مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
چهارشنبه 17 آذر 1395 - Wednesday 7 Dec 2016
محتوا
نثر: ایستاد…

نثر: ایستاد…

  «ای اهل ایمان، هرگز محرم اسراری از غیر خود بر نگزیند، آنها از هیچ شر و فسادی درباره شما کوتاهی نمی کنند. آنها خواستار رنج و زحمت شما هستند. این دشمنی از گفتارشان پیداست». ایران در آتش نفاق و نفرت نامحرمان، ظلم و غارت بیگانگان و عصیان و تباهی درباریان می سوخت و در […]

شنبه 16 مرداد 1389 - 22:30

 

«ای اهل ایمان، هرگز محرم اسراری از غیر خود بر نگزیند، آنها از هیچ شر و فسادی درباره شما کوتاهی نمی کنند. آنها خواستار رنج و زحمت شما هستند. این دشمنی از گفتارشان پیداست».

ایران در آتش نفاق و نفرت نامحرمان، ظلم و غارت بیگانگان و عصیان و تباهی درباریان می سوخت و در سینه، دردهای مالامال می اندوخت.

خیانتِ تاریخ نویسانِ درباری، برگ برگِ بهار زندگانی ملت ایران را به باد می داد، امّا ایران، این همیشه خار در حلقوم و حدقه چشمان کوردلان، این زخم خورده دیرین عداوت و بی عدالتی ها، چشم به دوردست هایِ آبی روشن می دوخت، تا مردی از تبار سرسبزی، طراوتِ از دست رفته جنگل را به آن باز گرداند.

«میرزا کوچک خان» آمد، تا تفنگ ها عقده های خاک خورده خویش را بر ذهن خوکانِ خمارآلودِ، خیانتکار خالی کنند و ماشه ها را مست از بوی باروت.

میرزا کوچک خان آمد، تا همهمه های هراس انگیز را در همه جا جاری نماید و واژه هراس را بر سر و پیکرِ پلیدی ها و پلشتی های زمانه بریزد.

میرزا آمد؛ مردی که جنگل به بزرگی نامش ایمان داشت.

هنوز تبریز در آتش عداوت عین الدوله ها می سوخت و نفس های تاول زده شیخ محمد خیابانی، گواه بر آتش نهان و سوزان، بر سینه ایران زمین بود و میرزا نیز مانند شیخ محمد خیابانی می دانست که: «همواره افتخارات حقیقی در میان جان فشانی هاست. شرافت واقعی نصیب آن کسی است که برای راحتی دیگران جان نثار می کند».

و میرزا تفنگ به دست آمد، تا هزار توی جنگل، از دست های مهربانش بی بهره نماند و درختان قامت کشیده تا دامنه های کوه، از شکوه شانه های بهاری اش وام گیرند و مونس شب های خلوت میرزا باشند.

وقتی قزاق های روسی و دولتی، خاک پاکِ سرزمین ایران را لگدکوب می کردند، میرزا یک پارچه جرأت شد و سراپا پایمردی تا «شعله شمع جنگل»، در شب های ترس و خیانت، روشن بماند.

میرزا ایستاد و سوخت و روشنایی اش را به افق های دوردست ریخت، تا به تاریخ، نشان دهد که شکسته می شود، اما شکست نمی خورد!

میرزا ایستاد، تا نشان دهد که سروها، در آخرین نقطه سایه خویش، به آسمان ختم می شوند.

تصویر بی تابی خونش را بر روی سفیدی برف ها کشید و چشم هایش را در بلورهای شیشه ای اشک گشود و با آخرین نگاه خیره و طولانی، دست های منجمدشده خویش را درآ سمان فرو برد و از پای ننشست، تانشان دهد که یک مرد آزاده، شکسته می شود، امّا، شکست نخواهد خورد.

ارسال دیدگاه