مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
جمعه 24 آبان 1398 - Friday 15 Nov 2019
محتوا
خاطره حضور رهبر انقلاب در منزل شهیدان یوسفی پیربازاری برای اولین بار

خاطره حضور رهبر انقلاب در منزل شهیدان یوسفی پیربازاری

در جریان سفر مقام معظم رهبری به استان گیلان در سال ۱۳۸۰ ایشان دیداری از خانواده شهیدان بزرگوار قدرت الله، محمود و محمد یوسفی داشتند. این بازدید سرزده در ساعت ۱۰ شب دومین روز حضور رهبری در استان ـ یعنی ۱۲ اردیبهشت ۸۰ ـ در منزل شهیدان یوسفی در محله پیربازار شهر رشت اتفاق افتاد.رنگ ایمان به مناسبت سالروز سفر رهبری به گیلان برای اولین بار به گفتگو با خانواده شهیدان یوسفی پرداخته است

دوشنبه 16 اردیبهشت 1398 - 23:05

خاطره حضور رهبر انقلاب در منزل شهیدان یوسفی پیربازاری

در گفتگو با آقای دوستی داماد شهیدان یوسفی

مرتضی عبداللهی

 

 

در جریان سفر مقام معظم رهبری به استان گیلان در سال ۱۳۸۰ ایشان دیداری از خانواده شهیدان بزرگوار قدرت الله، محمود و محمد یوسفی داشتند. این بازدید سرزده در ساعت ۱۰ شب دومین روز حضور رهبری در استان ـ یعنی ۱۲ اردیبهشت ۸۰ ـ در منزل شهیدان یوسفی در محله پیربازار شهر رشت اتفاق افتاد.

رنگ ایمان به مناسبت سالروز سفر رهبری به گیلان برای اولین بار به گفتگو با خانواده شهیدان یوسفی پرداخته است. در این گفتگو که در ایام عید نوروز سال ۹۸ انجام شد خواهر و مادر بزرگوار شهیدان یوسفی و آقای دوستی داماد شهیدان حضور داشتند و از رنگ ایمان نیز آقایان میثم عبداللهی، حسین صداقتی و مرتضی عبداللهی حضور داشته اند.

با تشکر از خانواده محترم شهیدان یوسفی که وقتشان را در اختیار ما قرار دادند، قرائتی از حضور رهبر انقلاب در خانه شهیدان یوسفی را از بیان آقای دوستی ـ داماد شهیدان ـ تقدیم شما می کنیم. امید آنکه مورد دعا و شفاعت این شهیدان سر افراز قرار گیریم.

خاطره حضور رهبر انقلاب در منزل سه شهید بزرگوار یوسفی پیربازاری از زبان آقای دوستی، داماد شهیدان:

«چندین بار به حاج آقای یوسفی گفته بودم که به جماران برویم و حضرت امام را ببینیم اما ایشان قبول نمی‌کرد؛ چون باور نمی‌کرد که امام را به همین زودیها از دست بدهیم. برای همین امروز و فردا می‌کرد. تا اینکه امام از دنیا رفت و ایشان شوکه شد و خیلی به او فشار آمد و اصلا نمی شد حرف امام را پیش ایشان زد. حاج آقای یوسفی برای مراسم تشییع امام رفت تهران و دو روز همانجا ماند و در مصلی تهران می خوابید و همیشه افسوس می خورد که چرا به دیدار امام نرفته است. بعد هم که حضرت آقا رهبر شدند.

بعد از چند سال به ایشان گفتم که به دیدار آقا برویم و ایشان خیلی استقبال کردند. برای همین نامه خیلی کوتاهی نوشتم و به صورت غیر رسمی دادم به دفتر رهبری. این نامه سه سال قبل از حضور رهبری در منزل شهیدان یوسفی بود. تحلیل من این هست که شاید آن نامه در تشریف فرمایی ایشان تاثیر داشت و شاید هم اصلا اثری نداشت و ایشان در این سفر، به منزل شهدا می آمدند.

در جریان سفر حضرت آقا به گیلان، تمام پیربازار و اطرافش مثل اسلام آباد، مبارک آباد، کفترود، تخته پل، فخب و تمام این محله هایی که حاج آقا را می شناختند؛ در همه این محله ها گفته می شد که آقا به منزل شهیدان یوسفی می آیند. هیچکس در این مسئله دیگر نقشی نداشت. در کوچه و خیابان هر کس را می دیدی این حرف را می گفت که آقا به خانه حاج آقای یوسفی می آید.

آقا هم که به شهری تشریف ببرند به دیدار خانواده شهدا می روند. من هم با زمینه ای که داشتم، به صورت کلی احتمال میدادم و می دانستم که آقا می آیند ولی هیچ وقت صد در صد نمی دانستم. برای همین هم از تهران آمدم رشت و یک هفته اینجا بودم.

غروب روز چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت بود که چند نفر آمدند درب منزل را زدند. حاج آقای یوسفی هم نبود و نمی دانم کجا بود ولی به ایشان اطلاع دادیم و آمد.

اینها آمدند داخل نشستند و اول اینطور گفتند که ما خبرنگاریم. بعد گفتند که آقا که تشریف آوردند رشت ما از طرف ایشان آمدیم ببینیم شما کمی و کاستی ندارید. با این گفتگوها فضا را منصرف کردند به طرف دیگر. حاج آقای یوسفی هم تشکر کردند و گفتند نه، چیزی نمی خواهیم و خیلی ممنون و برای آقا دعا کردند. در این چند دقیقه همین حرفهای عمومی گفته شد.

بعد از چند دقیقه گفتند: حاج آقا اگر آقا تشریف بیاورند اینجا شما چه کار می کنید. حاج آقای یوسفی هم گفت مایه افتخاره و آقا بالای سر ما هستند. بعد گفتند که آقا تا نیم ساعت دیگر تشریف می آوردند اینجا.

اینجا بود که فهمیدیم حضور آقا قطعی شده. به ما گفتند که هر کس در خانه هست دیگر بیرون نرود. چون اگر بیرون برود ممکن است دیگر کسی را داخل راه ندهیم.

بعد از چند دقیقه چند نفر دیگر آمدند و یکی جلوی باغ ایستاد و یکی دم درب ایستاد و یکی هم پشت خانه رفت ایستاد و همین چند نفر بودند و تشریفات خاصی نبود.

ما هم بیرون نرفتیم چون ترسیدیم که دیگر ما را به داخل راه ندهند.

از خانواده ما همه آمده بودند و دیگر به کسی اطلاع ندادیم و کسی را هم از بیرون نگذاشتند داخل بیاید.

نیم ساعت که گذشت، دیدم درب باز شد و حضرت آقا تشریف آوردند داخل. از همین پله ها که اینجا هست وارد خانه شدند. اول حاج آقای یوسفی رفت جلو و من هم پشت سرشان رفتم و حاج خانم هم آمدند سر پله. من صلوات می دادم و حاج آقای یوسفی آقا را بغل کرد و بوسید. خم شد که دست آقا را ببوسد ولی آقا نگذاشت. آقا با خوشرویی برخورد می کردند. بعد من ایشان را بوسیدم و همینطور سلام و صلوات می فرستادیم. بعدا در فیلم آنجا دیدم که در این لحظه همه گریه هم می کردند.

از راه پله های ایوان همه آمدیم داخل سالن. در آن سالن صندلی نبود و آقا آمدند وسط نشستند و به پشتی دیواری تکیه دادند. خودشان گفتند که حاج آقای یوسفی این طرف و حاج خانم هم آن طرف آقا بنشینند. من هم دقیقا روبروی آقا نشستم. آقای عباس یوسفی (برادر شهید)، با جناق من و چندتا از نوه ها هم در این دیدار بودند. چند نفر از محافظ های ایشان و سردار نجات بودند و کسانی دیگر هم بودند که من نمی شناختم. به غیر از حضرت آقا، روحانی دیگری در جمع نبود. از مقامات استانی، نه امام جمعه و نه استاندار هیچ کس با ایشان نبود.

وقتی در سالن نشستیم ما همه چیز یادمان رفت و با اینکه وسایل پذیرایی آماده بود ولی پذیرایی نکردیم. فقط تو این فکر بودیم که آقا را ببینیم و من که اصلا بلند نشدم. خواهر شهید هم از جایش بلند نشد. حتی حواسمان نبود که عکسی از شهیدان را بیاوریم خدمت آقا.

خود آقا گفتند که عکس شهدا کجاست؟ من سریع بلند شدم و عکس شهدا را آوردم جلوی آقا گذاشتم. (که در تصاویر هم هست) ایشان عکس را گرفتند و از شهدا پرسیدند. هم از حاج آقای یوسفی سوال کردند و هم از حاج خانم. توضیحاتی درباره شهدا دادیم و شهدا را معرفی کردیم. دیدار خیلی صمیمانه و دوستانه ای بود و صحبتهای خوبی شد.

آقا از حاج آقای یوسفی پرسید که شما  درخواستی ندارید؟ چیزی نمی خواهید؟

حاج آقای یوسفی هم چون آدم بزرگی بود و بزرگمنش و با آن همه علاقه ای که به آقا داشت فقط این را گفت که آقا ما هیچ چیزی نمی خواهیم فقط اینجا یک مسجد کهنه و قدیمی داریم و خیلی وقت هست که می خواهیم آن را بازسازی کنیم ولی دست ما نمی رسد. آقا فرمودند چیز دیگر نمی خواهید؟ حاج آقای یوسفی گفت نه چیزی نمی خواهم.

آقا فرمودند شما کارتان چی هست؟ آقای یوسفی گفت من مصالح فروش هستم. ولی این کلمه مصالح فروش را خوب نمی توانست بیان کند. با لهجه و سریع میگفت، برای همین آقا متوجه نشد. دو سه بار گفت و آقا گفتند چی؟ من گفتم که آقا ایشان مصالح ساختمانی می فروشند. آقا گفتند که اوضاع خوب است؟ ایشان گفتند بله الحمدلله. زندگی می چرخد.

درباره مسجد پیربازار هم آقا همانجا قبول کردند و گفتند چشم.

روز بعد هم در یک ملاقات عمومی که حضرت آقا با خانواده شهدا در مصلی رشت داشت. حاج آقای یوسفی هم حضور داشتند و من هم بودم ولی من جلو نرفتم و از فاصله دورتر می دیدم. افرادی که جلو بودند خدمت آقا معرفی می شدند و آقای یوسفی هم که جلو بودند تا رسیدند به آقا؛ آقا سریع گفتند: «که مسجد را یادم نرفته.» این را خود حاج آقای یوسفی برای ما نقل کرد.

متاسفانه همان موقع، برخی افراد گفتند که حاج آقای یوسفی برای محل هیچ کاری نکرد و از این حرفها می زدند.

ولی باید اینها ثبت شود که فقط من در همان روز چندین نامه نوشتم درباره مشکلات محل مثل پل، جاده، آب گرفتگی، لایروبی رودخانه و بقیه مشکلات که همه را تقدیم آقا کردم. ولی چون همان یک حرف حاج آقای یوسفی عمومی شده بود برخی می آمدند و گله می کردند که آقای یوسفی کوتاهی کرده و چرا فقط درباره مسجد صحبت کرده.

بله در همان نشست خانوادگی و صمیمی، حاج آقای یوسفی همان درخواست مسجد را داشتند ولی می توانستند خواسته های شخصی مطرح کنند که نکردند. آقا هم که گفته بودند هرچه می خواهید بگویید.

مسجد هم الحمدلله به نحو زیبا و بزرگی بازسازی کامل شد و الان هر سه وعده نماز هست و فعال است.

آقا در حدود چهل دقیقه ای که اینجا تشریف داشتند، خیلی صمیمانه برخورد کردند و ایشان در این دیدار دو سکه هدیه دادند. یکی به پدر شهید و یکی به مادر شهید. یک قرآن هم هدیه دادند که همانجا آقا با دست چپشان خیلی زیبا روی آن چیزی نوشتند که الان موجود هست. این سکه را هم حاج خانم قاب کردند و یادگاری نگه داشتند. که در همین موضوع هم بعضی از مردم می گفتند که ما چه چیزهایی گرفتیم و مثلا یک کیسه سکه گرفتیم و از این حرفها.

آقا که تشریف آورده بودند ۵ یا ۶ ماشین بودند فلذا در محل، برخی افراد حدس زندند که ایشان آمده اند. چند دقیقه ای از حضور آقا که گذشته بود، یکسری از محلی ها فهمیدند و احتمال دادند که آقا باشند برای همین شاید ۵۰ تا ۶۰ نفری بیرون خانه جمع شده بودند و جمعیت شلوغ بود. مردم هم خیلی اشتیاق داشتند که آقا را ببینند. آقا که خداحافظی کردند و از منزل خارج شدند یکی از خانمها از شوق و ذوق داد و فریاد بلندی زد. همان باعث شد که محافظ ها به جنب و جوش افتادند و سریع آقا را داخل ماشین نشاندند و ماشین به سرعت حرکت کرد و رفت و اصلا نفهمیدیم که چه شد.»

ارسال دیدگاه

*

code