مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
سه شنبه 16 آذر 1395 - Tuesday 6 Dec 2016
محتوا
ترکش داغ

ترکش داغ

کتاب مجموعه دستنوشته های شهید وحید رزاقی با عنوان «ترکش داغ» منتشر شد. شهید رزاقی از سرداران شهید لنگرود است که در اواخر جنگ و بعد از قبول قطعنامه در عملیاتی به نام عملیات غدیر که در جنوب و همزمان با عملیات مرصاد انجام گرفت به شهادت رسید. شهید رزاقی خاطراتش را به صورت پراکنده می نوشت و مجموعه این خاطرات، از اسناد مهم دفاع مقدس گیلان به شمار می رود.

پنج شنبه 28 خرداد 1394 - 19:27

کتاب مجموعه دستنوشته های شهید وحید رزاقی با عنوان «ترکش داغ» منتشر شد. شهید رزاقی از سرداران شهید لنگرود است که در اواخر جنگ و بعد از قبول قطعنامه در عملیاتی به نام عملیات غدیر که در جنوب و همزمان با عملیات مرصاد انجام گرفت به شهادت رسید. شهید رزاقی خاطراتش را به صورت پراکنده می نوشت و مجموعه این خاطرات، از اسناد مهم دفاع مقدس گیلان به شمار می رود.

 

siFQLK_535.jpg (535×366)

کتاب مجموعه دستنوشته های شهید وحید رزاقی با عنوان «ترکش داغ» منتشر شد. شهید رزاقی از سرداران شهید لنگرود است که در اواخر جنگ و بعد از قبول قطعنامه در عملیاتی به نام عملیات غدیر که در جنوب و همزمان با عملیات مرصاد انجام گرفت به شهادت رسید. شهید رزاقی خاطراتش را به صورت پراکنده می نوشت و مجموعه این خاطرات، از اسناد مهم دفاع مقدس گیلان به شمار می رود.

این کتاب به اهتمام عباس روحی  گرداوری شده و تدوین شده است. روحی لابه لای مطالب کتاب، خاطراتی از خانواده و دوستان شهید رزاقی نیز گنجانده است تا خواننده بیشتر با سیره این شهید گرانقدر آشنا شود. «ترکش داغ» را نشر امینان در ۵۰۰۰ نسخه به چاپ رسانده است.

در بعضی از صفحات کتاب عکس هایی مرتبط با خاطره و دستنوشته آمده است که به درک فضای آن موضوع کمک می کند. در انتهای این کتاب ۲۰۸ صفحه ای، عکس ها و دستنوشته های شهید آورده شده است. همچنین عکس و مشخصات شناسنامه ای همه شهدایی که در این کتاب اسم برده شده در هفت صفحه آخر آمده است.

 

برشی از دستنوشته های شهید:

«دم دمای غروب بود و لحظات زیبای حرکت به سوی نبرد با کفار، مثل تمامی عملیات ها همه شوق و حالی وصف ناپذیر داشتند. وقت حرکت فرا رسید، صدایی شنیدم:

رزاقی… رزاقی…!

برگشتم دیدم یکی از برادرها با عجله مرا صدا می زند، چشمانم را به چشمش خیره کردم و همان لحظه حس کردم انفجاری در مغزم صورت گرفت. فاصله ای ما بین من و او نبود ولی نمی دانم چرا به من نمی رسید. تو دلم به خدا گفتم راضیم به رضای تو، هر چه تو  بخواهی.

بسیجی گفت:

سریع برو، هامون کار مهمی با تو داره !

آهی از ته دل سوخته ام کشیدم و رفتم پیش هامون. او نگاه معنی داری به من کرد و برگه ای که در دستش بود و اسم من در آن نوشته شده بود را به من نشان داد و گفت:

نمی توانی بیایی!

من خیلی ناراحت شدم، می خواستم زمین شکاف بردارد و مرا ببلعد و چنین خبری را دیگر نشنوم. گردش دوره زمانه، هر پدیده ای را برای آدمی پیش می آورد و خداوند به هر صورتی که بخواهد بنده اش را در معرض فشار و آزمایش قرار می دهد، چه خوب است بنده اش از این آزمون سربلند بیرون بیاید و چه دردی است این امتحان الهی…!

بالاخره این مصیبت بر من سنگین نشست تا جایی که به کلی کنترل خود را از دست دادم و بی اختیار و بر اثر درد فراوان که در دلم جمع شده بود اشک از چشمانم سرازیر شد؛ غصه های دلم زیاد بود ولی هیچ غصه ای این قدر مرا غمناک نکرده بود.

هرگز انتظار چنین لحظه ای را نداشتم که نیروها تکبیر گویان و با خوشحالی خاصی حرکت کنند و من با نگاهی حسرت بار به آنها بنگرم و به حال زارم هی بنالم و هی غصه بخورم.»

 

«پشت در بسته ی حرم» نمونه ای خاطراتی که دوستان شهید درباره ایشان گفته اند است که با هم می خوانیم:

«… وضعیت وحید هر روز داشت بدتر می شد. حتی آزمایشات و مداوا روی او تاثیری نداشت و تمام دکترها از او قطع امید کرده بودند.

تمام اقوام و آشنایان به ما دلداری می دادند که خواست خداست و کاری نمی توان کرد.

دیگر کاملا ناامید شده بودیم، تا این که یک روز به علی آقا -پدر وحید- گفتم:

– بیا دو نفری دست وحید رو بگیریم و به مشهد پابوس امام رضا(ع) بریم.

پدر وحید آهی از ته دل کشید و گفت:

– من حرفی ندارم اما با این وضعیت پسرمون؛ این همه راه، نکنه حالش از اینی که هست…!

پریدم وسط حرفش و گفتم:

– هر چی خدا بخواد. امروز ماشین رو آماده کن، فردا حرکت کنیم.

– فردا!؟ چند روز صبر کن از دکترش سوال کنم ببینم چی می گه.

– امروز هم می تونی سوال کنی، پس تا دیر نشده تو رو خدا برو.

فردای آن روز، صبح زود حرکت کردیم و دم دمای ظهر روز بعد بود که به مشهد رسیدیم. از همان دور دست که گنبد طلای امام رضا(ع) را دیدم، بغضم ترکید و با هرچه غم و غصه که در دلم داشتم از امامم خواستم که شفای وحیدم را از خدا بگیرد. وحید هم با چهره ای مبهوت به من نگاه می کرد.

بالاخره به نزدیکی های حرم رسیدیم، اما صحنه ای را دیدیم که تمام امیدهای ما را ناامید کرد. آن روز راهپیمایی شده بود و رژیم ظالم شاهنشاهی با تانک هایش دور تا دور حرم را بسته بود.

آهی از ته دل کشیدم، اما همین طور بی هوا در حالی که دست وحید را گرفته بودم به سمت جمعیت رفتم.

علی آقا سریع از ماشین پیاده شد و دست مرا گرفت و گفت:

کجا؟ مگه نمی بینی نامردها حرم رو بسته ن؟

– تو را به خدا بذار برم، من این همه راه رو به امید امام رضا(ع) اومدم، باید برم.

در میان گفت وگوی من و علی آقا ناگهان خانمی -با چهره ای که غم از آن می بارید- آمد کنارم و گفت:

– چی شده خواهر؟

– مگه نمی بینی؟ از شمال این همه راه رو کوبوندیم اومدیم شفای پسرم رو از طرف آقا امام رضا(ع) از خدا بخوایم اما…!

– اما چی خواهر! این همه نگران نباش. همین که تا این جا اومدی خدا بچه ت رو شفا می ده. مهم نیست که حتما ضریح رو بغل بگیری؛ از هر کجا که امام رضا(ع) رو صدا بزنی صدات رو می شنوه. حالا هم امیدت به خدا باشه، انشاا… که این آقا پسر گل هر چه زودتر خوب بشه.

خلاصه از آن سفر برگشتیم. چند روزی گذشت، اما چیزی که همه را متعجب کرده بود این بود که وحید دیگر مثل سابق درد نداشت.

سریع وحید را نزد «دکتر وارما» بردیم. او هم تعجب کرد و هر آزمایشی نیاز بود انجام داد.

روزی که رفتیم جواب آزمایش را بگیریم، آقای «وارما» دستی بر سر وحید کشید و گفت:

معجزه…!»

 

 

 

 

منبع: سراج، جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی گیلان

ارسال دیدگاه