مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
یکشنبه 14 آذر 1395 - Sunday 4 Dec 2016
محتوا
شهید نامجو در قامت یک پدر ۲

شهید نامجو در قامت یک پدر ۲

شاهد یاران با دکتر ناصر نامجو فرزند شهید در گفت و شنود : پدر ، عمود خیمه نه تنها خانواده که تمام فامیل بود چند ساله بودید که پدرتان شهید شدند؟ پنج سال و نیم. در حال حاضر چه می کنید؟ دانشجوی سال آخر پزشکی هستم. اولین خاطرات شما از پدرتان چه هستند؟ من آنچه […]

جمعه 18 تیر 1389 - 18:59

شاهد یاران با دکتر ناصر نامجو فرزند شهید در گفت و شنود :

پدر ، عمود خیمه نه تنها خانواده که تمام فامیل بود

چند ساله بودید که پدرتان شهید شدند؟

پنج سال و نیم.

در حال حاضر چه می کنید؟

دانشجوی سال آخر پزشکی هستم.

اولین خاطرات شما از پدرتان چه هستند؟

من آنچه را که از ایشان به یاد دارم در حد فهم و درایت یک کودک پنج ساله است. مخصوصاً آخرین سال حیاتشان که ایشان را خیلی کم می دیدیم. می دانید که پدرم نماینده حضرت امام(ره) در شورای عالی دفاع بودند و لذا باید از نزدیک در جریان جنگ قرار می گرفتند و برای امام گزارش می فرستادند. حتی  یک بار که ایشان برای تجهیز و تدارک چند سفر به خارج رفتند، حتی فرصت نکردند به تهران بیایند و مستقیماً از فرودگاه به منطقه رفتند. ایشان گاهی تلفن می زدند و من یک صدای خسته را که غالباً با سرفه های خشک وصدای تیر و انفجار همراه بود آن هم به مدت ده بیست ثانیه می شنیدم

با این همه مشغله، چگونه با فرزندانشان ارتباط برقرار می کردند؟

حضور فیزیکی پدر و مادر، مهم است، ولی از آن مهم تر حضور معنوی و به ویژه تا.ثیر گذاری آنهاست. پدرم حکم عمود خیمه نه تنها خانواده که کل فامیل را داشتند، بنابراین لحظاتی را که در کنار ما بودند، آن گونه که باید و شاید تا.ثیرشان را گذاشتند

فکر می کنید چرا این طور بود؟

چون حرف و عمل پدرم یکی بود. پدر زیاد اهل نصیحت نبودند، ولی رفتارشان نمونه و الگوی کاملی برای همه ما بود. یادم هست پدر هندوانه خیلی دوست داشتند و هر وقت می خریدند و می آوردند، مرا صدا می زدند که کوچک ترهایش را بردارم و تلاش کنم و ببرم وبه این ترتیب به من یاد دادند که در امور خانه در حد توان خودم مسئولیت به عهده بگیرم.

ویژگی های پدرتان چه بود؟

جدی، آرام، کم حرف، و از همه مهم تر با محبت.

با محبت یعنی چه؟

یعنی که با آن همه مشغله و گرفتاری برای هریک از ما وقت می گذاشتند.

با شما بازی می کردند؟

خیلی زیاد.

چه بازی ای؟

ما یک میز فلزی کنار هال خانه داشتیم که روی آن پارچه ای کشیده بودیم. پدرم روی آن میز کار می کردند. قرارگاه من هم زیر میز بود!

با چه کسی می جنگیدید؟

نمی جنگیدم، طبابت می کردم.

چه طوری؟

برای خودم دفتر و دستک و مهری داشتم و یک کیف بزرگ سیاه مثل کیف پزشکان، آنجا نسخه می نوشتم و طبابت را تمرین می کردم.

نسخه ها را چه کسی می پیچید؟

پدرم. ایشان موظف بود نسخه های مرا ببیند و اگر تا.یید می کرد، آنها را می پیچید.

دیگر چه بازیهایی می کردید؟

پدر به قدری کار می کردند که وقتی به خانه می رسیدند، عملاً رمقی برایشان نمی ماند. ایشان می آمدند و مشغول روزنامه خواندن که می شدند، من از شانه هایشان بالا می رفتم و با گوشهایشان بازی می کردم. گاهی اوقات مادرم اشاره می کردند ”که ناصر! بیا پایین پدرت از زور خستگی، خوابش برده.“ یکی از شیرین ترین خاطرات من، این جور الفت ها با پدرم است.

از کار زیاد و نظم ایشان بگویید.

پدرم بسیار با تدبیر و درایت بودند. ایشان به دانشگاه افسری عشق می ورزیدند و سرنوشت تک تک دانشجوها و ارتقای سطح علمی آنها برایشان بسیار مهم بود، به طوری که حتی روزهای جمعه و تعطیل هم سه چهار ساعت وقت می گذاشتند و به امور آنجا می رسیدند. می توانم بگویم که دغدغه پدر، بعد از خانواده، دانشگاه افسری بود. این موضوع به قدری برای ایشان اهمیت داشت که حتی در مواقعی هم که آنجا نبودند، با بی سیم در جریان امور قرار داشتند و تصمیماتی را می گرفتند. در دانشگاه هم که بودند، در اتاقشان باز بود و همه می توانستند راحت بیایند و بروند و ایشان واقعاً برای همه وقت می گذاشتند و برای دانشجوها پدری می کردند

شما را هم با خود می بردند؟

گاهی اوقات با ایشان می رفتم و چیزهایی که از رفتار ایشان با بقیه به یادم ماند و بعدها سعی کردم رعایت کنم، مربوط به همان لحظات و ساعات اندک، اما تا.ثیرگذار است

موردی را به یاد می آورید؟

بله. پدرم از مجلس رای اعتماد گرفته و عکسشان را در روزنامه ها انداخته بودند. من چهار سال داشتم. روزنامه را برداشتم وجلوی عکس پدرم، گل و پرده نقاشی کردم، اما برای بقیه ریش و سبیل گذاشتم. پدر با قاطعیت تمام مرا دعوا کردند و گفتند نباید کسی را مسخره کنم. یادم هست که به شدت ترسیدم و غصه خوردم.

ولی این کار تمام شد؟

بله. از آن به بعد هرگز به خودم اجازه ندادم به کسی بخندم.

به نظر شما دینداری پدرتان در چه اعمالی جلوه می کرد؟

انسان دیندار همه اعمال و گفتارش حول این محور تنظیم می شودو به دلیل اخلاص، تا.ثیر خود را می گذارد. از نظر اجرای شعائر و آداب دینی، تا پدرم زنده بودند هر وقت فرصتی دست می داد، با آن که من و خواهرم خیلی کوچک بودیم، اما پدر جلو می ایستادند و ما به ایشان اقتدا می کردیم و نماز جماعت می خواندیم. در مورد نماز جمعه، هرگز به یاد ندارم که پدرم نماز جمعه را ترک کرده باشند،مگر بنا به ضرورتی که نمی شد آن را تغییر داد.

رفتار ایشان با پدر و مادر و خواهر و برادرها چگونه بود؟

من از پدربزرگ و مادربزرگم چیزی به یاد ندارم، ولی سه خواهر و برادر پدرم او را مثل بت می پرستیدند و به تفکر او اعتماد مطلق داشتند حرف پدرم در خانواده و فامیل، حجت بود و بی آنکه قصد اسطور ه سازی داشته باشم، می خواهم بگویم که پدرم با تلاش وممارست، تبدیل به شخصیت جامع الاطرافی شده بودند.

از خلوت و عبادتهای پنهان ایشان نکته ای را به یاد دارید؟

من در همان عالم کودکی، می دیدم که ایشان در دعاهایشان دائماً شهادت را آرزو می کنند. من البته آن روزها تصوری از شهات مخصوصاً آرزوی آن نداشتم، ولی پدر به قدری در اعمالشان مخلص بودند که همه ما باور کرده بودیم که شهید به وجه الله نظر می کند و شهادت اوج سرافرازی یک فرد آرمانگراست.

دغدغه های اصلی پدرتان چه بوده است؟

غیر از سرنوشت و برنامه های دانشگاه افسری و وقتی که پدرم برای تعلیم و تربیت دانشجویانش می گذاشتند، خدمت به خلق و زندگی پایین تر از مردم متوسط، روش ایشان بود. پدرم دائماً این دغدغه را داشتند که باید برای معیشت مردم کاری کرد و مثلاً برای کسانی که در وزارت دفاع کار می کنند شرایط بهتری را فراهم آورد. یادم هست فصل پاییز و هوا سرد بود. یکی از افراد تحت فرماندهی پدرم در جبهه بودم. پدرم دو سه تا پیت نفت را در صندوق همان فولکس قورباغه ای معروفشان گذاشتند و دم در خانه او رفتند و پیت ها را تحویل دادند و پرسیدند که کم و کسری دارند یا نه. به اعتقاد من یکی از نشانه های عمده دینداری، انفاق و رسیدگی به مردم است با توجه به این که دانشجویان می توانستند به دفتر پدرم بروند وراحت حرفشان را بزنند، صدای پدرم را از یاد نمی برم که با لحنی قاطع و محکم و در عین حال مهربان به آنها می گفتند، ”سرکار دانشجو! مرخصی و کمک هزینه سرجایش، اما باید درس ات را بخوانی. بدون تلاش و زحمت، نمره بی نمره “

سختگیر بودند؟

عادل بودند. پدر دلشان نمی خواست کسی بدون تلاش، بهر ه ای را که حق اش نیست، ببرد.

با توجه به اینکه پدرتان در برنامه آموزشی دانشگاه افسری، غیر از دروس نظامی، درسهایی چون تحلیل تاریخ و احکام و مبانی دینی را هم قرار داده بودند.

ماحصل کار را چگونه می بینید؟

پدرم به هدف و برنامه ریزی برای دستیابی به آن بسیار اهمیت می دادند، به همین دلیل معتقد بودند دانشجویان افسری سوای این که تخصص های نظامی مسلط هستند، باید بدانند که چرا باید بجنگند و هدف از این امر چیست، یعنی در واقع باید مجهز به آرمان و اندیشه ارزشمندی باشند و در خدمت هدف والائی قرار بگیرند، نه این که صرفاً به دلیل نظامی بودن، کورکورانه دستورات را اجرا کنند، به همین دلیل بهترین فرماندهان و اندیشمندترین آنها، جزو شاگردان پدر هستند. خیلی ها می گفتند نامجو دانشگاه افسری را تبدیل به فیضیه کرده. حتی یک بار بنی صدر با لحن زننده ای گفته بود که در آنجا را می بندد و پدرم را توبیخ کرده بود، با این همه پدرم از اصول خود دست برنداشتند. دانشجویان، کلاس پدر را خیلی دوست داشتند. ایشان عادت داشتند آخر کلاس بمانند و دربارهئ دین و اخلاق صحبت کنند و درس به قدری برای دانشجویان شیرین بود که از کلاس خارج نمی شدند و پای صحبت ایشان می نشستند.

به نظر شما تفاوت اصلی پدر شما و سایر شهدای دولت شهید رجائی با مسئولین بعدی در چیست؟

پدر من و بسیاری از این شهدای بزرگوار که اشاره کردید، مجموعه عجیبی از ویژگی های ارزشمند بودند. پدرم به تخصص در حد بالا عشق به مردم  سیار اهمیت می دادند و از سوی دیگر ایمان، اعتقاد، وفاداری، ودردمندی برای آنها را عمیقاً پذیرفته بودند. این افراد مجموعه ای از علم و تخصص، دینداری به مفهوم حقیقی کلمه و نه در حد شعار، ساده زیستی و بی اعتنائی به مقام و شهرت و مادیات بودند و از همه مهم تر این که حرف و عملشان یکی بود، صادق بودند و به همین دلیل از شجاعت بی نظیری برخوردار بودند.

آیا شما از این گونه خصلت های پدر بهره برده اید؟

سعی می کنم لحظه ای هدف را از جلوی چشمم دور نگه ندارم.

هدف شما چیست؟

رفع مشکل جامعه .

جامعه هدف شما از دردمندترین گروههاست. چگونه با این همه درد کنار می آئید؟

سعی می کنم مثل پدرم برخورد عقلانی با مسائل داشته باشم و زود احساساتی نشوم. سعی می کنم عینک ساده زیستی پدرم را همیشه به چشم داشته باشم و مشکلات مردم را مشکل خود بدانم.

فکر می کنید چرا شما و خواهر و برادرتان بر خلاف بسیاری از همسن و سالهایتان هنوز به این چیزها فکر می کنید.؟

لطف خدا و نان حلالی که پدرمان به ما دادند و زحمات طاقت فرسایی که مادرم به جان خریدند. بارها پیش آمده که به دلیل موقعیت اجتماعی و شغلی در معرض این قرار گرفته ام که از رانت های مختلف استفاده کنم و نکرده ام.

فکر می کنید چرا این بلا سرتان آمده؟

(می خندد) خون پدر بدجوری دست و پای فرزندانش را بسته است.

واقعاً خون این قدر مهم است؟

بی تردید نان حلال و شیوه وسلوک پدر و مادر، مهم ترین نقش را در تربیت فرزند دارد. پدر و مادر من انصافاً خیلی پاک و طیب و طاهر زندگی کردند. زندگی پدر من بعد از وزارت بسیار ساده تر از قبل شد و از وزارت پدرم، آنچه که نصیب ما شد، نگرانی برای سلامتی ایشان، ندیدنشان برای مدتهای طولانی و خستگی و کار شدید ایشان بود، در حالی که متا.سفانه بعدها مشاهده شد که برخی از مسئولین ، بهر ه برداری از شغل و موقعیت را حق خود و خانواده شان تلقی کردند و نه خودشان چیزی دیدند و نه فرزندانشان بدیهی است. غیر از این باشد، آن وقت باید به وعده های محکم الهی شک کرد. دنیاپرستی و بی اعتنایی به درد محرومان، خلاف ناموس خلقت است و بدیهی است که سرانجام خوشی برای افرادی که نسبت به حقوق مسلم مردم توجهی ندارند، نخواهد داشت  شما و خواهرتان بسیار کوچک بودید که پدرتان شهید شدند و برادر کوچکتان هم که پس از شهادت ایشان به دنیا آمدند. امروز هر سه، سوای کسب تخصصهای بالا، انسانهای متدین و کارآمدی هستید بدیهی است مادر شما در این روند نقش بسیار تعیین کننده ای داشته اند. از ایشان سخن بگویید.

از مادرم هر چه بگویم کم گفته ام. مادر من در یک کلام شیرزن واقعی هستند. ایشان زنی فهیم، مدبر و بسیار صبورند که همان قاطعیت و صلابت پدر را با مهر مادری ترکیب کرده اند. مادرم هیچ خطائی را نادیده نمی گرفتند و در عین حال از روشهای مخرب سرزنش و تهدید استفاده نمی کردند. ایشان یکه و تنها در مقابل سیل مشکلات و نارسائی ها سینه سپر کردند.

چگونه؟

با لطف خدا و شعور و هوش ذاتی سرشار.

آیا پدر شما واقعاً حضور ندارند؟

برعکس، ایشان واقعاً حضور دارند. دیگران در اثر مرور زمان پیر و فرتوت و خسته می شوند، اما پدر من پس از نزدیک به ربع قرن، همچنان چهل ساله، با نشاط و مصمم در لحظه لحظه زندگی فرزندان، شاگردان و اقوامشان باقی مانده اند

ایشان چطور به چنین شا.نی دست پیدا کرده اند؟

به خاطر اخلاص. ویژگی های الهی و انسانی پیوسته پایدارند و تمامی کسانی که حامل این ویژگی ها هستند، جاودانه می مانند  پدر از کودکی انسان با صفا و ساده ای بوده اند. شنیده ام که در کودکی

مکبر و مو.ذن مسجد بوده و به قدری پاک و بی آلایش بوده اند که بعضی ها برای برآورده شدن حاجاتشان می گفتند نذر این سید و غالباً هم جواب می گرفتند. تلاش شبانه روزی و دعای پدر و مادر، ضامن سلامت نفس و پایمردی پدر بوده است. ایشان پشتکار عجیبی داشته، به طوری که یکی از همشهری هایشان می گوید

اهل کجا بودند؟

بندر انزلی… ایشان می گوید درس هر دوی ما خیلی خوب بود. پاییز بود و هوا بسیار سرد. داشتم می رفتم خانه که دیدم موسی کنار خیابان ایستاده و در حالی که ژاکت بسیار کهنه ای بر تن دارد، شیرینی می فروشد. گفتم، ”سید! مگر فردا امتحان نداریم؟“

برگشت و گفت، ”مگر شب امتحان نباید کار کرد؟“ پدرم معاش خانواده را تامین می کردند و در عین حال نمراتشان همیشه عالی بود.

شما چه؟ شب امتحان کار می کنید؟

همین هفته گذشته بود که شب امتحان تا صبح کشیک داشتم.

و سخن آخر؟

به عنوان سخن آخر، می خواهم چند ویژگی را به طور مشخص در پدرم و شهدای دولت عشق مرور کنم.

* علم و آگاهی، تخصص بالا و علم واقعی و معرفت و آگاهی حقیقی

سبب شده بود که این شهدا، کارهایشان را بر اساس برنامه های علمی و دقیق پیش ببرند و در حداقل زمان و با کم ترین هزینه، بهترین نتایج را بگیرند نظم و انضباط و شعور اجتماعی، بزرگ ترین رمز پیشرفت است و باید در این زمینه به شکلی جدی و گسترده و فوری، فرهنگ سازی شود.

* بنیش بالا و وسعت اندیشه و خودباوری، راهی است که می تواند کشور را از چالش های گوناگون، سرافراز بیرون آورد. پدرم آزادسازی قدس را آرمان خود قرار داده بودند و بدیهی است که پیروزی های دیگر زیر مجموعه این آرمان بلند قرار می گیرند .

من صمیمانه آرزو می کنم بتوانم روش و منش ایشان را که مبتنی بر نظم و انضباط، تخصص بالا، دین داری حقیقی و تلاش و پشتکار مخلصانه و هدفمندی و خدمت به خلق خداست، در پیش بگیرم،

هر چند می دانم که در این راه، دشواری های فراوانی فراروی نسل ما قرار دارند. مشکلاتی که هر روز پیچیده تر می شوند و لذا به آگاهی، تخصص، هوشیاری، توجه و مخصوصاً ایمان و توکل بیشتری نیاز داریم.

 

ماهنامه شاهد یاران یادمان شهدای دولت/جمهوری اسلا می ایران/شماره ۱۰ /شهریور ماه ۱۲۸۵/صفحه ۷۷

ارسال دیدگاه