مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
سه شنبه 16 آذر 1395 - Tuesday 6 Dec 2016
محتوا
خاطراتی از شهید کریمی

خاطراتی از شهید کریمی

محمدعلی فدوی   اعتماد به نوجوانان: بسبار علاقه مند بودم که با شهید کریمی ارتباط داشته باشم. در آن سال کلاس پنجم بودم و شهید کریمی دانشجوی اقتصاد دانشگاه تهران بود. کم کم با ایشان مرتبط شدم و هر از چند گاهی به خدمت ایشان می رسیدم. یک بار که نزد ایشان رفته بودم کتاب […]

دوشنبه 14 فروردین 1391 - 16:58

محمدعلی فدوی

 

اعتماد به نوجوانان:

بسبار علاقه مند بودم که با شهید کریمی ارتباط داشته باشم. در آن سال کلاس پنجم بودم و شهید کریمی دانشجوی اقتصاد دانشگاه تهران بود. کم کم با ایشان مرتبط شدم و هر از چند گاهی به خدمت ایشان می رسیدم. یک بار که نزد ایشان رفته بودم کتاب هایی از امام امت به من دادند تا مطالعه کنم و آن ها را در نزد خود نگه داری نمایم.

در آن فضای اختناق که بردن نام امام جرم بود ،این کار ریسک بزرگی به شمار می رفت. هر لحظه امکان لو رفتن کتاب ها و بازجویی از من وجود داشت. بنا بر این ممکن بود که اهداء این کتاب ها دردسر بزرگی برای استاد عزیزم ایجاد کند. ایشان بدون توجه به این خطرات احتمالی کتاب ها را به من داد. هدف او از این کار مطالعه ی کتاب ها و ایجاد روحیه مبارزه طلبی در من بود.از آن پس با مطالعه ی کتب و ارشادات شهید خود را در صف مبارزه با شاه و از یاران امام و شهید کریمی می دیدم. همیشه در فکر حمایت از امام بودم و به بحث با دیگران در این زمینه می پرداختم.

شهید از همان ابتدا بذر محبت به دین و امام را در دل ما کاشت. هنوز نوای دعای کمیل ایشان را که سوز فراوانی در قلبم ایجاد می کرد به ذهن دارم. او به راستی عاشق علی علیه السلام بود. وقتی به عبارت الهی صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک می رسید حال دیگری داشت. از خود بی خود می شد. ما نیز متأثر از او می شدیم و به شدت گریه می کردیم. او به راستی دوست داشتنی و الگوی من بود.

سلسله مراتب:

در هنگام خدمت سربازی ایشان مقید بودند که محاسن داشته باشد. روزی فرمانده ایشان به شهید کریمی گفت: مگر شما معتقد به سلسله مراتب نیستید؟ ایشان گفتند: چرا! فرمانده گفت: مگر من فرمانده شما نیستم؟ ایشان گفتند: چرا! فرمانده گفت: پس چرا طبق دستور صورت خود را اصلاح نمی‌کنید؟ شهید کریمی گفتند: اتفاقا من خیلی به سلسله مراتب معتقد هستم و از این رو فرمانده همه ما که خداست دستور داده محاسن داشته باشیم.  لذا من رعایت سلسله مراتب را می‌کنم مگر در شرایط اسثنایی که جانم در خطر باشد. در آن هنگام  هم هر امر فرموده باشد اجرا می‌کنم. در دوره خدمت نظام وظیفه سال های ۵۳ و ۵۴ به علت اعتقادات مذهبی از تراشیدن ریش سر باز زد و علیرغم تحقیر و توهین فرماندهان نظامی تا پایان دوره افسری در اجرای شعائر دینی مقاومت می‌نماید.

او در هر فرصتی برای تقویت اعتقادش و عصیان مقدس خود علیه رژیم ستمشاهی بهره می‌گرفت و هیچگاه در مبارزه با دشمن سستی و نرمش نشان نمی‌داد. نکته بسیار جالب و شنیدنی این که در طول دوره دو ساله سربازی آن هم در جو نظامی گری طاغوت هیچگاه حاضر نشد ریش خود را به تبعیت از فرم و روال ارتش شاهنشاهی بتراشد. در این راه بارها سختی و دشواری سرزنش‌ها و تهدیدها و اهانت ها و حتی بازداشت را به جان خرید.او با این شعار که فرمان خدا مافوق همه ی فرمان هاست ، مراتب فرمانبرداری خود  را از خدا در برابر  مارشال‌های ارتش شاه به نمایش  می گذارد و وجدان خفته پرسنل جوان ارتش را بیدار می نمود.

نظافت فرمانداری:

بنا بود هر روز یک نفر فرمانداری را تمیز کند و به اصطلاح شهردار فرمانداری باشد. شهید کریمی نیز با آن روحیه خاکی خود نظافت یکی از روزها را بر عهده داشت. آن روز نوبت شهید کریمی بود و ایشان مشغول جارو کردن فرمانداری بود. آقای صامت استاندار باختران که برای سخنرانی به یکی از شهر های اطراف دعوت شده بود، اول صبح وارد فرمانداری شد. پس از مواجهه با فردی که مشغول جارو زدن بود پرسید:  با آقای فرماندار کار دارم ، ایشان هنوز نیامده اند؟

آقای صامت مبهوت شده بود. شما آقای کریمی فرماندار لاهیجان هستید؟ مگر این جا نظافت چی ندارد؟ شهید کریمی با سادگی گفت: فرماندار انقلابی بایستی همه کارها را انجام دهد. حالا شما بفرمائید آن اطاق را که نظافت کردم آن جا بنشینید تا همه جا را نظافت کنم ، سپس خدمت خواهم رسید. آقای صامت متعجبانه به شهید می نگریست و به سمت اتاق می رفت.

 

سخنرانی هویدا:

سال ۵۵ پانزده شانزده سال بیشتر نداشتم .  بنا بود هویدا نخست وزیر بیاید آستانه اشرفیه و سخنرانی کند. هویدا به طور رسمی می گفت که بهایی است و با این وضعیت می خواست در شهر آقا سید جلال الدین اشرف بیاید و سخنرانی هم بکند.جو رعب و وحشت  در شهر حاکم بود.  ساواک و امنیه، محافظت  هویدا را بر عهده داشت. کسی جرئت نمی کرد اعتراضی بکند.

شهید کریمی در این صحنه با نگرانی بسیار، پیگیر ماجرا بود. او بسیار اظهار ناراحتی می کرد و می گفت:  هویدای  بهایی دارد می‌آید در شهر آقا سید جلال الدین اشرف که سخنرانی بکند. او نجس است. او کافر است. شهید کریمی نقشه ای را برای ورود هویدا طراحی کرد که بسیار خطرناک بود. اگر هر کدام از ما در این نقشه گیر می افتادیم  وضعیت مان معلوم نبود. چند نفر از طلاب برای اجرایی کردن نقشه اعلام آمادگی کردند. از جمله ی این افراد شهید گل پسند بود که بعد از انقلاب در جبهه به شهادت رسید.

نقشه شهید کریمی از این قرار بود که مقداری گوجه و تخم مرغ در بین طلاب داوطلب تقسیم شود تا وقتی هویدا داخل صحن شد او را با آن ها بزنیم.  پس از تقسیم تخم مرغ ها و گوجه ها و مخفی کردن آن ها  در زیر لباس به سمت صحن رفتیم . در صحن هر کدام از ما در بین مردم پراکنده شدیم تا پس از مأموریت شناسایی نشویم.  پس از ورود هویدا و تراکم جمعیت پرتاب تخم مرغ و گوجه شروع شد. شهید کریمی و دیگر دوستان پرتاب می کردند.  شهید گل پسند تخم مرغی را به سوی هویدا نشانه رفت که به سینه ی هویدا اصابت کرد. هویدا گمان کرد که بمب به سوی او پرتاب شده است، به ناگاه نقش بر زمین شد و غش کرد.  با این نقشه ، شهید کریمی ابهت رژیم را در آستانه شکست.

 

سفره شام:

با جمعی از برادران حزب اللهی رشت  ماهانه به دیدن ایشان می رفتیم و با  ایشان تجدید دیدار می‌نمودیم. گاهی صحبت ها تا زمان ناهار یا شام طول می کشید. یک بار که هنگام شام سر زده بر ایشان وارد شده بودیم صحبت به طول انجامید و هنگام شام شد. ایشان فرمودند:

حتما برادران شام نخوردند؟ بعد بلند شدند و با کمال خونسردی و آرامش سفره‌ای پهن کردند و مقداری نان و پنیر و زیتون آورند. خود ایشان نیز آن را تقدیم کردند و به هر نفر مقداری رسید. شامی با سفره‌ای بسیار کوچک و ساده ولی پرمحتوا و با صفا.

در صحرای منا:

کریمی را در صحرای منا دیدم «گفتم چه می‌کنی؟ گفت: چه بکنم! مگر دیگر چیزی از ما باقی گذاردند؟ گفتم: چه می‌گوئی؟ گفت: داغانمان کردند ما را کوفتند ما را کوبیدند هر چه به زبانشان آمد نثارمان کردند اما ما ساکت و خاموش به قم رفتیم تا همه صداها را بخوابانیم تا مبادا در این دوره جنگ فتنه برخیزد و جنگ را تحت الشعاع قرار دهد.»

 

محکومیت به خاطر محرومان:

شهید کریمی دادستان اسبق انقلاب اسلامی و فرماندار لاهیجان به خاطر واگذاری مقداری از اراضی بایر یکی از ملاکین مقیم خارج بین ۱۴ نفر از کشاورزان محروم در سال ۶۴ مورد محاکمه قرار گرفت و محکوم گشت. هنگامی که حکم جلب ایشان به لاهیجان ‌رسید هیچکس جرات نداشت که حکم را به اجرا در آورد. همه می‌دانستند که در صورت دستگیری کریمی شهر به خاطر پایگاه مردمی او به آشوب کشیده خواهد شد.

از این رو چند بار رئیس شهربانی لاهیجان جهت ابلاغ حکم به موسسه مطبوعاتی ایشان رفت. در یکی از این مراجعات شهید کریمی دو دست خود را جلو برد و به رئیس شهربانی گفت: مرا دستبند بزنید و در تمام شهر بگردانید و بگوئید که دزد شهر را گرفته‌ایم. رئیس شهربانی از این کار خودداری  نمود. ایشان خود مثل همیشه بقچه خود را با مقدار کمی از وسایل شخصی بسته و راهی تهران شد. در دادگستری تهران که روزی جهت سمینارها در آن حضور می‌یافت و با حمایت شهید مظلوم بهشتی احکام انقلابی را به نفع محرومین صادر می‌کرد حاضر شد و خود را معرفی نمود. سپس در شعبه ۱۳۸ دادگاه کیفری تهران مورد محاکمه قرار گرفت و روانه زندان گردید. شهید کریمی را در بین عده‌ای از قاچاقچیان و جنایتکاران زندانی کردند. زندانیان به بدترین وضع با ایشان برخورد نمودند و چند تن از آنان که به حکم شهید کریمی به زندان افتاده بودند رو به ایشان نمودند و گفتند: آقای کریمی دیدید بالاخره شما هم به زندان افتادید.

ایشان برای حمایت از انقلاب رو به آن ها نمود وگفت: انقلاب یکی از فرزندان خود را که خلاف کرده بود این جور ادب می‌کند تا چه رسد به شما. شما بایستی حساب خود را بکنید. در مدت چندین روزی که ایشان در آن جا زندانی بودند چنان اخلاق و رفتاری از خودشان نشان دادند که همه مجذوب اخلاق و رفتارشان شدند.

لحظات آخر:

شهادت را هنر مردان خدا خوانده اند زیرا حقیقت هنر رسیدن به مقام رضایت الهی است. امام حسین علیه السلام در ظهر عاشورا با آن وضع عجیب در گودی قتلگاه بدون رداء و عمامه در حال مناجات با حضرت حق است. جملاتی را نجوا می کند که تمام عالم را به ضجه می اندازد: «الهی رضا  برضائک مشتاقه الی لقائک» تمام عالم با این جملات گریه می کند خورشید ، ابرها ، زمین و… حسین پیش از این بار ها شهید شده بود و ظهور آن در عالم ماده در سرزمین کربلا بود. هر شهیدی با طواف بر سید و سالار شهیدان و اذن از مادر آن حضرت به محضر حضرت دوست شرفیاب می شود. چه مهمانی عظیمی. خدا نیز به ستایش دوستان خود می پردازد: رضی الله عنهم و رضوا عنه.  من و تو نیز در این جاده ، پیاده در حرکتیم. باشد تا شامل این دعای سید شهیدان اهل قلم  مرتضی آوینی شویم که ای شهید ای آن که بر کرانه ازلی و ابدی وجود نشسته ای دستی بر کش و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را از این منجلاب بیرون کش.

روز سیزدهم فروردین در کتاب فروشی فتح خدمت شهید کریمی بودیم. حال و هوای دیگری داشت. مانند مولای خود علی علیه السلام چهره ی مظلوم او در آن روز مظلوم تر می نمود. آن روز هم روزه بود. علی را دیده ای؟ او را می شناسی؟ از روزه هایش شنیده ای؟ از مناجات شبش؟ از غربتش؟ هر کس در این راه گام نهد  باید مانند علی علیه السلام غریبانه به تماشای عالم بنشیند و پیوسته با یاد عهد خود با معبود بندگی کند و چقدر فاصله است بین زندگی و بندگی. شهید کریمی در آن روز حالات دیگری داشت. باید خود به مسلخ جانان می رفت. به تنهایی. هر قدم که بر می داشت حجابی از عالم ماده کنار می رفت. او به کربلای خود رسیده بود. گودی قتلگاه آماده بود و شمر خنجری در دست. تاریکی باز صحنه را فرا گرفته بود. تاریکی وسیله ای برای  پنهان شدن تاریک دلان و عروجی برای شب زنده داران است. سه نفر جلوی او را سد کردند. گلوله ای به حنجره ی زده شد به یاد اباعبدالله علیه السلام. گلوله ای به صورت و گلوله ای به بازوی ایشان و او همچنان در حال نماز عشق بود. دیگر فرصت سجده بود که عارفان را از سجده و بر خاک ساییدن پیشانی به معراج بردند. پس از اصابت سه گلوله ابوالحسن ما ، مشتاقانه با یاد غربت ها به سجده رفت و به پیروی از پیشوای خود علی علیه السلام نوای فزت و رب الکعبه سر داد. به خدای کعبه رستگار شدم. پیکر مطهر او پس از عمری مجاهدت در راه خدا چون خورشید در میان مردم می گشت. در آن روز محرومان و امت حزب الله به سر و سینه زنان از جا ماندن از قافله ی کریمی ها می سوختند. به یاد روز هایی که به سراغ آن ها می رفت. از آن ها دل جویی می نمود. دست بر سر یتیمان می کشید. در برابر قلدر ها می ایستاد . حقوق مردم را احقاق می کرد. سر سوزنی برای خود حقی قائل نبود. خوبی های که در او تمام شدنی نبود.

سلام علیک یوم وُلِدت و یوم مُتُّ و یوم تُبعَثُ حَیاً

سلام بر تو در روزی که به دنیا آمدی و در روزی که از عالم ماده پر کشیدی و در روزی که زنده مبعوث خواهی شد .

ارسال دیدگاه