مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
جمعه 19 آذر 1395 - Friday 9 Dec 2016
محتوا
بن بست سرنوشت

بن بست سرنوشت

  ونداد هرمز   پس از فروپاشی فرمانفرمایی تزارها در کشور پهناور روسیه، حکومت بالشویسم با دو مشکل اساسی روبرو شد: نخست چرخش امور سفارتخانه و کنسولگریها در کشورهای دیگر و دوم مسئله شناسایی این دولت نوپا و جوان از سوی دولتهای دیگر جهان. دولت و ملت ایران در شمار نخستین جوامع بود که به […]

دوشنبه 18 مرداد 1389 - 22:55

 

ونداد هرمز

 

پس از فروپاشی فرمانفرمایی تزارها در کشور پهناور روسیه، حکومت بالشویسم با دو مشکل اساسی روبرو شد: نخست چرخش امور سفارتخانه و کنسولگریها در کشورهای دیگر و دوم مسئله شناسایی این دولت نوپا و جوان از سوی دولتهای دیگر جهان. دولت و ملت ایران در شمار نخستین جوامع بود که به بالشویکها بها داد و حکومت نوین انقلابی روسیه را به رسمیت شناخت. دین شناسایی، گذشته از روشن بینی جامعه ما نشانه نوگرایی و علاقه به حکومت مردمی مردمان این سرزمین است.

به هر انقلابی که در جهان نظر افکنیم در آغاز کار با آشفتگیهایی روبرو بوده است که تنها با گذشت زمان به ماندگاری کامل انقلابیون می انجامد. روسیه نیز از این امر نمی توانست جدا باشد و ازاین رو آشفتگی کنسولی آنها در کشور ما امری طبیعی می نمود و چون نیکلای براوین در نخستین دهه بهمن ماه ۱۲۹۶ خورشیدی، برابر ۱۷  ژانویه ۱۹۱۸ میلادی به عنوان نخستین نماینده به ایران آمد، نتوانست سفارتخانه را تحویل بگیرد، زیرا دولت ایران در به رسمیت شناختن حکومت بلشویک تردید داشت و لذا او در این باره نمی توانست اقدامی قاطع نشان دهد.

براوین که خود را ناگزیر می دانست مبشر پیام دولتش باشد، ساختمانی را در تهران اجاره کرد و طی یکی دو بیانیه اعلام آمادگی نمود که با دردست داشتن اعتبارنامه از دولت انقلابی روسیه، کلیه معاهدات تحمیلی را لغو نماید. متا.سفانه در چنین فرصت مناسبی ایران هم دستخوش تحولاتی بود و کابینه ها یکی پس از دیگری تغییر می کردند، بدون آن که گرهی از مشکلات کشور و مردم بگشایند. کابینه عبدالمجید میرزا عین الدوله، کرسی صدرات را به میرزا حسن خان مستوفی الممالک سپرد. این سیاستمدار ایراندوست هم در شناخت دولت بلشویک اکراه نشان می داد و بدینسان بود که نیکلای براوین نتوانست توفیقی فراچنگ آورده و ما.موریتش را به انجام برساند. این عدم موفقیت او، موجبی برای ارتقای کالومیتسف بیست ودوساله که شور انقلابی فراوان از خود نشان می داد، گردید و استیپان شائومیان، رئیس انقلابی قفقازیه، او را به جانشینی نیکلای براوین برگزید. نجفقلی خان صمصام السلطنه، رئیس الوزرای ایران و نخست وزیر وقت، چون بالشویسم را نسخه بدل تزاریسم می انگاشت، در شناسایی آن تعلل می ورزید. در چنین وضعی کالومیتسف هم نتوانست کاری انجام دهد و یهودی الاصل فاضلی به نام (سی تواین فئودور آرنویچ روتشتاین) به خواسته و تمایل شخصی لنین به وزیر مختاری شوروی مامور و راهی ایران گردید. این مرد چندچهرگی باور نکردنی ای داشت و انتخاب او با تغییرات ناگهانی ایران و کودتای سید ضیاءالدین طباطبایی به دستیاری رضاخان سردار سپه صورت

پذیرفت. بدون ذره ای توهم در موافقت با کودتا باید بپذیریم ایران تشنه این دگرگونی بود و اگر چنین حرکتی در نمی گرفت و یا به سر منزل موعود نمی رسید، معلوم نیست که چه سرنوشت غم انگیزتری

بر ایران حاکم می شد.

روتشتاین در ششم اردیبهشت ۱۳۰۰ خورشیدی خود را به تهران رساند و در نهم همین ماه به حضور احمدشاه بار یافت و اعتبارنامه خود را که نامه لنین بود، تقدیم شاه ایران کرد.

در این زمان نهضت جنگل پس از دسیسه های همکاران چپگرای میرزا کوچک خان تبدیل به جمهوری سرخ گیلان شده بود و به رغم میل میرزا که مخالف با هر نوع وابستگی بود، عملاً اختیار آن در دست عوامل مسکو بود.

با بهره برداری از این آشفته بازار، احمد قوام السلطنه نخست وزیر وقت، موقع را برای خاموش ساختن نزدیک به پایان شعله های لرزان شمع نهضت جنگل مناسب دید. انعقاد قرارداد اقتصادی روس و ایران را با قاطعیت تمام در گرو رفع معضل حکومت سرخ گیلان قرار ئداد و از این لحظه متلاشی ساختن نهضت به دست حکومت ئسوسیالیستی کمونیستی آغاز گردید. روتشتاین به جای آنکه جلوی افراط کاریهای یاران بلشویک خود را در رشت بگیرد و به سرکوبی حزب کمونیست انزلی بپردازد، متوجه میرزا گردید.

روتشتاین برای اینکه هر چه زودتر قرارداد اقتصادی روس و ایران بسته شود و هموطنانش از بلای کمبودها و گرسنگی رهایی یابند، خود را موظف به مداخله در مسائل داخلی ایران که به هیچ کشوری مربوط نبود، شناخت و از میرزا درخواست معرفی نماینده ای برای مذاکره نمود تا تکلیف نهضت روشن شود. در حالی که اگر این مداخله صورت نمی گرفت، چه بسا کوچک خان به گونه ای شایسته که متضمن منافع ملی هم باشد، معضل جنگل را با رضاخان که مردم از قدرت یابی بیشترش وحشت داشتند از دو راه حل می کرد: یا جنگ منتهی به نابودی یکی از دو طرف یا صلحی شرافتمندانه و مورد رضایت مردم می شد، به ویژه که رضاخان هم چند بار پیشنهاد مصالحه و حتی انجام اصلاحات کشور به صورت مشترک را داده بود.

تاسف انگیزترین مسئله در این میان اختلافات درون گروهی نهضت بود. از یک سوی احسان الله خان با اتکاء به قدرت بلشویکها، هم برای جهت دادن به سیاست آنها و هم به منظور دستیابی به فرماندهی و رهبری نهضت، خالوقربان را فریب داد و از میرزا روی گردان ساخت. آنها امر را بر این قرار دادند که در صورت امکان، میرزا را مشترکاً نابود سازند و کل اختیارات را در کف گیرند. از دیگر سوی اختلاف موجود می باید حل و فصل می شد و علی الظاهر حیدرعمو اوغلی هم به همین منظور به گیلان اعزام شد و نخستین کار او برکنار ساختن احسان الله خان از رده فرماندهان درجه اول انقلاب بود که موجب شدت گرفتن اختلاف شد. احسان برای نمایاندن برتری خویش در سرعت تصمیم گیری و عمل، دست به اجراء و حمله نادرست و عجولانه به تهران از راه تنکابن زد که با آن شکست مفتضحانه و خیانت بار روبرو گردید. نکته سوم این که حیدرخان و میرزا با هم تضاد عقیده داشتند، این یک دموکراتی ایرانخواه و عاشق صادق رهایی ایران و به آزادگی زیستن مردم و آن یک با اینکه عامل اصلاح معرفی می شد، نگرشی جهانی زیر نظر و سلطه حکومت بلشویسم داشت.

اساساً نشستهای ملاسرا توطئه مرگباری علیه میرزا شناخته شده است. ”کمونیستها بر آن شدند تا به بهانه اعزام یک هیئت صلح و آشتی به رهبری حیدرخان و با عضویت احسان الله خان و خالوقربان و ذره و حسابی، میرزا کوچک را [که مانع اجرای عقاید افراطی بود] از بین ببرند.“

اما مهم تر از همه تندرویهای برخی از جوانان بود که می شد مشکلات به گونه ای فیصله یابند و نیافتند و اختلافات درون گروهی دا یم التزاید نهضت جنگل، تندرویهای برخی از جوانان جنگلی که به تساهل و خردورزی میرزا در اجرای تصمیمات حاد و سریع علیه حیدرخان و حزب کمونیست گیلان به سختی نارضایتی نشان می دادند و کمتر از حد بایست، به فرمان میرزا اعتنا داشتند و متوجه نبودند که این برخوردهای اشتباه آمیز چگونه وارسته مرد جنگل را می آزارد، باعث شدند که نخست حاج احمد کسمائی و سپس دکتر ابراهیم حشمت طالقانی از میرزا دور شوند و با اینکه ضررش را چشیدند آگاهی نیافتند و دگرباره سرسختیهایی نشان دادند و در جهتی گام برداشتند که واقعاً سرنوشت ساز بود. همه این تناقضات را روتشتاین به تماشا نشسته بود و به بن بست رسیدن نهضت را احساس می کرد و خویش

را محق به دخالت در مسئله جنگل می دانست، کاری که ابداً ارتباطی به او نداشت و امری صرفاً داخلی بود.

روتشتاین که در بی ثمر ساختن حمله احسان الله خان در تیرماه۱۳۰۰ خ برابر ژوئن ۱۹۲۱ م تجربه اندوزی لازم را داشت، این بار به استواری، دست به اقدام زد. نماینده ای به جنگل فرستاد و پیام داد که نماینده ای برای گفتگو و اتخاذ تصمیمی خردمندانه که معارض غرور آزادمنشانه جنگل و احترام لازمه دولت ایران نباشد، به منظور صلح و دوستی و پایان بخشودن به قهر و ستیز اعزام دارد. بدیهی است وزیر مختار شوروی بیشتر به فکر افتخار خود و حفظ منافع کشورش بود، می خواست وضعی پیش آورد تا هم روابط اقتصادی روسیه با دولت ایران بهبود بیشتری یابد و قراردادهای فیمابین به شکوفایی بنشینند و هم احترام دولت و علی الظاهر نهضت جنگل از کشورش سلب نگردد، اگرچه میرزا نیز متوجه سیاست جدید روسیه بود و یقین داشت که دولت کمونیست، جانب دولتها را بیشتر از نهضتها نگه می دارد و از سخنرانی دیپلماسی روتشتاین و مراسم تاجگزاری احمدشاه در ۱۶ اردیبهشت ۱۲۰۰ خ دایر بر این که… ”خاطر اعلیحضرت همایونی را مطمئن می سازد که دولت متبوعه دوستدار، نظر به تعهداتی که در موقع انعقاد قرارداد نموده، با نهایت صمیمیت اقدامات لازمه را در تسریع تصفیه مسئله گیلان اتخاذ خواهد نمود.“ این امر استنباط می شد، باز این میانجیگری را به حسن قبول تلقی کرد و به سعدالله خان درویش نمایندگی داد، ولی از این رفت و آمدها نتیجه مطلوب عاید نگردید و طبعاً هم نمی توانست جنبه دلخواه داشته باشد.

هنگامی که روتشتاین متوجه گردید از طرفی رضاخان سردار سپه پله به پله به قله قدرت نزدیک می شود و جامعه زخمین و به جان آمده از هرج و مرج هم اعمال او را تنها مرهم دردها و عامل رهایی کشور از سقوط می شناسد، از دگر سوی احمدشاه هم به قول مدافعه از سلطنت او که چون وارث حقیقی عباس میرزا می باشید و به استناد عهدنامه ترکمنچای حمایت از شما را به عهده می گیریم، اعتنا و اعتماد نشان نداده، در مقابل مرد صاحب اراده و مصممی چون رضاخان خود را باخته و عزم خروج از ایران را دارد، چرخش سیاسی عجیبی نشان داد و با رضاخان ارتباط یافت و تا.ییدش کرد. طبعاً مسئله جنگل و پایان دادن به آن در برخوردها مطرح گردید که روتشتاین به خود اجازه داد تهدیدنامه ای برای میرزا بفرستد و توسط کلانتراف، اتاشه نظامی سفارت تقدیم دارد.

بررسی این نامه بسیاری از مسائل را روشن می سازد و داستانسرای دردهای ملی است. او در آغاز نامه، خود را سیاستمداری ایراندوست و مصلحت اندیش معرفی می کند و می نویسد: ”من سعادت ایران را می خواهم و برای استقلال و آزادی خارجی و داخلی این مملکت می کوشم و از برای همین مقصود و لاینقطع در بیرون بردن قوای مسلح اجنبی از خاک گیلان می کوشم. من به مقصود خود رسیدم، یعنی قشونی که عبارت بود از قوای روس و آذربایجان رفتند و خوشحالم که این اقدامات من بی نتیجه نماند و این اقدامات با نظریات تشکیلات دولتی حزبی موافق آمد…“ در این که بیرون رفتن قوای بلشویکی محسوس بود، تردید نداریم، ولی این جبر تاریخ بود و مصالح مللی که با ایران رابطه داشتند ایجاب می کرد تا تخلیه قشون به سرعت صورت پذیرد و برای اینکه بلشویکها در جهان چهره ملایم تری از خود بنمایانند، می بایست این کار را می کردند و نیاز به این همه منت نهادن نداشت، اما زمانی که چنین نامه ای فرستاده شد، هنوز نیروهای بلشویک در گیلان حضور داشتند. میرزا در جواب نامه می نویسد: ”من فکر می کنم که نظریات انگلیسیها این است که در شمال یک مخالفت پدیدار کنند یا اینکه ناامنی را ادامه دهند و عملیات آنها افکار مرا تایید می کرد و به واسطه این ناامنیها آنها می توانند خودشان را حافظ تشکیلات دولتی و اقتصادی معرفی کنند و با منافع روسیه ضدیت نمایند.“

تاکید روی منافع روسیه است که چشم انصاف را کور می کند و پای حق و عدالت را می شکند. در طول مدت مبارزات و برپایی نهضت جنگل، همیشه به انگلیس و مطامع شوم آنها درایران حملاتی صورت گرفته و اساساً خیزش جنگلیها مظالم روس و انگلیس و دشمنی سرسختانه و بر حق با قراردادهای تحمیلی ایران بربادده بوده است، خهی بی انصافی که چنین جنبشی در راستای منافع

روسیه توجیه گردد. میرزا به همان نسبتی که با منافع نامشروع انگلیس می جنگید، به همان نسبت هم از منافع ضد مردمی روسها در ایران نفرت داشت، ولی روتشتاین زیرکانه می گوید چون منافع آنها با ما در تضاد است، پس او باید برود و ما بمانیم و از همین روست که ما ”یعنی دولت شوروی در این موقع عملیات ریویزیونی را نه تنها بی فایده بلکه مضر می دانیم. این است که فرم سیاست خود را تغییر

می دهیم و طریق دیگری اتخاذ می کنیم.“ روشن تر این که همه آنهایی که ظاهراً دوست آنها بودند، باید فدا می شدند و آنها رو به سوی قدرتها می رفتند، چون این قدرتها هستند که حکومت می کنند نه نهضتها . سئوال این است که چرا این روش را پیش از جانکاه شدن هرم قدرت در ایران به کار نبستند؟ رفقای آنان در جبهه بلشویکی نه تنها نیروهای مسلح خود را در ایران جانشین قشون تزاری ساخته و با روشی شدیدتر از سلف خود، با تنها و درخشان ترین نور مردمسالاری به مبارزه برخاستند، به رفقای کاسه گرم تر از آش خود هم میدان دادند تا نهضت را سرکوب ساخته و در دست گیرند و آرمانهای جهانی شدن را تحقق بخشند… پس چه دلیلی دارد که می خواهند چنین تفهیم کنند که: ”شما ملتفت هستید که از روی مواد قرارداد، ما مجبور هستیم که دولت را از وجود و عملیاتریویزیونیستهای ایران مستخلص سازیم. اجبار ما منحصر بود فقط به خارج کردن قوای انقلابی روس و آذربایجان از گیلان.از طرف دیگر از روی همان قرارداد ما دعوت نشده ایم که در مقابل دولت از قوای انقلابی محافظت کنیم.“

بدیهی است که روسها برای رسیدن به مقاصد خویش نیاز به قربانی داشتند، ولی جز یاران و یاوران آنان کدام گروه در گیلان برای دفاع و محافظت از خود دست گدایی دراز کرد که از عدم پاسداشت خویش سخن به میان می آورند؟ میرزا خوب می دانست آنان آزادی و آزادیخواهان را بدون ملاحظه انسانیت، فدای شیوه و منافع حکومتی خود می کنند، چون آزادی و آزادیخواهان را برنمی تا بند و تنها برای در دست گرفتن قدرت، آن هم به نام کارگران و زحمتکشان انقلاب کردند نه برای دفاع از انقلابات جهانی به شیوه و سبک خودشان، بنابراین اگر قرارداد با دولت نمی بستند، باز هم نمی توانستند انقلاب گیلان را برتابند و ملت به روشنی گواه دشمنیهای آنان بود، در حالی که آنان حق نداشتند در یک امر داخلی، امر بین حق و باطل، آزادمنشی و قلدرصفتی دخالت کند، میرزا و برپای دارندگان نهضتبه روشنی دریافته بودند ”بیگانه فکر خویش کند کی به فکر ماست.“ و حقیقت میرزا بر آنان آشکار بود و نیاز به اعلام نداشت که …”من بالطبع گمان می کردم که پس از خروج قوای اجنبی و صدور تامین از برای شما توسط من، شما یا خلع سلاح شده و یا به یک نقطه خود را کنار می کشید و در آنجا منتظر موقعی خواهید بود که شاید ملت ایران شما را به یاری بطلبد، اما شما این طور نکردید و از برای کنار کشیدن و ترک عملیات شرح مبسوطی مبنی بر تقاضا به دولت ایران و من پیشنهاد کردید.“ باید پرسید آنان بر اساس کدام منطقی گمان می کردند میرزا کوچک به فکر و انتظار صدور تامین است؟ این اطمینان از چه کس و چه مقامی بود؟ پیش از آنان رضا خان و دولت ایران پیشنهادهای اصولی تری برای آشتی و تا.مین داده بودند که مورد پذیرش قرار گرفتند و مهم تر از این ، آنان بهتر از بسیار کسان می دانستند که میرزا از پشت کردن به مبارزه ننگ دارد و راهی را در پیش رو داشت که می باید تا پایان ادامه دهد. مسئله مرگ یا دستیابی به آرمانها مطرح بود. ثانیاً انتظار بی جایی داشتند که هر چه بگویند و بخواهند بی چند وچون پذیرفته شود؟ هماره و در هر معامله ای چانه زنیهایی صورت می گیرند تا طرفین به نتیجه پذیرفتنی برسند، پس به کدام استنباط شروط پیشنهادی را تجزیه طلبی می دانستند و می نوشتند: ”شما می خواهید قزاقهای ایران عقب بنشینند به طرف قزوین و ایالت گیلان را به کلی در دست شما بگذارند. می خواهید حکومت گیلان در دست یکی از رفقای نزدیک شما باشد و به او حکومت بالاستقلال این ایالت داده شود، هم چنین می خواهید منافع این ایالت مطلقاً راجع به شما باشد.“

به کدام جرئت و انصاف در تهمت تجزیه طلبی اصرار می ورزیدند؟ جنبش جنگل هماره در راستای یکپارچگی ایران گام برداشته و رهبران آن بارها و بارها گفته بودند، گیلان پاره جداناشدنی و قلب پر تپش ایران است و بدین جهت تسلیم پیشنهادهای مکرر که برای استقلال گیلان و تشکیل دولت نوار ساحلی بحر خزر به آنها می شد، نگردیدند.

به راستی وارسته مردی را که در تمام مدت مبارزه درصدر قرار داشت و پس از شهادت دارایی وی را تنها یک سکه یک ریالی تقویم کردند، آن قدر حریص و دلبسته مال دنیا انگاشتند که نوشتند چشم طمع به منافع ایالت گیلان دوخته بود؟

میرزا با بینش سیاسی و اجتماعی و دوراندیشی خردمندانه اش چگونه نمی دانست که یک ایالت کوچک هر چند کوتاه مدت، نمی تواند در جوار دولتی بزرگ و مدعی به حق پایداری کند؟ در حالی که قول و فعل دولتها را نیز باور نمی داشت تا جایی که به محض شنیدن خبر تسلیم دکتر ابراهیم حشمت با تا.ثر و تلخی فراوانی فرمود: ”اناالله و انا الیه راجعون“ و به راستی هم چه تا.ثر دردناک و چه پیش بینی درست و غم انگیزی بی توجه به پنداری چنین پیشنهاد می دهند: ”قزاقها عقب بنشینند به طرف قزوین، شما هم قوای خود را به جنگل ببرید، من به شما اطمینان می دهم که قزاقها مجدداً پیش نیایند، هم چنین از طرف شما به دولت اطمینان خواهم داد و حکومت رشت با توافق نظر ما سه نفر خواهد بود، قونسول من در رشت ملتفت خواهد بود که از طرف او شما و تجاوزاتی نشود. به حکومت از برای حفظ امنیت، یک قوه حزبی ژاندارم داده خواهد شد و هم چنین قوای شما باید در یک عدد معین باشد که از طرف آنها از برای دولت یا حکومت خطری متصور نباشد. ولکن آن عدد باید برای محافظت شما کافی باشد، معلوم است که نه از برای حکومت و نه از برای شما از خارج نباید کمکی برسد، بالاخره به شما اطمینان یک مبلغی داده خواهد شد و می توانید با آن مبلغ مخارج خود و قوای خود را عهده دار بشوید، این مبلغ یا از تمام ایالت به طور سرشکن جمع خواهد شد و یا به عبارت خواهد بود از این که یک قسمت از مالیاتها را اختصاص خواهند داد.“ به کدام دستور و فتوایی اجازه داشتند در امر اصلاح حکومت رشت!! دخالت کنند و خود را ذیحق بشناسند. نه گیلان صاحب استقلال مطلقه بود و نه روسها صاحب گیلان بودند که از کیسه خلیفه می بخشیدند. آنان با اعلام نظارت، حقی را برای خود شناخته بودند و این مخالف با تمام مقررات جهانی است.

میرزا و آزدگان بلندنظر جنگل، برای شندرغازی کیسه ندوخته بودند که اینان مبلغی را به آنها نوید دادند، آن هم در حد بخور و نمیر و از جیب مردم گیلان، یعنی با زور و فشار به مردم و یغمای اموال ستمدیدگانی که مرتباً در معرض چپاول و یغما بوده اند. فرضاً هم که دولت مرکزی این پول را می پرداخت باز هم حق مسلم جامعه ای بود که میرزا و یارانش عضو آن به شمار می آمدند. 

هیچ گاه دایه مهربان تر از مادر نشنیده و ندیده ایم، جز اینان که مرتباً از امنیت بحث می کنند و می نویسند: ”پیشنهادات [من] برای آتیه مذکور به هیچ وجه مضر نخواهد بود، در عوض کمکی خواهد بود از برای برقرار داشتن در شمال.“

شگفتا فردی مدافع امنیت، آن هم در کشور ما می شود که دولت و ارتش او هماره ایجاد ناامنی در ایران می کرد و با انگلیسیها برای تقسیم کشور ما به دو منطقه نفوذ قرارداد امضاء می کرد و سالهای سال، حساس ترین نقطه این مملکت یعنی، شمال را در آتش اجحاف شعله ور می داشت. مگر می توان فجایع نکراسف، ترکتازی پیچراخف، حادثه آفرینی اورژانیکیدزه و مادام بوله و بودو مدیوانی و بسیاری دیگر و ایجاد هرج و مرج عمال بلشویکهای قفقاز و حیدرعمو اوغلی و حزب کمونیست ایران را از یاد برد؟

امنیت ملت ما هماره از دو سوی جنوب و شمال با اخلال مواجه می شد و منطقی ترین حرف روتشتاین این است که …”فقط یک دولت مرکزی قدرتمند می تواند عملیات امپریالیستی را در ایران مسدود نماید.“

و لابد از همین رو بود که، دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد، دولتی زمامدار شد که راه نفس را به ملت ایران تنگ کرد. نامه روتشتاین که جای بحث فراوان تری دارد، موقعی ارسال شد که میرزا به درستی دریافته بود راه به پایان رسیده است: یا باید راه تسلیمی مذلتبار را در پیش گرفت و یا در خون خود وضو ساخت و بر سجاده عشق، نماز شهادت خواند. راه سومی وجود نداشت و راه نخست حتی اگر شرافتمندانه هم پیموده می شد، باز به اجحاف و ستم و به صورت استبدادی مترقیانه و در پناه قانون منتهی می شد. به هر حال رعایت ادب را در پاسخ به نامه مورد توجه قرار داد و با در نظر گرفتن جوانب کار، نامه ای دردناک را در جایگاه ضعفی تلخ تر از شوکران و نه عجز، تهیه و ارسال کرد.

میرزا م یدید مردم خسته ایران تحمل مقاومت بیشتری را ندارند و امنیت می خواهند تا با کار و تلاش مداوم، فقر و تنگدستی را مهار کنند و کشور را از ویرانی بیشتر برهانند. او می دید مردم خواهان آزادی در سایه امنیت و آرامش هستند تا از آن بهر هور شوند و بر این باورند که آزادی بدون امنیت، هرج و مرج کاملی است، او م یدید رضاخان با اقدامات به ظاهر مصلحانه، چگونه توجه جامعه را معطوف به خود و اندیشمندیها را به ظاهرنگریها مبدل ساخته است. او می دید دنیا هم نمی تواند در کشورهای استبدادزده، پذیرای دگرگونیهایی شود که موجب به هم خوردن موازنه های سیاسی می شوند و دگر باره امنیت جهانی را مختل می سازند و با چنین نگرشهای خردگرایانه ای برای وزیر مختار فاضل و با سیاست روسیه پاسخی فرستاد که ای کاش هیچ گاه نمی فرستاد و پایمردی ادامه می یافت. ای کاش مرگ گرم و خونین و ایستاده به مرگ سرد و افتاده در بستر برف رجحان داده می شد. با صدور این نامه پای نیروهای رضاخان به گیلان گشوده شد. آخرین تلاش در راستای دستیابی به اهداف نهضت صورت گرفت، ولی نفاق موجود و از هم پاشیدگی نهضتیها تلاش را بی یاثر ساخت. نیروهای دولتی با مجهز بودن به تسلیحات انگلیسیها به یکه تازی پرداختند و میرزا ناچار به خروج از گیلان و پیوستن به خواهر خواند هاش، عظمت خانم خلخالی، شیرزن آزادیخواهی از ایل شاهسون گردید و دریغا که مرگ سپید در ارتفاعات به انتظارش نشسته بود و آن شد که می دانیم..

آه آزادی!

چه جانسوز است این پایان

چه جانسوز و مصیبت زا بود

مردم تو را قدر نشناختند آه آزادی!

ندانند این حقیقت را بدون تو برآوردن نفس نتوان

 

 

 

منبع: ماهنامه شاهد یاران/شماره ۱۲ / آذرماه ۱۳۸۵

ارسال دیدگاه