مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
یکشنبه 14 آذر 1395 - Sunday 4 Dec 2016
محتوا
خاطرات آیت الله امینیان از دوران دفاع مقدس

خاطرات آیت الله امینیان از دوران دفاع مقدس

فاطمه عباس زاده یک بار در جبهه دزفول و اندیمشک پیش شهید مهدی خوش شیرت سه شب مهمان بودیم . آن جا یک چادر بزرگ برای ما در نظر گرفته بودند. یک شب که در حال دعا خواندن بودیم ، من یک ناله جانسوز را شنیدم که خیلی مرا ناراحت کرد.این ناله در فواصل زمانی […]

جمعه 22 خرداد 1394 - 13:10

فاطمه عباس زاده

یک بار در جبهه دزفول و اندیمشک پیش شهید مهدی خوش شیرت سه شب مهمان بودیم . آن جا یک چادر بزرگ برای ما در نظر گرفته بودند. یک شب که در حال دعا خواندن بودیم ، من یک ناله جانسوز را شنیدم که خیلی مرا ناراحت کرد.این ناله در فواصل زمانی پنج دقیقه ای به گوش می رسید. من نتوانستم تحمل کنم و پرسیدم آن ناله ها از کیست، به من گفتند این ناله ها ازجوانی است که به خاطر وجودترکش به حالت اغما رفته…

 

آیت الله امینیان و سردار شهید مهدی خوش سیرت در جبهه های جنگ

اشاره: وقتی به همراه سردبیر نشریه ، وارد بیت آیت الله امینیان شدیم سادگی و بی آلایشی خاصی را در خانه دیدیم .وارد شدیم و نشستیم تا آیت الله امینیان وارد شد؛ بعد هم به احترم بلند شدیم و سلام کردیم.روحانی ای با چهره گشاده و لبخندی بر لب درمقابل مان نشست . با وجود کسالت ، خستگی و مشغله های زیاد بسیارمهمان نواز بود. روی طاقچه را نگاه کردیم عکس شهید محمد تقی امینیان پسر این روحانی برجسته استانمان را دیدیم . با خود اندیشیدم که در جنگ تحمیلی ، ترکشی هم به قلب پرعاطفه این امام جمعه سالخورده آستانه اشرفیه هم خورده ، چرا که در بین صحبت های آرام و شمرده اش ، ودر هنگام یادآوری پسر شهیدش ،آهی نیز همراه بود.سوال های زیادی داشتیم ، از جنگ و جبهه ، از دوران طلایی حضور امام راحل ( ره ) ، از شور وعشق ، گلوله و خون و تانک و پرسش های پیرامون جنگ آن هم از منظر یک  مجتهد جبهه رفته . چهره اش آدمی را ، هم مسرورمی کرد وهم ناراحت.انگار غم بزرگی بر دل بزرگش سنگینی می کرد اما با این حال ما آمده بودیم تا خاطرات تلخ و شیرین را با هم دوباره مرور کنیم خاطرات از پیری که « امین گیلان » است.

 لطفا از دوران انقلاب و بعد ازآمدن تان به رشت بگویید؟

گفت : بعد از بیرون رفتن طاغوت و زمان برگشتن امام راحل از عراق به ایران و تهران ما روحانیون دوبار از قم به تهران و به مدرسه علوی رفتیم. آن موقع امام در مدرسه علوی تشریف داشتند ما هم مثل بقیه به صحبت های امام راحل (ره)گوش می کردیم. بعد از آن هم من از قم به گیلان آمدم . چون پیش از آن سال های زیادی را در روستای فتیده لنگرود بودم و می خواستم در شهر رشت بمانم این بود که بعد از فوت آیت الله بحرالعلوم و ایجاد زمینه مناسب ، امام جماعت  مسجد گلشن رشت که آن موقع همطراز مسجدی چون مسجد کاسه فروشان بود را قبول کردم .مسجد گلشن همیشه پر از جمعیت و جوان های  پرشور رشت به ویژه بچه های محله باقرآباد رشت می شد، این بود که جوانهای  با شور و علاقه به  حرف های من گوش می کردند. من در این مسجد در زمان شروع جنگ تحمیلی تبلیغات می کردم و جوان ها هم به حرف من گوش می کردند و به جبهه می رفتند.

سپس با اصرار واستقبال مردم و حکم رسمی امام راحل درس خواندن ودرس گفتن در قم را رها و بعد از تشریفات و تمهیدات زیادی ، امام جمعه  شهر رشت شدم.بعد از مدتی هم بنا به مسائلی از امات جمعه رشت بر کنار شدم و سپس امامت جمعه شهرستان آستانه اشرفیه را قبول کردم.

از جبهه بگویید، چند بار به جبهه رفتید ،آنجا چه حال و هوایی داشت ؟ جوان ها از شما چطور استقبال می کردند ؟

من در طول جنگ  تحمیلی چند بار به جبهه رفتم . چند بار چون امام جمعه بودم تعدادی از روحانیون را با خود می بردم. البته به ندرت برخی از روحانیون از جبهه می ترسیدند و دوری خانواده را تحمل نمی کردند. مثلا یک دفعه که مابه کرمانشاه رفتیم و مستقر شدیم یکی از روحانیون وقتی به خانواده اش تلفن کرد پشت تلفن شروع به گریه کرد ما هم دیدیم نمی تواند آن فضا را تحمل کند او را برگرداندیم . یک بار هم با ۲۵ نفر از خانواده شهدا به اهواز، فکه و رقابیه رفتیم و سه شبانه روز ماندیم.

من در طول جنگ از مناطق زیادی دیدن وبا جوان های رزمنده زیادی دیدار کردم . با همه صحبت می کردم، آن ها هم با صحبت های من به شورو هیجان می آمدند. در سنگرشان میهمان می شدم و در نمازها هم پیش نمازشان بودم.آن ها هم به حرف های من بها می دادند و دوستم داشتند. من به رازو نیازشان در سنگرهای تاریک گوش می دادم . وقتی به آن ها سرباز امام زمان (عج الله تعالی ) می گفتم، شور قابل وصفی پیدا می کردند . جوان های زیادی شب های جمعه دعای کمیل را می خواندند. بعضی ها هم نماز شب شان ترک نمی شد با شور آن ها ، ما هم سر حال می آمدیم و از این همه ایثار تعجب می کردیم.

پیش خود می گفتم واقعا این جوان ها چه انسان هایی هستند که حتی ما هم به درجه خلوص آن ها نمی رسیم. یکبار هم در فصل زمستان در یک پادگان بزرگ ، سخنرانی پرشوری داشتم که خیلی سربازان را تحت تاثیر قرارمی داد. وقتی به رزمندگان می گفتم شما مجاهدینی هستید که نامتان در قرآن هم ذکر شده ومجاهدین اسلام هستید خیلی خوشحال می شدند و اشک شوق می ریختند.

یک خاطره دیگر هم از دوران جنگ دارم، یک روز یکی از رزمندگان به اسم پرسه آمد و به من گفت من یک مقدار پول (دینار) از سنگرعراقی ها پیدا کردم نمی دانم با آن چه کنم به او گفتم این پول غنیمت جنگی است و می توانی آن را برای خودت برداری و او راضی نشد و پول را به من داد من هم آن را با او قسمت کردم یک قسمت را به او دادم و قسمت دیگر را هم صرف حوزه علمیه طلاب کردم.اتفاقا آن جوان هم شهید شد. می خواهم بگویم که بچه های رزمنده نه از جان بلکه از مال شان هم ایثارگرانه می گذشتند.

شما به عنوان یک عالم دینی چه شباهت هایی بین جنگ های صدر اسلام با دوران جنگ تحمیلی می بینید ؟

در طول دوران حیات پیغمبر جنگ های زیادی – در حدود ۸۰ واقعه –  رخ داد ،  جنگ هایی چون بدر،  احد و…. البته جنگ های دوران صدر اسلام چه در زمان پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) و چه در زمان امیر المومنین (علیه السلام) جنگ های محدودی بود، مختص جای خاصی می شد گرچه با جنگ های ما که دفاعی بود شباهت زیادی دارد ولی از لحاظ وسعت ، جنگ ما خیلی وسیع بود .در واقع نمی توانیم خیلی از لحاظ وسعت آن را با دوران پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) مقایسه کنیم چون ما جبهه های مختلفی داشتیم که خیلی هم خطرناک بودند . از لحاظ معنوی ما فضای خوبی در جبهه داشتیم چون جوانان ما مثل دوران پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) علاقه زیادی به جهاد در راه خدا داشتند. همچون مالک اشتر در زمان حضرت علی (عیله السلام ) و اویس قرنی در زمان پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) ما حنظله های زیادی مانند  حنظله زمان پیامبراسلام (ص)  داشتیم که تازه عروسان خود را بعد از ازدواج می گذاشتند و در راه خدا به جبهه می رفتند.

در همین زمینه من خاطره ای از یک شهید شهرستان بندر انزلی دارم که واقعا عجیب و تکان دهنده است. من را برای سخنرانی مجلس این شهید به بندر انزلی دعوت کردند. پدر این شهید نقل کرد که پسرش  معلم بود و هرسال عید نوروز به زیارت امام رضا (علیه السلام ) می رفت . چون با دوستانش به جنگ و جبهه رفت یک سال عید نتوانست به حرم امام رضا(علیه السلام) برود. پدرش آن سال عید به حرم امام رضا (علیه السلام) رفت آن جا چند شهید آورده بودند او هم در تشییع شان شرکت کرد و بطور اتفاقی فهمید پیکر پسرش اشتباها به جای انزلی به مشهد و حرم امام رضا (علیه السلام) آورده و طواف داده شد.  درواقع این نشانگر ارادت و خلوص نیت رزمندگان و جوانان ما به خدا و ائمه (ع) است که حتی بعد از مرگ هم به قول و عهد و عشق خود به ائمه وفادارند .

چه خاطره ای از شهدای برجسته استان گیلان دارید؟

ما در استان شهدای بزرگوار زیادی داشتیم ولی بعضی چون شهید فتح الله قلی پور و شهید مشخ در رشت و شهید حق پرست در آستانه اشرفیه و شهید املاکی در شهر لنگرود اسم ورسم دار و ممتاز بودند.

یادم می آید وقتی برای اولین بارشهدای شهر رشت را آورده بودند ما خیلی متاثر شدیم و با کمک حاج آقا احسان بخش خبر شهادت ۱۳ شهید را به خانواده هایشان دادیم. وقتی به خانه شهید فتح الله قلی پور رفتیم، مادر ، همسر و فرزندش با شنیدن خبر شهادت شهید گریه نکردند . من با تعجب علت را جویا شدم. مادر شهید به ما گفت که پسرش آخرین بار که به جبهه می رفت گفت  من دیگر بر نمی گردم. شما هم اگر می خواهید ،  الان گریه کنید . به ماهم وصیت کرد که بعد از شهادتش گریه نکنیم. به همسرش  هم گفت که بعد از شهادتش ، پسرشان را حسین وار و دخترشان را زینب وار تربیت کند.

یا شهید خوش سیرت که به گفته هم رزمانش علیرغن آنکه یک جای سالم در بدنش پیدا نمی شد اما آنقدر خلوص داشت که دوست  نداشت کسی این موضوع را بفهمد. دوست نداشت که با فهمیدن این همه درد در دلش اندکی احساس افتخار و غرور ایجاد شود. یادم می آید یک بار در زمستان خیلی سرد و در منطقه بین دزفول و اندیمشک به جبهه رفتیم آن جا بود که دیدم او در آن شب های سرد نماز شب می خواند . من واقعا خلوص را در این رزمنده دیدم.

رزمندگان ما به سختی زندگی می کردند ولی باعشق عمل می کردند و می جنگیدند. شهید خوش سیرت بعد از دو برادر شهیدش شهید شد و اوتنها شهید آستانه ای بود که من در حال نماز برای جنازه اش گریه کردم. یا شهید املاکی که ایثار او زبانزد خاص وعام بود. تا جاییکه  در حملات شیمیایی عراق ماسک ضد شیمیایی خود را به یک رزمنده دیگر داد تا او شیمیایی نشود وخودش هم شهید شد.

پشتیبانی جبهه در گیلان توسط مردم چطور بود؟

پشتیبانی جبهه توسط مردم گیلان و در دوره حاج آقا احسان بخش خیلی خوب بود . مخصوصا در شهرستان آستانه اشرفیه که چند بار محموله های خیلی خوب و متنوع از برنج ، لباس و خوراکی متنوع فرستادیم. من هم سعی می  کردم در نماز جماعت و در همه جا برای پشتیبانی ازجنگ تبلیغات کنم.

جهاد یک وظیفه شرعی است آیا می شود که این وظیفه از مسلمانان و به دلایل خاصی ساقط شود؟

بله بعضی اوقات نگهداری از مادر پیر یک جهاد است، که جهاد در راه خدا ساقط نه ولی به دلایلی در ا ولویت دوم قرار می دهد. گاهی اوقات هم جبهه رفتن یک جور اصرار شخصی است که در آن ، نظر هیچ شخصی را یک نفر گوش نمی کند و تنها به فرمان ولی فقیه به جبهه می رود مثل فرزندم محمد تقی که به فرمایش امام راحل گوش کرد و به جبهه رفت و عاشقانه شهید شد . البته اگر در جبهه به اندازه کفایت رزمنده باشند رفتن به جبهه واجب کفایی و در غیر این صورت واجب عینی می شود.

کلمه « مقدس » همه جا بعد از کلمه دفاع در ادبیات جنگ آورده می شود ، چرا ؟

این به اعتقادات ما به عنوان یک مسلمان بر می گردد . چون مسلمانیم و جنگ را هم هیچ وقت شروع نمی کنیم و فقط از کشورمان دفاع می کنیم پس جنگ مان مقدس است. ماخودمان را بر حق می دانیم بنابراین جهاد مان حق و دفاع مان مقدس است.

آیا شهدا براساس نوع شهادت ویا مقام معنوی شان رتبه بندی می شوند؟

بنا به روایات بله ، چون از قول امام سجاد(علیه السلام ) هم نقل است که همه شهدا به مقام ابوالفضل (علیه السلام ) غبطه می خورند، پس شهادت هم مراتب دارد یعنی حتی در بین معصومین (ع) هم نوع شهادت باعث اختلاف در رتبه بوده و در واقع نوع ایثارگری آن حضرت ایشان را متمایز کرد و به نظر من شهدا هم مثل پیغمبران ، برخی بر برخی بر اساس موقعیت و خلوص نیت شان برتری دارند.

از شفاعت شهدا در قیامت برای ما بگویید؟ آیا روایت ، حدیث یا مطلبی در قرآن برای شفاعت آنان وجود دارد؟

هر چند در قرآن صراحتا به این مطلب اشاره ای نشده و لی شهدا جزء کسانی هستند که پرچم شفاعت را می توانند در دست بگیرند .در واقع ما امیدواریم که به شفاعت آنان نائل شویم.

خاطره تلخی از هشت سال دوران جنگ تحمیلی  بگویید ؟

همانطور که گفتم ما یک بار در جبهه دزفول و اندیمشک پیش شهید مهدی خوش شیرت سه شب مهمان بودیم . آن جا یک چادر بزرگ برای ما در نظر گرفته بودند. یک شب که در حال دعا خواندن بودیم ، من یک ناله جانسوز را شنیدم که خیلی مرا ناراحت کرد.این ناله در فواصل زمانی پنج دقیقه ای به گوش می رسید. من نتوانستم تحمل کنم و پرسیدم آن ناله ها از کیست، به من گفتند این ناله ها ازجوانی است که به خاطر وجودترکش به حالت اغما رفته ، نه غذا می خورد و نه چیزی می فهمد، با این که به بیمارستان هم برای معالجه برده شده درمان نمی شود بنابراین پدرش اورا در جبهه گذاشته تا در جبهه شهید شود زیرا معتقد بوده که حیف است پسرش در بستر مرگ ، از دنیا برود.آن صحنه خیلی برایم دردناک وتلخ بود.

روحیات نسل جوان را با نسل جبهه رفته چطور مقایسه می کنید؟ به نظر شما اگر خدای ناکرده جنگ شود با ز هم جوان ها با همان شور به جبهه می روند؟

ما جوان های خوبی داریم اما دوران جنگ ، حال و هوای خاص خودش را داشت. آن ها عشق به اسلام ، قرآن ، عبادت را همراه با عشق به امام راحل با هم داشتند ولی متاسفانه در حال حاضر به خاطر تبلیغاتی که علیه اسلام و مسلمین می شود ، جوانان  به نسبت کمتر آن حال و هوا را دارند. در مورد جنگ هم همین طور اگر خدای نکرده جنگ رخ دهد جوان های ما مثل آن زمان  به جنگ راغب نیستند ولی امیدوارم جوان های ما هم آن طوری که به امام راحل عشق می ورزیدند و با یک جمله او به جنگ می رفتند در حال حاضر با رهنمودهای مقام معظم رهبری به دفاع از کشور بپردازند.

از محمد تقی ، پسر شهیدتان بگویید ؟

محمد تقی من طلبه شهر قم بود از آن جا هم با یک عده طلبه کرمانی و با اجازه من به جبهه رفت. او علیرغم اصرارهای مادرش برای ادامه تحصیل به جبهه رفت و در عملیات کربلای پنج در شلمچه شهید شد. خانواده ما به خصوص مادرش از این موضوع خیلی ناراحت شدیم ظاهرا او در اثر ترکش های خمپاره شهید شد و بعد از یک سال هم جسد او را به ما تحویل دادند . جسد که نه ، مشتی استخوان که در پارچه ای پیچیده بودند. ما هم او را در مزار شهدای آستانه اشرفیه دفن کردیم. من استخوان های تکه تکه شده پسرم را با دست خودم در قبر گذاشتم .

سخن پایانی ؟

من برای خودم چیزی از دنیا نمی خواهم فقط امیدوارم مسئولین اجرایی کشور و استان در ساخت و ساز حوزه علمیه شهرستان آستانه اشرفیه مارا کمک کنند.و امیدوارم شفاعت محمد تقی و محمد تقی ها شامل حال همه ما به ویژه پدر داغ دیده اش که حتی اشکی هم برای ریختن ندارد و صبر را لباس روحش کرده شود.(ان شاءا لله)

دوماهنامه روایت هشتم، س۲، ش۱۰، آذر و دی ۱۳۸۹، ص۵-۹

ارسال دیدگاه