مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
یکشنبه 14 آذر 1395 - Sunday 4 Dec 2016
محتوا
چند خاطره از واعظ شهیر تهران مرحوم نظام رشتی

چند خاطره از واعظ شهیر تهران مرحوم نظام رشتی

  1 ـ حضرت آیة اللّه‏ العظمی حاج شیخ محمّدتقی بهجت دامت برکاته برای جمعی از سروران روحانی که در میان آنان برخی از مدرسین عالی مقام همانند حضرت آیة اللّه‏ محفوظی حضور داشتند داستان زیر را بیان فرمودند: یکی از نوکران واقعی و با اخلاص حضرت ابی عبداللّه‏ الحسین علیه‏السلام مرحوم نظام رشتی واعظ […]

یکشنبه 17 بهمن 1389 - 00:56

 

1 ـ حضرت آیة اللّه‏ العظمی حاج شیخ محمّدتقی بهجت دامت برکاته برای جمعی از سروران روحانی که در میان آنان برخی از مدرسین عالی مقام همانند حضرت آیة اللّه‏ محفوظی حضور داشتند داستان زیر را بیان فرمودند:

یکی از نوکران واقعی و با اخلاص حضرت ابی عبداللّه‏ الحسین علیه‏السلام مرحوم نظام رشتی واعظ شهیر تهران بود که هنوز مردم تهران روضه‏های سوزناک و ناله‏های حزن انگیزش را به یاد دارند. او قادر بود با گفتن کلمه «یا حسین» شور و ولوله‏ای عجیب در جمعیت ایجاد نماید، بر خلاف خطباء و وعّاظ در ابتدای منبر خطبه نمی‏خواند بلکه بعد از بردن نام مقدس خداوند، جمله «السلام علیک یا ابا عبداللّه‏» را با چشم گریان و دل بریان و آه سوزان برای حضّار بیان می‏فرمود و کمتر کسی بود که منقلب نشود.

او و منبرهایش مورد توجه خاص و عنایت ویژه حضرت ولی عصر علیه‏السلام بوده است. سالی مردم خطه خراسان این مرد الهی را دعوت کردند، او در شهرهای مختلف خراسان منبرهای آتشین و با حالی تحویل داد؛ از مشهد مقدس گرفته تا سبزوار و نیشابور و کاشمر و تربت حیدریه منبرهای فراوانی رفت و آوازه روضه‏هایش به گوش مردم تربت جام رسید.

نظام رحمه‏الله به قصد تبلیغ در تربت جام عازم آن شهر گردید، یکی دو ساعت از شب گذشته در ورودی شهر پیاده شد، بعضی از اشرار به طمع ربودن چمدان شیخ، با زبانی چرب و نرم بعد از طی مسافتی او را وارد منزلی کرده و از او درباره منابر شهرهای یاد شده استفسار کردند. مرحوم نظام از ماهیت این افراد آگاهی نداشت و در مورد اینکه آنها چه کسانی هستند و چه سابقه آشنائی با او داشته و چگونه از منبر رفتن او در شهرها مطّلع هستند غفلت داشت. از او پذیرائی مفصلی شد و او که پیرمردی بود با گذشتن نیمی از شب کاملا خسته شده و برای استراحت راهی رختخواب شد. میزبانان به ظاهر برای او رختخواب پهن می‏کردند تا او استراحت کند و آنان ورود نظام را به اهالی خبر دهند. آنان نظام را در اطاق تنها گذاشته و رفتند، او بر اثر شدت خستگی و کوفتگی راه، وارد رختخواب گردید تا استراحت نماید اما ناگهان توهّمات و خیالات او را فرا گرفت و مانند کسی که احساس شرّی کند خواب از چشمانش پرید، از رختخواب بلند شد و آهسته به پشت در آمد. از اطاق مجاور صدای ضعیفی شنید که افراد میزبان (اشرار) به همدیگر می‏گفتند: «خوب شکاری نصیبمان شده، بیچاره شیخ با پای خودش به مهلکه افتاده است.» آنها مشغول تیز کردن کاردی بودند که نظام صدای تیز کردن آن را نیز شنید. حالا دیگر نظام یقین دارد که کارش ساخته است، او در میان رختخواب به حضرت سیّد الشّهداء متوسل می‏شود و می‏گوید:

«آقا جان تو می‏دانی که نظام یک عمر است نوکری تو را کرده و حالا یک لحظه توقّع آقایی تو را دارد تا نوکرت از بین نرود.»

بعد از این توسّل، در آن شرایط بحرانی ناگهان زلزله‏ای عجیب رخ می‏دهد و اطاق و سقف شروع به لرزیدن می‏کند، نظام فورا بیرون آمده و با دیدن منظره هولناک خراب شدن خانه‏ها و شنیدن صدای مهیب آن از هوش می‏رود. او زمانی به هوش می‏آید که آفتاب همه جا را روشن نموده است. وقتی چشم می‏گشاید در اطراف خود چیزی جز تل خاک و ویرانی نمی‏بیند و مشاهده می‏کند که میزبانان خائن او در زیر خروارها خاک مدفون شده‏اند. او از رفتن به شهر منصرف شده و به طرف تربت حیدریه حرکت می‏کند، پس از طی مسافتی بر اثر شدت گرما و تشنگی و گرسنگی و در حالی که هیچ رمقی نداشت به زمین می‏افتد به حدی که قدرت برخاستن ندارد، ناگهان صدای پای اسبی به گوشش می‏رسد، شخصی از اسب پیاده شده و می‏گوید: «نظام تو هستی!؟» صاحب اسب مقداری آب گوارا به او می‏دهد و او را سوار بر اسب می‏کند و با خود می‏برد. بعد از طی مسافتی کوتاه، نظام را در شهر نیشابور و دمِ در منزل حاکم نیشابور پیاده می‏کند و نامه‏ای بدست او می‏دهد تا به حاکم تحویل دهد. وقتی حاکم نامه را مشاهده می‏کند، می‏گوید: نظام تو هستی؟ با چه وسیله‏ای آمدی و لباسهایت کجاست؟ نظام برمی گردد ولی اثری از اسب سوار نمی‏بیند. حاکم که نظام را قبلا با عمامه و قبا و عبا دیده بود، در مورد اینکه این فرد همان نظام باشد تردید می‏کند چون نظام در این ساعت آن لباسها را ندارد، ولی پس از اطمینان دستور می‏دهد برای نظام لباس روحانیت تهیه کنند. نظام به منبر می‏رود و جریان عنایت امام حسین علیه‏السلام را تعریف می‏کند.

بیان این واقعه انقلابی در مردم به وجود می‏آورد و موجب بی‏هوشی حاکم و شماری از مؤمنین می‏شود. بعد از آن جریان نظام مورد عنایت ویژه حاکم نیشابور قرار می‏گیرد. وقتی از حاکم درباره محتوای نامه سؤال می‏کنند، می‏گوید: نامه با خط سبز نوشته شده و حاوی پیام ثامن الحجج علیه‏السلام است و به من دستور داده که از نظام دلجویی و تفقد کنم.

2 ـ مورّخ مخلص محمد شریف رازی می‏نویسد:

«به خوبی به خاطر دارم در سال 1359 قمری نظام رشتی در منزل مرحوم حضرت آیة اللّه‏ العظمی آقای حاج شیخ مرتضی آشتیانی در شهر ری منبر رفتند و با ضعف و پیری و کسالت چنان مردم را منقلب نمود و شور عجیبی ایجاد کرد که جمعی از هوش رفتند و بر زمین افتادند و مرحوم آیة اللّه‏ آشتیانی به حال اغما و بیهوشی افتاد. هنوز مردم تهران و حومه منبرهای آتشین و روضه‏های سوزناک و جانسوز او را از خاطر نبرده‏اند.»(1)

3 ـ حاج شیخ حسین انصاریان واعظ شهیر تهران فرمودند: نظام رشتی رحمه‏الله در میان مبلّغان یک مبلّغ نمونه و در میان نوکران یک نوکر واقعی و با اخلاص بود که قطعا نظیر نداشته است. او در تهران، خیابان ری کوچه دادار منزل استیجاری داشت،… روزی صاحب خانه او مرا دعوت کرد و به منزلش برد و گفت: «این اطاقی است که نظام در آن زندگی می‏کرده است و در آن گوشه اطاق نیز جان داده است. من در آخرین لحظات مرگش بودم. ساعت ده صبح دخترش را صدا زد و گفت: آفتابه و لگن بیاور که می‏خواهم وضو بسازم، دخترش گفت: آقا جان الآن که موقع نماز نیست. فرمود: می‏دانم ولی وقت ملاقات با خداست. وضو گرفت، روی تخت خوابیده بود امّا چشمان او به درب اطاق دوخته بود و مرتّب چیزی را زمزمه می‏کرد و انتظار کسی را می‏کشید. یک دفعه گفت: «حسین جان خوش آمدی.» به دخترش گفت او را بلند کند، وقتی او را بلند کردیم، به صورت ایستاده بلند شد و در حالی که تبسّم بر لب داشت و شادمانی در چهره‏اش نمایان بود دست راست خود را به زحمت به روی سینه‏اش گذاشت و جمله «السلام علیک یا ابا عبداللّه‏» را بر زبان جاری ساخت و افتاد و روحش به ارواح طیبه انبیا و اولیای الهی ملحق شد.(2)

______________________________

1. اختران فروزان ری و طهران، محمدشریف رازی، ص 285.

2. سخنرانی شب نهم محرم الحرام سال 1377 شمسی.

 

منبع: خورشید درخشان شمال، محمدتقی ادم نژاد، بوستان کتاب قم، اول، 1383 ش، ص142-144

ارسال دیدگاه