مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
یکشنبه 14 آذر 1395 - Sunday 4 Dec 2016
محتوا
نثر: فریاد آزادی

نثر: فریاد آزادی

  دوباره جنگل از خواب می پرد. درختان این جنگل، بهتر از هر درختی، در هر جنگلی بوی تند باروت را می شناسد. محال است جایی تو باشی و بوی باروت دشمنی ها نباشد. میرزا! تو آمده ای تامرده سالی خاک را شفا دهی. صدای گلوله هایت، فریاد بلند آزادی است. تو، مرگ را به […]

شنبه 16 مرداد 1389 - 22:36

 

دوباره جنگل از خواب می پرد. درختان این جنگل، بهتر از هر درختی، در هر جنگلی بوی تند باروت را می شناسد.

محال است جایی تو باشی و بوی باروت دشمنی ها نباشد.

میرزا! تو آمده ای تامرده سالی خاک را شفا دهی. صدای گلوله هایت، فریاد بلند آزادی است. تو، مرگ را به جان خریده ای تا آغاز زندگی آزاد پرنده های در قفس مانده باشی و نفس که می کشی، جنگل به شوق دیدن تو از خواب بر می خیزد.

 

قسم به نام تو

محال است نام تو را ندانند. حاضرم به نام بلندت قسم بخورم. میرزا! همه پرنده های مهاجر هم اگر به اینجا می آیند، به شوق دیدن توست.

اگر از اینجا می روند، به شوق این است که قصه دلاوری ات را مشتاقانه برای درختان تنهای آن سوی آب ها تعریف کنند.

 

کاش جنگل، لب واکند!

چه روزهای غریبی را باید چشم انتظار آمدنت بنشیند، جنگلی که سال ها با تو بالیده است. چه روزهایی را باید با دلشوره نیامدنت در آستانه فصل ها بنشیند، این جنگل پیر! جنگل هم پیر شده است از غم نیامدنت. کاش تک تک درختان، زبان باز می کردند تا تو را بسرایند! کاش زبان می گشودند تا از خاطره های دلاوری ات بگویند!

چه خاطرات خوشی دارد از تو این جنگل پیر، این زخم خورده ای که سال هاست چشم انتظار لبخندهای صمیمی تو نشسته است! کاش این جنگل لب وا کند!

 

بوی نام تو

هنوز برف که می آید، عطر دوباره آمدنت جان می گیرد. خاک، دلتنگ صدای قدم های توست. میرزا! عطر دستارت را به کدامین بادها سپردی؟ ردایت را بر تن کدام صندوقچه پوشاندی؟

برخیز مرد! برخیز که نفس خاک، به شماره افتاده است!

بی تو، تبرها دارند جنگلت را از ریشه در می آورند.

برخیز مرد! برخیز و ببین که روزهای ایستادگی ات، گل کرده است و ما امروز با بوی نام تو، آزادی را نفس می کشیم.

ارسال دیدگاه