مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
دوشنبه 2 اردیبهشت 1398 - Monday 22 Apr 2019
محتوا
برادران بهایی باقروف؛ سادات خمسی

برادران بهایی باقروف؛ سادات خمسی

کاظم مشتاق و ابوذر مظاهری
برادران بهائی باقروف که بعدها نام خانوادگی خمسی را برگزیدند، از ثروتمندترین و با نفوذترین بهائیان گیلان و تهران به شمار می رفتند. گراند هتل در لاله زار تهران که هتلی اروپایی محسوب می شد و یک ارکستر قفقازی هم داشت متعلق به باقراوف بود.

جمعه 23 آذر 1397 - 03:03

کاظم مشتاق

ابوذر مظاهری

سید اسدالله باقروف (خمسی)

برادران باقروف (سرمایه داران بهائی و مورد عنایت خاص رهبران بهائیت: عباس افندی و شوقی) با دولت روسیه، پیوندهای عمیق و آشکار داشتند که این نیز شاهدی دیگر بر پیوندسران فرقه با تزاریسم روسیه است.
برادران بهائی باقروف، به ترتیب سن: سید رضا، میر علینقی، سید محمود، سید اسدالله، و سید نصرالله باقروف نام داشتند. گفتنی است که، سادات مزبور در کل، هفت برادر بودند که دو تن از آنها به آیین اجدادی خویش ( دین مبین اسلام) پایدار ماندند و پنج نفر بقیه به مسلک بهائیت در آمدند[۱] و به همین دلیل نیز، از افراد اخیر، توسط رهبر بهائیت به عنوان «سادات خمسه» یاد می شد.[۲]
برادران بهائی باقروف از جمله ی ثروتمندترین و با نفوذترین بهائیان گیلان و تهران به شمار می رفتند. برای نمونه، «گراند هتل لاله زار تهران که هتلی اروپایی محسوب می شد» و «یک ارکستر قفقازی هم داشت» و لیانازوف روسی مشهور ( صاحب امتیاز شیلات شمال) در آنجا اقامت داشت، متعلق به باقراوف بود.[۳]
سال ۱۳۲۰ ق در شهر رشت، به دلیل تشدید فعالیت تبلیغاتی بهائیان، مردم مسلمان علیه بهائیان به پا خاستند و در نتیجه سید اسدالله باقروف وادار به خروج از شهر گردید[۴] ظاهراً در اثر همین رویدادها، سید نصرالله نیز از رشت بیرون رفته و مقیم تهران شد.[۵]

الف) تقرب باقروفها نزد عباس افندی

در میان برادران بهائی باقروف، سید اسدالله و سید نصرالله، از نفوذ و شهرت بیشتری میان فرقه برخوردار بودند. سید نصرالله باقراوف خمسی و خانواده ی وی (خصوصاً برادرش: سید اسدالله)، از جایگاه مهمی نزد رهبر بهائیان (عباس افندی) برخوردار بودند و افندی در مکتوبات خود، فراوان از آن ها یاد و ستایش می کرد.[۶] برای نمونه، در نامه ای از وی به نصرالله می خوانیم: « نورانیت روی تو برهان قاطع است بر خوی تو. به درگاه حضرت احدیت تضرع و ابتهال نمایم و از برای تو عون و عنایت خواهم تا با حضرت برادر از جان بهتر، آقا سید اسدالله، در جمیع موارد، موفق و مؤیّد باشید و در دو جهان به کام دل و راحت جان موفق شوید… »[۷] در نامه ی دیگر خطاب به نصرالله خاطر نشان می سازد: «جناب امین [صندوقدار تشکیلات بهائیت] همواره ستایش از اعمال خیریه ی شما می نماید و اظهار ممنونیت می فرماید که جناب آقا سید نصرالله به نصرت، قائم و به خدمت، مواظب… . » است.[۸] نیز در پایان نامه ی خود به یکی از زنان مبلغه ی بهائی در تهران می نویسد: « جناب آقا سید نصرالله و سایر منسوبان کلاً و طُرّاً را تحیت برسان. آنان رامشتاق دیداریم و در اشتیاق بی اختیار. »[۹] حتی در یکی از نامه ها، برادران باقروف را به «خمس آل عبا» (ع) تشبیه کرده! و می نویسد: « سادات خمس مانند خمس آل عبا در ظل رداء ملیک اسماء و صفات در آمدند و در ملکوت وجود جهان الهی ان شاء الله سیارات خمس گردند… »[۱۰]
به همین روال، عباس افندی در نامه ای خطاب به نصرالله باقروف و دو تن دیگر از سران بهائیت ( غلامرضا امین و عزیزالله خان ورقا، آنان را «سه وجود مبارک شاهباز اوج عبودیت» و «عقاب فلک روحانی» می شمارد و بشارت می دهد که آنها در پرستش درگاه حسینعلی بهاء، با وی (یعنی عباس افندی عبدالبهاء) سهیم و شریکند: «طوبی لکم ثم طوبی، بشری لکم ثم بشری بما جعلکم الله سهماء شرکاء لعبدالبهاء فی عبودیه عتبه البهاء… »[۱۱]
باقروفها نزد عباس افندی تا آن پایه اهمیت داشتند که افندی، نامه ی مشهور خود در ۱۶ اکتبر ۱۹۱۸ مبنی بر اظهار خوشحالی از اشغال قدس توسط بریتانیا، و تمجید از «عدالت و… سیاست دولت فخیمه ی انگلیس » را ( که در حکم اعلام تغییر قبله از تزاریسم متلاشی شده ی به امپراتوری لندن بود) خطاب به سید نصرالله باقراوف صادر کرد.[۱۲]
گفتنی است که حبیب (الله) ثابت، کلان سرمایه دار یهودی تبار و امریکوفیل بهائی در عصر پهلوی دوم، از همین خانواده ی باقروف همسر گرفت و زنش ظاهراً نوه ی برادر سید نصرالله باقراف بود.[۱۳]

ب) خدمات باقروفها به بهائیت

کاظم سمندر، نویسنده و مبلغ سرشناس بهائی است که کتابش از منابع تاریخی مهم فرقه محسوب شده و خود، مورد عنایت خاص بهاء و عبدالبهاء قرار داشت.[۱۴] او در تاریخ خود، از برادران بهائی باقروف به عنوان «از جمله ی اعاظم رجال و اکابر اعیان» فرقه ی بهائیت یاد می کند که «هر یک به قدر استعداد زمان و امکان خود به خدمت و نصرت امرالله قیام و اقدام داشتند تا به دار بقا شتافتند».[۱۵]  همو می نویسد: «جناب آقا سید نصرالله… که کوچکترین اخوان بودند… در ایام» اقامت بهاء در عکا به دیدار وی نایل شده «و تاکنون با کمال خلوص و تمام خضوع به خدمات عظیمه فائز و مفتخرند. »[۱۶]
به نوشته ی عزیزالله سلیمانی، دیگر نویسنده ی مشهور بهائی: سید نصرالله «در طهران از اعیان بزرگ به شمار می آمد و تا زنده بود در سبیل امرالله [یعنی بهائیت] فداکاری و برای جامعه ی احباب گره گشایی می کرد. »[۱۷] نصرالله از اعضای محفل بهائیان تهران در سالهای ۱۳۰۰ ش به بعد بود[۱۸] وعبدالحسین آیتی ( مبلغ مستبصر بهائی) شاهد بوده است که وی تلاش می کرد سپهسالار تنکابنی ( نخست وزیر مشهور عصر مشروطه) را به مسلک بهائیت در آورد، که البته در این کار موفق نبود.[۱۹]
برادران باقروف، سهمی از درآمد هنگفتشان را صرف پیشبرد اهداف بهائیت می کردند و عباس افندی در نامه های خود ضمن تعریف از آنها، به ویژه سید نصرالله، فعالیت و بذل و بخششان به سود فرقه را می ستاید[۲۰] نصرالله در تأمین مخارج سفر خود عباس افندی به امریکا، نقش اساسی داشت و به قول کواکب الدریه: «همتی شایان نمود و خدمتی نمایان ابراز فرمود».[۲۱] پسرش (میرزا عبدالله) نیز از کسانی بود که در اروپا با عباس افندی دیدار و همراهی داشت.[۲۲] چنانکه افراد دیگری از همین خانواده ( همچون سید احمد باقروف[۲۳] و سیدرضا باقروف[۲۴] نیز در سفر عباس افندی به غرب، وی را همراه می کردند. افندی هنگام اقامت در پاریس، طی نوشته ای، نوروز را به خانواده ی باقروف تبریک گفت. زرقانی (دستیار و منشی عباس افندی در آن سفر) در بخش حوادث مربوط به صبح روز ۱۳ ربیع الثانی ۱۳۳۱ ( ۲۱ مارچ ۱۹۱۳، مقارن با عید نوروز) می نویسد: « از جمله ی الواح بدیعه که آن روز صبح، خط مبارک به افتخار خاندان باقراف صادر[شد] این بود: (هوالله) ای خاندان جانفشان در سبیل رحمن، صبح مبارک نوروز است و انوار شمس حقیقت در جلوه و بروز، و عبدالبهاء… قلم گرفته که به آن خاندان خجسته ی مشهور تبریک عید سعید نگارد… تاکل، شکر خداوند مجید بنمایند که آن خاندان در ظل عنایت حضرت احدیت اند و آن دودمان مشمول عزت بی پایان… »[۲۵]
شواهد تاریخی نشان می دهد که افندی برای پیشبرد اهداف خود و حل مشکلات افراد وابسته به فرقه، از سید نصرالله کمک می گرفت. برای نمونه، در یکی از نامه های خویش، از حضور قائم مقام ( میرزا مهدی کاشانی وزیر همایون، از درباریان فرصت طلب و ماسون مآب ناصرالدین شاه)[۲۶] نزد خود خبر می دهد و سفارش وی را به نصرالله باقروف می نماید.[۲۷] نیز، چنانکه از منابع بهائی بر می آید. سید نصرالله برای تسهیل و تسریع حرکت کسانی که برای دیدار با پیشوای بهائیت، عازم عکا و حیفا بودند، سرویس و خدمات می داده است.
دکتر حبیب مؤید ( بهائی یهودی تبار ایرانی) در شرح مسافرت خود ( از راه تهران – قزوین- رشت- انزلی – باکو- باتوم – اسلامبول) جهت دیدار با عباس افندی در عکا و سپس تحصیل در مدرسه ی امریکایی بیروت در سال ۱۹۰۷، می نویسد: «جناب سید نصرالله باقراف که در آن وقت تمام وسائل نقلیه به اختیار ایشان بود دستور داده بودند که در عرض راه، مأمورین مربوطه وسایل آسایش و رفاه ما را فراهم سازند. تمام مهمانخانه ها متعلق به ایشان بود. هر دو ساعت یک مرتبه از برای استراحت مسافرین و تغییر اسبهای کالسکه به یک منزل تازه ای می رسیدیم. قبلاً از ورود ما مطلع شده وسائل پذیرایی فراهم بود. این بود که ما شب و روز طی مسافت می کردیم و در همه جا کلیه ی وسایل راحتی آماده بود که خستگی راه احساس نمی شد… »[۲۸]
زمانی که نصرالله در ۱۳۴۰ ق درگذشت، شوقی افندی به خانواده اش در تهران تلگراف تسلیت زد و ضمن پوزش از تأخیر در ارسال تلگراف نوشت: « آن متصاعد الی الله الی الابد در آغوش محبوب لایزال آرمیده است. »[۲۹] اسدالله مازندرانی، مبلغ مشهور بهائی و عضو محفل ملی فرقه، در شرح «واقعات سال ۱۳۴۳ هـ ق / ۱۳۰۳ هـ ش» می نویسد:« و هم در این سال یکی از بزرگترین ارکان جامعه ی امری در طهران و عضو متمادی محفل روحانی یعنی آقا سید نصرالله باقروف صعود به ملکوت نمود و تلگراف تسلیت و علو رتبت در محضر مبارک [شوقی افندی] صدور یافت. »[۳۰]

ج ) پیوند و همکاری وسیع و آشکار باقروفها با روسیه ی تزاری

با جایگاه مهم برادران باقروف نزد رهبری بهائیت، و نقش آنان در ترویج این مسلک آشنا شدیم. می رسیم به پیوند برادران باقروف با روسیه ی تزاری.
مسیو ب. نیکیتین، کنسول روسیه در ایران عصر قاجار، می نویسد: در موقع اقامت در رشت با فرقه ی بهائی ارتباط پیدا کردم و راهنمای من باقراوف بود». نیکیتین ضمن شرح روابط خود با آنها می افزاید: «در خاطرم هست که یکی از مبلغین این فرقه در موقعی که به عکا می رفت، موقع ورود به رشت از من ملاقاتی کرد و چند ماه بعد در آغاز سال ۱۹۱۴ مراجعت نمود و از عبدالبهاء نامه ای برای من آورد. رئیس این طایفه در آن نامه از من تمجیداتی کرده بود که البته خود شایسته ی آن نبودم. مثلاً در این نامه مرا پناه دهنده ی محرومین خطاب نموده و تشکر کرده بود که من پرچم عدالت و انصاف و غیره را بلند کرده ام. از خواندن این نامه و نوشته های دیگر از تعلیمات مؤسس این فرقه اطلاع حاصل کردم که آنها پیوسته بر ضد هر نوع تعصب ملی و مذهبی و تراژدی مبارزه می کنند.[۳۱]
در مورد باقروفهای بهائی، یکی از اموری که توجه یک پژوهشگر تیزبین را به خود جلب می کند اتخاذ نام روسی «باقروف» از سوی این برادران است، در حالی که آنان متولد و مقیم ایران بودند. بر این نکته ی سؤال انگیز، یکی از رجال سیاسی آن روزگار (ظهیرالدوله ) به حق، انگشت ایراد نهاده اشت.
ظهیرالدوله، داماد ناصرالدین شاه و رئیس انجمن اخوت است که در جریان آخرین سفر مظفرالدین شاه به فرنگ ( ۱۳۱۷ ق) همراه شاه بوده و در قزوین با سید اسدالله باقراوف دیدار و گفت و گو داشته است. وی، ضمن تنقید از اهمال کارگزاران سید اسدالله در مهمانخانه ی قزوین در کار خدمت رسانی به مراجعین، شدیداً از «روس مآبی» سید اسدالله انتقاد می کند. زیرا وی فردی ایرانی، آن هم سید و از اولاد پیامبر اسلام(ص) بود و کسوف روحانیت بر تن داشت، اما نامی روسی: « باقراوف»، را انتخاب کرده بود ( پسوند «اوف» در زبان روسی، معادل واژه ی «زاده» در فارسی می باشد، بنابراین، معادل فارسی باقراوف، باقر زاده می شود). علاوه بر این باقراوف در گفت وگو با ظهیرالدوله، به جای نام ایرانی برخی از اشیاء واژه ی روسی آنها را به کار می برد( مثلاً به جای مرکب دوات، واژه ی «چرنیل» را به کار برده بود که معادل روسی آن است). ظهیرالدوله در سفرنامه ی خود می نویسد:
یک ساعت به غروب مانده، در مهمانخانه ی قزوین، با همراهم، از کالسکه پیاده شدیم، چای خواستم و تقریباً تا نیم ساعت هم منتظر شدیم، نیاوردند. سید گردن کلفتی وارد شد و نشست. کم کم او را بعد از صحبت شناختم. سید اسدالله باقراوف… از اجزای اعظم شرکت مهمانخانه و اسب و کالسکه ی بین راه رشت به تهران است. قدری اوقات تلخی به خدام مهمانخانه کرد که چرا چای دیر آوردند. با وجود آن باز غروب آفتاب، سماور آوردند.
پیش خودم فکر می کردم و تعجب داشتم که سید ایرانی چرا باید اسمش باقراوف باشد و حال آنکه عمامه هم دارد و قبای بلند هم می پوشد، که آقا سید اسدالله باقراوف مشغول صحبت شد و حکایت از شخصی می کرد و می گفت: آن شخص در همین مهمانخانه یک شب عوض مشروبات مسکر (چرنیل) خورد.
هرچه فکر کردم که چرنیل اسم کدام یک از مشروبات است، چون در مشروبات هیچ همچو اسمی نشنیده بودم، نفهمیدم. بعد از ساعتی معلوم شد آقا، مرکب تحریر را می فرمایند. تعجبم مبدل به افسوس و تغیر شد که چرا شخص ایرانی سید، این قدر باید روس مآب باشد و از زبان وطن و پدر خودش متأذی، که اسم مرکب را فراموش کرده باشد. . »[۳۲]
ظهیرالدوله در بخش خاطرات عبور از رشت در آن سفر، ضمن اشاره به دیدارش با نایب و مترجم کنسولگری روسیه در رشت، فرصت را برای انتقاد مجدد از سید اسدالله باقراوف مغتنم می شمارد:
[در رشت]… . میرزا عبدالله خان، نواب نایب و مترجم اول قونسولگری روس در گیلان، پیش من آمد. ظاهراً بد آدمی نیست و حال آنکه نوکر روس و تبعه ی روس و قریب سی سال است در قونسولخانه ی روسها خدمت می کند. آدم وطن پرستی به نظرم آمد یا نمی دانم از شدت پلتیک به ملاحظه ی من آن حرفها را می زد. به عکس سید اسدالله باقراوف که سید و ایرانی وتبعه ی ایران و تاجر ایران است و در مهمانخانه ی قزوین دید که من پوستین همراه دارم. به حالت تمسخر از من پرسید.
پوستین مال کیست؟ گفتم مال من است و برای سفر، خیلی خوب؛ لباس گرم راحتی است و هم به منزله ی دوشک است و هم کار لحاف [را] می کند. خنده ی زیر لبی کرده گفت: خیر آقا، این پالتوهای روسی خیلی خوب و بهتر از پوستین است وگفت: هر وقت به بادکوبه می روم، عمامه ی سبز و قبای آراسته و عبا را تبدیل به کلاه روسی و نیم تنه و پالتو می کنم. من بعد از یکی دو دقیقه سکوت، گفتم خوب می کنید.[۳۳]
دکتر آقایان، از همکاران یفرم خان ارمنی ( رئیس مشهور نظمیه ی ایران در مشروطه ی دوم) و مرتبطان با روسهای تزاری و رابط بین مجاهدان مشروطه با نایب کنسول روسیه در قزوین ( رومانوسکی)[۳۴] درخاطرات خود از برادران باقروف به عنوان «تبعه ی روس» یاد می کند[۳۵]، و بی گمان راز انتخاب نام فامیلی روسی ( باقروف) از سوی این خانواده را باید در ربط با همین امر بازجست.
از نوشته ی ظهیرالدوله بر می آید که باقراوف، در کار خود (اداره ی شرکت مهمانخانه و اسب و کالسکه ی بین راه رشت – تهران) فاقد کفایت لازم بوده و به همین دلیل، فریاد اعتراض مردم بر ضد او بلند بوده است. ضمناً روسها هوایش را داشته و کسانی را که از وی بد می گفتند تحت پیگرد قرار می دادند. انتقاد ظهیرالدوله از اهمال کاری خدمه ی مهمانخانه ی قزوین در پذیرایی از مهمانان را قبلاً خواندیم. در جای دیگر از سفرنامه خود، با اشاره به ورود خویش در هنگام ظهر به مهمانخانه ی واقع در رستم آباد ( بین منجیل و رشت) می نویسد: « گفتم اسبهای کالسکه را خیلی زود عوض کنند که برای شب به شهر رشت برسیم. اسب نبود، معطل شدیم. یک روسی که از کهدم با درشکه می آمد و برای نظارت راه تا قزوین می رفت هم رسید. آن هم برای اسب معطل مانده، درشکه ی دیگر از کُهُدم رسید که یک نفر فرنگی با زنش در آن بودند. آنها هم برای اسب معطل ماندند. آفتاب خیلی گرمی هم بود. از بس مهمانخانه کثیف بود هیچ کدام هم میل به پیاده شدن در مهمانخانه نکرده بودیم. قال و مقال کالسکه چیها و عابرین و نایب مهمانخانه که مردی میرزامآب بود… و به سید اسدالله باقراوف فحش می داد، درگرفت. آن مرد روسی زود کتابچه ی یادداشت از بغل درآورده، اسم کالسکه چیها را یادداشت کرد که منزل دیگر تنبیه کند… بعد از دو ساعت صحیح معطلی و هزار داد و بیداد و دو هزار فحش زن و بچه که نایب و کالسکه چیها به سید اسدالله باقراوف دادند. اسبهای درشکه ی فرنگی را که از کُهُدم آمده بودند به درشکه ی ما بستند و اسبهای درشکه ی ما را که از منجیل آمده بودیم به درشکه ی آنها بسته، همه راهی شدیم… ».[۳۶]

 

سید اسدالله باقراوف کسی است که از تخم مرغ فروشی در رشت به مرتبه ی میلیونری رسیده بود.[۳۷] و بهائیان، دستیابی وی را به ثروت میلیونی، ناشی از ایمانش به مسلک بهاء می شمردند اما عبدالحسین آیتی، مبلغ پیشین بهائی، که پیش از مشروطیت یک سال در اداره ی راه شوسه ی انزلی به تهران ( به ریاست باقراوف) کار کرده بود.[۳۸] آن ثروت هنگفت را «از معجزات روسیه» می دانست.[۳۹]
برای آشنایی بیشتر با پیوند اسدالله باقروف با همسایه ی شمالی، ضروری است با ماهیت شرکت و اداره ی راهی که او مسئولیت آن را بر عهده داشت آشنا شویم.
طبق توضیحات ویلهلم لیتن، نماینده ی سیاسی آلمان در ایران عصر قاجار، که قبلاً نیز به آن اشاره داشتیم: یکی از شرکتهای روسی فعال در ایران عهد قاجار، « شرکت حمل و نقل ایران» بود که در نقاط شمالی ایران فعالیت می کرد و همچون مؤسسه ی دیگر موسوم به «دفتر حمل و نقل ایران»، در اصل به یک اتحادیه ی روسی تعلق داشت و شعبه ی آن محسوب می شد. گفتنی است که، شرکت بیمه ی حمل و نقل ایران، علاوه بر حق انحصاری تأسیس دفاتر حمل و نقل در ایران، امتیاز احداث جاده های شوسه ی انزلی- قزوین، قزوین- تهران و قزوین – همدان را همراه با امتیاز لایروبی کانال کشتیرانی انزلی نیز در اختیار داشت و تحت نظارت بانک استقراضی روسیه عمل می کرد.[۴۰]
لازاروس پولیاکوف ( مشاور دولتی و رئیس تشکیلات شرکت بیمه ی حمل و نقل ) امتیاز تأسیس این شرکت را در جمادی الثانی ۱۳۰۸ ق/ دسامبر ۱۸۹۱، برای مدت ۷۵ سال و به ازای پرداخت مبلغی ناچیز به خزانه ی دولت ایران، از حکومت قاجار کسب کرده و به استناد این امتیاز نامه، مانع فعالیت شرکتهای آلمانی و دیگر کشورها در این زمینه در ایران بود و حتی آزادی عمل اداره ی پست ایران را نیز محدود و دچار مشکل ساخته بود[۴۱] امتیاز ساختن جاده های شوسه بین انزلی- قزوین- تهران- همدان نیز توسط روسها در ذیحجه ی ۱۳۱۰ و رجب ۱۳۱۳ ق(ژوئیه ۱۸۹۳ و دسامبر ۱۸۹۵) تحصیل گردید و جاده های مزبور در فاصله ی سالهای ۱۹۰۰ – ۱۹۰۷ توسط دو شرکت روسی (شرکت بیمه ی حمل و نقل ایران و شرکت جاده ی انزلی، که سهام آن تماماً به دولت روسیه تعلق داشت) احداث شد و حق راهداری و گرفتن عوارض راه به آنان واگذار گردید، چنانکه پیش از این تاریخ، امتیاز انجام خدمات پستی و دریافت عواید آن نیز به آنان تعلق گرفته بود.[۴۲]
ویلهلم لیتن، با اشاره به تعلق سهام شرکتهای فوق به دولت روسیه، می افزاید:
بر اساس گزارش رسمی وزیر دارایی روسیه که در سال ۱۹۱۱ به کمیسیون بودجه ی دوما [= مجلس شورای روسیه] تسلیم کرد، دولت روسیه ۵/ ۱۰ میلیون روبل برای خرید این سهام خرج کرده بود. به نظر می رسد که شرکت روسی، این حق راهداری از وسایل نقلیه غیر موتوری ( به وسیله ی اسب) و دیگر چهار پایان را که از این جاده استفاده می کنند، دارا است. همچنین خدمات پستی و حمل و نقل مسافری نیز مشمول این امر می شود.
شرکت رأساً چنین خدماتی را هرگز دایر نکرد، بلکه بهره وری از این خدمات را در شرکت دیگری به کار گرفت که ایستگاههای بین جاده ای را نیز به آن شرکت واگذار کرده بود. تا سال ۱۹۱۰ این شرکت در اختیار برادران باقروف بود که یکی تابعیت روسی و دیگر تابعیت ایرانی داشت. آنها میلیونر شدند و در سال ۱۹۱۰ هنگامی که قیمت جو، غذای اصلی اسب در ایران، در مقایسه با سال گذشته فوق العاده افزایش یافت، از شرکت کناره گیری کردند. از سال ۱۹۱۰ شرکت ایرانی بهمن بهرام، حمل و نقل مسافران و کالا را در جاده های روسی به عهده گرفت.[۴۳]
از آنچه گذشت، صدق سخن عبدالحسین آیتی که ثروت هنگفت را «از معجزات روسیه» می شمرد[۴۴] معلوم می شود. همین جا بیفزاییم که طبق تصریح منابع بهائی: نصرالله باقروف، مدتی در بادکوبه (باکو) «اقامت و تجارت» داشت و در آنجا زنی «از اهل بادکوبه از تبعه ی دولت روس» برگزیده بود.[۴۵]
قبلاً به کارمندی عبدالحسین آواره (آیتی بعدی) مبلغ مستبصر بهائی، به مدت یک سال در اداره ی راه شوسه ی انزلی به تهران ( به ریاست باقراوف) اشاره کردیم.[۴۶] در مورد میرزا حبیب الله اسرائیل ( مبلغ یهودی تبار بهائی) نیز نوشته اند که: مدتی «در دائره راه شوسه ی رشت و طهران» مشغول به کار بود تا آنکه «دستور »عباس افندی «به وی رسید که در روسیه مشغول تبلیغ، خصوصاً فیمابین کلیمیان باشد… »[۴۷] از این مطلب و نیز اظهارات عین السلطنه در زیر، بر می آید که شرکت راه مزبور، پایگاهی برای فعالیت و اظهار وجود بهائیان ( زیر سایه ی روسها) درشمال ایران بوده، که همزمان با ازدیاد نفوذ و قدرت روسها در منطقه ی (در مشروطه ی دوم) بروز و ظهور بیشتری یافته است. توضیح آنکه:
در سال ۱۳۳۰ ق روسهای تزاری در پی اولتیماتوم ۱۹۱۱ خود به دولت ایران، شهرهای شمالی کشورمان ( از جمله قزوین و رشت و تبریز) را به اشغال سالداتهای خود درآوردند و نقاط مختلف این سرزمین را دارستان آزادیخواهان کردند. تاریخ ایران نشان می دهد که در آن برهه ی حساس و خطربار، که عمال تزاری در تمامی امور کشورمان دخالت می کردند، برای بهائیان فرصت عرض اندام خوبی پیش آمده بود. عین السلطنه ی سالور، که ۲۴ ذیحجه ی ۱۳۳۰ از املاک خود در قزوین، به وسیله ی کالسکه ی کرایه ای از راهداری منطقه، همراه چند تن از دوستانش عازم پایتخت بوده است، می نویسد:
در راهدار خانه دو تومان و سه هزار و دهشانی راهداری گرفتند. روسها طرق تجارتی را منحصر به این راه، و تجارت را فعلاً منحصر به خودشان نموده اند. دیگر از ممالک دیگر و خطوط دیگر، عبور و مرور کاروان نمی شود. این است که انگلیسها برای امنیت راه جنوب فریاد می کنند و سایرین چون علاقه ندارند صبر و تحمل می کنند. به علاوه ی تمام تجارت، روسها سالی یک میلیون[۴۸] متجاوز باج از این راه دریافت می کنند. در صورتی که تا قزوین را، خود دولت ایران [جاده] ساخته بود و حالیه هم خراب و نمی شود اطلاق راه شسه [بر این راه] نمود. اسبهای راه، مفلوک است. جو کم می دهند. مسافر زیاد، سورچیها متصل ناسزا می گفتند. بهمن بهرام هم مثل سایر زردشتیها کارش خراب است و مشکل بتواند راه را نگاه داشت.[۴۹]
عین السطنه در ادامه ی خاطرات سفر خود، از آویخته بودن عکس پیشوای وقت بهائیان ( عباس افندی) به دیوار اتاق راهداری شاه آباد ( واقع در بین قزوین و تهران) سخن می گوید، که نشان از آزادی عمل و جرئت یافتن عناصر بهائی شاغل در راهداری تحت سلطه ی روسها دارد. وی می نویسد: « شش ساعت از دسته گذشته، شاه آباد رسیدیم. اسبها رمق ندارند و خیلی آرام حرکت می کنند. باد می آمد و سرد بود… باز چای خوردیم. عکس عباس افندی در صدر اطاق آویخته بود، از وقتی که میز علینقی کاشانی مدیر این راه بود تمام عمله جات را از بابیها گرفته بود. حالیه هم باز همانها هستند. به این جهت است که عکس عباس افندی در اطاقها است.»[۵۰]
یکی از آزادیخواهان عصر مشروطه، در مقاله ای که در اواسط مشروطه ی اول در روزنامه ی جهاد اکبر اصفهان ( سال ۱، ش ۱۹ و ۲۱، ۲و ۱۶ جمادی الثانی ۱۳۲۵ ق) در نقد بهائیت و عملکرد سران آن نوشته، می گوید: « در ایامی که در راه رشت این طایفه مباشر راه بودند هر که از راه رشت عبور کرد دانست که اینان با مسلمانان چه تعدیات و ظلمها کردند. شنیدم هرگاه کسی در منزل نماز می کرد و می فهمیدند، از این نمازگزار به جهت منزل و نرخ اجناس، پول گزاف می گرفتند و هر قسم اذیت که می توانستند مضایقه نمی کردند. »[۵۱]

د ) خواب آشفته ی اسدالله باقروف برای حکومت بر ایران

عبدالحسین آیتی (آواره ی سابق) مبلغ مشهور بهائی است که بعداً از آن مسلک برگشته و کتاب کشف الحیل را در افشای مظالم و مفاسد این فرقه نوشت. وی، در زمان بهائیگری، در ۱۳۳۸ ق به فرمان عباس افندی و به دعوت باقراوف، جهت تبلیغ مردم به بهائیت به تهران آمد.[۵۲]، عضو محرم دائمی محفل روحانی بهائیت در پایتخت شد[۵۳]، در خانه ی باقراوف و پیشکارش (سید شهاب) به جوانان بهائی درس داد و توسط باقراوف با «چند نفر وزرای معزول و بیکار» وقت ایران دیدار و به تبلیغ (نافرجام) آنان پرداخت.[۵۴] آیتی، که مدت ۶ ماه شب و روز با باقراوف معاشر بوده است، تحت عنوان «افکار باقراوف» می نویسد:
تصور و عقیده ی او این بود که امر بهائی، بر اثر مساعدت خارجیها، عالمگیر می شود و اولین نقطه ی که حائز اهمیت خواهد شد طهران خواهد بود و نخستین کسی که مقرب شده به ریاستهای سرشار خواهد رسید او و خانواده ی او خواهد بود، و اگر نسبت به وصلتی هم با عبدالبها داشته باشد این ریاست الی الابد در خاندان او باقی می ماند… .
حتی روزی اعتراض به ریاست وزرایی سپهدار رشتی کردم دیدم جداً با حالت رقابت صحبت می کند. گفتم اگر شما خود به جای او بودید می دیدید چقدر کار اجتماعی و ریاست مملکتی مشکل و پر زحمت است. با یک وجهه ی جدی گفت: اگر مملکت را به دست من دهند به فاصله ی یک هفته درست می کنم. گفتم: مثلاً چه می کنید؟ گفت: مردم را مجبور می کنم که بهائی شوند. گفت: آن وقت کار درست می شود؟ گفت: بلی. گفتم: چرا جمعیت به این کمی که در همه ی طهران پانصد نفر مرد و منتهی هزار و دویست نفر زن و مرد و بچه ی بهائی هست نمی توانند کارهای خود را اداره کنند؟ چرا هر روز در میانشان نزاع است؟ چرا باید محفل اصلاح ( و به قول خودتان) عدلیه ی روحانی! کارهاشان را اصلاح نماید! و چرا محفل روحانی ( و به قول ابلهان: احباب) پارلمان امری نتواند یک مدرسه هفت کلاسه را اداره کند؟…
خلاصه اینها را که شنید رنگش برافروخت و بالاخره گفت: چون قدرت ندارم و تأیید هم با من نیست. اگر سرکار آقا [عباس افندی] به ایران بیایند همه ی کارها درست می شود! گفتم: حتی وزارت شما؟ گفت: بلکه رئیس الوزرایی ایران برای من حتمی است. گفتم: پس خوب است یک منزل صحیح برای ورود سر کار آقا تهیه کنید. گفت گراند هتل را به همان قصد ساخته ام. مجملاً! این اوهام به قدری در مغز و دماغ او ریشه برده بود که با هزار تیشه ممکن نبود یک شاخه ی آن را قطع کرد. . .» و برای دستیابی به همین مقصود نیز ۸۰ هزار تومان ملک مازندران را پیشکش عباس افندی کرد و در صدد وصلت میان دختر وی برای فرزندش میرزا جلال و حیله های دیگر برآمد که البته وصلت مزبور سرنگرفت.[۵۵]

———————-

پاورقی ها:

 

[۱] . الکواکب الدریه، ۲/ ۲۰۷٫

[۲] . عطف به همین امر، بعدها نیز نام خانوادگی خمسی را برگزیدند ( خاطرات ابوالحسن ابتهاج، ۱ /۱۵)

[۳] . ر. ک : خاطرات ابوالحسن ابتهاج، ۲/۱ و ۱۵٫

[۴] . ر. ک: ظهور الحق، ج ۸، قسمت۲، صص ۷۶۲- ۷۶۶٫

[۵] . ر. ک: همان، ص ۷۶۶٫ راجع به برادران بهائی باقروف نوشته اند. رضا از فعالان محفل بهائیان رشت و تهران بود. روزگاری نیز در دستگاه عبدالبهاء به سر برد و یکی از همراهان وی در دیدارش از اروپا بود. از فرزندانش، سید مهدی را می شناسیم که عبدالبها در ۱۳۲۸ برایش نامه ای نوشت. علینقی از گیلان به تهران کوچید، در همین شهر درگذشت و درگورستان سر قبر آقا به خاک سپرده شد. چندی نگذشت که مسلمانان آرامگاهش را ویران کردند. از محمد آگاهی چندانی به دست نیست و در رویکردها تنها نام یکی از فرزندانش، سید احمد، آمده است. اسدالله سوداگری می کرد. از گیلان به قزوین رفت. در این روزگار، زمان کوتاهی به ازلیها پیوست، اما بعد مسلک بهائیت را برگزید. به عکا نیز سفر کرد و با بزرگان فرقه دیدار داشت چندی سرپرست راه شوسه ی انزلی – تهران بود( دست کم سال ۱۳۲۳ ق). اواخر عمر را در رشت گذراند و در همان شهر جان داد. درگیریهای سال های ۱۳۲۰ و ۱۳۲۷ رشت از وی یاد شده است. نصرالله از گیلان بادکوبه کوچید و از راه بازرگانی و هتلداری، دارایی و آوازه بسیار به دست آورد. همسری از مردم بادکوبه برگزید. پس از چند سال به ایران بازگشت و در تهران نشیمن گزید. از زمینداران بزرگ گیلان شد و چند دهکده نزدیک رشت از آن او بود. در ۱۳۳۰ سرپرستی زمینهای پهناورش را به یکی از فرزندان خود، میر امین الله، سپرد. نصرالله برای بهائیت کوشا و بخششگر بود، چندانکه بخش زیادی از هزینه ی سفر عباس افندی به اروپا و امریکا را پرداخت. در ۱۳۴۰ درگذشت و در گورستان بهائیان به خاک رفت. ر. ک: «یاد مانده های مهدی رشتی از گیلان و ترکستان»، به گزارش بمون تپوری، ۱۳۸۲/ ۲۰۰۳، چاپ و بخش تبرستان ۱۳۸۲، صص ۱۶۶- ۱۶۷، نقل از : http://www. tabarestan. org

[۶] . درباره ی روابط عباس افندی با سید نصرالله باقروف ( و خانواده و منسوبان بهائی وی)ر. ک: مکاتیب عبدالبهاء. ۱۵۰ /۵ -۱۵۳، ۱۵۵، ۱۵۷ -۱۷۹، ۱۸۵ -۱۸۶، ۱۸۹ -۱۹۰، ۱۹۲ -۱۹۷، ۲۰۰ -۲۰۲، به ویژه صص ۱۹۳-۱۹۵٫

[۷] . مکاتیب عبدالبهاء، ۵/ ۱۶۰٫

[۸] . همان، ۵/ ۱۵۹٫

[۹] . همان، ۷/ ۱۶۶٫

[۱۰] . همان، ۵/ ۱۶۸٫

[۱۱] . همان، ۵/ ۱۵۷- ۱۵۸٫

[۱۲] . برای متن نامه ر. ک : مکاتیب عبدالبهاء ۳/ ۳۴۵- ۳۴۷٫

[۱۳] . پهلوی ها؛ خاندان پهلوی به روایت اسناد، جلد اول: رضا شاه به کوشش فرهاد رستمی، پاورقی ص ۲۲۰، به نقل از : یادداشتهای دکتر قاسم غنی. به کوشش سیروس غنی. ۴/ ۱۵۷- ۱۵۸٫

[۱۴] . ر. ک: تاریخ سمندر و ملحقات، صص ۳- ۴٫

[۱۵] . همان، صص ۲۴۹- ۲۵۰٫ نیز ر. ک: ظهور الحق، ج ۸، قسمت ۲، ص ۷۶۶٫ اسدالله مازندرانی همچنین در ظهور الحق ( همان، همان صفحه) می نویسد: باقروفها «در خدمات امریه شهرت دارند».

[۱۶] . تاریخ سمندر و ملحقات، ص ۲۵۱٫

[۱۷] . مصابیح هدایت، ۵/ ۴۷۶؛ «جستارهایی از تاریخ بهائیگری»…، عبدالله شهبازی، همان، ص ۵۹٫

[۱۸] . ظهور الحق، بخش نهم، مخطوط، ص ۸ و ۴۰٫ برای نام و تصویر اعضای محفل روحانی بهائیان تهران( از جمله، سید نصرالله باقروف) در سال ۱۳۰۰ ر. ک: آهنگ بدیع، سال ۱۹ ( ۱۳۴۳)، ش۹، ص ۳۰۹٫ به عنوان فرد دیگری از همین خانواده که عضو کادر مرکزی بهائیان در تهران و ایران بود باید از میر امین الله باقروف یاد کرد که علاوه بر عضویت در محفل بهائیان تهران در سال ۱۳۰۷ ( ظهور الحق، همان، ص ۸۲)، در سالهای ۱۳۰۹ به بعد نیز عضو محفل ملی بهائیان ایران بود و اسدالله مازندرانی در کتاب خود: ظهور الحق، به عضویت میر امین الله در محفل ملی در سالهای ۱۳۰۹، ۱۳۱۰، ۱۳۱۲، ۱۳۱۳و ۱۳۱۹ تصریح دارد (همان، ص ۹۲، ۹۴، ۱۰۴- ۱۰۵ و ۱۲۳).

[۱۹] . کشف الحیل، آیتی، ۱/ ۲۶- ۲۷٫

[۲۰] . ر. ک: ظهور الحق، ج ۸، قسمت ۲، ص ۸۴۱٫

[۲۱] . الکواکب الدریه، ۲/ ۲۰۷، محمود زرقانی، دستیار عباس افندی در سفر غرب، می نویسد: «عریضه ای از جناب آقا سید نصرالله باقروف از طهران در دست مبارک بود… از تحریرات و خدمات حضرت آقا سید نصرالله خیلی ستایش می فرمودند» (بدایع الاثار، ۲/ ۱۵۰).

[۲۲] . بدایع الآثار، ۲/ ۱۰۰٫

[۲۳] . همان، ۲/ ۲۰۷٫ محمود زرقانی (دستیار عباس افندی در سفر غرب) در یادداشت مربوط به ۲۷ ربیع الاول ۱۳۳۱ ( ۵ مارچ ۱۹۱۳) می نویسد: عیاس افندی «آن روز مکرر به جناب آقا سید احمد باقراف که » روز قبل، مخصوصاً جهت دیدار با عباس افندی «از ایران به پاریس آمده بودند اظهار عنایت می فرمودند… » (همان، ۲/ ۱۶۹).

[۲۴] . اسدالله مازندرانی با اشاره به افراد بهائی در میان برادران باقروف می نویسد: اینان «در خدمات امر به شهرت دارند، خصوصاً آقا سید رضا [باقروف] سالها در رشت و طهران عضو فعال جامعه و محفل روحانی [بهائیت ] و در اروپا چندی در موکب»عباس افندی «بود». ر. ک: ظهور الحق، ج ۸، قسمت ۲، ص ۷۶۶٫

[۲۵] . بدایع الآثار، ۲/ ۱۹۳- ۱۹۴٫

[۲۶] . برای معرفی او ر. ک : فصل «وزیر همایون؛ کارنامه ی یک وزیر بهائی در عصر قاجار» در ویژه نامه ی امام ۲۹، ضمیمه ی روزنامه ی جام جم، ۶ شهریور ۱۳۸۶٫

[۲۷] . مکاتیب عبدالبهاء، ۵/ ۱۷۹٫

[۲۸] . خاطرات حبیب، ۱/ ۵٫

[۲۹] . ظهور الحق، ج ۸، قسمت ۱، صص ۳۸۲- ۳۸۳٫

[۳۰] . همان، بخش نهم، ص ۵۶٫ همو ایضاً می نویسد: باقروف «سالها عضو محفل روحانی [طهران]، و مصدر رجوعات بهائیان و طرف توجهات و مراجعات مهمه ی حضرت عبدالبهاء شد و در مواقع لازمه مساعدت و بذل مال وفیر کرد و رایت مرتفعه ی امر ابهی بود تا به سال ۱۳۴۰ درگذشت. » و شوقی مرگ وی را به عائله او تسلیت گفت ( همان، ج ۸، قسمت۱، صص ۳۸۲- ۳۸۳).

[۳۱] . ایرانی که من شناخته ام، ب. تیکیتین، ترجمه ی فره وشی و مقدمه ی ملک الشعرای بهار؛ صص ۱۶۵- ۱۶۷٫

[۳۲] . سفرنامه ی ظهیرالدوله همراه مظفرالدین شاه به فرنگستان، به کوشش دکتر محمد اسماعیل رضوانی، صص ۵۱- ۵۲

[۳۳] . همان، صص ۶۸- ۶۹٫

[۳۴] . ر. ک : یپرم خان سردار، اسماعیل رائین، صص ۱۶۲- ۱۶۳

[۳۵] . همان، ص ۱۶۵٫

[۳۶] . همان، صص ۵۶- ۵۷٫

[۳۷] . کشف الحیل، آیتی، ۲/ ۳۸٫

[۳۸] . همان، ج ۳، چ ۴، ص ۱۹۵٫

[۳۹] . همان، ج ۲، چ ۴، صص ۳۸- ۳۹٫

[۴۰] . ر. ک : ایران از نفوذ مسالمت آمیز تا تحت الحمایگی، ترجمه ی دکتر مریم میراحمدی، ص ۹۸ و ۱۰۲٫

[۴۱] . ر. ک: همان، صص ۹۹- ۱۰۱٫

[۴۲] . همان، ص ۱۰۲٫

[۴۳] . ر. ک : همان، صص ۱۰۲- ۱۰۳٫

[۴۴] . کشف الحیل، ۲/ ۳۸- ۳۹٫

[۴۵] . ظهور الحق، ج ۸، قسمت ۱، ص ۳۸۲٫

[۴۶] . کشف الحیل، ۳/ ۱۹۵٫

[۴۷] . ظهور الحق، ج ۸، قسمت ۲، ص ۱۰۶۱٫

[۴۸] . در اصل: ملیان.

[۴۹] . روزنامه ی خاطرات عین السلطنه، ۵/ ۳۸۰۸- ۳۸۰۹٫

[۵۰] . همان، ۵/ ۳۸۰۹٫ مأخذ مزبور، میر علینقی را «کاشانی» خوانده، که احتمالاً اشتباه است و باید «میر علینقی گیلانی» باشد. چه، یکی از برادران بهائی باقروف، میر علینقی نام داشت و قاعدتاً باید مدیریت راه یاد شده محول به او باشد.

[۵۱] . برای متن مقاله ی مندرج در جهاد اکبر؛ و توضیحاتی درباره ی آن ر. ک: «ردیه ای بر تفسیر و تأویل بهائیان از مشروطیت. » مقدمه و تعلیقات محمد حسن رجبی، مندرج در : فصلنامه ی مطالعات تاریخی، سال ۴، ش ۱۷، تابستان ۱۳۸۶، صص ۲۹۳- ۳۰۱٫ مطلب فوق در ص ۲۰۰ این مأخذ آمده است.

[۵۲] . کشف الحیل، ۳/ ۱۹۵٫

[۵۳] . همان، ص ۱۹۸٫

[۵۴] . همان، ص ۱۹۶٫

[۵۵] . همان، صص ۱۹۶- ۱۹۸٫

 

 

 

 

منبع: «سران برجسته بهاییت، خادمان روس تزاری (همکاری عناصر شاخص بهایی با تشکیلات سیاسی و اقتصادی روسیه در ایران)»، کاظم مشتاق و ابوذر مظاهری، فصلنامه تاریخ معاصر ایران، س۱۳، ش۴۹، بهار ۱۳۸۸، ص۱۱۱-۱۲۴٫

 

ارسال دیدگاه