مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
سه شنبه 16 آذر 1395 - Tuesday 6 Dec 2016
محتوا
شهید نامجوی در قامت یک همسر

شهید نامجوی در قامت یک همسر

در آئینه خاطرات خانم افسر طلو عی، همسر شهید ”او آموزگار زندگی من بود…“   آشنایی خانواده من با پدر و مادر موسی موجب ازدواج ما در سال۴۹ شد. در آن زمان من سال آخر دبیرستان بودم و مدرک دیپلم را پس از ازدواج گرفتم. از وقتی سعادت همسری این مرد بزرگ را پیدا کردم، […]

جمعه 18 تیر 1389 - 18:35

در آئینه خاطرات خانم افسر طلو عی، همسر شهید

”او آموزگار زندگی من بود…“

 

آشنایی خانواده من با پدر و مادر موسی موجب ازدواج ما در سال۴۹ شد. در آن زمان من سال آخر دبیرستان بودم و مدرک دیپلم را پس از ازدواج گرفتم. از وقتی سعادت همسری این مرد بزرگ را پیدا کردم، دگرگونی سیاسی بزرگی در زندگی من به وجود آمد و با کمک و ارشاد او، شور و شوق نهفته مذهبی من شکوفا شد. با دیدن اعتقادات شهید نامجوی تلاش می کردم که خودم را به او برسانم و معلومات علمی و اجتماعی خود را بالا ببرم . سید موسی در طول حیات پر برکتش نه تنها همسری نمونه و شایسته برای من بود، بلکه حکم آموزگاری پر حوصله را داشت و در همه ابعاد زندگی، مرا راهنمایی می کرد. زندگی ما با سختیهای فراوانی شروع شد. گاهی من از رنجهای زندگی به او گله می کردم. اما او با کلام متین و گیرایش به من آرامش می داد. در مقابل تمام مسائل زندگی جدی بود و هر وقت لازم می شد خیلی دوستانه مسائل را گوشزد می کرد. او از اول زندگیمان به مسائل اجتماعی اهمیت می داد و از صبحتهایش بوی نارضایتی از حکومت شاه می آمد. ابتدا من تعجب می کردم، ولی وقتی رفت و آمدهای او را با شهید آیت و دیگران دیدم، فهمیدم که فعالیتهایی دارد

از سالهای ۵۰ به بعد، با آن که فعالیت سیاسی، آن هم برای ارتش، خیلی خطرناک بود او بدون ترس و واهمه اعلامیه ها و نوارهای امام(ره) را جابه جا می کرد و هیچ ترسی از این کارها نداشت. او از ابتدا مقلد امام(ره) و عاشق ایشان بود و با تمام وجود به امام(ره) عشق می ورزید

نحوه برخورد و صحبت های شهید نشان می داد که فردی مذهبی و معتقد است و این مسئله حتی در کلاسهای او نمایان شده بود و تا آنجا که من اطلاع دارم دانشجویان مذهبی دانشکده افسری دور او جمع شده بودند و به قول معروف از او خط می گرفتند. شهید کلاهدوز وشهید اقارب پرست از دانشجویانی بودند که با او ارتباط نزدیک داشتند.

از نظر ابعاد مذهبی، ایشان هیچ کم و کسری نداشت. مرتب روزه می گرفت و خیلی وقتها نماز شب می خواند. نماز شب او نماز معمولی نبود. طوری گریه می کرد که اتاق به لرزه می افتاد. ما گاهی از صدای گریه او بیدار می شدیم. او هیچ وقت دوست نداشت مرفه زندگی کنیم و از روز اول زندگیمان در منزل اجاره ای زندگی می کردیم. در آن زمان ارتش به پرسنل، خانه سازمانی می داد و وقتی من از او خواستم که منزل سازمانی بگیرد، گفت بگذار کسانی که نیاز دارند بگیرند. فامیل خود را با وضع سیاسی مملکت آشنا می کرد و در زمانی که امام(ره) دستور دادند که شبها مردم به پشت بامها بروند و تکبیر بگویند، او بی محابا از ایوان منزل تکبیر می گفت. او همیشه در راهپیمایی ها شرکت می کرد و از هیچ کمکی برای مردم انقلابی دریغ نمی کرد.

همسرم با فرزندانش روابط عاطفی بسیار نزدیکی داشت. بعضی از روزها که خیلی خسته بود، من از بچه ها می خواستم که او را اذیت نکنند تا استراحت بکند، ولی او با کمال خوشرویی با آنها شروع به بازی می کرد و حرفهای آنها را می شنید و با مهربانی جواب می داد با پیروزی انقلاب ، او تمام وقت خود را وقف انقلاب کرد اوایل انقلاب که بچه های انقلابی پادگانها را می گرفتند خیلی به آنها کمک می کرد و تا نیمه های شب بیرون بود. او می گفت: ”بچه ها هنوز پخته نشده اند و آمادگی نظامی ندارند. من باید به آنها کمک بکنم.“

بعد از پیروزی انقلاب، به اتفاق شهید محمد منتظری، شهید کلاهدوز و تعدادی دیگر از دوستانش اقدام به تا.سیس سپاه پاسداران کرد. فعالیت او بعد از انقلاب به قدری زیاد بود که شب و روز کار می کرد. او واقعاً به ارتش اسلام عشق می ورزید. زندگی اش ارتش و دانشگاه افسری بود. او با آنکه از آغاز انقلاب دارای مسئولیتهای مهمی بود، با این حال این پستها و مقامها در او تا.ثیری نداشتند. او همان نامجوی قبل از انقلاب بود و حتی افتاده تر و متواضع تر از قبل شده بود. پس از پیروزی انقلاب، فهرستی به دستمان افتاد که رژیم شاه نام او را جزو اعدامی ها نوشته بود و اگر انقلاب پیروز نمی شد او را اعدام می کردند.

حجم زیادی کار و مسئولیتهای متعددش موجب شد که ما از دیدن او نسبتا محروم شویم، ولی به خاطر اینکه او برای انقلاب و اسلام و ایران فعالیت می کرد ما تحمل می کردیم. پاسی از شب گذشته به منزل می آمد و چون احساس خطر می کردیم، لذا پیشنهاد دادیم به منزل نیاید و شبها در اداره بماند و به این ترتیب از نظر امنیتی از خطر دور باشد. می گفت، ”ما مسلح به الله اکبریم.“ بعدها که رفت دانشکده افسری چند نفر را به عنوان محافظ برای او گماردند که او با قاطیت گفت، ”با این کار دشمن خیال می کند که از او می ترسیم و خوشحال می شود.“ و از پذیرفتن محافظ امتناع نمود.

شهادت آرزوی او بود. در نیمه های شب، وقتی به نماز می ایستاد، باخدا راز و نیاز می کرد و با اشک و ناله های بلند از خدا آرزوی شهادت می کرد. او در مورد شهادتش با بچه ها صبحت و آنها را آماده شهادت خود کرده بود. البته این آمادگی را از سالها قبل به من داده بود و از من خواسته بود در صورت شهادت اواصلاً گریه نکنم.

این موضوع را بارها به طور صریح به دخترمان گفته بود و دخترم نیز روی این مسئله حساسیت پیدا کرده بود. اما چون همه ما او را دوست داشتیم، گفته ها و سفارشهای او هم برای ما دوست داشتنی بودند.

گرچه از دست دادن عزیزان بسیار سنگین است، ولی انسانی که یک بعدی نباشد می داند که در دنیای دیگر زندگی دیگری وجود دارد و بهتر است انسان راضی باشد به رضای خدا. پس از بازگشت از سفر کره به منزل جدید در خارج از شهر نقل مکان کردیم. برای او که وزیر دفاع بود ، این محل اصلاً منطقه امنی نبود، ولی او بدون توجه به این مسائل با فولکس کهنه اش رفت و آمد می کرد و به تهدیدات گروهکها و تروریست های ستون پنجم اعتنا نمی کرد.

سه روز بعد از اسباب کشی به جبهه اعزام شد و قرار بود برای جشن سردوشی دانشجویان مراجعه کند. طبق معمول ما هم منتظر آمدنش بودیم و چون همه همسران ، با نگرانی و دلشوره در غروبی غمبار به اتفاق مادرم و بچه ها در مقابل منزل به آسمان نگاه می کردیم و هلی کوپترهای در حال عبور را تماشا می کردیم، خیلی دلمان می خواست که او با یکی از همین هلی کوپترها آن شب از راه برسد و ما او را ببینیم. شب را با دلتنگی فراوان به صبح رساندم، ولی احساس من چیز دیگری می گفت و اتفاقات ناگواری را در پیش روی من مجسم می کرد. صبح زود رئیس دفتر ایشان به اتفاق چند تن از بستگان به منزل آمدند و من از آنها خواستم که هر خبری شده بگویند، اما آنها برای رعایت حال من که چهار ماهه باردار بودم، از دادن خبر خودداری کردند. هرچه اصرار کردم نگفتند، تا این که ساعت ۸ صبح خبر سقوط هواپیمای سی- ۱۲۰ حامل فرماندهان ارتش و بعد هم اسامی شهدای این حادثه ناگوار را از طریق رادیو شنیدیم.

چند ماه بعد از این حادثه ، سید مهدی پسر دوم من با خصوصیات خاص پدر و با روحی به لطافت روح پدر به دنیا آمد. در زمان شهادت ، دخترم ۹ سال و فرزند دومم ناصر ۶ سال داشت. با شنیدن این خبر عرق سردی بر وجودم نشست .

سفارش شهید مبنی بر گریه نکردن در شهادت او و غم از دست دادن همسر و پدر فرزندانم ، دلم را آتش می زد. نمی دانستم چه باید بکنم و ساعتها مبهوت بودم. سرانجام با خود گفتم: ”وظیفه دارم از این پس برای بچه های شهید هم مادر و هم پدر باشم.“ و با توکل به خدا تا امروز چراغ زندگی یادگارهای آن شهید بزرگوار را روشن نگه داشته ام و در حال حاضر دختر و پسر بزرگم دندانپزشک و پزشک و پسر کوچکم مهندس عمران هستند

من امروز افتخار می کنم که مادر کودکان شهید نامجو هستم و بالاترین دلخوشی من این است که خود را یکی از پیروان ناچیز حضرت فاطمه(س) می دانم. امروز یقین دارم که من و مادر یا همسر سایرشهدا به خاطر خدا و مصالح انقلاب اگر همانند حضرت زهرا(س) بردباری را پیشه خود سازیم و تسلیم رضای حق گردیم مطمئنا پاداش این فداکاریها را در آن دنیا خواهیم گرفت شهید نامجوی خصوصیات اخلاقی و روحی والایی داشت. با وجود خستگی زیاد ناشی از کار که خواه ناخواه بر روحیه انسان تاثیر می گذارد، سعی می کرد این مسئله اثری در رفتار او نسبت به خانواده نداشته باشد. بیش از هر چیز به روحانیت اهمیت می داد و شاید در همردیف های او که افرادی متدین و متعهد به اسلام بودند و به این اصل ایمان دارم، خصوصیات بارز شهید نامجوی را مشاهده نکردم به تمام معنا خاکی بود. همیشه به سپاهیان می گفت، ”وحدت خودتان را حفظ کنید“ و در وحدت ارتش و سپاه تلاش وافری داشت تا این دو نیرو در یک سازمان متحد و یکدل و یکرنگ به نام ارتش اسلام شکل بگیرد.

شهید نامجو در کنار حضرت آیت الله خامنه ای حدود دو سه ماه متوالی در ستاد عملیات نامنظم فعالیت داشت. در طول این مدت که ما زیر بمب و موشک دائم بودیم، بعضی وقتها تماس تلفنی با ما داشت و جویای احوال ما می شد. یک بار در حین صحبت تلفنی متوجه شدم که صدایش گرفته است. پرسیدم ، ”طوری شده؟“ و او با لبخند گفت:

”چیزی نیست نگران نباش، از دود و آتش است.“ و پس از آن پیغام

فرستاد که پمادی برایش تهیه و ارسال کنیم. علتش را پرسیدم.گفت،

”انگشتان پایم زخم شده است.“

پرسیدم، ”چرا ؟“ گفت، ”برای اینکه وقت نمی کنم پوتینهایم را از پایم

در آورم.“ چند شب بعد ناگهان دیدیم شهید نامجو به منزل آمد. از او

پرسیدم، ”چطور شد که به مرخصی آمدی؟“ گفت، ”آقای خامنه ای

به من امر فرمود سید دو، سه شب برو خانه .“

 

 

منبع : ماهنامه شاهد یاران یادمان شهدای دولت جمهوری اسلا می ایران شماره ۱۰ /شهریور ماه ۱۲۸۵/صفحه ۷۴

ارسال دیدگاه