مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
یکشنبه 14 آذر 1395 - Sunday 4 Dec 2016
محتوا
نثر: بر شاخساران بلند

نثر: بر شاخساران بلند

  میرزا! کجای غربت جنگل ایستاده ای و شهر، پشت سرت چشم می چرخاند و انتظار مرگت را می کشد؟! هر شاخه، داری است برای خاموش کردن صدای سرشارت. هر درخت، به دنبال تو می دود تا چشم های مشتاق خورشیدت را در این شب تاریک، خاموش کند. فانوسی برای دست های ویرانت نیست. از […]

شنبه 16 مرداد 1389 - 22:41

 

میرزا! کجای غربت جنگل ایستاده ای و شهر، پشت سرت چشم می چرخاند و انتظار مرگت را می کشد؟! هر شاخه، داری است برای خاموش کردن صدای سرشارت. هر درخت، به دنبال تو می دود تا چشم های مشتاق خورشیدت را در این شب تاریک، خاموش کند.

فانوسی برای دست های ویرانت نیست. از کدام رفیق کمک می طلبی که در بیابان های روح خویش فرو نریخته باشد؟

میرزا! جنگل، رو به روی اندوهت سخت گداخته است.

 

انتهای حادثه کجاست؟

صدای گلوله، جنگل را به زانو درآورده است. انتهای حادثه چیست؟ انتهای جاده کجاست؟ در این خرمن انبوه تاریکی، سخت به برقی از دیدگان روز محتاجی؛ اما همچنان شب در برابرت ایستاده است و هزار دشنه نامردی، شانه های استوارت را نشانه رفته است. بر لبانت نجوای آرام عبور است و جنگل، بر مدار سم کوب اسبت شتاب گرفته است. جنگل در چشم هایت سخت ته نشین شده است. تو را به مرگ فراخوانده اند تبرداران. تو کیستی که استوار چون درخت ایستادی و هیچ دست تبرداری جز مرگ، قدرت فرو انداختنت را نداشت؟!

تو کیستی که آزادی را آن چنان فریاد کردی که هیچ کس صدایت را برای شنیدن نپسندید؟

راهی کدام تکه از جنگل شده ای که درختان، پشت سرت خنجر نکشند؟!

مگر در تو اتفاقی است سرخ؛ این جذبه استخوان سوز را چه مشتاق، با تمام یاخته هایت نفس کشیده ای!

 

ایستاده ای سبز؛ گذشته ای سرخ

پشت پلک هایت، شهادت سنگینی می کند. ایستاده ای سبز و گذشته ای سرخ. در لحظه های آغازین روز، روح رها شده ات را از لابه لای درختان برداشتی و رفتی.

هنوز باران سخت می کوبد بر حادثه تلخ شب پیشین.

صدای گلوله، خواب جنگل را آشفته است. جنگل، کابوس عبور تو را از میان پلک های خویش مرور می کند.

مرگ، در شقیقه های زمان می تپد و صدای گلوله تندتر می شود.

چشم ها لابه لای دستان شرم، می گریزند و تو هنوز نمی دانی از کدام دسته های نامرد دشنه خورده ای.

جنگل، خالی و خاموش بر زانوان خسته خویش فرو ریخته است.

درختان، نامت را از جگر می خوانند. در هیچ ثانیه ای جنگل از یاد تو خالی نیست. زمان، زنجیری طغیان خویش است.

روز، سفر شبانه خویش را از سر گرفته است. صدای گلوله است و جنگل وامانده از حادثه.

میرزا! بزرگی نامت را درختان چون چتر آرامشی بر سر کشیده اند.

صدای شیهه اسب و دود و بوی گلوله و باروت، شانه های سنگین جنگل را رها نمی کند. یادت سبز!

ارسال دیدگاه