مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
یکشنبه 14 آذر 1395 - Sunday 4 Dec 2016
محتوا
مصاحبه مفصل کیهان فرهنگی با ابراهیم فخرایی

مصاحبه مفصل کیهان فرهنگی با ابراهیم فخرایی

  ابراهیم فخرایی، مسئول معارف و فرهنگ در تشکیلات جنگل مصاحبه کیهان فرهنگی با ابراهیم فخرایی مصاحبه گنندگان: استاد احمد سمیعی، دکتر رضا شعبانی، دکتر عبدالکریم گلشنی   اشاره: تا سالها، از قیام های مردم ایران علیه ستم و وابستگی، یادی به میان نمی آمد، اگر هم سخنی می رفت برای نفی این حماسه های […]

دوشنبه 18 مرداد 1389 - 22:36

 

ابراهیم فخرایی، مسئول معارف و فرهنگ در تشکیلات جنگل

مصاحبه کیهان فرهنگی با ابراهیم فخرایی

مصاحبه گنندگان: استاد احمد سمیعی، دکتر رضا شعبانی، دکتر عبدالکریم گلشنی

 

اشاره: تا سالها، از قیام های مردم ایران علیه ستم و وابستگی، یادی به میان نمی آمد، اگر هم سخنی می رفت برای نفی این حماسه های پر شکوه که ریشه در عقاید مذهبی مردم داشت، آنها را عمدتاً حرکت هایی کور و ارتجاعی تلقی می کردند و رهبران آن خرافی و ساده لوح یا یاغی و خارجی معرفی می شدند.

این میانه، مردانی می خواست پرهمت و پاک نیت تا خیمه دروغهای تاریخی را با خنجر قلم خویش بدرند و سیاهی تحریف را در برابر سرخی رخشندگی خورشید حقیقی آن قیامها رسوا کنند و مردم را به قضاوت بخوانند.

استاد ابراهیم فخرایی یکی از نخستین قهرمانان این میدان به دشمن واگذار شده است که یک تنه پرچم تاریخ واقعی نهضتی بزرگ را در میانه میدان برافراشت.

وقتی کتاب سردار جنگل منتشر شد افتاب از سقف در هم تنیده و پوشیده جنگل نفوذ کرد. گویی در خانه همه طالبان حقیقت و یاوران حماسه های مسلمانی، جنگلی سرسبز رویید و نگاه سبز و صمیمی سردارجنگل با سزی و صمیمیت همه درختها درآمیخت.

معلوم شد که عجبا چه حماسه عظیمی در مظلومیتی مضاعف اسیر مانده بود،  مظلومیت ناشناخته ماندن و مظلومیت شناسایی سیاهکارانه، و معلوم شد که آقایان بلشویکها و طرفدارانشان چه خونی به دل رنج دیده جنگل کردند و چگونه معصومیت سبز جنگل را با سیاهی خیانت آلودند. معلوم شد که حماسه خون جنگلی، حماسه ای مسلمانی، مستقل، آزادیخواهانه، پاکبازانه و پرشکوه بود که پیش از انقلاب اکتبر علیه تجاوز و ستم قد برافراشت و طولانی ترین نبرد مسلحانه ضداستعماری و آزادیخواهانه تاریخ مردم ایران را علم کرد، درحالیکه از هردو سوی شرق و غرب زیر ضربات خیانت و تهاجم قرار داشت، و سرانجام سر پرشور سردارش را بر روی برفهای پاک و پای نخورده ستیغ های بی گذر کوههای شمال درحالیکه هنوز جان در بدن داشت از تن جدا کردند، م مصداق همان آیه مبارک قرآن شد که به تصریح استاد فخرایی که محور مخصوص وی بود، سردار جنگل بین دو نماز تلاوت می کرده است: ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل لله امواتا…

اما جالب آنکه هم پیمانان مارکسیستش که از شدت انقلابی بودن و سرخ بودن، قصد داشتند میرزا را دستگیر و به بهانه مثلاً خیلی انقلابی نبودن اعدام کنند و به همین منظور علیه او کودتا کردند. همان ها، سر این سردار راستین را برای جایزه و خوشامد نوکر انگلیس، در خورجین نهادند و به تهران نزد سردار سپه هدیه آوردند و دیگر هم مسلکانشسان، پس از شهادت دردناکش به او تهمت زدند وشایعه پردازی کردند. تا چهره و اندیشه اش را در اذهان مخدوش سازند. این ها اگرچه همانطور که استاد فخرایی اشاره کرده اند، آخرالامر اغلب پشیمان می شوند و توبه می کنند ولی در این کتاب گرانقدر شاهد توبه ها و پشیمانی های دروغین و فریبکارانه این عناصر هستیم. اظهار ندامت هایی برای ضربه زدن های بزرگتر که درس و هشداری بسیار ارزنده است.

ابراهیم فخرایی در جوانی درس طب را در جذبه کلام و اهداف میرزا رها کرد و به خیل یاران او پیوست و تا آخر نیز به او و مرام او وفادار ماند. ایشان در سالهای پس از نهضت جنگل نیز از حق طلبی دریغ نکرد و همواره با تبعید، انتقال، کارشکنی و درگیری از سوی صاحب نفوذان مواجه بود. تنها همین کتاب سردار جنگل و همین روشن کردن و برنشاندن تاریخ این نهضت پرشکوه سرشار از عبرت و تجربه کافی بود تا نام فخرایی را جاودانه کند و حقی بر گردن همه حق طلبان بگذارد.

اگر فخرایی همت نمی کرد و به کام خطر نمی رفت و چنانکه خود ایشان خاطر نشان کردند از جمله برای مقابله با یاوه های شاه در کتاب مأموریت برای وطنم که میرزا کوچک خان را جزو یاغی ها نام برده بود، به شرح مستند این ماجرای شگفت نمی نشست، شاید نامی از این قیام و از این شخصیت دیگر نمانده بود و آن همه درس و آن همه خون و آن همه خیانت بی نشانه می ماند، چرا که عناد قلم به دست های آن چنانی با مکتب میرزا به حدی بود که حتی پس از این کتاب نیز ساکت ننشستند و به تحریف ادامه دادند. حتی اگر بنا به علایقی دیگر شعری هم سرودند در آن تأکید کردند که: «برخیز کوچک خان/ این بار بی تسبیح و سجاده».

اما دیدیم که به یاری خداوند سبحان، سردار جنگل دوباره در قامت هزاران شهادت طلب مؤمن و پاکباخته قد کشید و در انقلاب اسلامی سر برافراشت، اما نه آن سان که نارفیقانش آرزو می کردند بلکه بدان سان که خودش آرزو داشت…

استاد فخرایی گذشته از سردار جنگل آثار ارزشمند دیگری نیز دارد و چه در آثار و چه در زندگی همواره از استقلال رأی، صمیمیت، نزاکت و خصلت های خوب یک مسلمان ایرانی و آزاده به اندازه ای که به راستی احترام انگیز است برخوردار می باشد.

سابقه استاد در روزنامه نگاری و مدیریت و سردبیری چند روزنامه و مجله نیز خود از دیگر ابعاد وجودی این انقلابی محقق و پژوهنده صاحبنظر است.

برای استاد فخرایی که شاید تنها یادگار از یاران نزدیک میرزا است و در ۸۸ سالگی و پس از عمل جراحی هنوز هم بحدالله از حافظه سرشار و استواری کلام و استحکام روحی و جسمی برخوردار می باشد، از خداوند متعال طلب طول عمر و سلامت و ادامه خدمت به حق و حقیقت می کنیم و از اینکه درخواست ما را برای مصاحبه پذیرفتند، بسیار متشکریم، همچنین لطف آقایان: استاد احمد سمیعی، دکتر رضا شعبانی و دکتر عبدالکریم گلشنی را نیز برای قبول این دعوت قدر دانیم.

 

کیهان فرهنگی: تقاضا داریم که استاد اگر مایل باشند نخست خلاصه ای از زندگی خود از آغاز تا حال را بیان بفرمایند.

بنده ابتدا از آقایان تشکر می کنم. یک بار دیگر هم برای عیادت من تشریف آوردند که سپاسگذارم.

به نظر بنده افرادی که در یک اجتماع زندگی می کنند و از اجتماع بهره های عایدشان می شود وظیفه دارند که در حدود توانایی خود بهره ای هم به آن اجتماع برسانند. البته هرکسی مطابق ذوق و سلیقه خودش یک جهت خاصی را برای خدمتگزاری به مردم انتخاب می کند. کسی فرضاً طبیب است و از راه طبابت میل دارد به مردم خدمت کند، دیگری معلم است و از راه پرورش افکار کودکان و نوجوانان به جامعه خدمت می کند، دیگری استاد دانشگاه است. هرکسی در اجتماع باید از عهده خدمتی به همان اجتماع بربیاید.

بنده بسیار خوشوقتم از انتخابی که آقایان برای خدمت به جامعه داشته اید و آن انتخاب این است که زحمت می کشید و در اطراف و اکناف شهر می گردید و کسانیکه عقاید و نظریاتشان، افعال و اعمالشان به درد اجتماع می خورد اینها را پیدا می کنید، با آنها مصاحبه به عمل می آورید و در نتیجه آنها را به اجتماع می شناسانید و تجربه ها و آگاهیهای آنان را در اختیار مردم قرار می دهید وت این یک خدمت بزرگ و پرارج است. خدمتی است قابل تقدیر، البته گو اینکه در حال حاضر هم این خدمت پرارج شما محسوس است ولی به نظر من در آینده محسوس تر و روشن تر خواهد شد. انتخاب افرادی امثال آقایان دکتر سید جعفر شهیدی، آقای دکتر احمد آرام، آقای دکتر محمدتقی جعفری و دکتر جعفری لنگرودی و آقای حسن زاده آملی و دیگران هم همه قابل ستایش است.

بنده از ۱۳۰۶ که مجله ای به نام فروغ در رشت داشتم آقای احمد آرام را می شناسم. مقاله های ایشان در آن مجله چاپ شده است و من به ایشان ارادت دارم. ایشان مرد دانشمند و تحصیلکرده ای است. به آقای محمد تقی جعفری هم ارادت دارم و به میزان دانش عرفانی ایشان آگاهم.

سالها قبل در محفلی در منزل مرحوم محمد اخوت که مرد بسیار موجهی بود ایشان را زیارت نموه و از محضر شان استفاده کردم و بعدها هم در رادیو و تلویزیون بیاناتشان را شنیدم. ایشان از جمله مفسرین بیانات مولانا هستند و از عهده این کار به خوبی بر می آیند. آقای دکتر سید جعفر شهیدی را هم به کرات در محضر مرحوم استاد دکتر محمد معین دیده آم و همان وقت از صحبت هایی که مرحوم دکتر معین با ایشان داشتند بنده به میزان دانش و تبحر ایشان اطلاع و استحصار پیدا کرده ام. همچنین سایر آقایان البته خدمت شما همانطور که عرض کردم خدمت قابل تقدیر و پرارجی است. این آقایان گرچه گمنام نیستند و اهل کتاب و مطالعه بوده و دانشجویان اینها را به اجتماع می شناسانید و این خدمتی بزرگ است و امیدوارم خداوند به شما توفیق بدهد که به این خدمت و نیت خیرتان ادامه بدهید.

اما آنچه که راجع به زندگی بنده فرمودید، اگرچه من خود را قابل نمی دانم ولی شمه ای عرض می کنم: نام فامیلی من سابقاً رضازاده بوده و حالا فخرایی است. سال تولد من ۱۳۱۷ قمری است که اگر بخواهیم به حساب شمسی حساب کنیم می شود تا کنون ۸۶ سال و به سال قمری ۸۸ سال تولد من در یکی از محلات رشت به نام «آفخرا» اتفاق افتاد. در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم پدرم حاجی رضا بازرگان متدین و باتقوایی بود. ایشان علاوه براینکه به شغل بازرگانی اشتغال داشتند، در حجره تجارتی شان به کارهای مردم رسیدگی می کردند. یعنی اختلافاتی که بین تجار و بین مردم اتفاق می افتاد به پدرم رجوع می کردند چون ایشان در سنی بودند که هرچه می گفتند مورد قبول عامه بود. به همین مناسبت به او حاجی بابا می گفتند ایشان چون هیچ نظری در اختلافات مردم نداشتند ریشه اختلافات را پیدا می کردند و آنها را به سازش دعوت می کردند و سروته قضیه را به هم می اوردند و مردم راضی از محضر پدر من برمی گشتند. گفتم ایشان اهل تدین و تقوی بودند. ۵ بار به زیارت حج مشرف شدند البته مکه رفتن آن دوران مثل این روزها راحت نبود. اول باید وصیتشان را می نوشتند بعد عازم می شدند در راه طولانی به شدت در معرض غارت و قتل و چپاول بودند و اقدام به چنین سفرهای پرخطری انگیزه ای جز ادای فریضه دینی نداشت. از درجه دیانت پدر عرض کنم که ایشان در یکی از مسافرتها یکی از فرزندانشان را به حج می بردند آن فرزند در حج مرحوم شد و ایشان خودش شخصاً آن فرزند را غسل داد و با دست خودش با اصول اسلامی کفن ودفن کرد.

ایشان از این نظر که ریشه اختلاف مردم روی جهل و نادانی است، ما را از کودکی به مکتب خانه فرستاد. آن وقت هنوز مکتب خانه بود و هنوز این مدارس جدید بازنشده بود. من هم ابتدای تحصیلم از مکتب خانه شروع شد. ۵ ساله بودم که به مکتب خانه آی رفتم که متعلق به یک قزوینی به رشت آمده بود به نام شیخ محمد مجدالکتاب، موسسه ای به نام «مجلس تعلیم مشق عمومی» چون خطاط و خوشنویس بود. اگر اسم فطن السلطنه را شنیده باشید که سابقاً در دوران طاغوت چند جا فرماندار و استاندار شد، مجدالکتاب پدر آن فطن السلطنه بود. به هرحال ما بعد از آنجا آمدیم به مدرسه ای به نام مدرسه اتفاق. این مدرسه را آقایی به نام میرزا علی آقای حبیبی تأسیس کرده بود، و با کمک شیخ علی طالقانی که بسیار مرد موجهی بود، آن را می گرداند.

کیهان فرهنگی: این مدرسه اتفاق از مدارس جدیده بود؟

استاد فخرایی: نه از مدارس قدیمه بود. تعلیمات مدرسه فارسی بود و حساب و سیاق و مشق خط و قرآن و عربی و روسی، انگلیسی هم تدریس می شد و از این قبیل. می خواهم عرض کنم که به شکل برنامه های امروزی وزارت آموزش و پرورش نبود. در آنجا دو کلاس ابتدائی شاگرد ممکن بود چند سال در یک کلاس بماند اما کیفیت تعلیمات در همان کلاس سال به سال ترقی می کرد. شرط سن هم در پذیرفتن شاگرد هیچ مراعات می شد. ممکن بود که یک شاگرد مثلاً ۷ ساله باشد، یک شاگرد ۱۲ ساله و هردو در یک کلاس نشسته باشند. اینها در یک کلاس می ماندند منتهی معلمینشان عوض می شد. کلاس به کلاس نبود که از این اتاق به اتاق دیگر برود به عنوان کلاس دوم یا سوم یا چهارم.

کلاس علمی هم همینطوری بود. اشخاص در یک کلاس می نشستند و سال به سال تعلیماتشان عالیتر می شد.

اینها در تعلیماتشان ترقی می کردند منتها در یک کلاس، بعد از مدرسه اتفاق به مدرسه شمس منتقل شدم و این مدرسه ای بود که از ادغام به مدرسه اتفاق، اقبال و سعادت به وجود آمد. مدیران سه مدرسه هم با هم جمع شدند، یکی آقای پوررسول بود، یکی آقای آقاشیخ علی طالقانی و دیگری هم میرزا علی آقا حبیبی. وارد کیفیت مدرسه شمس نمی شوم چون بنای بنده بر اختصار است. فقط یادآوری کنم که این سه نفر بنیانگزاران فرهنگ گیلان اند و در این راه زحمات بسیار متحمل شده اند، اما از آنها هیچ تقدیر و تجلیلی به عمل نیامده است. حتی دبستان یا دبیرستانی را به نامشان نامگذاری نکرده اند. در حالیکه خیابان «کرف آباد» رشت تا قبل از انقلاب به نام استاندار آن زمان، دکتر سام بود اگرچه هیچ نقشی در احداث آن نداشت. البته اکنون به نام سردار جنگل، میرزاکوچک خان نامگذاری شده است.

به هرحال آنجا معلمین گوناگونی داشتیم که یکی از ایشان معلم عالم و تحصیلکرده ای به نام دکتر رفیع، اصلاً اهل همدان بود و بسیار مرد خوبی بود و ما در دوران ایشان توانستیم چیزهایی بیاموزیم. از آن به بعد که ایشان به اروپا رفتند ما هم دیگر تحصیلاتمان در رشت تمام شده بود. این بود که بنده هم فکر کردم به خارج بروم. سابقاً اعیان رشت فرزندانشان را به اروپا می فرستادند اما پدر من به مقتضای آن افکاری که خودش داشت و افکاری که رفقایش به او تلقین می کردند، حاضر نشد ما را به پاریس یا جاهای دیگر اروپا بفرستد، برای اینکه دوستانش به او تلقین می کردند که اینها مسلمان می روند و کافر بر می گردند و پدرم این عقیده را تصدیق می کرد. اما من هم ول کن نبودم. من هم می خواستم تحصیلاتم به یک جایی برسد. چون دیدم راضی نمی شوند من یکی دو نفر از دوستان خودم را که به ایشان نزدیک بودند وادار کردم که به وی حالی کنند که این حرفها نیست و همه مردم یکسان نیستند ایشان می خواست که من ترقی بکنم و در پی راه حل می گشت. راه حل این بود که بنده را بفرستد، اما در یک مملکت اسلامی و از ممالک اسلامی آن وقت سوریه و بیروت خیلی معروف بود و به اینکه محصلین ایرانی به آنجا می روند و تحصیلات عالی می کنند و بر می گردند. ایشان راضی شدند بنده را به بیروت بفرستند، البته به دو جهت: یکی همین جهت اسلامی و جهت دیگر اینکه در بیروت اقوامی داشتند که آن اقوام هنوز هم هستند و می توانستند مرا سرپرستی کنند.

کیهان فرهنگی: آن زمان چند سال داشتید؟

استاد فخرایی: ۱۶ سال. من از رشت به تنهایی به بیروت رفتم. قبل از آنکه به بیروت برسم در کشتی بین اسلامبول و بیروت بیسیم خبر داد که جنگ جهانی اول شروع شده است همان داستان کشته شدن ولیعهد اتریش و شروع جنگ بین المللی اول.

بنده دیگر در بیروت نماندم و برای رساندن نامه های تجارتی پدر به دست دوستانش به شام دفتم دوستان پدرم مرا نگهداشتند. آنها گفتند که فلانی، الان موقع جنگ است به بیروت نمی توانی بروی چون آنجا سرحد است بین متقین و متحدین وممکن است بیروت را بمباران کنند، و تو در آنجا شاید دچار مهلکه و مضیقه بشوی ما در اینجا مدارس خوبی داریم شما را همین جا به مدرسه مدرسه می فرستیم. من هم قبول کردم. مدرسه ای که در آن نام نویسی کردم متعلق به کاتولیکهای یونانی بود. مدیر کالج کشیشی بود موقر و مورد احترام دیگر کشیشان. به یاد دارم که یک روز همراه دو همدرس دیگر مسلمان که یکی افغانی و دیگری دمشقی بود، به او اعتراض کردیم که چرا از پیامبر اسلام در یکی از کتابهای درسی به نام fauxprophete یاد شده است و او به ما وعده داد که آن کتاب را تصحیح کند و به وعده اش عمل کرد. به هر حال در حدود ۱۷ ماه در شام ماندم در آن زمان ، تجارت میزبانان من قدری سستی پیدا کرده بود برای اینکه تمام مال التجاره هایشان در بلاد متوقف شده بود و اینها دیگر آن طور که می خواستند نمی توانستند از من پذیرایی نموده و زندگی اقتصادی مرا اداره کنند و من ناچار مصمم شدم که به ایران باز گردم. خلاصه از راه حلب و بغداد به ایران برگشتم. البته بعداز بغداد مشرف شدم به عتبات و بعد از زیارت برگشتم به رشت و از فامیل و دوستان دیداری به عمل آوردم و برای ادامه تحصیل به تهران آمدم، به مدرسه سیروس. مدرسه سیروس را آن وقت مصطفی نوایی، که لقبش «نیرالسلطان» بود در همین وزارت آموزش و پرورش قدیم که حالا نمی دانم آنجا چه شده است، اداره می کرد. مدرسه سیروس آنجا بود. یک سال آنجا درس خواندم معلمین ما خیلی عالی بودند و در سر امتحان سالیانه ما مرحوم آقا شیخ محمد حسین یزدی که از مجتهدین طراز اول بود مرحوم میرزا عبدالعظیم خان قریب وعده زیادی از فضلا حاضر بودند. آن سال امتحان نهایی در مدرسه سیروس در سال سوم متوسطه بود که من توانستم آخر سال امتحان بدهم و قبول بشوم. خوب یادم می آید که مرحوم آقاشیخ محمد حسین در ذیل گواهینامه من نوشته بود: خیلی خوب از عهده امتحان تبصره برآمد. چون تبصره علامه را باز کرده بود و به من گفته بود اینجا را بخوان. گوشش هم قدری سنگین بود و من می بایست بلند حرف می زدم، وقتی خواندم خیلی خوشش آمد.

به هر حال رفتم رشت و برگشتم و سال دوم به کلاس چهارم دارالفنون رفتم. آن موقع فقط دو مدرسه تا کلاس ششم متوسطه داشت، یکی علمیه و یکی هم دارالفنون، من هم در کلاس طب بطور آزاد شرکت می کردم، چون میل داشتم طبیب بشوم و خدمتی که برای اجتماع از جانب خودم در نظر گرفته بودم، طبابت بود. آن زمان کلاس طبی دایر شده بود در خیابان برق در خانه دکتر ایوب خان جراح، که علی رغم کلاس طب دارالفنون بناگردیده بود. چند نفر از دکترهای سرشناس، این کلاس طب را اداره می کردند و من چون خیلی عاشق طب بودم هیچ یادم نمی آید که کلاسها را شبی ترک گفته باشم، هرشب آنجا حاضر می شدم و خیال می کنم که هنوز یادداشتهای آن زمان را داشته باشم.

آن سال هم گذشت و من به رشت بازگشتم این سالی بودکه جنگل به اوج شهرتش رسیده بود و من هنوز مرحوم میرزا کوچک خان را ندیده بودم. به برادر بزرگم گفتم که من خیلی میل دارم ایشان را زیارت کنم مرا به نزد ایشان ببر. ایشان مرا به خدمت میرزا بردند و من از همان لحظات اولیه مجذوب شدم برای اینکه ایشان واقعاً یک جاذبیت عجیبی داشت ایشان هم اسم مرا شنیده بودند. به هرحال چند دقیقه ای که خدمتشان بودیم صحبتهایی کرد که من واقعاً منقلب شدم. آن صحبتها راجع به امور اجتماعی و اوضاع مملکت بود. ایشان ضمن مقدمه ای که واقعاً تأثر برانگیز بود، فرمودند که: مملکت الان به جوانانی مثل تو نیاز دارد. تو باید با ما باشی و همکاری کنی. حقیقت این است که من فکر کردم تحصیل کردن من برای چه هدفی است؟ می خواهم فردی باشم خدمتگزار این مملکت و این ملت. چه فرق می کند؟ از حالا شروع می کنم. یک جرقه ای در فکر من زد و این چیزها از مغز من گذشت که تو باید حرفهای میرزا را قبول کنی و من همان جا به ایشان قول قبول دادم، یعنی او طوری صحبت کرد که من متأثر و منقلب گشتم. از همان وقت من شروع کردم به همکاری با ایشان نمودم. ماندم. تا دقایق آخر هم ماندم.

خلاصه کاری که ایشان به من رجوع کردند، ابتدا همان تحریرات شخصی خودشان بود. به بیان دیگر من متصدی تحریرات شخصی ایشان گشتم. نامه هایی می آمد و جوابهایی بایست نوشته می شد. او به من می گفت چه بنویسم و پس از نوشتن امضا می کرد و می فرستاد و من الان بیانیه ای پیدا کردم که نشانتان می دهم. به خط من است و همان اوقات نوشتم و چون دریافتم که تشریف می آورید آن را از لابلای اوراقم جستم. تا حالا جایی منتشر نشده است و آن یک بیانیه ای است که در آن موقع بحرانی مرحوم میرزا به من تقریر کرد و من نوشتم و خودش امضا کرده است و آن را به رؤسای دستجاتی که در جبهه ها بودند فرستاده است. در این نامه تمام جریانات آمدن بلشویک ها به ایران و معامله و گفتگوهای خودش با آنها جملگی ضبط است و موقع بحث در مورد جنگل آن را برایتان خواهم خواند. به هرحال میرزا ابتدا بنده را متصدی تحریرات خودش قرار داد و بعد از مدتی بنده را فرستاد به ضیاء برای جمع آوری عشریه به عنوان امین مالیه، بنده امین مالیه بودم و وظایف خود را انجام می دادم. برادر من هم بعداً حاکم آنجا شد که من الان خطش را، یعنی آن کاغذ را پیدا کرده ام و به آقایان نشان می دهم، که به من نوشت وجود شما در کسما لازم است، بیا و من هم برگشتم آمدم کسما و مدتی هم در کسما بودم و بعد مرحوم میرزا بنده را به عنوان مسئول اداره فرهنگ نهضت جنگل انتخاب کرد.

ایشان خیلی میل داشت که دهقانها و فرزندانشان عالم بشوند. خیلی به اینها توجه داشت و به من سپرد و گفت که مواظب اینها باش و هرجا می توانی مدرسه درست کن. بنده تا آن اندازه که بودجه اقتضا می کرد چند تا مدرسه ساختم.یکی در صومعه سرا، یکی در ماسوله، یکی در فومن، یکی در شفت، اینها مدارسی بود که بنده توانستم بسازم البته خودم هم سرکشی می کردم، ضمناً به من دستور داده بود که اینها که از دهات دور و نزدیک می آیند به این مدارس و نمی توانند به دهاتشان برگردند، یک مدرسه ای درست کن شبانه روزی تا حتی غذای اینها را اداره کنیم و من این کار را در کسما شبانه روزی در آنجا دایر کردم.

او بیشتر فکرش متوجه فرزندان دهقانها بود که می گفت اینها باید عالم و باسواد بشوند و به حقوق خودشان پی ببرند.

خلاصه، من همچنان با میرزا بودم که وقایع بسیاری اتفاق افتاد و شرح آنها را در کتاب زندگینامه سردار جنگل داده ام. در یک روز پیش از سقوط جنگل میرزا مرا به همراه گروهی روانه کرد. میرزا به ما گفت شما که اهل جنگ نیستید، بهتر است به جایی بروید تا داستان ما خاتمه پیدا کند. بنده بودم و مرحوم وقارالسلطنه، که وزیر داخلی جنگل بود و مرحوم پیربازاری که وزیر مالیه جنگل بود و برادر من که منشی شورای انقلاب و نیز کمیسر تجارت بود، همچنین سید محسن خان عبقری بودـ از مجاهدین قدیم ـ که دو سه تا تیر هم خوره بود و اخیراً یکی دو سال قبل فوت کرده است، آقایی بود به نام اکرم السلطان، برادرزاده مرحوم میرزا بود به نام میرزا شعبان خان و کمیسر فواید عامه و میرزا محمد علی خان خمامی عده ای بودیم تقریباً ۱۳، ۱۴ نفر، ما را فرستاد به جایی تا مخفی شویم. ما جایی رفتیم به نام «کلونده رود» در ارتفاعات کوههایی که عبور و مرور در آن بسیار کم بود، و چند روزی آنجا ماندیم. البته آنجا ساختمانی نبود. و زیر درختها بطور پراکنده بیتوته می کردیم، فقط دلخوشی ما این بود که ساعت ۱۲ شب دورهم جمع می شدیم و با یکدیگر حرفی و سخنی رد و بدل می کردیم. مرحوم معین الرعایا به ایل آلیان سپرده بود که مراقب ما باشند. آن کسی که مرحوم معین الرعایا ما را بدو سپرده بود، «همدم» نام داشت. او شبانه برای ما غذایی می آورد شامل کته و پنیر، که به اندازه یک وعده بود. ما هم شکر می کردیم. تا یک روزی یک طالشی به ما گفت: آمد. و دیگر ی گفت: آمدند. ـ این دو کلمه ابتدا با لهجه محلی ادا شدـ ما گفتیم که لابد قزاقها آمده اند به سراغ ما، و به گونه ای متفرق شدیم که ۲ روز طول کشید تا همدیگر را پیدا کنیم. همان وقت بود که من آن نامه ها را که اسنادی ارزنده بود، و از جمله نامه رضاخان به میرزا در لابلای درختان قرار دادم و بعد هم هرچه جستم نیافتم. بعد از مدتی قزاق ها آمدند و از آن طرف عبور کردند و معلوم شد که برای دستگیری ما نیامده اند.

من یادم است که آن ایام برج عقرب بود وهوا هم سرد و ما هم متفرق بودیم شبانه روز فقط مقداری کته و پنیر داشتیم. بالاخره پنج نفر از اعضای گروه تصمیم گرفتند که از بقیه جدا شوند. من و میرزا محمدعلی خان خمامی ـ که سابقاً همدرس بودیم ـ تصمیم گرفتیم که به امامزاده اسحاق برویم و از آنجا از راه طارم و زنجان به تهران بیاییم و از آنجا به مصر برویم. بنده بودم و او بود و اکرام السلطان و سیدمحسن خان و کشاورز. ما مدتی رفتیم و اینها دیدند که نمی توانند بیایند چون ما یک روز ۹ فرسخ راه رفتیم، حالت فرار بود، پول هم نداشتیم من فقط یک قوطی سیگار نقره و یک شنل و یک کوله پشتی و یک عصا داشتم این عصا هم عصای نیزه ای بود و تقریباً وسیله دفاع ما بشمار می رفت. یک ۹ تیر هم داشتم که موقع آمدن به وقارالسلطنه دادم. یک هفت تیر هم میرزامحمدعلی خان خمامی داشت. پس از مدتی آن سه نفر که از ما مسن تر بودند گفتند ما دیگر نمی توانیم با شما بیاییم. شما هرجا می خواهید بروید ما می رویم تا تسلیم بشویم ما حوصله این همه راهپیمایی را نداریم. اینها روز دوم از ما جدا شدند. ما هم بلدی گرفتیم که ما را به امزاده اسحاق برساند. از ما پرسید بابت راهنمایی به من چه می دهید؟ گفتم والله ما چیزی نداریم. گفت: شما اسلحه دارید؟ گفتیم بله آن رفیق من هفت تیری با ۹ تا فشنگ داشت گفتیم ما اسلحه را حالا به تو می دهیم اما فشنگ را بعداً. راهنما قبول کرد الحه را دادیم و او جایی آن را مخفی کرد و بعد ۳۰۲ فرسخی با ما آمد و گفت: من دیگر نمی توانم بیایم. این حرف را بعد از گرفتن فشنگ بیان داشت.

راهنما گفت: اینجا دو سه نفر هستند که مشغول خانه سازی اند اگر مرا ببینند که مشغول آوردن شما هستم، اسباب زحمت می شوند. گفتیم: پس تکلیف ما چیست؟ گفت: شما از اینجا یک کیلومتر که رفتید آنجا سه نفر مشغول خانه سازی اند که اینها را ما «یاور» اصطلاح کرده ایم، یعنی اگر کسی بخواهد خانه ای بسازد و چند نفر گرد او جمع بشوند  و کمکش کنند، این افراد را ما یاور می گوییم. این یک اصطلاح معمولی محلی است. گفت می روید و می گویید ما اسکندرخان را می خواهیم و ایشان قرار است ما را به امامزاده اسحاق ببرد. رفتیم و به مقصد رسیدیم و دیدیم که چند نفر از طالش ها مشغول خانه سازی اند. تا ما را دیدند کمی جا خوردند و گفتند چطور ۲ نفر جوان به اینجا آمده اند؟

کیهان فرهنگی: از شکل و شمایل شما و وضع لباستان مشخص بود جنگلی هستید؟

استاد فخرایی: بله کاملاً مشخص بود. از چموش ما که«کفشی از چرم گاو میش بود» بود. مچ پیچ ما، شنل و شکل لباس ما مشخص بود جنگلی هستیم.

اینها کمی ما را مسخره کردند. ما از ایشان سراغ اسکندر خان را گرفتیم.گفتند: «نیست و باید کسی را دنبالش بفرستیم تا بیاید و شما را ببرد به امامزاده اسحاق». ما همان جا روی شاخ و بال درختی خوابیدیم، به امید اینکه اسکندرخان فردا صبح بیایدو ما را به امامزاده اسحاق ببرد. اول صبح همین که بین الطلوعین شد دیدیم ۲ تا تفنگچی بالای سر ماست بعد معلوم شد که اینها به میرزا یوسف خان شفتی خبر داده اند. وی یکی از عمال دولت و از خوانین شفت بود که با جنگل هم میانه ای نداشت. همه چیز مارا گرفتند و ما را لخت کردند و بعد اسیر وار به «شالما» بردند که مقر میرزا یوسف خان بود ویکی از دهات شفت است. اول فکر می کردیم که اینها از طرف قزاق ها آمده اند، لذا خواهشی که از آن تفنگچی داشتیم این بود که ما را به قزاقها تحویل ندهید. به هرحال خود میرزا یوسف خان در شالما نبود، میرزا محمدعلی خان خواهرزاده اش آنجا بود. ایشان وقتی ما را به آن وضع دید متأثر شد و ما را آنجا نشاند و مادیدیم عده ای دیگر از جنگلیها هم اسلحه شان را تحویل داده و آنجا نشسته اند. ما هم مثل بقیه آنجا نشستیم. بعد از یکی دو ساعت میرزامحمدعلی خان ما را خواست و از آمدن ما به شالما اظهار خوشحالی کرد. با تعحب دیدیم که لحنش مساعد است گفت: کاغذی به میرزایوسف خان نوشته ام و آمدن شما را خبر داده ام. این جوابی است که نوشته است: جوابش را برای ما خواند. میرزایوسف خان اظهار تأسف کرده بود از اینکه ما را به اسارت گرفته بودند و نوشته بود به فخرایی سلام ما را برسانید و بگویید من محبت شما را فراموش نکرده ام! من هرچه فکر کردم دیدم به او محبتی نکرده ام، اما خودش بعد توضیح داده وگفته بود: در فومن من پیش مرحوم میرزا رفته بودم از او تقاضای داشتن ۵ قبضه اسلحه ۵ تیر کرده بودم میرزا قبول نمی کرد و من به فخرایی متوسل شدم او را شفیع قرار دادم و او پیش میرزا رفت و تقاضا کرد و مرحوم میرزا هم اجازه داد.

آن پنج قبضه تفنگ برای ما بسیار مفید بود و این محبتی که این آقا به ما کرده است به او بگو که هرگز فراموش نمی کنم. من تازه فهمیدم که چه محبتی کره بودم. میرزا یوسف خان دستور داد که اینها را به امامزاده ابراهیم ببرید. « امامزاده ابراهیم مکانی ییلاقی است که گاهی مردم رشت برای زیارت به آنجا می روند.» اگر دیدم جو نسبت به اینها مساعد است برایشان تأمین نامه می گیرم و گرنه دستور دیگری می دهم. ما هم قبول کردیم. پس از این داستان ۴۰۳ فرسخی راه رفتیم تا به امامزاده ابراهیم رسیدیم و همانجا هم ماندیم. البته یک تفنگچی هم همراه ما فرستاد که فرار نکنیم. متولی آن امامزاده شیخی بود که وقتی مرا دید خیلی متأسف شد و بنا به دستور میرزامحمدعلی خان ازما پذیرایی کرد، کته و چای درست کرد و ما هنوز چای را نخورده بودیم که دیدیم شلوغ شد. پایین امامزاده خانه ای بود گلی که بالاخانه ای داشت، شلوغ از آنجابود شنیدیم که عده ای با فریاد می پرسند: اینجا کیست؟ چرا چراغ روشن است؟ این فرد مجاهد نظام، یکی از سران جنگل بود با ۱۳ نفر از نفراتش که با جنگ و گریز به امامزاده ابراهیم آمده بودند و هنوز ما را ندیده و سلام و علیک نگفته، دستور داد ما را توقیف کنند. تفنگچی مواظب ما رنگ رخ باخته بود ولی وقتی ما یکدیگر را دیدیم خوش و بش کردیم و مجاهد نظام گفت: این دیگر کیست؟ گفتیم: بنشین تا ترا حالی کنیم. او گفت سه روز است که ما داریم می جنگیم و هیچ چیز هم نخورده ایم فقط از این ازگیل های کال جنگل خورده ایم و بس. ازگیل کال دندانگیر نیست و خیلی هم تلخ است. ازگیل وقتی می رسد شیرین می شود ولی ازگیل کال سنگ است. چای ما را خورد، پلوی ما هم حاضر شده بود گفت: اجازه بدهید پلوی شما را بخوریم، گفتیم نوش جانتان. مقداری هم نان برایشان فراهم کردیم اما نماندند و گفتند قزاقها در تعقیب ما هستند ما برای جنگیدن با آنها می رویم. گفتم: کجا می روی؟ چون خودش اهل شرق گیلان بود، یعنی اهل شهسوار و آن حوالی، گفت: ما به این طرف می رویم. بعد از چندمدتی شنیدیم که چند نفر از نفراتش تسلیم شده اند و خودش از سفید رود هم گذشته تا اینکه در سیاهکل گرفتار شده است. چون آنجا هم ماموران دولت (قزاقها) بودند و جنگلی ها را می گرفتند او را هم به تهران بردند و زندانی کردند و سه چهار سال هم در زندان بود تا اینکه آزاد شد.

ما یک هفته ای در امامزاده ابراهیم ماندیم، تا اینکه نامه میرزایوسف خان رسید که: من برای شما تأمین گرفته ام، وزیر جنگ اعلان عفو عمومی داده است. یک تأمین نامه هم برای من نوشت. ما پای پیاده و لخت از شفت به رشت آمدیم و مدتی خانه نشین بودیم و از خانه هم بیرون نمی آمدیم و چون اوضاع مساعد نبود. مردم می دانستند که من با فرهنگ آشنایی مختصری دارم، درسی خوانده ام و مدرسه ای رفته ام، معارف جنگل در اختیار من بوده است و غیرو. لذا یکی از دوستان مرا دعوت کرد که به انزلی بروم و مدیر یک مدرسه باشم، بنده هم از خدا می خواستم و قبول کردم. من که زندگیم از بین رفته بود، خانه ام را غارت کرده بودند و همه چیز مرا برده بودند و هیچ نداشتم.

کیهان فرهنگی: مقصودتان خانه پدری است؟

استاد فخرایی: بله پدر من تاجر نفت بود و آن زمانی که هنوز نفت ایران استخراج نشده بود و بنزین پارس در نیامده بود ما از کسانی بودیم که نفت را در ایران توزیع می کردیم. نه فقط ما که چند موسسه دیگر هم. موسسه نوبل مؤسسه رمضان اف ها، مؤسسه خیره، مؤسسه علی اف. این چهار مؤسسه بودند که از بادکوبه با کشتی نفت وارد می کردند و در رزروها یعنی مخزن های معین در بندر انزلی انبار می کردند که بعد از آنجا به رشت و یا از همان جا به سمت تهران بارگیری می شد.

در آنجا مؤسسات دیگری هم داشتیم مثل نجارخانه و حلبی خانه. نجارها جعبه می ساختند حلبی سازها هم پیت می ساختند. پیتهای سه فوتی یا پنج فوتی و هفت فوتی، اینها بار الاغ و قاطر و شتر عازم تهران می شد. مؤسسه ای هم داشتیم در رشت که آنجا خرده فروشی می کردیم یعنی افرادی بودند که دو فوت، سه فوت نفت را کولشان می گرفتند و به خانه ها توزیع می کردند. ما رفتیم انزلی و شش ماهی آنجا ماندیم یعنی از اول سال تحصیلی که میزان باشد (مهرماه) من رفتم و مدرسه ۶ کلاسه را اداره می کردم. این زمان، زمانی بود که به معلمین حقوق کافی نمی دادند و گاهی دوماه، سه ماه، چهارماه حقوقشان عقب می افتاد و دولت در عوضش آجر و آهک به آنها می داد. معلمان که دیدند وضع ناجور است اعتصاب کردند و ما هم جزو اعتصابیون قرار گرفتیم.

معلمین اعتصابی بنده را به عنوان نماینده انتخاب کردند تا با پیشکار دارایی گیلان صحبت کنم. بنده از انزلی به رشت آمدم. مرحوم حسن ناصر پیشکار دارایی گیلان بود. مرد بسیار خوب و با فرهنگی بشمار می رفت مضافاً براینکه معلم ما هم بود. در مدرسه شمس معلم فرانسه ما بود.

این حسن ناصر نویسنده بود و تئاترهای مولیر را در رشت ترجمه می کرد و نمایش می داد. آن وقت که در رشت نمایش به صحنه می آمد، تهران حتی خواب هنر تئاتر را هم نمی دید. نمایش سالوس، عاشق دبنگ و خسیس همه از ترجمه های حسن ناصر است. پیس هایی را که حسن ناصر می نوشت ما با خط خوش می نگاشتیم و به بازیگرها می دادیم که در موقع نمایش بتوانند انجام بدهند. این مرحوم ناصر به اعتبار اینکه بنده زحماتی کشیده بودم کتابی به من هدیه داد که هنوز آن را دارم.

باری، رفتم پیش ناصر و ایشان هم ابراز تأسف کرد و معادل ۲ ماه حقوق عقب افتاده فرهنگیان را به ما داد. آن وقت قران رایج بود و ما همه را در کیسه های ۲۵۰ تومانی در درشکه قرار دادیم: ۲ هزار تومان از نظر حجم خیلی بود و حتی یک درشکه هم نمی توانست آن را ببرد، از بس سنگین بود. ما پول را به معلمین رساندیم، اما آنها باز متقاعد نشدند و گفتند تا تأمین آتیه نکنند نمی شود، اما بالأخره همه آنها رفتند سر کار و از آن جمعیت تنها ۵ نفر باقی ماند که هنوز شور انقلابی در سر داشتندو خلاصه ما را اخراج کردند. من به رشت آمدم و امتیاز یک روزنامه ای را به نام پیام گرفتم. قبل از اینکه روزنامه در بیاید ما یک بیانیه می دادیم که به نام طلیعه معروف است، با انتشار همین طلیعه پیام، روزنامه در نیامده توقیف شد.

کیهان فرهنگی: چه سالی بود؟

استاد فخرایی: سال ۱۳۰۲، آخر حوت ۱۳۰۱ ما را از فرهنگ اخراج کردند انتشار روزنامه پیام از سال ۱۳۰۲ شروع می شد. ولی به مطبوعات سپردند که نخستین شماره اش را هیچ چاپخانه ای به زیر چاپ نبرد.

چه کسی این دستور را داده بود؟ رئیس فرهنگ، که به ما گفت بروید سر کار وما ترفته بودیک و ما را اخراج کرد.

دستورش را چه کسی اجرا کرد؟ رئیس شهربانی «استولبرگ» سوئدی. من رفتم پیش او و گفتم آقا! توازیک مملکت قانون دار به اینجا آمده ای. سوئد مملکتی است که مردمش براساس قانون زندگی می کنند تو به چه مناسبت روزنامه ما را هنوز منتشر نشده توقیف کرده ای؟ گفت: شما اعتصاب کرده بودید. گفتم: اعتصاب مربوط به فرهنگ است این یک روزنامه است. دست آخر به من گفت: من از لحاظ حفظ امنیت این کار را کرده ام. دیدم با او نمی شود در افتاد ولی خاموش شدیم و روزنامه طلوع را علم کردیم. ایشان مدیر روزنامه بودند و بنده هم سردبیر. در سال ۱۳۰۲ من شعری از مرحوم نجات یادم بود که آن را هم کلیشه کردیم بالای طلوع:

چنان طلوع کند آفتاب هستی ما         که یاد، کس نکند از زمان پستی ما

مدتی باز با روزنامه نگاری و بانداری صبر کردیم و مرتب مقاله نوشتیم، اما شکم گرسنه بود. یک دفعه هم به زندان افتادیم. یک مقاله ای نوشتیم بر علیه سرتیپ محمدحسین خان آیرم که نماینده تیپ مستقل شمال بود و او به همین خاطر مرا زندانی کرد. مدیر روزنامه را هم گرفت و زندانی و بعد تبعید کرد.

یک سالی محرومیت و ناکامی کشیدیم تا اینکه کسی به نام تقی طایر رئیس معارف گیلان شد که اسمی از من شنیده بود و بنده را دعوت به کار کرد، من هم از خدا می خواستم. بنده را با ماهی ۳۰ تومان دعوت به کار کردند. ما رفتیم به فرهنگ و دوباره شروع به خدمت کردیم در دبیرستان و کلاس ششم ابتدایی. همان وقت کتابهایی هم نوشته ام از جمله اخلاق و تعلیمات مدنی را سال ۱۳۰۴ نوشتم، کتاب فارسی هم تألیف کرده ام به نام گنجینه ادب و همینطور کتاب تاریخ که آنها را هنوز دارم.

در سال ۱۳۰۶ خودم هم مجله ای دایر کردم به نام مجله فروغ. در این مجله مقالاتی درج شده که جدا برای من شوق انگیز است. آقای احمد آرام در آن زمان برای آن مجله مقاله می نوشت، یا سعید نفیسی، یا ترجمان الملک فرهنگ که همه از ادبای سرشناس و طراز اول مملکتند. این مجله فروغ ۱۲ شماره و به مدت یکسال منتشر گردید و بعد منتهی شد به اینکه من مقروض شدم و انبار نفت غازیان را که پس از پدر سرمایه اش متعلق به خودم شده بود فروختم و قرضهایم را پرداخت کردم.

در ۱۳۰۷ قضایایی پیش آمده بود بین محصلین و استادانشان که به توصیه و تحریک من برای دفاع از حق دانش آموزان، کار به اعتصاب مفصلی کشیدـ برای اینکه محصلین از جوانی بتوانند در برابر ظلم استقامت کنندـ و خلاصه به اخراج من از مدرسه انجامید.

بعد از اخراج مجدد از مدرسه، مدتی در رشت ماندم که متوجه شدم دو سه روز است فردی  هرجا می روم به دنبالم می آید. آنوقت هنوز با پلیسهای تأمینات آشنا نبودیم. من متوجه شده بودم که این فرد هرجا که من می روم در پی من است. تا روزی خود رئیس تأمینات آمد خانه ما و به من گفت: جنابعالی دیگر در شهر رشت نباید تشریف داشته باشید. گفتم یعنی بنده تبعید هستم؟ گفت: بلی، خلاصه ما چمدانمان را بستیم و از رشت عازم تهران شدیم. در آنجا به وسیله یکی از دوستان از وزیر فرهنگ، مرحوم اعتمادالدوله قراگوزلو تقاضای ملاقات نمودم و ماجرا را با او مطرح کردم. او گفت: نمی توانم ترا به رشت برگردانم، اما همین جا به تو کار می دهم و دستور داد مدیریت مدرسه نمره ۱۷ منوچهری را به من دادند. ۵ سال آنجا مدیر بودم، تا اینکه در پی یک آگهی در امتحان ورودی دوره قضایی شرکت کردم و قبول شدم و بعد از دو سال هم امتحان پایانی دادم. پس از قبولی نامه ام نوشتم و تقاضا کردم به جای قاضی شدن وکیل مدافع باشم. چون نمی خواستم دیگر شغل دولتی قبول کنم. تقاضا پذیرفته شد. جواز وکالتی گرفتم و رفتم رشت. کارهای خوبی هم به من رجوع شد و داشتم کم کم سروسامانی می گرفتیم که باز همان رئیس تأمینات که من را تبعید کرده بود، تهدید و توطئه کرد و از طرفی مرا وادار کرد که از وکالت منصرف و قاضی بشوم و بلافاصله تا تقاضا نوشتم از تهران برای من حکم امانت محدود صلح قزوین را دادند و به این ترتیب دوباره تبعید شدم. البته این دفعه با کار. از این زمان که سال ۱۳۱۳ بود تا ۱۳۳۳ که بازنشسته شدم یا به عنوان رئیس دادگستری نا به عنوان بازرس و سمت های دیگر در شهرهای مختلف خدمت کردم و اغلب به واسطه مراقبتها و پی گیریهایم و عدم چشم پوشی از خلافها از هرکس که بود به نقطه ای دیگر منتقل می شدم  واز این دوران هم داستانها و خاطرات زیادی دارم که خیلی خلاصه ـ چون اینجا مطالب فرهنگی بیشتر مورد نظر است ـ بعضی از آنها را می گویم از جمله اینکه در قزوین افتخار شاگردی یکی از حکمای مبرز اخیر یعنی مرحوم حاج سید ابوالحسن رفیعی نصیبم شد. ایشان مرد ملّا و فیلسوفی بود که همراه یکی از دوستانم آقای ابوالقاسم خرمشاهی به خدمتشان می رسیدیم و شواهد الربوبیه ملاصدرای شیرازی را به ما تدریس می فرمود.

در دورانی که ریاست عدلیه بروجرد را داشتم، یعنی ۱۳۱۹ شمسی هنوز آیت الله حاج آقا حسین بروجردی، مرجعیت تام نیافته و به قم نرفته بودند. شهر از برکت وجود ایشان با سکوت و آرامش همراه بود من هم اغلب خدمتشان می رسیدم. معظم له اهل مطالعه بودند و من هم بعضی ترجمه هایی را که شده بود برایشان می بردم، می خواندند و به من برمی گرداندند. به ویژه ایشان آن موقع درباره معاد و زندگی پس از مرگ مطالعاتی داشتند یادم می آید ایشان تنها یکی از کتب مزبور را که عبود ارواح نام داشت، نخوانده به من برگردانید. پرسیدم: چطور شد حضرت عالی این کتاب را نخوانده پس دادید؟ جواب داد: ما به این عقیده نداریم.

توجه و عنایت ایشان نسبت به من که جز خدمت به مردم و اجرای عدالت و حق قصدی نداشتم، هرروز افزوده می شد و هیچ تفقدی را در حقم دریغ نمی نمود. وقتی پدر همسرم، محمد شعاعی در بروجرد فوت کرد، ایشان به قدری به من علاقه داشت که خود صاحب عزا شد و شخصاً برای اقامه نماز میت حاضر گردید ولی چون در فامیل طباطبایی حاجی آقا ابوالمجد از ایشان مسن تر بود، امامت را به ایشان واگذار و خود معظم له به جای من نشستند. به هر حال در دوران بروجرد من راحت بودم. آقایی داشتیم به نام محمد باقر جناب که پیرمرد بسیار خوبی بود. البته از من خیلی مسن تر بود. روزی با هم رفتیم خدمت آیت الله بروجردی سخن به سنین عمر کشید، آقای جناب رو کرد به من و گفت: آقای فخرایی از عمر من و حضرت آقا۶۸ سال می گذرد ـ متولد ۱۳۱۸ قمری بود ـ اما من کجا و ایشان کجا. معظم له به چه مقاماتی رسیده اند و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم. آیت الله فرمودند: آقای جناب! ظواهر این است که ما دنبالش می رویم ولی حقایق حیات را تا کنون هیچکس نفهمیده است. به هرحال ما از بروجرد رفتیم به آبادان و در آنجا واقعه ای پیش آمد که باعث شهرت من شد.

یکی از انگلیسیهایی که در آبادان زندگی می کردند، رئیس اداره آتش نشانی بود به نام مستر دیویس، آن موقع کارهای مهم دست انگلیسیها بود و ریاست اداره آتش نشانی هم شغل مهمی به شمار می رفت. او طفلی را بطور غیر عمد حین رانندگی کشته بود و من وقتی رفتم آبادان دیدم این پرونده زیردست عضو علی البدل است.

در خلال رفت و آمدها و صحبت ها حس کردم او تطمیع شده است. اصولاً افرادی که به آنجا می رفتند تابع رأی انگلیسیها بودند و انگلیسیها بر آنها حکومت داشتند و آنها هم روی احتیاج و غیره تسلیم می شدند چون انگلیسیها همه چیز به آنها می دادند. من گفتم: مادام که رئیس باشم کار به عضو علی البدل نمی رسد و پرونده را گرفتم. بعد دیدم که سروکله نمایندگان شرکت پیدا شد. حسین مستوفی و فؤاد روحانی و دکتر خشایار هم وکبل انگلیسیها بودند. اینها روزها با من صحبت می کردند که آقا تکلیف این مرد چه می شود؟ من هم می گفتم تکلیف او روز محاکمه معلوم می شود می گفتند: آخر شما  چه خیالی دارید؟ و من می گفتم: باید پرونده را ببینم و روز محاکمه رأی بدهم. به من می فهماندند که رفقای شما که اینجا بودند با ما هماهنگی داشتند، و ما هفده صندوقِ فلان آقا را که مملو از کالاهای شرکت بود. کم کم به ایشان اهدا شده بود باکشتی شرکت مجانی فرستادیم اهواز و من نیز یادآوری می کردم که علاقه ای به این گونه کالاها ندارم. می گفتند: شما پرونده را بخواهید و ببینید. می گفتم: استغفرالله من چنین کاری نمی کنم. مگر کسی در غیر موقع پرونده می خواهد؟ می گفتند: شما برای ایشان مجازات تعیین می کنید؟ گفتم: اصلاً شما چرا به مجازات فکر می کنید؟ ممکن است او تبرئه بشود، شما چرا حرف از مجازات می زنید؟ خلاصه، هرچه ایشان می گفتند و سعی می کردند بنده را به اصطلاح بغلتانند، می دیدند نه، من از آن قماش نیستم. بعداز مدتی انگلیسیها آمدند و گوش تا گوش نشستند و محاکمه آغاز شد قانون آن وقت این بود که قتل غیر عمد مجازاتش از یک تا سه سال بود. البته مجازات قتل عمد اعدام بود.

بنده بینابین را گرفتم و این آقای انگلیسی را محکوم به ۲ سال حبس کردم. این قضیه مثل بمب در آنجا منفجر شد که یک ایرانی چطور ممکن است این همه گستاخی بکند و یک انگلیسی را محکوم بکند؟ و همین قضیه باعث اشتهار من شد، بعد «پتن سن» که رئیس کل شرکت نفت بود، از من تقاضای ملاقات کرد. گفتم: بفرمائید. خانه من هم در عدلیه بود همانجا اتاقی گرفته بودم و تنها زندگی می کردم. از او پذیرایی کردم و یک ساعت و نیم آنجا نشستیم و صحبت کردیم واو گفت ما گفتیم و هیچ از موضوع محکومیت سخنی به میان نیامد. ولی جسته و گریخته به من فهماند که مثلاً شما باید با ما هماهنگ باشید. خواست به ما خانه بدهد گفتم: این خانه فعلی را من لازم دارم ولی مفتی قبول نمی کنم خواستند به شخص من خانه در جه یک بدهند با تمام وسایل چون این خانه های « درجه یک» خانه ای بود که فقط یک انگلیسی با یک چمدان از لندن می آمد و در آن زندگی می کرد. تمام وسایل زندگی گرفته تا چیزهای دیگر من گفتم: نه من خانه درجه یک نمی خواهم اگر می خواهید بدهید باید از همین خانه به همه قضات که ۵ نفر هستند بدهید. گفتند: درجه یک به آن اندازه نداریم. گفتم من هم نمی خواهم. خلاصه او نتوانست من را با این حرفها بلغزاند.

البته اولیای امور از این عمل من بدشان آمد. از اینکه من یک نفر انگلیسی را محکوم کردم بدشان آمد. بنده را محرمانه از آنجا برداشتند و به ملایر منتقل کردند. ملایر تقریباً مستعمره ای بود برای ملک مدنی که یکی که یکی از وکلای مجلس و اهل ملایر بود. تمام ادارات تحت نظر او باشم. اما من زیر بار ناحق نمی رفتم و با آنها درگیر می شدم و جلوی اعمال نفوذ را می گرفتم. به ویژه آنکه در آن موقع که پس از شهریور بیست بود؛ نان و خواربار نایاب و به صورت قحطی در آمده بود. احتکار توسط مالکین زیاد شده بود و مایحتاج را به چندین برابر می فروختند. شخص موثقی به من گفت که یک افسر انگلیسی سبدی پر از تخم مرغ را که برای فروش به بازار می آورده اند، قبل از رسیدن به بازار خریده و با لگد آن را واژگون کرده و به خاک ریخته است. این مهمانان ناخوانده به منظور ایجاد قحطی مصنوعی و تشدید کمبودها از هیچ کاری کوتاهی نمی کردند. مالکین هم محروم رامی چاپیدند و مردم بیچاره از نانی می خوردند که ذرت آلوده به کاه و خاک اره بود و معروف بود که جلو سگ انداخته اند نخورده بود. به هرحال، آنجا هم با توطئه و پی گیری همان دارودسته توسط وزیر دادگستری وقت، منتظر خدمت شدم و بعد دوباره به قزوین منتقل گشتم.

در سال ۱۳۳۴ به درخواست خودم منتظر خدمت شدم و روزنامه فروغ را به جای مجله فروغ منتشر کردم که بانهایت عسرت و مشقت تنها با یک مدیر داخلی و یک مستخدم، اداره می شد و آن هم یک سال بیشتر دوام نیاورد. در همین سال که دیگر از هرسو مثل قارچ از زمین، حزب روئیده بود، ما هم یعنی چندتن از باقیماندگان انقلاب جنگل، دور هم جمع شدیم و حزبی به نام حزب جنگل در رشت تأسیس کردیم و من مدتی به عنوان دبیر این حزب، فعالیت کردم عده ای از رزمندگان حزب جنگل معتقد بودند که باید مسلح شد و به تهران حمله کرد و رژیم را برانداخت، و موقع را مناسب می دانستند. مسئله نداشتن اسلحه مطرح بود که در ملاقات با ملی نیکوف قونسول اتحاد شوروی در رشت، پیشنهاد خرید اسلحه در مقابل وجه نقد دادند. اما ملی نیکوف گفته بود که این عمل مخالف سیاست شوروی که هنوز کشور را تخلیه نکرده بودند، از این چنین اقدامی یعنی حمله به تهران جلوگیری می شود.

در این زمان، برای اینکه مرا سرگرم کنند، ریاست عدلیه گیلان را به من دادند. آنجا هم با توده ای ها که می خواستند نفوذ کنند درگیر شدم و توی دهن آنها زدم ولی فشار همچنان ادامه داشت. لذا به تهران رفتم و الهیار صالح که آن موقع وزیر دادگستری بود، در تهران به من کار داد و در تهران ماندم و مأموریت های مختلف بازرسی داشتم تا اینکه در سال ۳۳ موقع را مغتنم شمرده، تقاضای بازنشستگی کردم واین بار پذیرفته شد.

در دوران بازنشستگی، تا کنون عمده وقت من به مطالعه و جمع آوری یادداشتها گذشته است و تا کنون به تألیف چند کتاب موفق شده ام.

استاد احمد سمیعی: با نام آقای فخرایی همه گیلانیها آشنا هستند من جزو گیلانهایی هستم که این افتخار را نداشتم که حضوراً خدمت ایشان برسم، ولی خوب غیاباً نسبت به ایشان ارادت داشته ام اسم ایشان را شنیده بودم و آثارشان را خوانده بودم ولی چند سالی است که از نزدیک با این چهره بزرگوار آشنا هستم و در این مدت بیشتر ایشان را شناخته ام.

آقای فخرایی عمرشان را در کار فرهنگی و امر قضا سپری کرده اند، که امیدواریم عمرشان طولانی باشد و زنده باشند و باز به خدمتشان ادامه بدهند، در هر دو رشته، چه در رشته قضا و چه در رشته فرهنگ و معارف، ایشان نمونه بوده و هستند. در امر فرهنگ، خوب، مدتی به شغل شریف معلمی و تدریس اشتغال داشتند ولی یک معلم معمولی نبودند، بلکه معلمی پژوهنده بودند معلمی محقق بودند. در عین حال که تعلیم می دادند و تدریس می کردند می کوشیدند که برمعلومات خودشان بیفزایند و علاوه برآن از نظر اخلاقی اخلاقی هم در واقع نمونه و سرمشق شاگردان خودشان بودند. از حیث رفتار، حرکات، سکنات و از همه جهات ایشان نمونه بودند. در امر قضا هم واقعاً نمونه بودند، یکی از قضات بسیار شریف و پاکدامن. می گویند: گواه عاشق صادق در آستین باشد، هنوز هم که هنوز است ایشان نه خانه ای دارند ونه زندگیی که بشود از آن حرفی زد. و از راههای معمولی هم می توان این زندگی را به دست آورد. ایشان به هیچ وجه در پی مال و منال نبودند. قاضی بسیار پاکدامن و شجاعی بودند، و البته چوب این پاکدامنی را هم خوردند و چنانکه در خاطراتشان فرمودند حتی در همین امر قضاوت هم با انگلیسیها درگیر شدند. اما از نظر اهل قلم ایشان باز نمونه هستند، برای اینکه در تمام عمرشان حتی همین حالا هم با همه عارضه و بیماریی که دارند و آن توانایی دوران جوانی را ندارند هنوز از تحقیق و پژوهش باز نایستادند.

خودشان اصلاً سند زنده تاریخ جنگل و مشروطیت گیلان هستند، هم از نظر اینکه خودشان دست اندر کار بوده و با میرزا همدم بوده اند و همه چهره های جنگلی را می شناسند، خوبش را می شناسند، بدش را می شناسند، فراز و نشیب هایش را دیده اند و سوانحش را خودشان می شناختند و مورد وثوق و اعتماد ایشان بودند و از آنها هم کسب اطلاع کرده اند و اینها را زنده نگهداشته اند و ثبت کرده اند. من وقتی در یک مقاله راجع به همین گیلان در جنبش مشروطیت این را نوشتم که اگر چنانچه بعضی از نکته گیرها فکر می کنند که این تاریخ مرجع و مأخذ ندارد باید گفت که مأخذ: خود ایشان هستند. مثل اینکه یک وقتی دوستی داشتیم می گفت، فلانی هر لغتی یا مطلبی ضبط می کند می گوید حتماً باید در یک کتاب و یک متن آمده باشد، خوب من خودم در زمان خودم مثلاً خیابان فردوسی را علاءالدوله می گفتم و خودم سندش هستم و کسی هستم که باید این را ثبت کنم و دیگران باید از من نقل کنند.

آقای فخرایی هم همین طور ایشان خودشان سند جنگل هستند، دیگران باید از ایشان نقل کنند، مگر تاریخ ما از کجا می آید؟ مگر همه مورخین هرچه گفتند از روی کتاب گفتند؟ آنچه که از روی کتاب گفتند اتفاقاً سندیتش کمتر است از آنچه که خودشان شاهد بوده اند.

مورد دوم، سندیتش بیشتر است بخصوص اینکه شخص شاهد مورد وثوق و اطمینان باشد. این حدیثهایی که روایت شده اگر اول کسی که آنها را روایت کرده مورد وثوق بوده است دیگران هم آنها را نقل کرده اند این است که این نکته گیری به نظر من بیجاست  و اصلاً شیرینی و مزه کار آقای فخرایی در همین است که کتابشان روح دارد، تنها کتاب نیست، در واقع یک زندگی است.

و بنابراین زندگی را نقل می کنند، نه کتاب را والا از روی کتاب نقل کردن کار زیاد مشکلی نیست. زندگی را نقل می کنند، آن هم با دید روشن. یکی از خواص آقای فخرایی این است که همیشه فکرشان جوان است. خوش فکرند و در هرزمانی در واقع فکرشان همطراز عالیترین افکار زمان بوده. هیچ وقت ارتجاعی فکر نکرده اند این است که همه نسل جوان هم به ایشان علاقه مند هستند برای اینکه حرف آنها را هم می زنند. چون بعضیها وفتی پیر می شوند فکرشان هم پیر می شود و دیگر مورد پسند نسل جوان نیست ولی ایشان از آنها نیستند. از آنهایی هستند که در هر سن و سالی که بودند، خوش فکر بودند وروشنفکر بودند. این از نکاتی است که من به مشاهده واز نزدیک و به تجربه در ایشان دیده ام و خدا شاهد است که هیچ مبالغه  و اغراق هم نمی کنم. من خیلی ها را دیده ام ولی شیفته اخلاق ایشان شده ام شیفته صفات و منش ایشان شده ام به همان دلایلی که ذکر کردم و امیدوارم که ایشان سالهای سال زنده باشند و باز هم نمونه و سرمشق ما و نسلهای دیگر باشند.

کیهان فرهنگی: آقای دکتر گلشنی خواهش می کنیم در ضمن مطالبتان آثار استاد را هم مختصراً معرفی کنید.

دکتر گلشنی: بنده از روی جدّ و راستی عرض می کنم که جناب فخرایی بی نیاز از توصیف هستند، چون زندگانی پربرکت ایشان به خوبی نشان می دهد که طی هفتاد سال خدمت صادقانه به وطن و هموطنان هرگز از صراط مستقیم منحرف نشدند. چهل، پنجاه سال پیش که در مدارس رشت تحصیل می کردم بیشتر معلمین از شاگردان آقای فخرایی بودند. در آن زمان دبیران ما سر کلاس از این مرد بزرگوار به نیکی یاد می کردند و برای ایشان از نزدیک ارادت پیدا کردم برای من این احترام مضاعف شد چون در هر حال جزو شاگردان شاگردان ایشان بودم.

آقای فخرایی چه در زمانی که با تشکیلات جنگل همکاری فعالانه داشتند و چه پس از آن، هنگامی که در آموزش و پرورش گیلان خدمت می کردند و یا بعدها که در مسند قضا، به امر قضاوت مشغول بودند، همیشه و همه وقت به یک چیز فکر می کردند و آن «خدمت به مردم» بود. در شرح احوال ایشان است که وقتی آوازه نهضت جنگل به پایتخت رسید و پیروزی قیام جنگل و جنگلی ها مایه امیدواری آزدیخواهان ایران شد، فخرایی که در آن زمان تازه از سفر بیروت و شام و عتبات برگشته بود و دوره متوسطه را در تهران طی می کرد و مقدمات درس طب می خواند، تحصیلاتش را ناتمام گذاشته و به رشت آمد و به صف مجاهدین جنگل پیوست، چون شیفته خدمت بود ایشان با تأسیس مدارس در کسما و صومعه سرا و سایر نقاط غرب گیلان بخصوص در روستاها و دهات، یکی از مهمترین آرمانهای جنگل را که مبارزه با بی سوادی و پیکار با جهل اکثریت بود عملاً تحقق بخشید. اصولاً یکی از نتایج درخشان نهضت جنگل این بود که گروه کثیری از جوانان و مردان علاقه مند و دلسوزِ وطن را برای خدمت واقعی به هموطنان محروم پرورش و آموزش می داد. پس از خاتمه کار جنگل، جامعه از اندوخته های تجربی این مردان صاحب عقیده سودها برد. آقای فخرایی نیز یکی از همین رجال شریف و مجرب است که دنبال سیم و زر نرفت و تمام هم و غم خود را صرف تربیت و خدمت به افراد جامعه کرد. ایشان در نشر معارف، تدریس در مدارس، انتشار روزنامه و تحریر مقالات سودمند و مفید، تألیف کتابهای درسی، تأسیس کتابخانه و فعالیت در مجامع فرهنگی و ترقی خواه یک عمر کوشیدند. جنگل از این شیفتگان خدمت کم نداشت. مرحوم محمد علی پیربازاری، کمیسر مالیه جنگل، از زمره همین مجاهدین واقعی است که سراسر زندگی خود را وقف خدمت به هموطنانش کرده بود. او در دهه اول و دوم قرن حاضر شمسی سه مؤسسه ملی (بیمارستان پورسینا، دارالایتام وکتابخانه ملی) را در رشت سرپرستی و اداره می کرد و نه تنها در ازای این خدمات مزدی نمی خواست بلکه از درآمد ناچیز ملکی خود کمک هم می کرد.

درباره آثار آقای فخرایی مهمتر از همه کتاب مشهور سردار جنگل است که تا کنون قریب به ده بار تجدید چاپ شده است و از جمله کتابهای پر تیراژ و پر فروش این عصر است. تا وقتی که این کتاب چاپ نشده بود مردم ایران و حتی ایران شناسان خارجی از حقیقت نهضت جنگل تا این حد آگاهی نداشتند و بیشتر کتابهایی که درباره جنگ جهانی از جنبش گیلان نداشت و یا خالی از خطا و لغزش و بعضاً غرض نبود. مثلاً دیتریش گایر در کتاب اتحاد شوروی و ایران، چاپ توبینگن (آلمان غربی) سال۱۹۵۵

حیدر خان عمواوغلی را رهبر حزب عدالت دانسته و سلطان زاده را اسم مستعار جعفر پیشه وری پنداشته، واز این قبیل اشتباهات، که بعدها مورد استناد مورخین دیگر شده است، زیاد دارد. همچنین رساله دکتری اولریش گر، که تحت عنوان «ایران در سیاست مربوط به شرق آلمان، در اثنای جنگ جهانی اول» چاپ اشتوتگارت ۱۹۶۱

با وجود تحقیقات خوب متأسفانه فقط در دو سه صفحه به ذکر وقایع گیلان پرداخته است.

از آنجا که کتاب سردار جنگل علاوه بر ارائه مدارک مستند و دست اول، از مباحث و مطالب واقعی گفتگو می کند و نویسنده آن به عنوان یک شاهد عینی که خود مدتی منشی و کاتب خصوصی سردار جنگل بوده، توانسته است از مرز ایران فراتر رفته و در دانشگاههای خارج به خصوص در حوزه های شرق شناسی و ایران شناسی جا باز کند، پس از انتشار این کتاب، راه برای مطالعه بیشتر و تحقیق و پژوهش دقیقتر در نهضت جنگل گشوده شد. در بعضی از دانشگاههای دنیا و در سمینار مورخین تحت همین عنوان درسهایی از سوی استادان تدریس شد و رساله ها و پایان نامه های فوق لیسانس، دکتری و حتی فوق دکتری در این زمینه تدوین گردید که در این کتابها از سردار جنگل آقای فخرایی استفاده شد و آن را به عنوان یک منبع اصلی پذیرفتند.

در اینجا دو نمونه از این رساله ها را ذکر می کنم.

 ilang sowjetrepublik  این کتاب جامع که در حد فوق دکتری در دانشگاه اولدنبورگ آلمان غربی پذیرفته شد، در سال ۱۹۷۳ انتشار یافت و اخیراً دو فصل اول و چهارم آن تحت عنوان «نهضت میرزا کوچک خان جنگلی و اولین جمهوری شورایی در ایران» توسط مؤلف کتاب، آقای دکتر شاپور رواسانی، به فارسی ترجمه و در شهریور سال جاری منتشر گردید.

دوم رساله دکتری آقای دکتر محمود کتابی است که تحت عنوان کوچک خان و قیام جنگل تحلیلی است از نهضت جنگل در ایران (۱۹۲۱-۱۹۱۵) این کتاب در سال ۱۹۷۲ به زبان آلمانی در دانشگاه هایدلبرگ باتمام رسید.

کتاب مهم دیگر آقای فخرایی گیلان در جنبش مشروطه است که آن نیز خلاء بزرگی را در تاریخ معاصر ایران پر کرده است. گیلان که همراه تهران و آذربایجان در آغاز جنبش مشروطه خواهی بپاخواسته بود و در فتح تهران و عزل محمد علی شاه قاجار نقش مؤثری داشت در اکثر کتابهای مربوط به انقلاب مشروطیت ناشناخته مانده بود که آن نیز به همت و پایمردی آقای فخرایی جبران شد.

آثار دیگر ایشان که در ادبیات گیلکی و فولکلوریک گیلان نوشته شده است همگی سودمند است و برای فرهنگ عامیانه ایران بسیار اهمیت دارد.

 

دکتر شعبانی: بنده سعادت همشهری بودن را که شما دو بزرگوار به آن متصف هستید، ندارم- اما در جوی زیسته ام که احترام انسانهای بزرگوار و احترام به آدمهای فهمیده و با کمالی نظیر آقای فخرایی با تجربه و فرهنگ معمول بوده، اما از آنجا که کتابهای جناب فخرایی، بخصوص آنها را که بار تاریخی داشته است مطالعه کرده ام و نیز در خلال آن آگاهیهایی هم از زندگی ایشان به دست آورده ام متوجه شدم که این بزرگوار، مردی با دانش و باتقوا و پرورده شده در دامن کمالات مردمی هستند، کمالاتی که منبعث از طبیعت دیانت مقدسه ماست و همه آن خصوصیات خوبی که در طول زمان به عنوان یک ایرانی مسلمان دوست داشتیم و به آنها احترام می گذاشتیم، این صفات و خصوصیات به ایشان اعتباری داده که ما این اعتبار را ارج می گذاریم و در وجود کسانی مانند ایشان جستجو می کنیم. بنده شخصی مثل آقای فخرایی را از نمونه های خوب مردم حقیقتاً تربیت شده و منزه و با فرهنگ جامعه مسلمان ایران تلقی می کنم.

بنده از یک سوی دیگر هم به زندگی جناب فخرایی با دید احترام و توجه بسیار می نگرم. ایشان در یکی از بحرانی ترین ادوار تاریخ ما، بدنیا آمدند و همراه با حوادث متعددی که زندگی ملت ما در این سده اخیر به خویش دیده و با جزر و مدهای مختلفی که داشته رشد کرده اند و اکنون دارای یک عمر تجربه پربار ناشی از مشاهده و حضور در حوادث هستند. امیدواریم که صاحب آن قلم توانا سالیان دراز دیگری نیز زندگی کنند و از حاصل تجربیات طولانی خود ملتی را که به این تجربه ها بسیار نیاز دارد برخوردار نمایند.

آنچه که بنده اجازه می خواهم عرض کنم دریافتی است که از کتابهای ایشان به دست آورده ام. این دریافتها را بطور خلاصه عرض می کنم و احیاناً چند نکته ابهامی اگر در مورد میرزا، برای خوانندگان باشد آقای فخرایی لطف می کنند و به آن نکات هم پاسخ می دهند زیرا همانطور که آقایان فرمودند، طبیعی است که ایشان شایسته ترین مقام هستند برای این گونه اظهار نظرها. همچنین قاضی بودن ایشان اختصاصاتی به ایشان داده است که برای ما اهل تاریخ حائز اهمیت است، چون ما همیشه تأکید داریم یک نفر مورخ الزاماً باید بی حب و بغض به قضایا نگاه کند و صرف نظر از این، در موقع و مقامی باشد که بتواند مجموع عواملی را که در پیدایش یک پدیده تاریخی تأثیر گذاشته اند بطور جامع در نظر بگیرد و براساس عقل سلیم حکمی صادر کند. بنده این خصوصیت بسیار خوب را در وجود ایشان دیده ام و تردید هم نمی کنم که با اتکا به روح مسلمانی ایشان و فرهنگ کاملاً رشد یافته ای که ایشان چنانکه تاکنون بوده برای تاریخ ارزنده و راهگشا خواهد بود. دریافت بنده از کتابهای تاریخی حضرت عالی این است که یکی از علل اساسی قیام میرزاکوچک خان جنگلی تجربه تلخی بود که ما از مشروطیت داشتیم و گرفتاریهای ناشی از آن آدمهای صاحب دولتی که نمی توانستند صحنه را خالی کنند به دلیل نبودن مردان کاردان تازه ای که جای آنها را بگیرند و باز به دلیل تعلقات طولانی خودشان به مناصب و مقامات خودشان و ناچار بودند به هر دلیلی که بوده رنگ عوض کنند و از استبداد به مشروطه تغییر عنوان بدهند و در نهایت، آن تلخکامی ها را در دوران مشروطه برای ما بوجود بیاورند توأم با مطامع خارجی و گرفتاریهای بی شماری که از رهگذر مداخلات دولتین روس و انگلیس در ایران داشته ایم و نهایتاً استبداد مجدد محمدعلی شاهی و آن قیامهایی که علیه محمدعلی شاه شدکه گیلان هم یکی از کانونهای این قیام بود و این تجربه تلخ در دوره هایی که منتهی شد به آمدن احمد شاه قاجار و آن دربه دریها وبی سامانی های طولانی تا زمانی که کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ اتفاق افتاد. در این دوران عده ای از ایرانیان آزادیخواه استقلال طلب و ترقیخواه، کسانی که آرمانهایی برای سعادت ملتشان داشتند می خواستند مملکت را از شر بدبختیهایش نجات بدهند و قیام جنگل در حقیقت منبعث از طرز تفکری بود که آن روزگار در اکناف ایران مشاهده می شد و میرزا در ردیف یکی از همچو آدمهایی است که به تعبیر جناب عالی و به دریافت از نوشته های شما خواسته است که بیاید و به اصلاح حال مملکت بپردازد. نکته دیگری که بنده دستگیرم شده بود کراراً هم در آثار شما دیده می شود پاره ای بی تجربگی های میرزا و همراهان اوست. آن عده ای که حسن نیت هم داشتند و واقعاً دلشان می خواست که مملکت را به طرف فلاح و نجاح رهنمون شوند.

اینها خودشان عملاً دوران هایی را ندیده بودند که بتوانند صحیح را از سقیم تشخیص بدهند، حالا اگر هم به صورت فکری می توانستند بطور عملی راهی را که تجربه کرده باشند، نداشتند و دیدیم که در عمل مبلغی عظیم از دشواری در سد راه میرزا و همراهان صمیمی و صادق او پیش آمد و بعد در همین بحران و دوران است که ما می بینیم گروهی از چپ ها که از روسیه و دامان کمونیسم آمده بودند، از فرصت استفاده کردند و توانستند در صفوف انقلابیون اصیل مسلمان ایرانی و نظاماتی که میرزا با زحمت بسیار آنها را تدارک دیده بود، رخنه کنند، آن هم با آن حالت سازمان یافته تجربه دیده و پخته که نهایتاً باعث شدند وجهه میرزا مقداری مخدوش نشان داده بشود البته بنده این حرف را امروز نمی توانم بگویم که همه کسانیکه به افکار سوسیالیستی که در آن روز ارائه می شد متوجه بودند و گرایش داشتند، همه اینها داعیه دار آن بلشویسمی باشند که امروزه روز ما حصل شصت و چند سال استیلایش را بر کشور روسیه می بینیم، ولی این را در انقلاب بلشویکی آن روز در دنیا پیدا کرده بود، در حقیقت سخن نویی بود که مطرح شده بود بخصوص برای ایرانیانی که طعم تلخ صدو پنجاه سال نفوذ مستمر روس و انگلیس را با بدترین صورت خودش تجربه کرده بودند و آرزو می کردند به نحوی از زیر این سلطه ها بیرون بیایند، این آرزو را هم در عمل بسیار صعب می دیدند، حرفهایی که آن روز در جو انقلابی بعد از جنگ بین الملل اول عنوان می شد، خیلی شنیدنی بود با همین دلیل جاذبه های آن حرفها شاید تعدادی از مردهای ما را به خودش کشید و اینها بی اینکه اطلاع وسیعی داشته باشند در دامی می افتادند که عواقبش را به شکلهای مختلف دیدیم و در آثار شما هم هست. یکی از علل نفوذ اینها بی در و دروازه بودن شمال بود در آن روزها، و نزدیک بودن یا درحقیقت بی مرز بودن. کشور ما در آن ایام با قسمتهایی که روسیه از ایران تحت تسلط خودش قرار داده بود، همچنین فرار مهاجرینی که از ایران به صفحات قفقازیه بخصوص باکو و اطراف آن رفته بودند و یار انقلابی پیدا کردن آنها که شاید هم مقداری بر اثر ترقی خواهی های طبیعی مردم بود و مشاهده اختلاف وضعیتی که ایران و روسیه آن روز داشتند، یعنی همان تفاوت یک کشور آسیایی و یک کشور اروپایی، عده ای از اینها هم خصوصیات مشترک مذهبی، زبانی، فرهنگی و اعتقادی نزدیکی با مردم صفحات شمال بخصوص با گیلان داشتند و آمدن انبوه این مهاجران در صور مختلف به منطقه گیلان. اینها از مسائلی بود که میرزا و اطرافیان میرزا را کشانید به آن مسائل که در برخی مقالات و کتابها که نوشته می شود، ذکر می کنند ازجمله کتاب همین آقای رواسانی که ظاهراً رساله دکتری این آقا بوده و قسمتی از آن را ترجمه کرده و اخیراً به شکل یک کتاب چاپ کرده اند. در آن کتاب مطالبی وجود دارد که حضرت عالی خوبست در فرصتی آن را مطالعه کرده و بررسی بفرمایید که مشخص باشد تأیید می کنید یا نه و دیگرانی هم هستند، کسانی که از دید دستگاه طاغوتی در قبل از انقلاب اسلامی مطالبی نوشتند و قیام میرزا را در ردیف یک شورش محلی تخریبی بیجا و بی معنی توجیه کردند و عده ای هم بوده اند که در متن حوادث بودند و دلسوزانه صحبت کرده اند و نهایتاً علم و اطلاع حضرت عالی را نداشتند و یا دسترسی به منابع مختلفی که سزاوار این تحلیل های درست می تواند باشد نداشتند و در نهایت نکات مبهم یا نادرستی را باقی گذاشتند که خوبست همچنانکه در چاپ های جدید سردار جنگل پاره ای از آنها را نقد فرموده اید، بقیه را نیز بررسی نمایید.

بنده به عنوان یک مستخرج از همه مطالبی که تاکنون صحبت شده، چندین نکته را در باب ناکامیهای میرزا یادداشت کرده ام که اگر حضرت عالی لطف بفرمایید و به این ها جواب بدهید ممنون می شوم.

در جراید همین ایام هم بخصوص به مناسبت ساگرد شهادت میرزا صحبت هایی هست از سادگی و ساده لوحی او، آیا واقعاً ایشان به این اندازه غافل بودند که تشخیص ندهند گرگهایی که در لباس میش به وی نزدیک شده اند چه کسانی هستند و چه مطامعی را دنبال می کنند؟

آیا درست است که میرزا نتوانست یک نظریه جامع و مردم گیر در سطوح منطقه ای و مملکتی ارائه بدهد که بتواند نیروهای مختلف محلی را دورو بر خودش نگه دارد و در سطح وسیعی از مملکت در ناحیه گیلان نفوذ پیدا بکند و طبعاً بعد از اینکه جای پای خودش را در آنجا استوار کرد به اعماق مملکت بیاید و کشور را نجات بدهد؟ و چگونه شد که میرزا نتوانست اشتباهات و زیانکاریهای بلشویکهای اولیه را که دور و برش بودند متوجه بشود و اجازه ندهد که بعضی موارد به حساب او نوشته شود؟ در همین کتابی که آقای رواسانی نوشته اسم حکومتی را که میرزا با همکاری عده ای از کمونیستها تشکیل داده اولین جمهوری شورایی ایران عنوان کرده است ما مایلیم دقیقاً از زبان جنابعالی بشنویم که اگر حقیقتاً میرزا با آن حکومت موافقت هایی داشته این موافقتها تا چه حد بوده است و اصولاً میرزا با آن اعتقاد محکم و تعهد در رعایت آداب دینی چقدر با آنها ارتباط و مشاوره داشته است؟ زیرا می دانیم که آنها قصد داشتند با کمک شوروی در ایران هم حکومت کمونیستی اعلام کنند ولی بعداً با توافق هایی که بین شوروی و انگلستان انجام گرفت شورویها به خاطر تثبیت وضع سیاسی، اقتصادی خودشان و مسائل دیگری که می دانیم میرزا را تنها می گذارند و می دهند به دم تیر ظلم رضاخانی. نکته دیگر که خودتان بهتر می دانید روی آن خیلی کار شده است و اشخاص زیادی آن را مطرح کرده و دامن زده اند، و از این راه کوشیده اند چهره میرزا را مخدوش سازند، و بویژه غالب کمونیستها روی آن انگشت می گذارند و به میرزا نسبت می دهند، قتل حیدر عمو اوغلی است که این را هم می خواستیم از زبان شما بشنویم تا این اتهامات روشن گردد.

استاد فخرایی: بنده از بیانات اساتید محترم تشکر می کنم، البته خودم را لایق این همه محبت و مهربانی آقایان نمی بینم مع ذالک چون از سوابق بنده چیزی فرموده اند خیلی شکرگزار هستم.

درباره توضیحاتی که جناب آقای احمد سمیعی در مورد مستند بودن آن کتاب ها و همچنین توضیحاتی که جناب آقای دکتر گلشنی درمورد کتاب سردار جنگل دادند، باید عرض کنم که این اسناد خیلی زیاد بود آنچه که بنده در اینجا ذکر کرده ام اسنادی بود که از بقیه السیف آن اسناد قدیم مانده بود، و در یکی از عقب نشینی ها اسناد را در دو جامه دان گذاشته بودم که به تصرف قوای مهاجم درآمد، و خیال می کنم که آن اسناد الان یا در وزارت جنگ یا در وزارت خارجه موجود باشد. اسناد دیگری هم بود که مفقود شد از جمله همان دو سندی که در شرح اسارت ذکر کردم.

از این نوع اسناد ما زیاد داشتیم که بدینگونه از بین رفت، آن جامه دانی که حاوی اسناد بود، اگر پیدا شود خیلی مطالب از آنجا می شود به نفع تاریخ استفاده کرد، که در دسترس ما نبود. آن اندازه که بود، بنده نوشتم و شما فرمودید که مورد استفاده افرادی واقع شده که تزشان را نوشتند. اما درباره مطالبی که جناب آقای دکتر شعبانی فرمودند، بنده یک کلیاتی عرض می کنم. بعد حضرت عالی ملاحظه بفرمایید بنده در صورت لزوم توضیح بیشتری خواهم داد.

نسبت به شخص میرزا و نهضت جنگل خیلی حرف زده اند، انتقاد زیاد شده است، ایراد زیاد گرفته اند، بدگویی زیاد شده است. من تا سال ۱۳۴۴ آنچه که به نفع یا ضرر جنگل بود، دوست گفت یا دشمن همه اینها را در کتاب سردار جنگل آورده ام از آن به بعد جز چند مورد که در چاپهای جدید همان کتاب نقل و نقد کرده ام بقیه جایی منعکس نشده است. ان شاء الله در چاپهای بعدی اگر عمری باقی بود انجام می دهم انتقادات به میرزا چند نوع و چند دسته است.

یکی اینکه مرحوم جنگلی که فردی مسلمان و خداشناس بوده چه اجبار داشت با گروهی خدانشناس یعنی کمونیستها سازش نماید و چرا و به چه منظور حیدر عمو اوغلی، کمونیست معروف را به گیلان دعوت کرد؟ و باقی ماجراها.

دیگر اینکه میرزا ساده لوح بود و خرافاتی و گرنه به چه مناسبت دراتخاذ تصمیمات انقلابی استخاره می کرد و همچنین تهمتی مثل تیرباران کردن عمواوغلی به دستور میرزا و انتقادات و ایرادات دیگر، که به آنها اشاره خواهم کرد. به نظر بنده، همه این ایرادات اشتباه محض است. اینها از دوردستی به آتش داشته اند و از اوضاع و احوال بر مسائل اجتماعی روز بود آگاه نبودند. میرزا در تمام مواردی که اقداماتی انجام داد و در خدماتی که به جنگل کرد، مصالح اسلامی را همیشه منظور نظر داشت. او یک مرد مذهبی بود حالا چرا با یک عده خدانشناس سازش کرد؟ عرض کردم جوّی را که بر مسائل اجتماعی حکومت می کرد، باید مطلع بود. میرزا در مقابل یک عمل انجام شده واقع شد که مقابله با آن نه تنها سودی نداشت بلکه در حکم یک انتحار بود. زیرا جنگل در ماه مه ۱۹۲۰ مطابق اردیبهشت ۱۲۹۹ شمسی با تجاوز مسلحانه شوروی به خاک ایران مواجه شد. یعنی شورویها آمدند ساحل مملکت ما را بمباران کردند و داخل خاک ایران شدند. میرزا وقتی که دید انگلیس ها درمقابل این قوا جاخای کردند، رفتند و نتوانستند مقاومت بکنند، خواست با یک سازش به نفع مرام و مسلک خودش استفاده بکند و همین کار را هم کرد. منتهی خودش شخصاً رفت و با اینها مذاکره کرد و به اینها قبولاند که شما باید در ایران مطیع تصمیمات من و تحت ضوابط ما باشید و به آداب و اصول و سنن ما کاری نداشته باشید، تبلیغات مارکیستی نباشد، تبلیغ علیه السلام نباشد. همراه آن عده نظامی و فرماندهان ارتش که مطابق تشکیلات بلشویسم آمده بودند، عده ای هم که گویا ایدئولوگهاشان بودند به نام حزب عدالت آمده بودند، عده ای که میرزا با آنها صحبت کرد و آنها ابتدا قبول نکردند و بعداً «ارژونیکیدزه» آمد و گفت: رفقا من به این شخص اطمینان دارم و هرچه او گفت شما گوش بدهید. اعضای حزب عدالت مانند جواد پیشه وری، جوادزاده، سلطان زاده، میکاییلیان و…… هم حرف آن فرمانده شوروی را پذیرفتند ولی قلباً راضی نبودند، برای اینکه آنها می خواستند هرجا وارد بشوند مرام و مسلک خودشان را اشاعه بدهند، و با اینکه میرزا با اینها قرار و مدار بسته بود مدتی که گذشت ناراضی شدند و دیدند که آن خوی اسلامی که در میرزا بود مانع است از اینکه اینها آن اعمالی را که در قفقازیه مرتکب شده بودند، دوباره در اینجا مرتکب بشوند اینها وقتی از مسکو به قفقاز سرازیر شدند اموال مردم را مصادره کردن، خانه ها را غارت نمودند و اشیایی را از خانه ها غارت کردند، که یک قسمت از آنها عبارت بود از جواهراتی از قبیل گوشواره و النگو، گردن بند و انگشتر که اینها را به عنوان جمهوری آذربایجان شوروی آورده بودند و به قوای انقلابی گیلان هدیه کرده بودند و بعد گفتند که میرزا آنها را دزدیده و به نفع خود پنهان کرده است درحالیکه مرحوم میرزا که نمی دانست اینها به این شکل جمع آوری شده اند، آنها را به عنوان هدیه ای از طرف قفقاز پذیرفته و به مصارف نهضت رسانیده بود، و درمقابل از طرف جنگل مقداری برنج و توتون به بادکوبه حمل شد. به هرحال آنها اول شرایط میرزا را قبول کردند بعد آمدند و در همان اعلامیه ای هم که در رشت قرائت گردید و حکومت جمهوری حفظ شعائر اسلامی را از فرایض می دادند اما بعداً آنها عدول کردند، شروع کردند به تبلیغات کمونیستی و ضد مذهبی. روزنامه کمونیست که توسط پیشه وری در رشت دایر شد. کاری جز میتینگ و تبلیغات نداشت آنها قبر می کندند و مردم را تهدید می کردند که اگر پول ندهید زنده زنده شما را چال می کنیم و از این قبیل کارهای ناشایست، میرزا هرچه باسرانشان تماس می گرفت که این هرزگیها چیست، پس آن قول و قرار ما چه شد؟ قبول نمی کردند خلاصه میرزا قهرمانانه از رشت برگشت به جنگل و به فومن، بنده هم همراهش بودم و اعلام کرد تا موقعی که اینها دست از تبلیغات کمونیستی برندارند به رشت باز نخواهد گشت و دو نفر نماینده هم به شوروی فرستاد تا اعمال اینها را به اولیای متبوعشان گزارش دهد. اینها عده ای را هم از داخل همراهشان کرده بودند. احسان الله خان و خالوقربان که آن ماجراها و اختلافات را ایجاد کردند. در موقعی که میرزا با اعتراض به فومن رفته بود، آن ها در رشت کودتای سرخ کردند و در ۲۴ذیقعده ۱۳۳۸ قمری ریختند و هرچه توانستند از یاران میرزا دستگیر کردند و عده ای را کشتند و به این هم اکتفا نکرده و به فومن هم حمله کردند که نخست میرزا نمی خواست با اینها بجنگد. اما بالاخره ناچار شد در جنگ مهمی در صومعه سرا با این نارفیقان که خیانت کردند درگیر شد که در آن جنگ آنچنان شکستی خوردند که تا رشت عقب نشینی کردند و فهمیدند که با میرزا نمی توان از طریق قوه قهریه عمل کرد و نامه نوشتند و از در آشتی در آمدند و باقی ماجراها. برنامه کودتا را هم طوری تنظیم کرده بودند که می بایست خود میرزاکوچک نیز کشته یا دستگیر می شد به هرحال مقصودم این است که سردار جنگل، مرحوم میرزا هیچگاه معتقدات مذهبی و مسلکیش را فراموش نکرد و نسبت دادن انحراف از موازین اسلامی به او صرفاً ناشی از عدم اطلاع است. در موضوع دعوت میرزا از کمونیست معروف حیدرخان عمواوغلی هم باید عرض کنم دعوتی در کار نبود. آمدنش به جنگل از طرف شورویها بود و مقدماتی داشت که عرض کردم. یعنی بعد از شکست کودتای آنها علیه میرزا و وقتی از دست یابی به شخص میرزا مأیوس شدند، سیاستشان را تغییر دادند. نمایندگانی هم از قفقاز و مسکو به جنگل آمدند و با میرزا ملاقات کردند و ضمن پرسش از سرنوشت انقلاب موضوع آمدن حیدر عمواوغلی را مطرح کرد به اعتبار اینکه عمواوغلی را به عنوان یک مجاهد دوران مشروطیت می شناخت که به بمبیست معروف بود و برای محمدعلی شاه بمب ترکانده بود، پیشنهاد شورویها را پذیرفت و عمواوغلی با یک کشتی اسلحه به ایران آمد و با او درخور یک مجاهد سابق مشروطیت، احترامات مرعی گردید. در همین موقع بود که احسان الله خان و خالوقربان هم از اعمال خلافشان اظهار ندامت و پشیمانی کرده بودند و به میرزا نامه نوشته بودند و خصوصاً یادم هست که درصدر نامه نوشته بودند:

دو دوست قدرشناسند عهد صحبت را        که مدتی ببریدند و باز پیوستند

به هر حال این چند نفر با مرحوم میرزا در فومن جمع شدند و دست روی گذاشتند و به قرآن سوگند یاد کردند که خیانت نکنند و تشریک مساعی کنند تا تهران را فتح کنند آنگاه رژیم آینده را به همه پرسی برگزار کنند و هرچه اکثریت ملت گفت بپذیرند. سپس کمیته ای به نام کمیته انقلاب تشکیل دادند و روزهای دوشنبه در قریه ملاسرا که چند فرسخی پیسخان است در یک فرسخی رشت است جمع می شدند و در اطراف پیشرفت انقلاب شور می کردند و کارها هم به خوبی پیش می رفت درحالیکه رزمندگان پیشتاز تا منجیل و از جناحین به لوشان و پشت دروازه قزوین رسیده بودند. عمواوغلی که تا این وقت افکار و نظریات حزبی و کمونیستیش را محرمانه تبلیغ می کرد، فعالیتهایش را علنی نمود و موفق شد چند تن از سران جنگلی را از دور و بر میرزا دور و از ماهیت انقلاب جنگل دچار تردید کند و هدفش هم انتزاع قدرت از ید همرزم و هم پیمانش میرزا بود. ایجاد جبهه ای در داخل نهضت و منحرف ساختن مسیر انقلاب به منظور هم آهنگ ساختنش با جهان کمونیسم البته با ایده میرزا و یاران همفکرش تباین داشت. میرزا دید اگر به تبلیغات عمواوغلی اعتنا نکند نهضت از داخل شکست می خورد و به برادر کشی می انجامد. این بود که لازم دید او را احضار و با گفتگو کند و علت مخالف خوانیهایش را جویا شود و یادآوری کند که قرار و قسم، مخالف این اختلاف اندازی ها و حرکات بود که متأسفانه جریان نامطلوب ملاسرا پیش آمد. آن روز آنهایی که مأمور اجرا بودند، بد اجر کردند و از ۵۰ قدمی شروع به تیراندازی کردند، بالاخره جنگ مغلوبه شد و چند نفر از دوستان میرزا که به ملاقات عمواوغلی آمده بودند، خودشان را از بالای عمارت به زیر انداختند از جمله محمدعلی خان گیلک و مشهدی کاس آقای حسام از رفقای میرزا. و همانجا بودند تا عمواوغلی فرار کرد، آنگاه عمارت را آتش زدند و سرخوش، که یک عضو کمیته انقلاب بود آتش گرفت. خالو قربان و عمواوغلی فرار کردند، حالا من پاسخ آن اتهام تیرباران کردن عمواوغلی را در پسیخان گرفتند و به کسما آوردند تا میرزا با او صحبت کند خالو قربان به رشت رفت و عده اش را جمع آوری کرد و به جنگل حمله کرد حالا ما مدافع بودیم و کردها و روس ها مهاجم.

عمواوغلی هم در کسماست، خوب، فرصتی نبود که میرزا با او ملاقات کند، اینها قبلاً سید جلال چمنی را هم با پول خریده بودند و ما از ناحیه عقب نیروها نیز در خطر بودیم جنگ های سختی بین جنگلیها از یکطرف و روسها و کردهای سرخ از سوی دیگر در گرفت که به پیش آمدن قوای دولت شدند و کلنل حبیب الله شیبانی فرمانده اعزامی دولت، جبهه را از کردهای تسلیم شده تحویل گرفت و بعد همین خالوقربان با درجه سرهنگی از طرف سردار سپه به جنگ با اکراد شکاک فرستاده شد.

به هرحال حیدر عمواوغلی را به جای امنی فرستادند. از راهی دور افتاده به نام «مسجد پیش» که جایی است در اعماق جنگل او را به دست دو سه تا از طالشیهای ایل آلیان منسوب به حسن خان کیش دره ای سپردند و در همین حال حمله ها ادامه داشت و قوای جنگل توسط قوای دولتی و نیروهای حامیش تارومار شدند، به ویژه آنکه نخست میرزا از درگیری با نیروهای داخلی پرهیز می کرد. خالوقربان که تسلیم شد، احسان الله خان و یارانش هم به مسکو گسیل شدند اما کوچک جنگلی که به هیچ یک از دوقطب روس و انگلیس وابسته نبود، نه معتقد به دیکتاتوری بریتانیا بلکه معتقد به خدا و وجدان و شرف و عشق به وطن و آزادی و استقلال و دموکراسی بود بجای آنکه جذب یکی از دو قطب شود، سرنوشتش را به مشیت پروردگار سپرد و آنقدر مقاومت کرد تا در میان برف و بوران در کوههای خلخال جان داد و همین خالو قربان سر او را در خورجین گذاشت و پیش سردار سپه برد. پس از آنکه سر میرزا را بریده و در رشت به نمایش گذاشته بودند و واقعه جنگل خاتمه پیدا کرد آن کسانیکه مأمور حفظ عمواوغلی بودند-آن ۲،۳ نفر طالش- می بینند که جنگل که از بین رفت، سر میرزا را هم نمایش دادند با خود می گویند ما این را برای چه نگهداریم؟ و از خوف اینکه مبادا برای اینها مسئولیتی پیش بیاید این بیچاره را همانجا خفه کرده و دفنش کردند آن هم خود به خود و از خوف خودشان که نگهداری این جنگلی مسئولیت دارد، و از آنها می پرسند که این فرد ضد دولت را برای چه نگه داشته اید؟ این را همانجا خفه کرده در محلی به نام «مسجد پیش» دفنش کردند می بینیم این شایعه دروغ را که حیدر عمواوغلی به دستور میرزا تیرباران شده است هیچ اصل ندارد و اول بار هم توسط ابوالقاسم لاهوتی شاعر مطرح شده است. لاهوتی یکی از افسران ژاندارمری ایران بود، یکبار قیام کرد که سرکوب شد و فرار کرد و به روسیه رفت و بعد کمونیست شد. از آن کمونیستهای دو آتشه بود و بعدش هم مثل همه کمونیستهایی که پشیمان می شوند لاهوتی هم پشیمان شد و برگشت.

اما در دیوان خود این مطلب را به شعر نوشته است که:

شبی تاریک و بادی سرد و بوران ز حدافزون

به زندان حال حیدر زین هیاهو بود دیگرگون

دلش پیش رفیقان، چشمش از زور غضب پرخون

دو دستش محکم از پس بسته و زنجیر در گردن

در آن تاریکی شب هیئتی وارد به زندان شد

سپس برقی بزد کبریتی کبریتی و شمعی فروزان شد

به پیش اهل زندان صدر ملیون نمایان شد

و….

سخن کوتاه حیدر با رفیقان تیرباران شد

که صدر ملیون، مقصود میرزا کوچک خان است.

این را اول لاهوتی گفت و همه هم مسلکان و برخی افراد دیگر هم این را مأخذ قرار دادند که حیدر خان را به طرز فجیعی کشتند. آن دیگری حرف دیگری زد ولی اینها هیچکدام صحیح نیست. من خودم موقعی که حیدرخان را به کسما آورده بودند، در کسما بودم و او را دیدم و نزد او می رفتم و بعد هم بقیه ماجرا را شخص معین الرعایا برایم توضیح داد.

اما در مورد استخاره کردن میرزا و خرافی بودن او، اینهایی که مستمسکی بر علیه میرزا نمی یافتند، بیشتر به این نکته می پرداختند که مرحوم میرزا خرافی بود و من در خیلی از کتابها خواندم که به این مسئله اشاره کرده اند. از جمله آقای اسماعیل رائین در کتاب خود به نام حیدرخان عمواوغلی نوشته است که مرحوم میرزا با تمام خصوصیاتش یک آدم خرافی بود. و البته منظور از خرافی بودن این بود که استخاره می کرد. توده ای ها هم به او این نسبتها را می دادند دیگران هم می گفتند. اما حقیقت واقعه غیر از این است. آنها که میرزا را نمی شناختند، این حرفها را می زدند.

مرحوم میرزا در همه موقع استخاره نمی کرد. اگر می خواست برود نهار بخورد آیا استخاره می کرد؟ و اگر می خواست فرض بفرمائید، مراجعه کند به یک طبیب برای اینکه تب کرده بود استخاره می کرد که بروم یا نه؟ خیر این حرفها نبود. آنهایی که مخالف با وی بودند، چون نقطه ضعفی از او نمی شناختند می گفتند که او خرافی است البته خود بنده هم در کتاب سردار جنگل نوشته ام که میرزا استخاره می کرد ولی نه همیشه و به هر مناسبت، آنها «لا اله» را شنیده بودند ولی «الا الله» را نشنیده بودند. میرزا همه موقع استخاره نمی کرد، بلکه در مواردی که امر مشابه می شد، و در موارد نادر که از ظواهر، خیری در ک نمی شد استخاره می کرد.

راجع به قضیه ای که پیش آمده بود می خواست به یکی از فرماندهان نامه ای بنویسد سه نفر حاضر شدند که بروند هرسه هم براین کار توانا بودند چون آن موقع که ما پست و تلگراف نداشتیم و فقط «قاصد» نامه بر ما بود، ایشان استخاره نمی کرد که به کدام بدهد چرا؟ برای اینکه اگر استخاره نمی کرد و به اولی می داد، دومی می گفت که میرزا اعتمادش از ما سلب شده است. ما دو سه نفر داوطلب شدیم چرا به او داده و چرا به من نداده است؟ اگر به دومی می داد اولی و سومی گلایه می کردند. در اینجا بود که استخاره می کرد اتفاقاً این کار را به یک نفر داد و نامه هم به موقع رسید و انجام شد و آن دو نفر هم راضی بودند، برای اینکه آنها هم عقیده داشتند این استخاره طلب خیر است و برای کسی که معتقد به خد و مشیت پروردگار است امر مؤثری است.

همه می دانیم که میرزا انسان مؤمن و معتقدی بود، حتی دشمنانش نیز براین معتقدند که او یک آدم منصف و ایده آلیست بود.

کیهان فرهنگی: استاد این واژه ایده آلیست که شما بکار می گیرید و در کتابتان هم هست، الان معمولاً در برابر کلمه رئالیست قرار می گیرد و مفهوم کاملی را نمی رساند و اغلب به جای خیالاتی بکار می رود.

استاد فخرایی: خیر، میرزا آدم معتقدی بود. ما ایده آلیست را به عنوان معتقد بکار می بریم. به معنی آدم هدف دار. ایشان خیلی به اسلام علاقه داشت. هیئت اتحاد اسلام درست کرده بود که ۲۷ نفر عضو این هیئت بودند و اغلبشان هم از روحانیون بودند. او هیچ کاری برخلاف شرع انجام نمی داد. نماز و روزه اش را همیشه می دیدیم، در بین دو نماز آیات «و من یتوکل علی الله فهو حسبه» و «قل اللهم مالک الملک» و «لاتحسن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً» را تا آخر زمزمه می کرد.

دکتر گلشنی: در صدر مشروطیت انجمن هایی در گیلان تشکیل شده بود که ایشان هم عضو انجمن روحانیون بود و آنجا طلبه ها را مشق نظامی می داد. من در خاطرات مرحوم آقا سید صالح و پدرش آقا سید عبدالوهاب خواندم که مرحوم میرزا هم در انجمن ابوالفضلی ها بود، هم اینکه خودش انجمنی را تأسیس کرده بود که به طلاب جوان تعلیمات نظامی می داد.

استاد فخرایی: درباره فرمایش جناب دکتر گلشنی، بنده این اندازه می دانم که مرحوم میرزا طلبه مسجد جامع رشت بود، و من عکس آن طلاب را در کتاب سردار جنگل آورده ام که مرحوم میرزا آنجا ایستاده است و طلاب آنجا نسشسته اند. البته من می توانم بگویم که مرحوم میرزا آدم قوی البنیه ای بود که از همان زمان جوانی هم افکار جوانمردانه داشت به این معنی که اگر کسی از طلاب از خط خارج می شد، ایشان می بایستی به وسیله ای او را تنبیه کند، مثل یک مبصر کلاس. اما اینکه دیگران را مشق نظامی داده باشد اطلاعی ندارم خودش خیلی میل داشت که افرادی با دیسیپلین نظامی درست کند برای اینکه او می گفت که ما در دنیایی هستیم که دیسیپلین در آن دنیا باید افراد را ادره کند.

دکتر شعبانی: نکته ای که در مورد اعتقادات میرزا و همچنین سخنان قبلی جناب آقای فخرایی به ذهنم می رسد همین است که او به معنای واقعی کلام یک فرد مذهبی است و اعتقادات پابرجایی هم به ارزشهای اسلامی دارد. استعمار را هم در هر دوشکل شمال و جنوبش می شناسد و با آن مخالف است و اهداف پلید آن ها را می فهمد، اما درباره پاره ای از تماس های او با کمونیستها و با لحنی که در برخی از نامه هایش مشاهده می شود، می توان اضافه کرد که اینها هیچکدام را نمی توان به عنوان گرایش جدی میرزا برای انعطاف دربرابر بلشویسم تلقی کرد بلکه نهایتاً مقابله او را می بینم و با توضیحاتی که حضرت عالی دادید و در کتابهای دیگر هم هست به این نتیجه می رسیم که میرزا از ابتدا تا انتهای حیاتش به عنوان یک مسلمان مؤمن پرخروش باقی مانده و صادقانه و قاطعانه در چهارچوب نظام عقیدتی آئین مقدس اسلام زندگی کرده است و در نهایت این همکاری ها و اشاره های او را نوعی استفاده از پیشنهادی ترقیخواهانه می توان تلقی کرد.

چون در آن روزگار کمونیسم در ابتدای کار خود بود و با توجه به شعارهای کاذبی که برای رهایی ملل از قید استعمار و استثمار سر داده بود، و میرزا هم با آن سعه صدرش با آنها برخورد دفعی نکرده است برای او خیانتهایشان کاملاً شناخته شده نبوده است، یعنی اگرچه به لحاظ اعتقادی با آنها شدیداً مخالف بود ولی جنایتها و نفاق آنها را ندیده بود.

احتمال دیگر این است که میرزا برای طرد انگلیس از این موارد به عنوان برخی تمهیدات سیاسی استفاده کرده است و حسن نیتی که در برابر این عناصر نشان می دهد برای قطع پای انگلیسیهاست. با اینکه میرزا منافع دراز مدت شمال و جنوب را به خوبی ارزیابی نکرده بود تا به این نتیجه برسد که هیچکدام به این آسانیها حاضر نیستند از ایران خارج شوند.

دکتر گلشنی: در تأیید فرمایشات آقای دکتر شعبانی باید بگویم که در ابتدای امر بخصوص بعداز انقلاب اکتبر شوروی که نوید آزادی از قیودات استعماری را می داد و از آزادی ملل تحت ستم که در اساسنامه های کمونیستی آمده دم می زد یعنی تقریباً در نخستین سالهای پس از جنگ جهانی اول عده زیادی از روشنفکران ایران خاصه گیلان به این فکر افتادند که با بودن بیش از ۹۸ درصد مردم بی سواد در ایران و با نداشتن هیچ وسیله بهداشتی و وجود فقر جهل و فرعیات مربوط به جهل چه کار می شود کرد، حالا که چنین کشور بزرگی مثل همسایه شمالی ایران یک انقلابی کرده و خودش را از زیر بار ستم و ستمشاهی تزارها رهانیده و به اصطلاح ندای آزادی خواهی او در جهان طنین افکنده، ما هم از آن کشور و مردمش پیروی کنیم، که در حقیقت فریب این ظواهر را خورده و به مارکسیسم گرویدند. مخصوصاً در اوایل سلطنت رضاخان که مردم مواجه شدند با یک استبداد شاهی و همگی دیدند که انقلاب مشروطیت و نهضت جنگل با شکست مواجه شده و کاری از پیش نمی توانستند ببرند و آن شعارهای مارکسیستها توانست عده ای از جوانان ما را فریب بدهد تا آنجا که ما حتی در این کتاب پنجاه نفر و سه نفر دکتر انور خامنه ای می بینیم که در زندان های رضا شاه گروهی به اسم گروه رشتی ها بودند که به مارکسیسم گرایش داشتند. این خودش پدیده ای بود. البته شرایط الان با آن موقع خیلی فرق می کند.

کیهان فرهنگی: رابطه میرزا با شهید مدرس چگونه بود؟

استاد فخرایی: از رابطه میان میرزا و مدرس همین اندازه می دانم که عمواوغلی وقتی به ایران آمد و آن توطئه ای را که به شما عرض کردم، شروع کرد از طرف شخصیتهای تهران به هر دو فرقه خبر رسید که عمواوغلی باید تابع کمیته باشد. اوحق ندارد برای خود علی حده حزب داشته باشد و تبلیغات مخصوص اش را انجام بدهد، اگر میل ندارد مطابق رویه میرزا رفتار بکند باید راه بازگشت به روسیه را پیش بگیرد. او یا باید تابع کمیته باشد و طابق النعل بالنعل تصمیمات کمیته را اجر کند یا برگردد به جایی که آمده است. از جمله کسانی که این پیغام رامی فرستادند، مرحوم میرزا طاهر تنکابنی و مرحوم سید محمدرضا مساوات بودند.

کیهان فرهنگی: مطالبی هم درباره تشکیلات جنگل بفرمایید.

استاد فخرایی: درموقعی که من در جنگل بودم مرکز ما در کسما بود. تشکیلات نظامی تحت نظارت سلطان عبدالحسین خان ثقفی بود و غلامعلی خان انصاری. ما در کسما تشکیلاتی داشتیم. در حوزه، مرحوم میرزا خودش بود و بنده و عده ای دیگر ، اما شعبات مختلف داشتیم، نظام علی حده مالیه علی حده و هر کدام اینها البته در خانه های مختلف مستقر بودند، منتهی خانه ها دهقانی بود سران بیشتر به تشکیلات بهداشتی اش هم تحت نظر چند نفر از اطبای معروف مانند دکتر منصور باور، دکتر عنایت السلطنه، دکتر علی خان شفا و دکتر آقاخان اداره می شد.

البته تشکیلات زیاد توسعه نداشت بیشتر نیروی جنگلی ها روی محور نظامی، جنگلی می چرخید و تهیه موجبات رزم که پول و عایدات باشد و تشکیلات فرهنگی اش هم با بنده بود و مقر من در کسما بود ولی به کما هم می رفتم ولی بیشتر در آن مدرسه شبانه روزی، که میرزا دستور ساختش را داده بود بیتوته می کردم. برای اینکه کار رسمی من همین شغل بود و دیگر کار تحریری نداشتم کار تحریر را مرحوم میرزا عبدالحسین خان شفایی به عهده گرفته بود که تا آخر هم ماند و مقاومت کرد. بعد از موقعی که به نمایندگی از طرف جنگل رفت تا با رضاخان صحبت کند، همان زمانی بود که او را گرفتند ۲-۳ سال در تهران زندانی بود و بعد مرخص شد. آن اوقاتی که مسئولیت معارف به من واگذار شد، دیگر از کما رفته بودم و بیشتر در کسما بودم و تشکیلاتی هم ترتیب داده بودیم و چند مدرسه هم ساخته بودیم. البته بعداً قسمتی از تشکیلات ما را دولتی ها نمره گذاری کرده نگه داشتند ولی تشکیلات کسما را به کلی از بین بردند. تشکیلات صومعه سرا را هم از بین بردند، ولی مال فومن را نگه داشتند.

کیهان فرهنگی: استاد اگر مطالبی به مناسبت سالگرد شهادت سردار جنگل که مصادف با ماه انتشار همین شماره کیهان فرهنگی یعنی آذرماه است بیان بفرمایید، متشکر می شویم.

استاد فخرایی: بله عرض کردم که وزیر جنگ وقتی فرمان حمله عمومی را به جنگل صادر نمود زد و خورد آغاز شد و سرانجام در اثر اشغال شدن مرکز فرماندهی جنگل، مجاهدین متفرق و به دسته های جدا از هم تقسیم شدند، و هر دسته ای که در برابر مهاجم قرار می گرفت یا بعد از دفاع کشته می شد یا تسلیم و اسیر می گردید. خود میرزا اواخر کار با چهار تن از همراهانش متوجه خلخال شد و خیال داشت نزد عظمت خانم فولادلو (خواهر امیر عشایر و رشید ممالک) برود. عظمت خانم تا فهمیده میرزا متوجه خلخال است تعداد سوار مسلح فرستاد او را سالم به مقصدش برسانند، ولی کمی دیر شده بود، چه، در یکی از عقب نشینی ها نعمت طاشی مصدر میرزا به قتل رسید.

نوبت دیگر فرمانده قوای جنگل عبدالحسین خان شفتی دستگیر شد. نوبت دیگر معین الرعایا که بلد راهشان بود به اغوای پسر عمویش کربلایی نقره از میرزا جدا گردید، باقی ماندند گائوک آلمانی ـ هوشنگ ـ و شخص میرزا که به علت ندانستن معبر کوههای مستور از برف دچار باد و بوران و توفان شدند و از پا درآمدند. میرزای خسته دل، رفیق همراهش را که بی حال شده و افتاده بود بدوش کشیده چند قدمی همراه برد ولی خودش از فرط خستگی و شدت توفان بی طاقت شد و به زمین افتاد و از حال رفت. چند لحظه بعد کرم نام خلخالی که عازم گیلان بود، در محلی دورتر از راه عبور، جنبنده هایی رامیان انبوه برف مشاهده می کند نزدیک می شود و میرزا را می شناسد، ماساژش می دهد و چند دانه سنجد به دهانش می گذارد شاید رمقی پیدا کرده و چشمانش را باز کند ولی افسوس. مأیوسانه می رود و اهالی ده مجاور ـ خانقاه ـ را خبر  می کند آنها می آیند و اجساد را به خانقاه می برند و هنوز به دفنشان اقدام نکرده بودند که مأمورین تعقیب سر می رسند و به دستور محمد سالار شجاع برادر ضرغام السلطنه طالشی، سر این مظهر غیرت و مردانگی را توسط رضا اسکستانی، ازتنش جدا نموده و با خود می برند، قطرات خونی که حین اجرای عمل فجیع از گردن جنگلی بیرون ریخت نشان داد که هنوز حیات وجود داشته و مرگ به معنای طبیعیش صورت نگرفته است. سر را در رشت برای قدت نمایی مدتی در معرض دید عموم می گذارند. در کاوشی که از لباس شهید به عمل می آورند یک سکه یک قرانی یافت می شود و یک مهر سجع کوچک و دیگر هیچ.

چند روز بعد خالو قربان هر سینی، سر ولی نعمتش را برای اخذ جایزه نزد سردار سپه می برد و به دستور او در چهارراه حسن آباد، مکان فعلی ساختمان آتش نشانی که آن زمان قبرستان بود، دفن می کند. اما یکی از یاران باوفای میرزا که خیاطی بود به نام کاس آقا حسام، سر را محرمانه از متولی گورستان تحویل می گیرد و با خود به رشت می برد و طبق وصیت آن مرحوم در سلیمان داراب به خاک می سپارد. جسد میرزا را نیز آزادیخواهان رشت بعد از شهریور بیست، با آنکه استاندار وقت ـ که همان فطن السلطنه بود که قبلاً به شما معرفی کردم ـ  مخالفت می کرد، از خانقاه گیلوان به سلیمان داراب رشت حمل و به سر ملحق می نمایند. این واقعه دردناک مصادف بود با ربیع الثانی ۱۳۴۰ هجری قمری مطابق برج قوس ۱۳۰۰ هجری شمسی و بطوریکه می دانید تقویم رسمی ما در سالهای پیش از مشروطیت هجری قمری بود. از سال ۱۳۲۹ قمری به بعد تقویم جلالی منسوب به جلال الدین ملکشاه سلجوقی معمول گردید که اسامی منطقه البروج از حمل ناحوت را روی ماهها گذاشتند و استعمال این گاه شماری را از همین سال بطور رسمی اجباری ساختند بعداً در سال ۱۳۰۴ هجری شمسی قانونی وضع گردید که به موجب آن گاه شماری رسمی مملکت تغییر یافت و از حمل و ثور و جوزا به فروردین و اردیبهشت و خرداد الی بهمن و اسفند تبدیل گردید که به موجب قانون مزبور ۱۱ قوس مساوی ۱۱ آذر ماه است که آزادیخواهان گیلان و ایران در این روز در آرامگاه میرزا جمع می شوند و مراسمی رابه منظور بزرگداشت آن مرحوم برپا می دارند. اینجانب نیز در نخستین سال بعد از انقلاب اسلامی ـ بهمن ۵۷ ـ به شرکت در این مراسم توفیق یافتم و با یک سخنرانی کوتاه ادای احترام نموده یاد ایشان را گرامی داشتم ولی در سالهای بعد به علت کهولت سن و عوارض بیماری از شرکت مراسم محروم ماندم این را هم بگویم که پیش از بهمن ۵۷ برگزاری مراسم قدغن بود. سازمان امنیت کشور کسانی را که حتی برای خواندن فاتحه می آمدند تحت نظر می گرفت که این تحت نظر گرفتن چه بسا به دستگیری و توقیف منجر می گردید.

چند کلمه ای هم درباره آرامگاه عرض کنم: بعد از پیش آمدن انقلاب و رفع شدن مانع به منظور بازسازی آرامگاه آن مرحوم که بسیار محقر بود دست بکار شدیم، نیتمان آن بود که در جوار آرامگاه یک موزه، یک کتابخانه، یک مدرسه و یک درمانگاه بسازیم که مجموع هزینه های برآورد شده از طرف مهندسین ذی علاقه که مخصوصاً از تهران به رشت اعزام شده بودند، از پنج میلیون تومان تجاوز نمی کرد. کمیته ای تشکیل دادیم و آگهی کردیم و از آزادیخواهان کشور استمداد نمودیم. شخصاً با ریاست بنیاد مستضعفان ملاقات و نظرشان را به کمک و مساعدت به این امر خیر جلب نمودم که البته آنها گفتند تقاضایتان را بنویسید تا در شورای بنیاد مطرح کنیم و ما نامه ای که رونوشت آن بنظرتان می رسد نوشتیم. بطور شفاهی وعده مساعدت دادند ولی از قوه به فعل در نیامد تا آنکه آقای احمد خشوعی شهردار محترم رشت با مخابره یک تلگراف اعلام داشتند که شهرداری رشت بازسازی آرامگاه را به کمک اهالی و اداره فرهنگ استان شروع کرده است. خوشحال شدیم از اینکه یارانی به کمک ما برخاسته اند با آنکه انتظار داشتیم با ما مشورتی به عمل آورند و رهنمودهای کمیته مرکز را که ممکن بود مفید واقع شود درباره نحوه عمل و اقدام بشنوند ومورد استفاده قرار دهند، تماسی نگرفتند و مستقلاً اقدام نمودند. معهذا از اینکه فعالیتهای امنای بازسازی رشت بار مسئولیت و زحمات ما را سبک کرد تشکر کردیم و قدردانی نمودیم و وجوه جمع آوری شده رانیز در تاریخ ۵/۱۱/۶۰ ضمن یک صورت حساب برای جناب شهردار فرستادیم مبلغ ناچیزی را هم به منظور مسدود نشدن حساب و ادامه دریافت اعانات در بانک ملی ایران ـ تهران شعبه کاخ جوانان حساب ۱۳۵۰ باقی گذاشتیم در مورد اینکه بازسازی آرامگاه به اتمام رسیده باشد یا نه و مسجدی را که روزنامه کیهان خبر داد قرار است از طرف ارشاد اسلامی رشت ساخته شود، ساخته شده است یا خبر اطلاع درستی ندارم.

کیهان فرهنگی: استاد اگر نکات دیگر یا انتقادات دیگری در مورد نهضت جنگل هست، لطفاً توضیح بدهید.

استاد فخرایی: برخی مسائل دیگر هم هست که به نظر اهل تاریخ و نویسندگان و محققین، مهم توصیف شده است. مثلاً می گویند چه شد که شورویها همزمان با اظهارات سفیرشان در تهران که صریحاً به میرزا نوشت «امروز ملت ایران احتیاج به انقلاب ندارد شما بروید یک گوشه اسلحه به گیلان فرستادند؟ اتخاذ دو رویه متناقض به چه معنی بود؟

به نظرم این اقدام، به تشخیص لنین ارتباط پیدا می کند بدین توضیح که او بعد از پیروزی انقلاب اکتبر سیاسیش را درباره انگلستان تغییر داده و معتقد شده بود که باید با امپریالیسم انگلستان سازش کند. دلیلش گویا این بود که  روسیه در جنگ شکست خورده و صنایع و اقتصادش کمک کند، به علاوه امکان داشت که اقدامات خصمانه انگلستان به انقلاب اکتبر که تازه پا گرفته بود صدمه بزند، این بود که صلاح را در آن می دانست که مسلک و مرام را زیر پای منافع و مصالح فدا کند. پس کرملین نماینده اقتصادیش را به لندن فرستاد تا درباره صلح و سازش گفتگو کند. از پاره ای قرائن چنین بر می آمدکه چون مذاکرات طرفین در حال پیشرفت بوده و تحولات قریب الوقوع در شرف تکوین بود، کرملین موافقت نمود که تبلیغات ضد انگلیسی موقوف شود و قوای مسلح شوروی خاک روس و انگلیس از دو واقعه ای که در تهران و مسکو رخ داد، آشکار گردید. در ۱۹ فوریه ۱۹۲۱- ۳ حوت ۱۲۹۹- کودتایی در ایران به وقوع پیوست که سید ضیاءالدین طباطبایی، مدیر روزنامه رعد وبلنگوی منافع انگلستان، آن رارهبری می کرد. عده ای قزاق به فرماندهی رضاخان میرپنج که عمال انگلیس او را در آق بابای قزوین ملاقات و موافقتش را با پول و اسلحه جلب کرده بودند به تهران حمله ور شده پایتخت را تصرف کرد. همزمان با کودتای مزبور یعنی در ۲۶فوریه ۱۹۲۱-۱۰حوت ۱۲۹۹- قرار داد ایران و روس توسط علی قلی خان انصاری مشاور الممالک نماینده ایران در مسکو به امضا رسید که در یکی از موارد آن کمک های نظامی کمونیستهای قفقاز به انقلابیون ایران به منزله مداخله در امور داخلی ایران قید شده بود، زیرا شورویها مایل نبودند بعد از انعقاد قرار داد با انگلستان روابطشان را با انقلابیون ایرانی، کمافی السابق حفظ کنند.

از مواد دیگر قرارداد نیز برمی آمد که حکومت جمهوری ایران که در رمضان ۱۳۳۸ قمری به وسیله میرزا کوچک خان اعلام شد، دیگر اعتبار ندارد و باید برچیده شود و انقلابیون جنگل به عنوان یک گروه یاغی و شورشی تلقی گردند. این مسئله به کارگران کمونیست ایرانی که در بادکوبه زیاد بودند و تعدادی از اعضای حزب قفقاز که ملیت ایرانی داشتند و حیدرخان عمواوغلی در میانشان بود گران آمده، از توافق شوروی آزادیخواه و انگلستان امپریالیست ودولت مرتجع ایران دلتنگ و رنجیده خاطر شدند و حیدرخان را با یک کشتی اسلحه به ایران فرستادند تا کوچک خان را کنار بزند و زمام انقلاب را شخصاً به دست گرفته حکومت انگلیسی ایران را سرنگون سازد ولی لنین که با عقد معاهده با انگلستان به مقاصدش رسیده بود دیگر به فعالیتهای رفیق و هم مسلک قدیمش عمواوغلی نیاز نداشت حتی عزیمتش را به ایران که بعد از معاهده با انگلیس صورت گرفته بود خلاف سیاست خویش و حزب کمونیست تلقی می کرد تا جایی که حزب کمونیست باکو را که عامل اعزام عمواوغلی به گیلان بود مورد ملامت و سرزنش قرار داد. با این مقدمات اختلاف بین دو عمل متناقض یعنی گفتار سفیر شوروی و ورود عمواوغلی را به گیلان در می یابیم. شورویها متعهد شده بودند از انقلاب ایران دس بردارند و به انقلابیون کمک نکنند، بلکه موجبات محو انقلاب را فراهم کنند و با این اوصاف گزافه نیست اگر گفته شود که از دست رفتن رفیق و هم مسلک فعالی مانند عمواوغلی کمترین احساسی از تأثر و تأسف در دل زمامداران شوروی به جا نگذاشت چه وقتی پای منافع به میان می آید، ظاهراً مسلک و مرام فراری می شوند. منافع سیاسی و اقتصادی انگلستان نیز که نتوانسته بود با عقد قرارداد ۱۹۱۹ با وثوق الدوله پا بگیرد، طبق قراردادهای فوق الذکر تأمین شده بود و خاطره معاهده ۱۹۰۷ را که دولتین روس و انگلیس طبق آن کشور ما را بین دو منطقه نفوذشان تقسیم کرده بودند، یکبار دیگر به وجه تازه تری زنده می کرد.

مورخ شهیر شوروی س.م. ایوانف که همه پدیده ها را از زاویه دید کمونیستی اش می نگرد، در کتابی به نام تاریخ نوین ایران، ترجمه هوشنگ تیزابی و حسن قائم پناه، می نویسد:

«کوچک خان از ترس گسترش و رشد بعدی انقلاب و به دلیل آنکه جاسوسان امپریالیست ها و ارتجاع ایران او را از کمونیستها ترسانده بودند، عملاً و علناً تغییر ماهیت داد و به خیانت کشیده اند.» و در جای دیگرمی گوید: توطئه خیانت کارانه علیه حیدرعمواوغلی و سایر رهبران مبارز جنبش آزادی بخش ملی صورت گرفت که در نتیجه آن حید و سایر رهبران به قتل رسیدند. خشم و غضبی که براین مورخ شهیر از شکست و ناکام ماندن انقلاب کمونیستی ایران مستولی گردیده، از همین چند سطر نگارشش پیداست. او با مشتی اکاذیب سعی می کند خیانتی را که هم مسلکانش به انقلاب ایران مرتکب شده اند، به دیگران نسبت دهد. او ملیون و آزادیخواهان سرشناس ایران، امثال سیدمحمدرضا مساوات، میرزا طاهر تنکابنی، سیدحسن مدرس و ادیب السلطنه را که به جنگل پیام می فرستادند و معتقد به بازگشت عمواوغلی به باکوبه بودند، مرتجعان و جاسوسانی نامیده که میرزا کوچک را از کمونیستها ترسانده بودند. به نظر او تمام افراد بشر منهای وابستگان مارکسیسم مرتجع و جاسوسند و مسلک و مرام حقیقی همان است که در جیب و بغل آنهاست. ملیون ایران کراراً به جنگل خاطرنشان کردند که باید عمواوغلی مطیع تصمیمات کمیته باشد و چنانچه نظر دیگری دارد بهتر است به جای اولش برگردد، حتی مصمم بودند به جنگل آمده طرفین را با مذاکرات حضوری قانع کنند ولی دیدیم که عمواوغلی تن به قبول اندرز در نداد و به راه کج و معوج رفت و سرانجام آن شد که توضیح دادم. روزنامه مردم، ارگان رسمی حزب توده ایران، به مناسبت صدمین سال تولد حیدرخان عمواوغلی مقالاتی در شماره های ۲۷و ۲۸و ۲۹ آذرماه سال ۱۳۵۸ نشر داده و نوشته است که توطئه قتل عمواوغلی از پیش تدارک شده بود. دیانت یک رهبر برای تعیین خصلت یک جهش اجتماعی کافی نیست ـ اشاره به مذهبی بودن میرزا ـ دولت شوروی موظف نبود با مداخله نظامی در ایران حکومت کوچک خان را حفظ کند. دکتر حشمت با دولت مرکزی دست نشانده انگلیس رابطه داشت، سلطان زاده معتقد بود که باید در ایران انقلاب کمونیستی خالص صورت بگیرد. کوچک خان تمایل داشت با حکومت مرکزی دست نشانده انگلیس سازش کند!

جوابگویی به این اظهارات نادرست ساعتها  وقت می خواهد که نه با نقاهت اینجانب وفق می دهد و نه به اوقات محدود شما، اجمالاً می گویم که برای قتل عمواوغلی ضرر نبود توطئه ای تدارک شود، همین قدر که مرحوم جنگلی در ملاقاتش با نمایندگان شوروی در جنگل از آمدنش به ایران اظهار عدم تمایل می کرد کافی بود که او اصلاً نتواند به ایران بیاید.

دیگر آنکه کسی از دولت شوروی انتظار حفظ حکومت کوچک خان را از طریق مداخلات نظامی نداشت همین قدر که دولت شوروی در محو انقلاب جنگل با انگلیس همداستان نمی شد کفایت می کرد.

دکتر حشمت اگر با دولت مرکزی دست نشانده انگلیس رابطه داشت اعدامش نمی کردند، آیا بعد ازشهادت مظلومانه این مرد با شرف باز درباره اش حرف دارید؟

نظر سلطان آزاده، که معتقد بود باید در ایران انقلاب کمونیستی خالص صورت بگیرد، نظری بود پوچ و ابلهانه و ناشی از عدم اطلاع. او نمی دانست که ایران کشوری است مسلمان و اسلام به هیچ روی با مارکسیسم و تعلیمات مارکس و انگلیس سازش ندارد.

ثمره مخالفت های شما کمونیستها با مصالح مردم ایران در آن موقع و در دوران حکومت دکتر مصدق کشتار بی رحمانه دهها هزار جوان لایق این سرزمین شد که تا سال ۱۳۵۷ ادامه داشت و ننگ این فضیحت و رسوایی را به دامان مسببش باقی گذاشت. بعداً که مورد ملامت و سرزنش و اعتراض قرار گرفتند ریاکارانه اعتراف نمودند که اشتباه کرده ایم اکنون هم که خیاط در کوزه افتاده صریح و بی پروا و بدون هیچ خجالتی تصدیق می کنید که تمام اعمال و حرکات شما در چهل سال اخیر به سود یک دولت بیگانه خطا بوده و جنبه جاسوسی و خیانت داشته است.

در میان نویسندگان کسان دیگری هم هستند که سعی دارند مطالب دروغ و خلاف حقیقت را علیه کوچک خان و نهضت جنگل نشر دهند که یک نمونه اش را به قلم رضا خسروی در روزنامه اطلاعات سال ۱۳۵۸ در شماره ۱۶۰۳۳ دیدم که نوشته بود:

«در مدرسه اقامتگاه کوچک خان ناگهان صدای تیر از هرطرف بلند شد. حیدرخان که زخمی شده بود نزدیکی های رشت توسط حسن خان کیش دره ای دستگیر و معین الرعایا تحویل شد و سرانجام خائنانه به قتل رسید.»

ایشان نمی دانند که مرحوم جنگلی در مدرسه اقامت نداشت. حیدرخان تیر نخورد و زخمی نشد. به وسیله حسن کیش دره ای تحویل معین الرعایا نشد اصلاً معین الرعایا و حسن کیش دره ای یک نفر است و بطور خائنانه هم به قتل نرسید.

دکتر گلشنی: یک نکته کوچک تاریخی الان به ذهنم رسید، بعد از انتشار و تألیف کتاب سردار جنگل بود که از طرف خود شوروی ها هم کتابی منتشر شد. گویا آنها فهمیده اند و درک کرده اند که چه اشتباهات و خطاهای سیاسی به عمل آمده و برای پاسخ به این خطاهای خودشان کتابی به زبان روسی منتشر کرده اند که شامل مقاله ای است که به وسیله آن مباحث و فصولی از کتاب سردار جنگل را پاسخ دهند.

استاد فخرایی: بنده این کتاب را دیده ام. یکی از دوستان من به مناسبت اینکه می دانست به این گونه قضایاعلاقه مند هستم آن را برایم آورد ولی چون به زبان روسی بود و بنده روسی نمی دانم به یکی از دوستان دیگر دادم که ترجمه اش کند و ایشان هنوز به من برنگردانده ولی بطور شفاهی به من گفت که در این کتاب شوروی ها به اشتباهات خودشان درباره جنگل اعتراف کرده اند.

کیهان فرهنگی: استاد نظرتان در مورد فیلم «میرزا کوچک خان» چیست؟

 استاد فخرایی: مادام که من سری دوم این فیلم را نبینم نمی توانم اظهار عقیده بکنم ولی می دانم که یک کج سلیقگی در اینجا به خرج داده اند؟ به این معنی که ایشان از وسط کار شروع کرده اند و نگفته اند که این شخص که بود؟ چه هدفی داشت؟ چرا به جنگل رفت؟ اینها را در مقدمه فیلم نمایش نداده اند و بنده تا تتمه فیلم را هم نبینم، نمی توانم نظر بدهم چون کارگردان فیلم سناریویش را پیش من آورد تا اصلاحاتی در آن داشته باشم. بنده ایراداتی به این سناریو گرفتم، که اطلاع ندارم آن ایرادها را برطرف کرد یا نه و مادام که این فیلم را تا آخر نبینم نظری نمی دهم.

دکتر گلشنی: در نامه هایی که مرحوم میرزا کوچک خان به شما نوشته و همچنین در این فیلم، چند بار شما را به نام آقای مسیویا مسیو فخرایی نامیده است وجه تسمیه این مسیو چیست؟

استاد فخرایی: در گیلان رسم است که علاوه بر اسم عمومی، یک اسم خانوادگی هم داریم مثلاً به یکی می گویند «پیله آقا» یعنی این بزرگترین فرزند این خانواده است، یکی را می گویند «کوچک آقا» یعنی کوچکترین فرزند این خانواده است، بنده هم کوچکترین فرزند ذکور پدرم بودم و اسم خانوادگی بنده «کوچ آقا» یا کوچک آقا بود. در زمانی که درس می خواندم جزوه ای دیدم به نام ۱۱ زبان که یکی از آنها اسپرانتو بود و در آنجا بعضی واژه ها را به ۱۱ زبان ترجمه کرده بودند من این دو کلمه کوچک و آقا را از آن ۱۱ زبان استخراج کرده بودم و برای خودم یاد گرفته بودم. مثلاً اینها بود «پتی مسیو» «صغیر سید»، «پتی پاترول»، «سیمون سیر» و غیره. اینها به زبانهای مختلف معنای کوچک آقا را می داد. و وقتی کسی از من می پرسید اسمت چیست؟ من ترجمه یکی از این زبانها را می گفتم. کم کم «پتی» از «پتی مسیو» افتاد و مسیو ماند. این است که من به نام مسیو معروف شدم و این هم ورقه ای است که مرحوم میرزا به من نوشته و به دو امضای او مزین است.

نوشته است: هوالحق، آقای مسیو! (چون من مأمور مالیه ضیابر بودم) خط این حکم که در دست شماست، خط میرزا عبدالحسین خان شفایی است و امضا مال شخص میرزا است. میرزا در نامه نوشته که وجود شما در کسما لازم است، بیایید و جای خود را به میرزا ابوالقاسم، که همان برادر من باشد، تحویل بدهید.

استاد سمیعی: از همه کارهای آقای فخرایی صحبت شد و خودشان هم ما را مستفیض کردند و جزئیات وقایع دورانی را که شاهد بودند، بازگو کردند اما باید اضافه بکنم که هنوز به چاپ نرسیده، یکی از آن کارها مجموعه ضرب المثل های گیلکی است که طی سالیان زیادی آن را فراهم کرده اند و برای چاپ آماده است و کار بسیار باارزشی است. به ویژه اینکه بانفوذ رسانه های جمعی و گسترش ارتباطات همیشه این خطر برای گویش ها و زبانهای محلی هست که دستخوش تغییر یا فراموش بشوند و یا اینکه آن کسانی که می توانند برای ثبت و ضبط زبان و فرهنگ مردمی منجی باشند، از دسترس ما دور شوند. چنانکه خیلی از گویشها و زبانهای محلی ممکن است از بین رفته باشند. می دانید یکی از منابع فرهنگ مردمی، همین ضرب المثل هاست که در آنها هم حکمت و هم تجربه زندگی، هم ذوق و هم شعر و خلاصه همه فرهنگ یک قوم منعکس است و به اعتباری تجلیات فرهنگ است و واقعاً این خدمتی بزرگ است که آقای فخرایی انجام داده اند و خوشبختانه مدون و آماده شده است و امیدواریم موجباتی پیدا شود و مؤسسه ای بانی خیر گردد و این کتاب را چاپ بکند.

درباره تألیفات دیگر ایشان هم من کم و بیش شنیده ام اما نمی دانم در چه مرحله ای هست خودشان بهتر می دانند ان شاءالله آنها هم آماده می شود.

کیهان فرهنگی: اگر تألیفات دیگری به جز ضرب المثل های گیلکی آماده دارید بفرمایید.

استاد فخرایی: بنده این ایام نقاهت و بیکاری را که در منزل بودم و نمی توانستم بیرون بروم، بیکار نماندم. و به کارهایی مشغول شدم. گو اینکه بعضی ها به من ایراد گرفته اند که شما در حال استراحت هستید و نباید این کارها را بکنید ولی من چون عادت به کار دارم، نمی توانم بیکار بنشینم این است که اوراقی را جمع کرده ام با عنوان از هرچمن گلی این عنوان کتاب است و کتاب شامل حکایات و روایات و قصص و تک بیتی هاو رباعیات خوبی است که از بین رباعیات گلچین کرده ام و از بین تک بیتی ها آنهایی را که مصطلح است و به عنوان ضرب المثل هم نیست در اصطلاح خیلی جلب توجه می کند، جمع آوری کرده ام که شاید حدود ۴۰۰، ۵۰۰ صفحه بشود. کتاب دیگری هم دردست دارم با عنوان مشاهیر گیلان.

کیهان فرهنگی: ان شاءالله خداوند به شما طول عمر می دهد و خوانندگان و علاقه مندان شما تألیف های باز هم جدیدتان را می بینند و به آنها دسترسی می یابند. خیلی متشکریم از اساتیدی که تشریف فرما شدند و همچنین از شما که لطف کردید و وقتمان را در اختیار ما گذاشتید.

دکتر شعبانی: بنده در پایان عرض کنم، در همه جای دنیا شخصیتهای باارزش و جاافتاده و به کمال رسیده ای نظیر حضرت عالی را به عنوان یک سرمایه ملی مملکت تلقی می کنند. شرح حال نویسی و زندگینامه نویسی و از حاصل تجربیات عمر به دیگران بهره رسانی چیزی است که به خاطر فوایدش در دنیا مرسوم شده است به خصوص مردم ما که امروز احتیاج دارند خودشان را بهتر بشناسند و هویت صحیح و اصیل انسانی، اسلامی خودشان را درست تر تشخیص بدهند. نیاز مبرمی احساس می کنند که آدمهای منزهی را بشناسند که عمری را با ایمان و شرف و اعتبار به سر برده اند، لغزشهای کمی داشته اند و نمونه خوبی از اعتبارات پابرجای انسانی و اسلامی، ملی ما هستند. امیدواریم بزرگانی چون شما همیشه در صحنه حاضر باشند و حاصل دستاوردهای عمر پرزحمت خودشان را در اختیار ابنای وطنشان بگذارند که اینها سرمایه ای باشد برای روشنایی دادن به زندگی جوانان فداکار امروز ما و نسلهایی که بعد می آیند.

بنده به سهم خودم از زحمتی که شما پذیرفتید، سپاسگزارم از محبتی که فرمودید و توضیحات مغتنم و ذیقیمتی که دادید و اینها گوشه های دیگری از تاریخ تاریک مملکت ما را روشن می کنند، تشکر می کنم. همچنین از برادران و مسئولان خدمتگزار و مؤمن کیهان فرهنگی هم تشکر می کنم که واسطه انجام این اقدامات خوب و خیر و پربرکت هستند و ان شاءالله به مدد این نوع اقدامات که مستدام یاد چراغهای هرچه فروزانتری در پیش راه ملت مسلمان ما قرار بگیرد و ماراههای پرزحمت آینده را هم از جمله به مدد این روشناییها، ان شاءالله، زودتر و صحیح تر و کم زحمت تر طی کنیم.

 

  

 

 

منبع: مجله کیهان فرهنگی، شماره ۹، آذر ۱۳۶۳، ص۱ تا ص۱۶

ارسال دیدگاه