مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
شنبه 14 تیر 1399 - Saturday 4 Jul 2020
محتوا
حجت الاسلام دکتر آقاتهرانی: در رشت با منافقین مناظره کردم

حجت الاسلام دکتر آقاتهرانی: در رشت با منافقین مناظره کردم

رشت از معدود مراکزی بود که در اوایل انقلاب بحثهای اندیشمندان مسلمان با گروههای دیگر به سطح مردم و کوچه و بازار کشیده شده بود و صحنه های مناظره و مشاجره خیابانی آن برای کسی که قدمی در گیلان گذاشته بود فراموش نمی‌شود. متن پیش رو قسمتی از گفتگوی اختصاصی موسسه مطالعات مبارزات اسلامی گیلان با حجت الاسلام دکتر مرتضی آقا تهرانی می‌باشد. ایشان از جمله طلابی بودند که برای مناظره بارها به گیلان سفر کرده بودند

دوشنبه 8 ژوئن 2015 - 11:59

 اشاره: رشت از معدود مراکزی بود که در اوایل انقلاب بحثهای اندیشمندان مسلمان با گروههای دیگر به سطح مردم و کوچه و بازار کشیده شده بود و صحنه های مناظره و مشاجره خیابانی آن برای کسی که قدمی در گیلان گذاشته بود فراموش نمی‌شود. برای همین است که مقام معظم رهبری چندین بار به این مسئله و حضور خود در رشت به همراه شهید عضدی و تعجب از نصب این همه پلاکارد از افکار مختلف اشاره کردند. متن پیش رو قسمتی از گفتگوی اختصاصی موسسه مطالعات مبارزات اسلامی گیلان با حجت الاسلام دکتر مرتضی آقا تهرانی در دفتر کار ایشان در شهر مقدس قم به تاریخ ۲۴/۱/۸۷ می‌باشد. ایشان از جمله طلابی بودند که برای مناظره بارها به گیلان سفر کرده بودند و در اینجا فقط برای روشن نمودن فضای سخت و پر هیجان آن دوران متن زیر منتشر می‌گردد:

 خدا رحمت کند مرحوم میرزا کوچک خان را که ما رشت را به نام ایشان می شناسیم. من رشت را خیلی دوست داشتم و اول انقلاب هم به این شهر زیاد مسافرت کردم. قضیه مسافرت ما این بود که ما عده ای از طلبه هایی بودیم حدود ۳۰ نفر که یک دوره اصول دیالکتیک را در قم خدمت استاد آیت الله مصباح یاد گرفتیم. برای مناظره با کمونیست ها، توده ای‌ها، فدایی‌ها، اقلیت، اکثریت، لیبرال ها با اینها بحث کنیم و مناظره کنیم؛ مجاهدین خلق هم بودند. به اصطلاح با تمام التقاطی‌ها، سکولارها و آنها که اسامی مختلف داشتند در رشت بودند. یادم نمی‌رود.

نتیجه تصویری برای دکتر اقاتهرانی

خدا رحمت کند آقای احسانبخش را. آقای امینیان هم امام جمعه موقت بودند و مسئول مدرسه علمیه مسجد جامع بودند.

اوضاع رشت خیلی خراب بود. هنوز ضبط صوت به این شکل امروزی نبود، از آن گرامافون های قدیمی بود. گوشه خیابان گرامافون گذاشته بودند و می خواند و خیلی هم شورانگیز و حماسی. من هنوز یادم نرفته که ترجیع بند اشعارش این بود «کارگر، کشاورز، من فدایی‌ام» این می خواند برای اینکه مردم و جوان ها را جذب کند. جوانها خوششان می‌آید از این حرف ها.

من خیلی آنجا بحث کردم. چند نفر معلم جمع شده بودند که مباحث «آنتی دورینگ» نوشته انگلس را تقریبا به آنها درس دادم. بعد رفتیم صومعه سرا و جاهای مختلف مثل ضیابر، طاهر گوراب، ماسال، ماسوله. هر جایی می رفتیم و مناظره می کردیم و بعضی از مناظرات خیلی جدی بود، خیلی جدی.

یک بار مناظره عمومی رهبر یکی از این گروه ها بود که مردم هم جمع شده بودند. او می گفت: اصل و زیربنای هر جامعه ای کار است. گفتم: به چه دلیل؟ گفت: قرآن میگه «لیس للانسان الا ما سَعی» این کلمه «سعی» را که به صورت «سعا» خوانده می شود را به صورت «سعی» خواند. همین را که اشتباه خواند جو کاملا برگشت و خیلی ها به او گفتند تو که آیه را غلط می خوانی چطور به آن استدلال می کنی… یکی از میان مردم پا شد گفت: من مرده شور هستم و اینها حتی من را هم گول زدند. بحث ها اینطوری بود و خیلی جدی بود.

یک بار برای یک مناظره ای قرار گذاشته بودیم که یکی از سران مجاهدین خلق طرف مناظره بود. آن شخص قبلا طلبه بود که بعد جذب اینها شده بود و الان از سران اینها بود. من در محل مناظره نشسته بودم و منتظر بودم که او بیاید داخل ولی او داخل نمی آمد. بیرون ایستاد و بلندگو رو گرفت و به من فحش می داد. گفتم: «چرا فحش می دهی؟ فحش دادن که کاری ندارد. من هم بلندگو را می دهم به کسی و می گویم اول و آخرت را فحش بدهد، این کاری ندارد که. مردی بیا مناظره.» خلاصه اون روز مناظره در نگرفت. همین شخص بعداً هم بدبخت شد، خواستند دستگیرش کنند فرار کرد در حال فرار تیر خورد و کشته شد.

نتیجه تصویری برای دکتر اقاتهرانی

خطرات زیادی هم در آن ایام از ما گذشت. در یکی از سفرهایم به رشت با خانواده بودم. ساعت ۱۰ شب رسیدیم شهرداری رشت. من بچه بزرگم دختر است که الان دو تا بچه دارد. اون موقع یکی دو ساله بود و بغلمان بود. پول نداشتیم بریم مسافرخانه ای، هتلی، جایی. آشنا هم توی این شهر نداشتیم و غریب بودیم. یادم است که رفتم حوزه علمیه و رفتم داخل مدرسه جامع. به یکی از طلبه ها گفتم بیا برو از حجره بیرون، برو حجره بغل تا من زنم را بیارم داخل، تا صبح می مانیم و بعد می رویم. بنده خدا هم آمد بیرون. ما هم رفتیم توی اون حجره. صبح پا شدیم که برویم حدود ساعت ۱۰ صبح بود که از میدان شهرداری گذشتیم. ساعت ۱۱ دیشب داخل میدان شهرداری با تبر یک طلبه ای را ۲ شقه کرده بودند. در حالی که ما دیشب ساعت ۱۰ داخل همین میدان بودیم و این واقعه یک ساعت بعد از حضور ما رخ داد و چه خطری از ما گذشت و خدا ما را نگاه داشت.

اوایل انقلاب اوضاع این مناطق اینقدر خراب بود. که اصلا حضور هیچ طلبه ای در شهر تحمل نمی شد

ارسال دیدگاه

*

code