مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
یکشنبه 15 تیر 1399 - Sunday 5 Jul 2020
محتوا
خاطره ای خواندنی از مراسم تشیع با شکوه پیکر آیت الله لاکانی

خاطره ای خواندنی از مراسم تشیع با شکوه پیکر آیت الله لاکانی

جمعیت تابوت را همین طور بالا می برد انگار که می خواستند آنرا در آسمان به ملائکه تحویل دهند.

یکشنبه 15 ژانویه 2012 - 08:22

اشاره: آیت الله لاکانی از فقهای بزرگوار و نماینده آِت الله بروجردی در رشت در تاریخ ۱۴ دی ۱۳۷۹ رحلت کردند. مردم ولایت مدار رشت پیکر مطهر ایشان را در ۱۵ دی تشییع کردند و در بقعه خواهد امام رشت به خاک سپردند. متن زیر خاطره ای جالب و جذاب از حضور یک دانش آموز در این مراسم است که این مراسم و سختی هایی که بر او در این مراسم گذشته است را به زیبایی ترسیم کرده است. اینها همه نشان از قدرشناسی و شکوه جمعیت مردمی در این مراسم است:

م.هدایتی

رفته بودیم مدرسه، وسط کلاس اول بود که یکی از رفقا به من گفت: که گویا آیت الله لاکانی از دنیا رفته‌اند.

اول تعجب کردم، بعد خیلی ناراحت شدم.

تعجبم به خاطر این بود که همین چند وقت پیش با گروهی از پاسداران رفته بودیم منزل آیت الله لاکانی. ـ البته ما پاسدار نبودیم بلکه به عنوان نخودی حساب می شدیم ـ حال ایشان بد نبود و با آن روحیه ی شاد و بشاشی که داشتند روحیه ی همه را عوض کردند. برای همین وقتی من خبر را به این زودی شنیدم خیلی تعجب کردم.

تصمیم گرفتیم کلاس که تمام شد سریع برویم به سمت خانه ایشان که ببینیم خبر صحیح است یا نه. ما هم که مرده بودیم برای در رفتن از مدرسه! تا زنگ خورد با دو تا از رفقا از مدرسه زدیم بیرون ـ البته جای ذکر است که این کار ما بارها سابقه داشت و می دانستیم که چگونه این کار را انجام دهیم تا عواقبش دامن ما را نگیرد!!… البته آن زمان در دبیرستان زیاد هم سختگیری نمی‌کردند ولی الان را نمی‌دانم.

سریع رفتیم به سمت خیابان شهید مطهری ـ به گمانم پیاده رفتیم و از کوچه پس کوچه ها زدیم تا سریع تر برسیم ـ سر کوچه منزل آقای لاکانی که رسیدیم ساعت حدود ۹:۳۰ بود دیگر. دیدیم جمعیت در پیاده روها هستند و تا داخل کوچه و دم درب منزل ایشان ادامه دارد.

شنیدم که می خواهند ایشان را تشییع کنند. جمعیت هم رفته رفته زیاد شد. ما هم که سر پرشوری داشتیم گفتیم همین جلوی فرعی منزل ایشان صبر می کنیم تا هر وقت تابوت ایشان را آوردند سریع برویم تا بتوانیم زیر تابوت ایشان باشیم ـ که فکر می کردیم اگر این کار را کنیم جزء تشییع کنندگان اصلی محسوب می شویم و با این کار بهتر می توانستیم محبت خودمان را به این عالم مبارز نشان داده باشیم ـ نگو که این کار را نکنید. شما بچه ها را چه به این کارها. بزرگترها در این جاها کم می آورند.

جمعیت بسیار زیاد شده بود. خیابان شهید مطهری را بسته بودند و تردد وسایل نقلیه ممنوع بود.

یک دفعه تابوت خیلی بزرگی را آوردند که جلوی آن عکس آیت الله لاکانی بود و روی تابوت عمامه ی سفید ایشان را گذاشته بودند. ما هم با یک حرکت برق‌آسا خودمان را رساندیم زیر تابوت.

جمعیت تابوت را همین طور بالا می برد انگار که می خواستند آنرا در آسمان به ملائکه تحویل دهند. ما هم هِی سعی می کردیم این تابوت را پایین تر بکشیم تا از دستمان نرود.

جمعیت که تابوت را دید همه هجوم آوردند به سمت آن. چشمتان روز بد نبیند ما سه نفر که جثه مان هم خیلی کوچک بود ماندیم در فشار این همه جمعیت. من با جمعیت این طرف و آن طرف می رفتم و از هر طرف به ما فشار می آمد. گفتم خدایا من وظیفه ام را انجام دادم و از تشییع کنندگان به حساب آمدم بقیه راه را می گذارم تا بقیه از ثوابش محروم نشوند. مگر می شد از این فشار جمعیت خلاص شد. یکی از رفقا در این گیرودار از ما جدا شد و ظاهراً در خیل مشتاقان به فقه و دیانت غرق شد.

تا اینکه بعد از گذشتن مقداری از راه که تحت فشار جمعیت بودیم بالاخره دریای محبت این علاقه‌مندان موجی زد و ما را به ساحل نجات پرتاب کرد. و یاد این جمله حضرت یونس افتادم که وقتی در تاریکی شکم ماهی فکر کرد کسی نمی تواند او را نجات دهد به خدا عرضه داشت: تو خدای بی همتایی، تو منزهی و من از ظالمین هستم؛ و خدا این را شنید و اجابت کرد و چنین او را از غم نجات داد.

آری وقتی که کمی از تابوت فاصله گرفتم، رفتم درست پشت تابوت با فاصله ده متری و حرکت کردم. شنیده بودم که باید در تشییع جنازه به آخرت و مرگ فکر کرد. ما هم که هر چقدر توانستیم این کار را می کردیم ولی حواسمان زود پرت می شد و البته این همیشه برایم سؤال بود که چگونه می شود شخصی بدون اینکه قدرتی داشته باشد و یا مال و منالی داشته باشد اینگونه در قلب مردم جا گرفته باشد. چون تا آن زمان این همه جمعیت پر شور ندیده بودم آن هم از هر قشری و صنفی.

به هر ترتیبی بود رسیدیم به بقعه خواهر امام.

جمعیت همچنان مشتاقانه مانده بودند. ظهر نزدیک بود، هوا هم رفته رفته ابری تر شد و داشت سرد می شد. نماز میت که خوانده شد، روضه ابا عبدالله را به گوش جان شنیدیم. جمعیت همه گریه کنان با جسم مطهر این عالم وارسته وداع می کردند.

خوشا به حال کسانی که وظیفه شان را شناختند و به آن عمل کردند. هم پیش مردم و هم پیش خدای مردم آبرومندند.

تابوت را که می خواستند بلند کنند تا به سمت داخل حرم مطهر خواهر امام برند شور عجیبی به راه افتاد. چند نفری هم داخل حرم بودند ولی نمی دانم از کی رفته بودند ولی می دانستم که ما را داخل راه نمی دهند.

گفتم از این فرصت شلوغی استفاده کنم؛ رفتم پای پله ها کنار دیوار شیشه ای جلوی حرم ـ البته این دیوار شیشه ای تمام اطراف ایوان حرم را تا سقف پوشانده بود و چهار چوبه‌ای آلومینیومی بود. تمام پنجره های آن را هم بسته بودند تا کسی نتواند برود داخل؛ تا بدون شلوغی بتوانند مراسم دفن را به خوبی انجام دهند ـ آنها هم زرنگ بودند، درب جلوی پله ها را کمی باز کردند و تابوت را هر طور که شده از دست مردم گرفتند و فقط چند نفر خاص توانستند بروند داخل. من همانطور از پشت شیشه تمام مراسم را نگاه می کردم. ولی مردم کم کم آنجا را ترک می کردند. آن داخل مراسمی هم برگزار شد و بزرگان و مسئولین هم آنجا حضور داشتند.

بسیاری از زنان و مردان به سر و سینه می زدند. از آن میان چیزی چشم مرا گرفت. طلبه ای را دیدم با قیافه ای بسیار پریشان صورتی قرمز و چشمانی که گویا از شدت اشک داشت از حدقه بیرون می آمد. گفتم نکند آقای لاکانی پدرش بوده است ولی یادم آمد که ایشان اصلاً فرزندی نداشتند؛ ولی تمام مردم و به ویژه طلبه ها خود را فرزند ایشان حس می کردند و او بود که با حس پدرانه خود مسائل فرهنگی شهر و استان خود را دنبال می کرد و تذکر می داد.

همان طلبه بود که ایشان را در قبر گذاشت و اعمال آن را به جا آورد.

و بالاخره او را به همان جا که از آن آمده بود سپردند تا از این پله مُلکی به آن قله مَلکوتی رود و میهمان سفره اربابان معصومش گردد.

بعد از آن روز، شهر چندی در عزا و ماتم بود و بعد از آن پیام رهبر معظم و فرزانه انقلاب ـ که خود مدتی شاگرد این عالم والامقام بود ـ دل تسلایی شد به این غم بزرگ مردم مبارز و غیور گیلان.

ارسال دیدگاه

*

code