به فرمان بلشویکها بود، چون آنها خودشان مستقیماً دخالت نمی کردند و توسط احسان الله خان، منویات خود را انجام می دادند.

روسها وقتی دیدند که احسان الله خان چه اشتباهات عظیمی را مرتکب می شود و اوضاع را به شکل غیرقابل مهاری درآورده است، حیدر عمو اوغلو را می فرستند که در واقع بین نیروهای جنگلی و احسان الله خان مصالحه کند و به او مأموریت داده اند در صورت امکان میرزا را به سوی خود جلب و جذب کند و بعد هم او را از بین ببرد. واقعه ملاسرا نتیجه همین خواسته آنها بود. . در نشستهای ملاسرا، حیدر عمو اوغلو، احسان الله خان را شرکت نمی دهد و همین برای او عقده بزرگی می شود.

او  تحت تأثیر فریبی که از پسر سپهسالار تنکابنی می خورد، از طریق مازندران به تهران حمله می کند و تا پل زغال هم پیش می رود. روتشتاین، وزیر مختار روسیه شوروی، سفیری برای فرمانده روسی می فرستد تا به مأموران روسی که همراه احسان الله خان هستند بگوید در هنگام حمله نیروهای دولتی، خودشان را به کناره های جاده بکشند و از معرکه دور کنند. از آن سو هم ساعدالدوله به قشونش دستور می دهد وقتی جنگ درگرفت، از پشت سر به قوای احسان الله خان حمله کنند. از پل زغال تا تهران راهی نبود و آنها می توانستند به آسانی به پایتخت برسند، ولی احسا ن الله خان عملاً گرفتار خیانت کسانی شد که به او قول همراهی داده بودند. نیروهای دولتی حمله و نیروهای احسان الله خان را یا فراری می دهند و یا می کشند.

او مأیوس و سرکوفته، از جنگلها و کوههای مازندران، خود را به گیلان می رساند و همین رویداد، مقدمه ای برای شکست نهضت جنگل می شود. احسان الله خان به هر شکل ممکن بار دیگر خود را وارد قوای میرزا می کند و قول می دهد که دیگر بدون اجازه او کاری انجام ندهد.

ولی به نوعی کارهایی را که دلش می خواهد، انجام می دهد و تحسین افرادی مثل تیمسار کوپال را هم برمی انگیزد. تیمسار کوپال فرمانده ژاندارمری رضاخان است که از احسان الله خان ستایش می کند. یادداشتهای او در مجله ژاندارمری چاپ شده و موجود هست. او در این یادداشتها می گوید که :«من احسان الله خان را نسبت به رضاخان، فرد صادقی دیده ام و البته این سخن او به اثبات هم می رسد، چون احسان الله خان با رضاخان کنار می آید و از او پنج هزارتومان می گیرد که حقوق معوقه نیروهایش را بپردازد که البته با آن سوار کشتی می شود و به روسیه می رود. این پرداخت سخاوتمندانه در زمانی صورت می گیرد که دولت ایران یک شاهی پول ندارد، دولت پایداری نیست، جامعه در حال تزلزل است، انگلیسیها می خواهند جنوب ایران را غارت کنند و در واقع فرمانده سیاسی اصلی کابینه های ما هستند و رضاخان این طور خاصه خرجی می کند.»

وقتی رضاخان به گیلان آمد و میرزا ناچار شد از طریق کوهستان به طرف خلخال حرکت کند تا از حمایت عظمت خانم که سرکرده ایل و خواهر خوانده او بود بهره مند شود، رضاخان به احسان الله خان و خالو قربان پیشنهاد تسلیم می دهد و هر دو تسلیم می شوند. رضاخان تصمیم دارد به احسان الله خان درجه بدهد که قبول نمی کند و می گوید که می خواهم به مسکو بروم.

او در قفقاز هم زندگی راحتی نداشت. روزی احسان الله خان همراه با فردی به نام محسنی نزد نریمانف می روند و او به آنها تشر می زند که چرا با مچ پیچ و مازور و هیئت یک فرد جنگجوی انقلابی نزد او رفته اند و می گوید که اگر شما مرد جنگ بودید چرا در گیلان نماندید و کار را به پایان نرساندید و به شدت آنها را تحقیر می کند. یک بار هم قفقازیها می خواستند فیلمی بسازند به نام دختر گیلک، احسان الله خان را وادار می کنند نقشی را که در گیلان ایفا می کرده در فیلم هم بازی کند. او آنجا می ماند و یکی دو بار هم نامه برای رضاخان می نویسد و در آنها، او را کاوه آهنگر ایران خطاب می کند. به هر حال حکومت کمونیستی او را مورد بازپرسی قرار می دهد و سرانجام او را به دار می آویزند و یا تیرباران می کنند و چنین فرجام فجیعی پیدا می کند. در هر حال این کل ماجرای زندگی مردی است که تا لحظه آخر عمر حاضر نشد وطن خود را بشناسد و به خلقیات هموطنانش احترام بگذارد و خلاصه آدم نوکرمآبی بود.

 

 

 

منبع: منبع: ماهنامه شاهد یاران/شماره ۱۲ / آذرماه ۱۳۸۵ / گفت وشنود شاهد یاران با فریدون نوزاد

ارسال دیدگاه