مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
شنبه 13 آذر 1395 - Saturday 3 Dec 2016
محتوا
حاشيه‌هاي اختصاصی رنگ ایمان از  ديدار مردم گيلان با رهبر انقلاب در 8 دی 1389ش

حاشيه‌هاي اختصاصی رنگ ایمان از ديدار مردم گيلان با رهبر انقلاب در 8 دی 1389ش

تهیه و تنظیم: میثم عبدالهی   نهم دیماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت جلوه ای از بصیرت مردم ایران بود. گیلانی ها در 8 دی ماه 1389 در اولین سالگرد 9 دی دیداری با رهبری داشتند. اما چرا از میان مردم ایران تنها گیلانیان در سالگرد این روز تاریخی، به حضور رهبر […]

پنج شنبه 8 دی 1390 - 07:15

تهیه و تنظیم: میثم عبدالهی

 

نهم دیماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت جلوه ای از بصیرت مردم ایران بود. گیلانی ها در 8 دی ماه 1389 در اولین سالگرد 9 دی دیداری با رهبری داشتند. اما چرا از میان مردم ایران تنها گیلانیان در سالگرد این روز تاریخی، به حضور رهبر معظم انقلاب پذیرفته شدند؟ و چرا این دیدار در 8 دی ماه انجام شد نه در 9 دی ماه؟

برای پاسخ این سوالات باید بدانیم که مردم گیلان یک روز زودتر از سایر نقاط کشور یعنی 8 دی 1388 به صورت خود جوش به صحنه آمدند و توی دهان فتنه گران کوبیدند. رهبر معظم انقلاب اسلامی به این مناسبت مدال پر افتخار «السابقون» در جبهه بصیرت و دفاع از ولایت را به گردن مردم گیلان آویختند.[1]

***

مدتها بود که بحث دیدار مردم گیلان با رهبری به طور گسترده در استان مطرح شده بود. چندین دفعه نیز گفتند که منتظر باشید که به زودی به دیدار آقا برویم ولی هر دفعه میسر نمی شد. آخرین دفعه روز شهادت سردار بزرگ اسلام شهید میرزا کوچک جنگلی 11 آذر بود. ولی باز هم این آرزو متحقق نشد. تا اینکه این دفعه به مناسبت قیام مردم ایران در دفع فتنه گران در 9 دی 1388، قرار شد که مردم گیلان مفتخر به زیارت رهبری گردند.

از روزها قبل از دیدار جوش و خروش فراوانی در استان گیلان به وجود آمده بود. ما هم که توی قم بودیم از اطلاعیه هایی که زده بودند رفتیم و ثبت نام کردیم. یک اطلاعیه ای توی مدرسه فیضیه زده بودند و شماره تلفنی را برای ثبت نام نوشته بودند. همان جا زنگ زدم و ثبت نام کردم.

توی گیلان همه جا صحبت از دیدار رهبری بود. تعداد  کارت های ورود، در مقابل خیل عظیم مشتاقان، ناچیز بود. تقارن این دیدار با امتحانات ترم اول حوزه ها و دانشگاه ها و دبیرستان ها نیز یکی از عللی بود که باعث شد جوانان بسیاری در حسرت این دیدار سر کنند. بعد از ثبت نام و دریافت کارت های ورود، قرار شد که شب دیدار اتوبوس ها به طرف گیلان حرکت کنند. از شهرهای مختلف گیلان تعداد بسیاری اتوبوس عاشقان ولایت را به تهران می برد. خیل عظیم جمعیت مشتاق می توانست باعث شود که خدمات رسانی به آنها مختل شود ولی با تمهیدات ویژه ای این خدمات به بهترین نحو صورت گرفت. بنا بر این بود که برای نماز صبح به صورت هماهنگ همه اتوبوس ها به ورزشگاه آزادی بروند.

از قم هم 2 تا اتوبوس طلبه های گیلانی را برای دیدار با رهبری به تهران آورد. به گمانم تنها اتوبوس هایی که از خارج گیلان برای این دیدار آمده اند همین 2 تا باشند. من هم از قم همراه این اتوبوس ها به راه می افتم. شنیدیم که گیلانی ها از سر شب راه افتاده اند ولی ما ساعت 3 شب از مقابل بیت امام خمینی(ره) در قم راهی بیت امام خامنه ای در تهران شدیم. کسی که در کنار من نشسته نامش داود است. من به او می گویم «آقا داود». طلبه نیست ولی با ماشین طلبه ها با ما از قم دارد می اید. احتمال می دادیم اگر جا نباشد او را سوار نکنند ولی الحمدلله مشکلی نبود. از دوستان قدیمی و رشتی است. تا پایان این سفر آقا داود در کنار من هست البته یک جاهایی هم من در کنار او هستم!

وقتی وارد محوطه پارکینک ورزشگاه آزادی شدیم با تعداد بسیاری اتوبوس برخورد کردیم. جلوی این اتوبوس ها پرده ای نصب بود و رویش نوشته بود «کاروان بصیرت بیعت با امام خامنه ای». جلوی ورودی ورزشگاه چند تا بنر به ما خوش آمد می گفت. روی شان چنین نوشته بود: «یاد روحانی سر افراز میرزا کوچک خان جنگلی، شهید بی بصیرتی خواص گرامی باد. هیئت رزمندگان گیلانی های مقیم تهران». از آنجا که جز آخرین گروه هایی که رسیدند بودیم با عجله وضو گرفتیم. داخل سالن را موکت کرده بودند تا آنجا نماز بخوانیم. مهر هم به اندازه کافی بود. وقتی نماز می خواندیم سایر گروه ها به اتوبوس هایشان برگشته بودند تا با شتاب به سوی بیت رهبری بروند. ما نیز نماز خواندیم و راه افتادیم. فاصله ورزشگاه آزادی تا بیت رهبری زیاد بود. هم زمانی ورود ما با ساعت 7 صبح و ترافیک تهران بیشتر ما را نگران می کرد که به مراسم نرسیم. توی همین گیر و دار اتوبوس ما هم تصادف کرد و نیم ساعتی به خاطر این قضیه معطل شدیم. دیگر داشتیم از رسیدن به مراسم و دیدار اقا ناامید می شدیم. معمولا به خاطر کثرت جمعیت در دیدار ها، باید از ساعت ها قبل از مراسم در حسینیه حضور پیدا کرد تا موفق به دیدار آقا شد ولی اگر کمتر از 2  ساعت مانده به مراسم برسید، به خاطر اینکه ظرفیت حسینیه محدود است و زود پر می شود، اینقدر ملت را پشت گیت های مختلف بازرسی معطل می کنند تا مراسم تمام شود. بارها برای خودم پیش آمده و می دانم چه بد است که آدم از فلان جا برای دیدار آقا بیاید و آقا را نبیند. احساس بدی دست می دهد که توصیفش سخت است.

وقتی پیاده شدیم یک ساعت مانده بود به آغاز مراسم و این معنای بدی داشت. احتمال قوی می دادم که به داخل راهمان ندهند. حتی کمی توی دلم می گفتم که «بیا با عزت و اختیار مثل بچه آدم برگرد و بگو خودم نخواستم برم. اگر مثل دفعه قبل ضایع شدی و راهت ندادند آن وقت … » ولی به خودم دلداری می دادم و گام هایم را بلند تر بر می داشتم تا شاید فرجی شود. دلم پر از آشوب بود. جمعیت زیادی با ما به سوی بیت می آمد. آقا داود سر یک خیابانی مرا به سمت راست هدایت کرد. گفت «از این سمت بیا». گفت اگر خدا به ما رحم کند و آن رفیق ما باشد می توانیم بدون صف برویم تو، ولی اگر نبود کلی از وقتمان می رود و بعد باید برویم توی صف. ریسک است. می آیی؟» من که دیدار را از دست رفته می دیدم از خدا خواسته قبول کردم . ناگفته نماند که هر کاری از این آقا داود بر می آید. از خیابان کشور دوست وارد شدیم. رفقا و دوستان را از دور می دیدیم که شتابان به سوی صف ها می رفتند.چند تا ایست و بازرسی را گذراندیم تا به اتاقی رسیدیم. آقا داود گفت که «با آقا حیدر کار داریم. از دوستانشان هستیم. » زنگ زدند. آقا حیدر را پیدار نکردند. ولی گفتند صبر کنید تا یک ربع دیگر نتیجه را به شما می گویند. ما هم روی صندلی های آنجا نشستیم و خیلی گرم وصمیمی با هم صحبت کردیم. آقا داود قبلا تذکر داده بود که خیلی طبیعی برخورد کن. گویی که یکی از مسئولین کشوری هستی و هر هفته می آیی دیدار آقا. سربندم را هم باز کرده بود که این کار ما را اینجا خراب می کند. توی این اتاق 7 یا 8 نفری بودند که هر کسی به فکر کار خودش بود و هیچ کس به تازه واردین کاری نداشت حتی به آنها نگاه هم نمی کرد. اگر تازه وارد خبرة کار بود همان طور یکسره به راهش ادامه می داد. ولی اگر بلد نبود منتظر می ماند تا یکی از او بپرسد اینجا چه می کند. یا با افراد آنجا سلام و علیکی می کرد. این اتاق محل ورود مسئولین و نماینده های مجلس و … است. ما کماکان منتظر آقا حیدر بودیم که یک دفعه یکی آمد و خیلی صمیمی با ما دو نفر دست داد و خوش و بش کرد و آقا داود خیلی طبیعی گفت که از آن در می توانید بروید. من پرسیدم رفیق شما بود؟ گفت نه از مسئولین استان گیلان بود. بنده خدا چون تا حالا نیامده بود فکر کرده بود که ما اینجا چه کاره هستیم آمد با ما دست داد و و من هم که فهمیدم ناوارد است هدایتش کردم. البته بعدا هم کلی حال خواهد کرد که با ما دست داده! از حرفش خنده ام گرفت. در همین حین یک نفر دیگر آمد و خیلی صمیمی با ما دست داد ولی اینقدر صمیمی بود که داشت دست ما را از جا می کند. توی همان یک ربعی که آنجا بودیم مسئولین مختلف گیلان می آمدند و توی صف می ایستادند تا با دو نفر دست بدهند و بعد با چه ذوق و شوقی این کار را می کردند. خیلی ها آمدند: استاندار، شهردار، اعضای شورای شهر رشت، مسئولین سپاه، مسئولین ادارات و … . خلاصه اینکه هر چقدر عقده حقارت و خود کم بینی از کودکی در وجود ما دو نفر جمع شده بود تمام شد.

آقا حیدر زنگ زد و سفارش ما را کرد. و این یعنی ورود بدون هیچ درد سری. الان تقریبا سه ربع به مراسم مانده بود. خواستیم وارد شویم گفتند کارت شناسایی باید بدهید. ولی حتی انگشتر و خودکارم را هم داخل ماشین گذاشتم. دوباره گفتند نمی شود بروی. دنیا داشت دور سرم می چرخید. از اینکه آقاداود به خاطر من معطل شده شرمنده بودم. گفتم خوب باشه اگر نمی شود بر می گردم. ولی اصرار آقاداود موثر واقع شد. فرم را آقاداود پر کرد که این آقا (یعنی من) با شما می آید تو و آخر هم با شما بر می گردد و الا مدارک شما اینجا می ماند. فقط یادتان نرود موقع برگشتن با هم یک سر اینجا بیایید تا مدارکتان را بدهم. از محل گیت مسئولین رفتیم داخل. حالا می توانستیم برویم داخل حسینیه و کنار مردم بنشینیم. ولی آقا حیدر به آقا داود توصیه اکید کرده بود که حتما بیا شما را ببینم. داخل محوطه کمی دنبال آقا حیدر گشتیم. هر جا که به ما می گفتند اینجا چه می کنید این تنها نام «آقا حیدر» بود که حلال مشکلات بود و هر در بسته ای را باز می کرد. تا می گفتیم آقا حیدر، هنوز بقیه کلام را نگفته بودیم که راه برایمان باز می شد. آقا داود می گفت: «حالا این نام آقا حیدر که چیزی نیست. این آقا حیدر هم تا یک جایی محدودیت دارد و از آنجا به بعد دیگر بُرش ندارد. نامی که اینجا معجزه می کند نام نامی «آقا سعید» است. ما الان سالها است که به بیت می آییم و اکثرا موفق به دیدار آقا می شویم این فقط نام آقا سعید است که ما را جلو می برد. جالب است که من تا حالا اصلا آقا سعید را ندیده ام و نمی دانم کیست!» همین طور که آقا داود داشت از کشف و کرامت هایی که از ذکر و یاد این اوراد مقدسه دیده بود برایم نقل می کرد، آقا جواد کامرانی را دیدیم. مداح جلسه بود و داشت شعرش را زمزمه می کرد. پرسیدم خودت شعرش را گفتی؟ یادم نیست چه گفت. راستش آقا حیدر حواس برای ما نگذاشت. در همین حین که در محوطه قدم می زدیم آقا حیدر را پیدا کردیم. سرش حسابی شلوغ بود. تا آقا داود را دید با روی باز آمد جلو و روبوسی کرد و دو تا کارت ویژه داد دست آقا داود. گفت بعد از جلسه بیاید ببینمتان و سریع رفت. کارت ویژه برای جلوی جایگاه بود. کارتم را طوری گرفتم که گویی عزیز ترین کس ام را تو دستم گرفته ام. الان توی جیبم هم کارت ویژه را دارم هم کارت ورود معمولی را. البته ورود به قسمت معمولی نیاز به کارت ندارد. کارت را همین طور پخش  می کنن تا ظرفیت خاصی بیایند. ولی هر چقدر بیایند کارت و … را نگاه نمی کنند. البته قسمت مسئولین فرق دارد. تا کارت نداشته باشی راهت نمی دهند.  خواستیم وارد بخش ویژه بشویم که یارو دستش را گرفت جلوی محل ورود و گفت جلو دیگر جا نیست، پر شده. کاری اش نمی شد کرد. خلاصه وارد قسمت عمومی که ورودی اش از آخر حسینیه باز می شد. خیلی شلوغ بود. چند تا میله گذاشته بودند که ما را بگردند. اول حسابی گشتند و بعد وارد شدیم. جمعیت چون فشرده می نشست عقب حسینیه هنوز فضای زیادی خالی بود. همیشه وقتی وارد حسینیه می شوم حس می کنم این حسینیه چقدر کوچک تر از آنی است که تلویزیون نشان می دهد. با آقاداود نزدیک ام. افراد دور و برمان عکس هایی از امام و رهبری داشتند که یک دست بود و پشتش شعری نوشته شده بود که قرار بود این شعر به صورت همخوانی خوانده شود. ظاهرا سروده آقاجواد کامرانی است. مردم شعار می دادند: اي پسر فاطمه منتظر تو هستيم. شعارهای دیگر هم می دادند. به خاتمی و کروبی و موسوی سه فتنه گر بنام هم درود و سلام می فرستادند!!! به اطرافم که نگاه می کردم خیلی از چهره ها آشنا بود. حس جالبی بود. اولین تجربه ای بود که به عنوان یک گیلانی به بیت رهبری می آمدیم. همین طور به اطراف نگاه می کردم که پدر چند تا شهید از جمله پدر شهید زورمند را دیدم که روی صندلی های دور حسینیه نشسته بودند. بسیجی ها همه منتظر رهبر بودند. جمعیت زیادی به صورت فشرده نشسته بودند و بعضی ها معلوم بود که ساعت هاست که منتظر اند. در مقابل آنها خجالت می کشیدم، حس می کردم دزدکی آمدم یعنی من هم باید صف می ایستادم ولی دور زدم و از میانبر آمدم. آقاجواد کامرانی آمد و شعری را که قرار بود بخواند و ما تکرار کنیم خواند حدود یک ربع تمرین می کردیم. ساعت نزدیک 9 داشت می شد. دو سه دفعه مردم به خیال اینکه آقا دارد می آید پا شدند و اینجا خوش به حال کسانی می شد که سر پا ایستاده بودند چون جا گیرشان می آمد. ساعت 9 گذشته بود که  محافظ ها به تکاپو افتادند. حرکت ها تند شد و معلوم بود که دارد انتظار تمام می شود. ملت همه چفیه به گردن، سربند به سر، آماده بودند که آقا بیاید آنها شعار بدهند.

پرده ها تکان خورد ملت پا شدند دیگر انتظار تمام شد. آقا از میان پرده با لبی خندان بیرون آمد. حسینیه شروع به لرزیدن کرد. انگار که آنها هیچ کس را نمی دیدند، خودشان را هم نمی دیدند، فقط یکی را می دیدند و او هم آقا بود: «صل علی محمد نائب مهدی آمد» «دست خدا بر سر ماست خامنه ای رهبر ماست» همه فریاد شده بودند. همه فقط یک فریاد شده بودند. انگار که هر چقدر صداها بلندتر، بیعت محکم تر! واقعیت این است که همه از خود بی خود شدند. آقا دست تکان می داد.دستش به هر سو که می رفت ما هم همراه جمعیت این سو و آن سو می رفتیم. فشار زیاد وارد جمعیت برای جوان ها قابل تحمل بود، بیچاره پیرمرد ها. البته هر که طاووس خواهد باید، پی هند رفتن را هم به تن اش بمالد!

کم کم عقب جمعیت ساکت شدند ولی جلوی جمعیت ساکت نمی شدند. معلوم بود که فشار آنجا زیاد بود چون وقتی جلویی ها هم نشستند، برای خیلی ها جا نشد و همان وسط سرپا ایستادند، یا برگشتند عقب. آقا نشست. جمعیت هم نشست. جلویی ها آرام نمی گرفتند. جواد کامرانی شروع به خواندن کرد. جمعیت یک صدا شروع به همراهی آقاجواد کرد و شعر را می خواندند.

ما با ولايت الفتي ديرينه داريم     ،     عشق امام و رهبري در سينه داريم

دست خدا هر روز، آری بر سر ماست   ،   روح خدا، فرزند زهرا، رهبر ماست

گيلان ديار شيرمرداني غيور است    ،   چشمان بدبين سران فتنه كور است

فرزند میرزاییم اَمی عشقِ ولایت     ،     جان و دیل اَمرا ایساییم تا شهادت

هر بیت را با جانشان می خواندند. خیلی فضای جالبی شده بود. چشم ها داشت دیدن آقا را به هر جانی نوش می کرد. می دانستیم چه توفیقی است. همه می دانستند. خوب همه می دانستند که شاید تا آخر عمر شان دیگر دیدن آقا نصیبشان نشود. آقا به ما نگاه می کرد و ما به او.

از نسل عاشوراییان در رکابیم     ،     ما امتحان پس داده های انقلابیم

آماده اجرای فرمان جهادیم     ،     ما تشنگان خون هر ابن زیادیم

ما وارثان نهضت سرخ حسینیم     ،     چشم انتظار مهدی صاحب زمانیم

فرزند میرزاییم اَمی عشقِ ولایت     ،     جان و دیل اَمرا ایساییم تا شهادت

این انقلاب از برکت پیر خمین است      ،     در امتداد نهضت پاک حسین است

شور شهادت تا همیشه در سر ماست      ،     این جان ناقابل فدای رهبر ماست

باجی به استکبار عالم ما ندادیم      ،     همواره همراه ولایت ایستادیم

اهل بصیرت، اهل بینش با درایت     ،      پیمان خون بستیم، تا مرز شهادت

فرزند میرزاییم اَمی عشقِ ولایت     ،     جان و دیل اَمرا ایساییم تا شهادت

بلافاصله صلوات فرستادیم و امام جمعه رشت صحبت کرد. او از مشکلات مردم گفت و کمی درباره مسائل فرهنگی استان گفت. آقا خیلی جدی به حرف هایش گوش می داد. او گفت که عده ای می خواهند میرزاکوچک جنگلی را مصادره کنند.

همه منتظر بودند تا کلام رهبر را بشنوند.

آقا شروع به صحبت کرد: «همت کردید این جمع کثیر و متراکم از گیلان ، از رشت تشریف آوردید…

بزرگترین کار مردم گیلان این بود که …

من در اوایل انقلاب آمدم رشت …

نماد شجاعت و مجاهدت مردم گیلان، به حق شهید بزرگوار میرزاکوچک جنگلی است که …

این لشکر قدس گیلان …

رشت جزو معدود مناطقي بود كه يك روز زودتر از حركت خودجوش ملت، در هشتم دي سال 88 به صحنه حضور مردم در مقابل فتنه گران تبديل شد…

متن صحبت ها را این گونه نوشتم تا بقیه را بروید از توی سایت بخوانید!

چند بار وسط بیانات آقا تکبیر گرفتند. کاملا محسوس بود که جو برای تکبیر گفتن محیا بود. هر لحظه یک کسی از یک گوشه ای جوگیر شده و با ندای بی موقع تکبیرش رشته این سخنان را پاره می کرد. اعصاب مردم با هر تکبیر بی موقع به هم می ریزد ولی کاریش هم نمی شود کرد.

***

خدایا امام زمان ما را برسان

این آخرین دعایی بود که آقا کرد.



[1] . نامها در این نوشته به صورت نماد و مستعار آمده است.

ارسال دیدگاه