مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
یکشنبه 14 آذر 1395 - Sunday 4 Dec 2016
محتوا
راز مازوی پیر جنگل، یادی از دکتر حشمت الاطبا

راز مازوی پیر جنگل، یادی از دکتر حشمت الاطبا

  راز مازوی پیر جنگل: یادی از دکتر حشمت الاطبا، سرد شماره ۲ نهضت جنگل   عزیز عیساپور   ماه دوم بهار از سال ۱۲۹۸ خورشیدی، به پایانش نزدیک می‏شد.قوای جنگل به زعامت میرزا کوچک خان جنگلی، از فومن به لاهیجان و سپس به شرق گیلان و ارتفاعات«سه هزار» تنکابن درحال عقب‏نشینی بود.دکتر حشمت با […]

دوشنبه 18 مرداد 1389 - 22:41

 

راز مازوی پیر جنگل: یادی از دکتر حشمت الاطبا، سرد شماره ۲ نهضت جنگل

 

عزیز عیساپور

 

ماه دوم بهار از سال ۱۲۹۸ خورشیدی، به پایانش نزدیک می‏شد.قوای جنگل به زعامت میرزا کوچک خان جنگلی، از فومن به لاهیجان و سپس به شرق گیلان و ارتفاعات«سه هزار» تنکابن درحال عقب‏نشینی بود.دکتر حشمت با قوای خود، بیش‏تر از میرزا، خود را به روستای کوهستانی«آرود»سه هزار رسانده بود، و در انتظار میرزا لحظه شماری می‏کرد.پناهگاه دکتر حشمت و یارانش، در نزدیکی آرود قرار داشت و افراد او نیازهای اولیه‏ی خود را از آن محل فراهم می‏کردند.دکتر تاکید می‏کرد که کوچک‏ترین اجحافی برای تهیه‏ی غذا به ساکنان محل وارد نشود.

شیخ عبد السلام، یار نزدیک دکتر حشمت، کسی که همه‏جا در رکابش همراه بوده است، آهسته و آرام به طرف دکتر رفت و در گوش او چنین خبر داد:چهار هزار قزاق وارد خاک تنکابن شده‏اند.تفنگچیان قزاق رفتارشان را با مردم محل تنکابن شدیدتر کرده‏اند.حلقه‏ی محاصره هر روز، تنگ‏تر می‏شود.آنان به هرکسی که مظنون به همکاری با قوای جنگل می‏شوند، زیر فشار و شکنجه قرار می‏دهند.سپس ادامه داد:کسی که این خبر را آورده است، می‏گوید این دستورها از طرف«کاپیتان وروا چینگ»ریاست قشون اعزامی قزاق به تنکابن صادر می‏شود که از طرف «استار وسلسکی فرمانده‏ی کل قوای اعزامی به گیلان» ماموریت دارد.شیخ عبد السلام از دکتر فاصله گرفت و متوجه مشوش بودن چهره‏ی دکتر شد و با احترام از حضور دکتر به بیرون پناهگاه رفت.این خبرها و خبرهای ناگواری که می‏رسید، حسابی دکتر را کلافه می‏کرد.دیری نگذشت که دو تن از نگهبانان، در پیرامون پناهگاه به شخص مشکوکی برمی‏خوردند.او را دستگیر کرده و از او پرسش‏هایی می‏کنند.سپس می‏فهمند که شخص مظنون به همین قصد، به آن‏جا می‏آمده است.

وی از جانب میرزا شکر اله تنکابنی ماموریت یافته تا پیغام و آذوقه‏ی موردنیاز قوای جنگل را  به دکتر و یارانش برساند.فرستاده‏ی میرزا شکر اله آذوقه را بار قاطر کرده و خود را با ظاهری آراسته به گالش‏های منطقه‏ی سه هزار که قصد«درجان» (روستایی در سه هزار) را دارند، حرکت می‏کند.نفرات همراه دکتر حشمت از شنیدن این خبر، بسیار شادمان شدند و آن‏را به فال نیک گرفتند.آخر آنان چند روزی بود که غذایی نخورده بودند.

میرزا شکر اله از احرار تنکابن بود.خبر عقب‏نشینی قوای جنگل را در سه هزار شنیده بود. حامل آذوقه را نزدیک‏تر می‏برند.دکتر حشمت در پناهگاه با یاران جنگلی به تبادل‏نظر نشسته بود.او نمی‏دانست که کدام‏یک از افراد داخل پناهگاه دکتر حشمت است.سرانجام به نشانی‏هایی که میرزا شکر اله و دیگران به وی گفته بودند، دکتر را از میان جمعیت تشخیص می‏دهد و دو دست‏اش را به نشانه‏ی احترام، روی جناق سینه‏اش گذاشت و سلام کرد و سپس با تانی پیش رفت.دکتر او را کنار خود نشاند.نام میرزا شکر اله برای دکتر آشنا به نظر می‏آمد.اما هرچه به حافظه‏اش فشار آورد نفهمید که او کیست.به‏هرحال از حامل پیغام پرسید:میرزا شکر اله حالش خوب بود؟شخص مزبور پاسخ داد:میرزا شکر اله دعای زیادی برای شما دارد.او پیغام داده که سردسته‏ی قزاق‏ها تمام گذرگاه‏های منطقه‏ی تنکابن را که به ارتفاعات جنگل و کوه‏های دو هزار و سه هزار (دو هزار و سه هزار-از ارتفاعات کوهستانی و ییلاقی تنکابن) ختم می‏شوند، بسته‏اند و همه‏جا را مامور گذاشته‏اند تا راه رسیدن میرزا کوچک خان و قوای او را مسدود کنند.افراد تازه وارد و نیروهای زیادی از قزاق در این شهر پرسه می‏زنند.چهره‏های ناشناس به تازگی وارد خرم‏آباد شده‏اند.این روزها این شهر، هیجان زیادی دارد.

دکتر حشمت یک آن، یادش آمد که میرزا شکر اله را در لاهیجان دیده بود و کاری هم برایش انجام داده بود.او آدم بسیار محتاطی بود و هرکسی را برای کمک یا دادن پیغام روانه‏ی جنگل نمی‏کرد.او از حامل آذوقه اطمینان داشت و از افراد خودی به حساب می‏آمد.

انتظار آمدن میرزا کوچک خان، سخت دکتر را نگران می‏کرد.دلشوره‏ی عجیبی داشت.گاهی وقت‏ها طوری می‏شد که انگار در پس قلب‏اش قند آب کرده‏اند.از طرفی هم اخباری که می‏رسید به نظرش ناامیدکننده بود!روزهای سیاهی را پشت‏سر گذاشته بود.آینده‏ی مبهمی پیش‏رو داشت.خاطره‏های بد فرجامی در کنج ذهنش ماوا گرفته بود.حمله‏ی قوای بیست هزار نفری دولت مرکزی، در جنگ رانکو و جاردی(جاردی-جواهرده فعلی از ییلاقات رامسر) به قوای جنگل، حمله‏ی سواران الموت، رودبار، اشگور، کلاردشت، کجور و نور به دستور محمد ولی خان به فرماندهی فرزند ارشدش علیقلی خان و قوای زیر فرمانش، تسلیم حاج احمد کسمایی و سپس فترت جنگل، ماموریت کاپیتان«وروا» به خرم‏آباد و غارت آن شهر به وسیله‏ی قزاقان، جدا شدن عده‏ای از جنگلی‏ها بر اثر خستگی و بی‏خوابی و بی‏غذایی از قوای جنگل و از همه نگران کننده‏تر، برخوردهای مبهم مظنون‏وار ساعد الدوله (فرزند محمد ولی خان خلعتبری(سپهسالار تنکابنی)) حاکم متواری تنکابن، افکار و احوال مغشوش و درهم و برهمی را در مخیله‏ی دکتر حشمت به جای می‏نهاد و به مغزش فشار می‏آورد!

میرزا کوچک خان با نفراتش به«آرود»سه هزار نزدیک می‏شدند.قوای جنگل خسته و خشمگین و بی‏حوصله، سوار بر اسب‏های بی‏رمق و گرسنه، سینه‏کش جنگل را، از غروب به سوی شرق، می‏تاختند و خود را به ارتفاعات تنکابن می‏رساندند.میرزا علی آقا، یکی از یاران دکتر حشمت، خبر ورود میرزا به آرود را مسرت‏وار با دکتر و یاران جنگل، در میان نهاد.جنگلی‏ها این خبر را به شادمانی برگزار کردند.دکتر با چهره‏ی بشاش به آنان گفت که آماده‏ی استقبال از میرزا و قوای او باشند.

خبرآمدن میرزا به افکار پریشان دکتر حشمت پایان داد.دکتر از پناهگاه بیرون آمد.سر به آسمان گرفت.آسمان تنکابن لکه‏های ابر سیاه داشت.بادی سرد وزیدن گرفت.کوهستان و جنگل سه هزار، رازی در خود داشت.

قوای جنگل به زعامت میرزا، به سمت آرود نزدیک می‏شد و صدای سم اسبان خسته و خشمگین به گوش می‏رسید و گردوغبار راه، هیمنه‏ای در دل کوهستان داشت.دکتر حشمت و یاران او، این منظرگاه را با دقت دنبال می‏کردند و لحظاتی چند آن دو یار به هم رسیدند و همدیگر را سخت در آغوش گرفتند.نفرات همراه، آن دو را به دقت ورانداز می‏کردند.ساعتی آن دو به خلوت نشستند و باهم به شور پرداختند.سرانجام میرزا تصمیم گرفت با نفراتش به چند گروه تقسیم شده تا خود را به فومن برسانند.

دکتر حشمت در اندیشه‏ی عمیقی فرو رفت و از تصمیم میرزا چندان استقبال نکرد.آیا میرزا قدرت آن‏را داشت که از چهره‏ی دکتر به راز درونش پی ببرد؟دکتر با خود اندیشید که ازکجا با میرزا شروع کند و چگونه قیام ناتمام‏شان را تحلیل کند و به ضعف درون آن بپردازد تا میرزا متقاعد شود که این حرکت منجر به شکست است!و دشمن با تمام قوا در مقابله با آن تدارک منسجمی دارد و دست به حمله‏ی تدافعی زده است و تخم خدعه را در میان رهبرانش پاشانده است!آیا میرزا می‏داند که پشت این قیام، در گوشه‏ی جنگل، چه حمایتی و از کدام قدرت خارجی می‏شود؟!تا دل همه‏ی جنگلی‏ها قرص باشد و امیدوارانه به پیش تازند؟

میرزا و دکتر با طمانینه، دوش‏به‏دوش هم، گرم صحبت شدند و به انتظار گروهی از قوای خود ماندند.اما در میان نقطه‏نظرات دکتر حشمت رازی نهفته بود.میرزا بی‏صبرانه می‏خواست تا دکتر حرف دلش را با گوش‏جان بشنود، که سرانجام چنین گفت:«رفتن به فومن را در چنین موقعیتی حساس، صلاح نمی‏دانم.»دکتر لحظه‏ای مکث کرد.او به اوضاع نا بسامان قوایش می‏اندیشید.سردرگمی عجیبی بر مجاهدان جنگل حاکم بود.ناامیدی و امکانات محدود، سراسر وجود دکتر را می‏آزرد.راهپیمایی در ارتفاعات و کوره راه‏هایی که مشرف بر دره‏های مخوف قرار داشت، هر دو طرف را از پا درآورده بود.با این تفاوت که قزاق‏ها از لحاظ آذوقه و سلاح در زحمت نبودند و نفراتشان بسیار بود که می‏توانستند باوجود تلفات سنگینی که متحمل می‏شدند، تعقیب و گریز منظم خود را ادامه دهند.

اما قوای جنگل، خسته و گرسنه و تشنه، راهی را که معین نبود به کجا ختم خواهد شد، ادامه می‏داد.موقعیت آن‏ها سخت و دردناک بود.باوجود آن‏همه خستگی و بی‏خوابی، گذشتن از گردنه‏ها و صخره‏های هولناک، برای همه‏ی آنان کشنده و طاقت‏فرسا بود.این را دکتر به خوبی اذعان داشت، و میرزا می‏باید آن‏را باور کند.وی از توان رزمی و استقامت بیش‏تری بهره‏مند بود. میرزایی که می‏گفت:«دشمن ما اجنبی است، و من تفنگ به دست نگرفتم که با قزاق ایرانی بجنگم.آن‏ها ایرانی هستند و زن و بچه و مادرشان ایرانی‏اند.میرزا صادقانه گفت، اگر من به قول دولت مردان اعتماد داشتم توصیه می‏کردم که بروی و خود را تسلیم کنی.دکتر، تو می‏توانی از راه‏های دیگر به مردم و وطنت خدمت کنی.حرفه‏ی شما طبابت است، نه جنگیدن.به این وعده‏ها دل خوش نکن.مگر ندیدی با حاج احمد کسمایی چه کردند؟تازه او حاج احمد بود و تامین نامه به خط رییس الوزرا داشت.آدم متمکن و متنفذی بود.شنیدی که چقدر او را زجر دادند؟بیچاره را توی یک چاله، با پای برهنه حبس کردند که حتا نمی‏توانست روی زمین دراز بکشد!»میرزا پس از لحظه‏ای سکوت، با عصبانیت گفت:تف به این روزگار!سپس رو به دکتر کرد و گفت:فریب آن‏ها را مخور.وای به حال من و تو اگر به دست آن‏ها بیفتیم.

و اما دکتر حشمت که از صداقت و آزادگی اندیشه، بهره‏ی وافی داشت و از یورش‏های سخت قشون قزاق و ارتجاعیون حکومت مرکزی و گیلان و از خیانت ساعد الدوله‏ی خلعت‏بری و… به ستوه آمده بود، نتوانست پایداری یک انقلابی آگاه را در صحنه‏ی نبرد از خود نشان دهد، و به میرزا چنین گفت:«من تصمیم خود را گرفته‏ام و از همین‏جا، از شما جدا می‏شوم.افراد من خسته و وامانده و بیمار هستند!»بیان دکتر همچنان پتکی بود بر سر میرزا، پشت میرزا تیر کشید و ستون فقراتش درهم ریخت.فترت جنگل فرا رسیده بود.سپس دکتر ادامه داد:«هر انسانی تا یک حدی توان دارد.من تا این‏جا با شما آمده‏ام، اما ازاین‏جا به بعد و ادامه‏ی راه با خود من است.من به فکر خود نیستم.شاید با تسلیم شدن بتوانم از کشتار(اشاره به قوای دویست و هفتاد نفره‏اش)و جنایت حاکمان وقت جلوگیری کنم.زن و بچه‏های آنان در انتظار برگشتنشان از جنگل به خانه، هنوز هم چشم به در خانه‏هایشان دوخته‏اند.آن‏ها چشم به جنگل و صحرا دارند تا شاید اسب سپیدی گذر کند و شیهه‏ی پیروزی سردهد.

وسوسه‏ی تامین جانی به دکتر با تزویر، از طرف«رتمیستر تیکا چنکوف»باقی‏مانده‏ی توان رزمی و روحی‏اش را به هدر داد و به اعتبار این تصمیم، راه خود را با میرزا جدا کرد.میرزا سرش را بالا گرفت و به ستیغ کوه‏ها چشم دوخت و در اندیشه‏ها غوطه‏ور شد.میرزا احساس کرد که دارد تنها می‏شود و دارند تنهایش می‏کنند.عزمش را جزم کرده بود که به دیلمان و فومن ره بسپارد. حرف اول و آخرش را، به یاران جنگل که به او گوش سپرده بودند بیان کرد.این آخرین سخن میرزا در آرود بود:«برادران من، پاک کردن اشرار و اجانب از سرزمین و منطقه‏ی گیلان، بدون خستگی و بدون آذوقه، میسر نخواهد بود.راهی بس طولانی در پیش رو خواهیم داشت، و بسیار سخت و ناهموار.باید تحمل کرد، باید مجاهدت کرد.مجاهدت یعنی همین.یاس و ناامیدی را از خود دور کنید.مقاوم باشید و تا لحظه‏ی آخر در مقابل باد و توفان نباید هراس داشت، تا به تیر دشمن بیفتیم.»

پس از سخنان میرزا، نیروهای مجاهد همراه تعدادی تسلیم شدند.میرزا به هریک، پنج تومان و به افسران پنجاه تومان داد و به امید پیوستن هم، در وقتی دیگر، آنان راه طالقان را در پیش گرفتند و عده‏ای هم از راه الموت خود رابه طالقان رساندند و نیروهای باقی‏مانده از آرود به طرف«گاوور» (از روستاهای سه هزار تنکابن) آماده‏ی حرکت شدند.

دو دسته از قوای جنگل، سوار بر ترک اسب‏هاشان، همراه با تفنگ‏های ورندیل حمایل شده و یراق بسته به سوی جنگ تاختند و ساعتی بعد در«آش محله لات» (از روستاهای سه هزار تنکابن) از اسب پیاده شدند.پس از اتراق، قوای جنگل به گاوور، که نقطه‏ی امنی در جنگل بود، پناه جستند.آنان پستی و بلندی‏ها را در نور دیدند و خود را به آن‏جا رساندند.

ابر همه جای آسمان شمال را پر کرده بود.آسمان جنگل تنکابن، انگار زایش پیش‏بینی نشده داشت.این مکان پناه گرفته در عمق جنگل، با درختان سبز به آسمان ساییده‏ی افرا، بلوط و…چشمه سارهای زلال و با نشاط، پذیرای مردان پیکارجویی، که سینه‏کش جنگل و جلگه را راه می‏سپردند، ماوایی امن و به دور از هیاهوی شغالان و کزکسان می‏طلبیدند.قوای جنگل پس از چند ساعتی طی طریق، به کنار چشمه‏ای که در پایین دست‏آبادی گاوور و در انبوه درختان لیلکی و انجیری از زمین می‏جوشید، خزیدند و از آب گوارای آن، مشت‏مشت به رفع عطش پرداختند.

غرش هواپیماهای انگلیسی در فضای جنگل به گوش رسید. مجاهدان طبق عادت، تفنگ‏ها را به طرف آسمان قراول رفتند که شلیک کنند.اما میرزا ملتفت شد و دستور استتار داد. هواپیماها از بالای سرشان گذشتند.هیچ حادثه‏ای اتفاق نیفتاد.میرزا نفراتش را فرمان داد که آماده‏ی حرکت باشند.او به دکتر نزدیک شد و برای آخرین دیدار، روبه‏روی هم ایستادند و لحظاتی چشم در چشم همدیگر دوختند و هر دو همزمان، همدیگر را در آغوش گرفتند.دکتر حشمت با صدایی آرام گفت:«فکر می‏کنید زندگی در محیط خفقان‏آور استبداد، ارزشی دارد؟» میرزا در پاسخ گفت:«تسلیم شدن، دکتر، یک نوع انتحار است.اگر مداخله‏ی مستقیم بریتانیا و کمک‏های جنگ‏افراز آنان نبود، ما به فتح تهران موفق می‏شدیم.»لحظه‏ای پس از سکوت آن دو، میرزا حرفش را پی گرفت:«دکتر، زیاد هم نباید مایوس بود.»

باقی‏مانده‏ی قوای میرزا، آماده‏ی حرکت بود.میرزا سوار بر اسب شد، فرمان حرکت داد.دکتر و قوایش در گاوور ماندند.میرزا از نزدیکی‏های گاوور، راه را به طرف روستای«کشکو» ۱ دنبال کرد و از طریق پشت خط محاصره و از راه گلیجان به طرف کوه‏های دیلمان و ارتفاعات گیلان تاخت و این‏بار همرزمش را به حال خود وا می‏گذاشت.

نخستین دسته از قوای جنگل از گاوور حرکت کرد و دکتر حشمت را با نفراتش تنها گذاشت. دکتر و یاران همراه او، غمگین و متاثر شدند.دیگر صدای شکستن شاخه‏ای از پاکوب اسب‏ها و هی‏هی سواران به گوش نمی‏رسید.آن‏ها رفته بودند و سکوتی سهمگین و آزاردهنده در گاوور حاکم شد.هیچ‏یک از یاران دکتر حشمت جرات پرسیدن از کسی را نکردند.پس از سکوتی آزاردهنده، دکتر حشمت، عبد السلام را فراخواند که افراد را جمع کند تا با آنان سخنی را در میان گذارد.یاران دکتر، دریک‏آن، دکتر را بسان نگین انگشتری، میان خود گرفتند تا گوش به سخنانش بسپارند.

دکتر عینکش را از چشمش برمی‏دارد و آن‏را با گوشه‏ی پیراهنش پاک می‏کند و سپس به چشمش می‏زند تا خوب یاران همراهش را ببیند و چهره‏ی آنان را به خاطر بسپارد:«عزیزان من، شمایی که در سخت‏ترین ایام همراه من بودید و در این راه، مصائب بی‏شماری را به جان خریدید.مرارت‏ها کشیدید، و هم‏اکنون لحظات سنگین و دشواری بر شما گذشته و خواهد گذشت.می‏خواهم عرض کنم که برای تسلیم شدن، راه زیادی نمانده است.نخستین نفری که صدمه می‏بیند، من هستم(کف دست راست خود را روی سینه‏اش می‏گذارد.)خطر متوجه من است.چاره‏ای نیست من مایلم که خود را فدای شما و وطنم کنم و از شما می‏خواهم که با من موافق باشید.»در بین قوا، زمزمه‏هایی شد، دکتر دفترچه‏ی یادداشتش را از جیبش درآورد و (۱).روستایی از تنکابن بر سر راه دو هزار و سه هزار برگی از آن را جدا کرد و خودنویسش را آماده کرد و سپس نامه‏ای برای«ورواچینگ»فرمانده‏ی روسی ستون قزاق نوشت و اطلاع داد:«به موجب توصیه‏ی دوستانش درصورتی‏که دولت و نیروی قزاق حاضر باشند و به تعهدات خود عمل کنند، آماده است اسلحه را به زمین بگذارد و تسلیم شود.احدی از جانب شما حق تیراندازی به افراد ما را نخواهد داشت و تمام تفنگ‏های ما به حالت نگون فنگ، به طرف قلعه گردن (مرکز فعلی دهستان بلده، از توابع خرم‏آباد تنکابن.) پیش می‏آییم.تنها خداوند حامی ما مسلمانان خواهد بود.امضای دکتر حشمت الاطبا»

دکتر نامه را تا کرد و به قاصدی داد که پیشاپیش، آن‏را به خرم آباد (خرم‏آباد در آن هنگام مرکز اداری تنکابن بود.) ببرد و آن را به دست فرمانده‏ی روسی قزاق برساند.

فرمانده در جواب مکتوب دکتر حشمت به همان قاصد پیغام داد که در قول خود باقی است و از دکتر خواست تا تفنگ‏های خود را برای او بفرستد.

آسمان جنگل سه هزار، ابری و سیاه بود.پرواز پرندگان روی شاخه‏ها و شاخسارهای بهاری جنب‏وجوشی داشت.در دوردست‏ها قارقار کلاغ‏هایی که اجتماع کرده بودند، انگار خبر از حادثه‏ای می‏دادند.تعدادی از قوای دکتر، دور آتش جمع شده و خود را به آتش سپرده بودند.

عبد السلام نزد دکتر آمد و دکتر به افرادی که اطراف آتش بودند، دستور خاموش کردن آن‏را داد و سپس به عبد السلام گفت:«به همه بگو آماده باشند و دراین‏جا جمع شوند تا چند دقیقه‏ی دیگر حرکت خواهیم کرد.عبد السلام درحالی‏که دویست و هفتاد نفر را جمع کرده بود به دکتر اظهار داشت که آماده‏ی فرمان شما هستیم.دکتر حشمت درحالی‏که اشک توی چشمش حلقه زده بود.افراد خود را به خط کرد.تفنگ‏هایشان را یکی‏یکی از آنان گرفت و در جعبه‏ای ریخت تا برای فرمانده قزاق بفرستد.میرزا علی آقا (شادروان کوچک‏پور در اعزام قوای دکتر حشمت به رشت می‏نویسد:از لنگرود به طرف لاهیجان حرکت کردم، در نزدیکی دیوشل میرزا علی آقا حبیبی را جزو دستگیرشدگان بود دیدم.پرسیدم، گفت وقتی که ما تسلیم شدیم ما را به خرم‏آباد آوردند.«یادداشت‏های خطی(جنگل)-صادق کوچک‏پور-صفحه‏ی ۲۴») ، یکی از افراد زبده‏ی جنگل در قوای دکتر حشمت پرسید:دکتر به کجا می‏رویم؟همه‏ی یاران دکتر منتظر جواب و گوش به زنگ فرمانده‏ی خود بودند.سرانجام دکتر چنین اظهار داشت:«ما به قلعه گردن، سپس به خرم‏آباد می‏رویم و در بلدیه آن‏جا تسلیم قزاق‏ها می‏شویم.هرکه مایل نیست همراه من باشد، راه میرزا را دنبال کند.یاران من، انتخاب راه با خود شما است.»در میان قوا همهمه‏ای شد و یکی به نمایندگی از سایرین با صدای رسا که به گوش دکتر برسد گفت:«ما همگی همراه شما هستیم و شما را تنها نمی‏گذاریم.» میرزا علی آقا با کسب اجازه از دکتر حشمت با صدای بلند اعلام کرد:حرکت می‏کنیم!

دکتر حشمت پیشاپیش قوا و نفراتش به دنبال او حرکت کردند.کسی از دکتر جدا نشد.باران ریزریز می‏بارید.صدای کلاغی از نزدیک شنیده می‏شد و دورتر از آن‏جا همهمه‏ی کلاغان بود. دویست و هفتاد نفر گاوور را در شیب جلگه پشت‏سر گذاشتند.سکوت تسلیم‏وار قوای جنگل، آرزوهای بربادرفته در جنگل بود.بی‏خوابی، بی‏غذایی و خستگی بیش از حد، قدرت راه رفتن را از افراد گرفته بود.شور و حرارت نخستین، جای خود را به افسردگی داده بود.باران هر لحظه بیش‏تر می‏شد.پرندگان به لانه‏های خود برمی‏گشتند.و روز به آخر می‏رسید.باران یک ریز می‏بارید، و توان راه رفتن در جنگل نبود.تعدادی از یاران دکتر، از او خواستند که آخرین شب‏شان را در جنگل بگذرانند.شاید گذشت زمان، حوادث ناخواسته‏ای را در تغییر وضعیت‏شان ایجاد کند.آنان به«نسار» (جایی که بیش‏تر اوقات از روز سایه باشد و آفتاب نتابد.) که رسیدند.دکتر موافقت کرد، با بودن جان پناه، شب را در آن‏جا بیتوته کنند.در جان پناه آتشی گیراندند تا بلکه آن، خستگی و خیسی بدنشان را بزداید و انرژی تازه‏ای را با قوت اندکی که همراه داشتند به جان‏های گرسنه‏شان ارزانی دارند و دل‏های افسرده را روشن گردانند.آن شب خاطره‏ای فراموش نشدنی برای تک‏تک قوای جنگل بود.هریک از یاران، برای آینده‏ی خود خط و نشان می‏کشیدند و آرزوهایی در سر داشتند.یادمان گذشته‏ها را به زبان می‏آوردند و سرانجام شب را با خوابی اندک در کنار آتش به پایان بردند، و با نخستین زمزمه‏ی پرندگان که نوید فرا رسیدن پگاه را داشت، به خود آمدند و خود را آماده‏ی حرکت کردند.هوا ابری بود و باران نمی‏بارید.دیگر ماندن صلاح نبود.صبح آغاز شده بود.باید هرچه زودتر خود را به قلعه گردن برسانند.از«چالدره» (نام محلی بود با چند خانوار در منطقه‏ی دو هزار.به تازگی آن‏جا تخلیه شده و جای پارک اتومبیل‏ها و به مدخل پارک جنگلی دو هزار تبدیل شده است.)  گذشتند.دکتر در پیشاپیش یاران خود، گام برمی‏داشت و چند نفری از پی او می‏آمدند و هیچ وقت دکتر را تنها نمی‏گذاشتند.بقیه‏ی یاران جنگل هرچند نفر باهم، با فاصله، با آینده‏ای نامعین و مشوش راه می‏سپردند.روستای«لتاک» (از روستاهای تنکابن) و رودخانه‏ی«ولیمرود»(نام رودی است که از کوه‏های سه هزار و ارتفاعات آن سرچشمه می‏گیرد.) را پشت سر گذاشتند و آخرین ارتفاعات را که با پوشش گیاهان و درختان حاشیه‏ای جنگل، قرار داشت و در امتداد شرق به غرب کشیده شده و جلگه را از جنگل بسان دیواری سبز جدا می‏کرد، پشت سر نهادند.

قوای دکتر حشمت به نخستین سربالایی که رسیدند، از زور خستگی سست و ناتوان شده بودند و چون به قلعه گردن نزدیک می‏شدند، همه در سکوت پیش می‏رفتند.هوا، ابری و سیاه شده بود.انگار آسمان با تمام ابرهایش با فاصله‏ی نه‏چندان دور، بالای سرشان قرار داشت.

به آخرین نقطه‏ی مرتفع قلعه گردن که رسیدند، دکتر حشمت جلگه‏ی تنکابن را روبه‏روی خود دید.با مکثی کوتاه، لحظاتی نظاره‏گر آن جادوی زیبای بهاری شد.آواز خروس‏ها، هرازگاهی و عوعوی سگان آبادی‏های دور و نزدیک شنیده می‏شد.قوای جنگل برای رفع خستگی و تازه کردن نفس بر بلندای قلعه گردن چشم به آبادی‏ها داشتند.دکتر حشمت برگشت و نگاهی به ارتفاعات البرز، به قله‏ی سر به فلک کشیده‏ی سیالان انداخت.با بصیرتی عمیق و پرمعنی، انگار چیزی را با جنبش لبش، واگویه می‏کرد«ای قله‏ی مقاوم و استوار، ای خشم روزگار، با صلابت و ماندگاری ایام، هیهات، هیهات، دیگر نمی‏توانم، چون تو بمانم.»سرش را برگرداند، زیر پایش روستای قلعه گردن انتظارش را می‏کشید.خبرآمدن دکتر حشمت به قلعه گردن، در هر خانه‏ای پیچیده بود.جمعیت زیادی از راه‏های دور و نزدیک آمده بودند و انتظار می‏کشیدند.تمام چشم‏ها، دکتر را می‏جستند.«کاپیتان وروا»سردسته‏ی قشون اعزامی قزاق، از خرم‏آباد حرکت کرده و سوار بر اسب، با ژست یک ماژور نظامی(سرتیپ)و همراه با دسته‏های سواره نظام و تفنگچی‏های خرم‏آباد و دست‏نشاندگان حکومت مرکزی که ادعای دوستی میرزا یونس جنگلی را داشتند، در حرکت بودند.«وروا»با قیافه‏ی حق به جانب، در ورودی میدان قلعه گردن، رو به سوی قوای جنگل و دکتر حشمت که به طرف شیب پایین می‏آمدند، نمایان بود و زیر چشمی آنان را می‏پایید و یک آن چشم از این منظره برنمی‏داشت.گاه دوربین می‏انداخت و پیرامون جمعیت را نظاره می‏رفت.«وروا چینگ»دوربین‏اش را ثابت نگه داشت.او لحظه‏ای مات و مبهوت شد.حدسش درست بود.او دکتر را که در پیشاپیش قوا، قدم برمی‏داشت، به خوبی شناخت. نگاه‏های ازدحامی که در گرداگرد میدان بودند، برای این مرد اجنبی بسیار تلخ و گزنده بود.

جنگلی‏ها نزدیک می‏شدند.احساس غرور و ترحم، شور و هیجان زاید الوصفی در میان انبوه جمعیت مشهود بود.فریاد تک خوان جوانی غیور از میان جمعیت:«زنده باد جنگل، زنده باد دکتر حشمت.»شنیده شد و نیمی از جمعیت شعار را تکرار کردند.وروا عصبانی شد.او به خودش می‏پیچید.هر لحظه دکتر حشمت نزدیک‏تر می‏آمد.جمعیت از سخن گفتن باز ماندند و در گوش هم پچ‏پچ می‏کردند و دکتر را به همدیگر نشان می‏دادند.آنان به جمعیت دور میدان رسیده بودند. مردم نگران بودند، و راه باز کردند و دکتر حشمت به اول میدان رسیده بود.جمعیت ساکت شدند. جنگلی‏ها را به وسط میدان هدایت کردند.دکتر به جمعیت پیرامون خود ادای احترام کرد.شور و هیجان مردم را فراگرفت.دکتر به ابراز احساسات مردم پاسخ می‏داد.با طمانینه و بدون توجه به قزاق‏های مزبور، به جلو گام برمی‏داشت و بیش از پیش سرهنگ وروا را منکوب و مقهور خویش می‏کرد و دستش را به حالت احترام، از روی سینه‏اش برنمی‏داشت.

دکتر ایستاد و به جمعیت پیرامون میدان که حلقه‏وار، او را می‏نگریستند بار دیگر به چهره‏های تکیده و پررنج و ملال آنان به دقت نگاه کرد و سرش را به آسمان گرفت و دو دستش را به حالت استغاثه به سوی آسمان بلند کرد و چنین گفت:«خدایا مرا از دست دوستانم حفظ کن، از عهده‏ی دشمنان خود برمی‏آیم.»سپس رو به مردم کرد و آنان را یک‏به‏یک و به آرامی از نظر گذراند.دکتر حشمت با نگاه‏هایش، با مردم سخن‏ها داشت.او به مردم چه می‏گفت؟

سرهنگ وروا، دیگر نگذاشت دکتر حشمت با مردم به گفت‏وگو بنشیند.دستور داد که کت‏هایش را بسته و سوار درشکه کنند و به بلدیه‏ی خرم‏آباد ببرند تا به رشت اعزام کنند.

دکتر حشمت، پس از این‏که تسلیم قوای نظامی دولت شد، او را دست بسته، به وضع شرم‏آوری به رشت آوردند.پس از دو روز، در ساعت ۱۰ صبح روز ۲۱ اردیبهشت‏ماه سال ۱۲۹۸ خورشیدی(۱۲ ماه مه ۱۹۱۹-۱۱ شعبان ۱۳۳۷ قمری)دادگاهی در قرق کارگزار، محل فعلی اداره‏ی ثبت اسناد(رشت)، تشکیل دادند که در راس آن، جواد خان قریب(متین الملک)قرار داشت.

دادگاه او را یاغی خواند و ادعانامه‏ای، مبنی بر محکومیت او برای جمعیتی در حدود دو هزار نفر که در مراسم او گرد آمده بودند، خوانده شد.در حین اجرای حکم، صدای شیون زن‏ها و اعتراض مردها و جوانان برخاست.قزاق‏ها تفنگ به دست آماده‏ی شلیک به جانب مردم شدند.

دادگاه در ساعت ۵/۱۲ ظهر تعطیل شد.رای دادگاه تنظیم و تسلیم کلنل استار و سلسکی شد.او رای دادگاه را پذیرفت و دستور داد قبل از ساعت پنج بعدازظهر حکم اجرا شود.کمی قبل از ساعت پنج، دکتر حشمت را به روی چهار پایه‏ای قرار دادند که در پای حلقه‏ی طناب‏دار بود.

دکتر حشمت که پیش از حکم صادره از سوی دادگاه نظامی مطلع بود، مهر سکوت بر لب زد. اراده‏ی استوار او، عظمت دادگاه فرمایشی را درهم شکست.

دستمال ابریشمی را از جیبش در می‏آورد و قرآن کوچکی که در آن بود، به روحانی‏ای که نزدیک ایستاده بود می‏دهد.عینک قاب طلایی را از چشمانش برمی‏دارد.شنلش را در می‏آورد و آن‏را به جلادی که در کنار او ایستاده بود، می‏دهد و می‏گوید:«به عنوان آخرین یادگار آن را به مادرم بدهید.»

جسد بی‏رمقش را در گوشه‏ای از حیاط مسجد«چله خانه‏ی»رشت، زیر خروارها خاک مدفون ساختند و این شعله‏ی شمع جنگل را خاموش کردند.

میرزا ابراهیم حشمت(دکتر حشمت جنگلی)به راز نهضت جنگل پی‏برده بود.او تسلیم نشد که خفت و خواری را بر دوش کشد.او بسان یک مازوی پیر، گردنکش و سرافراز، سخت و زمخت، سینه سپر کرد و شجاعانه بر دار ایستاد، نامش جاودان.

 

 

 

منبع: مجله چیستا  تیر ۱۳۸۴ – شماره ۲۲۰ از صفحه ۷۴۵ تا  ۷۵۴

ارسال دیدگاه