مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
شنبه 13 آذر 1395 - Saturday 3 Dec 2016
محتوا
شهید نامجو در قامت یک پدر ۳

شهید نامجو در قامت یک پدر ۳

در گفت و شنود شاهد یاران با مریم السادات نامجوی، فرزند شهید : پدرم عمیقاً اعتقاد داشتند که مومن از چیزی نمی ترسد   چند ساله بودید که پدرتان شهید شدند؟ هشت ساله. حالا چه می کنید؟ دندانپزشک هستم و در کلینیکی تخصصی کار می کنم که اغلب مراجعه کنندگان آن ارتشی هستند.. پدرتان را […]

جمعه 18 تیر 1389 - 19:10

در گفت و شنود شاهد یاران با مریم السادات نامجوی، فرزند شهید :

پدرم عمیقاً اعتقاد داشتند که مومن از چیزی نمی ترسد

 

چند ساله بودید که پدرتان شهید شدند؟

هشت ساله.

حالا چه می کنید؟

دندانپزشک هستم و در کلینیکی تخصصی کار می کنم که اغلب مراجعه کنندگان آن ارتشی هستند..

پدرتان را می شناسند؟

اغلب آنها وقتی شباهت مرا با پدرم می بینند از من می پرسند که آیا با شهید نامجو نسبتی دارم و وقتی می فهمند که دختر او هستم، چنان رفتاری با من می کنند که واقعا تنم می لرزد آنها با چنان احترام و علاقه ای از پدرم یاد می کنند که من احساس می کنم دختر او بودن عجب مسئولیت سنگینی است. یکی از آنها که همکار پدرم بوده، بار اول که فهمید من دختر او هستم، یکی دو دقیقه ای ساکت به من زل زد و چشمهایش پر از اشک شد، طوری که من دستپاچه شدم و واقعاً نمی دانستم چه باید بکنم

احساس خوبی است یا بد است؟

عالی است، ولی فوق العاده دشوار است. باید انسان تمام مدت مراقب باشد اشتباهی نکند که به شا.ن و مرتبت والای او خدشه ای وارد شود.

پدرتان حالا زنده ترند یا آن موقع ها؟

آن موقع ها که ما اصلاً پدر را نمی دیدیم. گمانم حالا

به شما زیاد سر می زنند؟

سر نمی زنند، همیشه هستند. در تمام تصمیم هایی که  می خواهیم بگیریم، در غمهایمان و در شادی ایمان.

چطور؟ شما که سنی نداشتید که ایشان شهید شدند.

بله، ولی در همان مدت کوتاه با صبرشان، درایتشان و به خصوص مهربانیشان نهالی را در دل فرزندانشان کاشتند که اینک تبدیل به درخت تناوری شده است.

اولین تصاویری که از پدر به یاد دارید کدامند؟

پدر زیاد وقت نداشتند و همان ساعات اندکی که ما را به پارک می بردند، خیلی خوش می گذشت. یک وقت هایی هم به مسافرت می رفتیم و جای من و ناصر توی صندلی عقب فولکس بود که کیف می کردیم. از پنجره آن صندوق دنیا دیدن داشت.

مثلاً چه می دیدید؟

کت و شلوار اتو کشیده بابا را که آویزان می کردند به جا لباسی کنار ماشین که هر وقت لازم شد لباس شخصی بپوشند و با لباس نظامی نباشند.

لازم هم می شد؟

خیلی زیاد. یک بار یادم هست گمانم اواخر تابستان ۵۷ بود که داشتیم در خیابانی می رفتیم

با همان فولکس قورباغه ای معروف؟

(می خندند) با همان فولکس معروف! من از پشت شیشه عقب دیدم که پسر بچه کوچکی دارد روی دیوار می نویسد مرگ بر شاه. پدر ماشین را نگه داشتند و پیاده شدند و گفتند:

باریکلا پسر!“ یکمرتبه رنگ آن پسر بچه مثل گچ سفید شد،دو پا داشت و دو پای دیگر هم قرض کرد. پدرم متعجب که چرا این طور کرد؟ مادرم گفتند ، ”مرد حسابی! با لباس نظامی رفتی به بچه می گویی باریکلا که نوشتی مرگ بر شاه، توقع داری چه کار کند؟“ پدر تازه متوجه موضوع شدند. آمدند توی ماشین لباسشان را عوض کردند. مردم حیران مانده بودند که قضیه از چه قرار است. وقتی با لباس شخصی دنبال پسر بچه رفتند، همان جا یک راه پیمایی اساسی ”مرگ برشاه“ راه انداختند.

پس پدرتان دور از چشم شاه، تظاهرات هم می رفتند؟

چه جور هم! تظاهراتی نبود که پدر نروند و مرا هم نبرند کلاه پوستی روی سرشان می گذاشتند و عینک دودی می زدند.

و لابد شما را هم روی کولشان می گذاشتند؟

بله و چه کیفی داشت تماشای جمعیت از آن بالا

این چه جور راه پیمایی ای است؟

(می خندد) اتفاقاً پدرم هم همین را می گفتند. ایشان به کوه نوردی خیلی علاقه داشتند. من گوش به زنگ بودم که صبح زود که می خواهند بروند بلند شوم و همراهشان بروم هر چه مادر می گفتند، ”بچه جان! تو کوچکی! بگیر بخواب به خرجم نمی رفت. بلند می شدم و با بابا راه می افتادم

و لابد دوباره همان قضیه روی شانه پدر راه رفتن؟

بله، یک کمی که می رفتم خسته می شدم و بابا مرا روی شانه شان می گذاشتند و می گفتند، ”پدر جان! تو کوه پیمایی نمی کنی، کول پیمایی می کنی.“

عجب حوصله ای!

سعه صدر بابا نظیر نداشت و خدا می داند چقدر مهربان بودند. پدر، نماز جمعه ها را می رفتند و ما را هم می بردند یک بار داشتیم از نماز جمعه برمی گشتیم که راننده ای بیخود و بی جهت ویراژ داد و زد به فولکس بابا. بابا پیاده شدند ببینند چه خبر شده. طرف به جای عذرخواهی زد توی گوش بابا و دشنام داد. از دماغ بابا خون آمد، ولی هیچ عکس العملی نشان ندادند. مادرم با این که خیلی صبور هستند، عصبانی شدند و از ماشین آمدند پایین، ولی پدرم ایشان را به سکوت دعوت کردند. کمی که گذشت طرف، پدر را شناخت و داشت از ترس سکته می کرد، ولی پدر با همان سعه صدر و مهربانی خاص خودشان به او اطمینان دادند که از جانب ایشان در امان است و مشکلی نیست پدر شما مجموعه ای از خوبی ها بوده اند. بارزترین صفت ایشان در نگاه شما کدام است؟

مهربانی… مهربانی…مهربانی! ایشان ساعت ۵ صبح می رفتند و ا یا ۲ بعد از نیمه شب برمی گشتند. ما معمولا ایشان را نمی دیدیم، ولی به قدری لطیف و مهربان بودند که از همان اوقات اندکی که داشتند برای ایجاد ارتباط با من و برادرم استفاده می کردند.

چگونه؟

مثلا همان زمان کمی را که در خانه بودند، من که انگار کله گنجشکی خورده بودم، یکریز و یک نفس حرف می زدم و هر جا که می رفتند، دنبالشان می رفتم، اما با این که خستگی ازسر و رویشان می بارید، حتی یک بار به من نگفتند، ”بچه جان ساکت!“ گاهی مادرم اعتراض می کردند که، ”مریم! سرپدرت را بردی. مگر نمی بینی خسته است.“ اما کو گوش شنوا؟ یکریز حرف می زدم.

از چه حرف می زدید؟

از همه چیز. از همبازی هایم، از نقاشی هایم، از پرنده ها، از در، بام، هوا.

و ایشان هم گوش می دادند؟

بله، انگار دارم درباره مهم ترین موضوعات دنیا حرف می زنم.

چرا این قدر حرف می زدید؟

(می خندند) شاید می دانستم زندگی به من فرصت نخواهد داد که با ایشان حرف بزنم.

پدرتان نقاشی هایتان را چه می کردند؟

قرارگاه من و بابا کنار تلفن بود. من نقاشی ها و نامه هایم را آنجا می گذاشتم که اگر خوابم برد، بابا که می آیند آنها را ببینند. پدر می دیدند و برایم جایزه می گذاشتند و جواب نامه هایم را می دادند.

چه جایزه هایی؟

کارت بازی، کارتهای قرآنی که روی آن سوره های قرآن بود با معنی هایش.

آن نامه ها و نقاشی ها را دارید؟

چند تایی دارم. پدرم همه آنها را مرتب و منظم جمع کرده و با خودشان برده بودند جبهه. موقع برگشتن خیلی هاشان گم شده، چندتایی هم که مانده کنارشان سوخته و قطرات خون هم روی آنهاست. از جانم بیشتردوستشان دارم.

روزهای تعطیل چه می کردید؟

آن روزها رسم نبود که پدر و مادرها دفاتر مدرسه بچه ها را ببینند و امضا کنند، اما پدر صبح جمعه همه دفترهای مرا می دیدند و امضا می کردند. خیلی برایشان مهم بود که من کارهایم را منظم و درست انجام بدهم. بعد هم صبحانه می خوردیم و به قدری اوقات خوشی بود که مزه اش هنوز زیر دندانم مانده. بعد هم به نماز جمعه میرفتیم

موقع صبحانه خوردن چه اتفاقی پیش می آمد که مزه اش زیر دندانتان مانده؟

پدر، مرا می نشاندند روی یک زانو و ناصر را روی زانوی دیگر و برایمان کتاب قصه می خواندند. گاهی هم کتاب قصه های انگلیسی را برایمان ترجمه می کردند.

گفتید کسانی که به کلینیک دندانپزشکی می آیند، از پدرتان خاطرات خوشی دارند. آنها درباره پدرتان چه می گویند؟

اکثر آنها معتقدند که پدر در عین صلابت و قاطعیت، بسیار مهربان بودند. خیلی ها که همدوره پدر بودند، حالا بازنشسته شده اند و متفق القول می گویند، ”نامجو چیز دیگری بودیکی از کسانی که به ما مراجعه می کند، جانباز شیمیایی هفتاد درصدی است که از دردهای شدیدی رنج می برد، ولی حتی یک دانه قرص مسکن نمی خورد. او به نیروی ایمان و اراده زنده است و از دانشجوهای مستقیم پدر بوده و می گوید که این روحیه را از او کسب کرده است. او حتی می خواهد که دندانهایش را بدون داروی بی حسی درمان کنیم و می گوید که پدرم بسیار مهربان و مردمدار بوده است. پدرم فرمانده گروه بیست نفری آنها بوده اند و در عین حال که بسیار از او حساب می برده اند، بسیار هم با او صمیمی بوده اند. او می گوید که پدر در سنگر با پیژاما و لباس منزل سر یک سفره می نشسته و با آنها افطار می کرده، ولی در عین حال همه از او حساب می بردند.

پدر شما کدامیت از معضلات ذهنی را به شکل بدیعی برای شما حل کردند؟

فرق بین مردن و شهید شدن را. ایشان می گفتند کسی که می میرد، هر چه از زمان مرگش می گذرد غبار بیشتری روی خاطرات و چهره اش می نشیند، ولی شهید مثل یک سحابی است که هر چه می گذرد لایه های جدیدی از وجودش کشف می شود و تازه تر و با طراوت تر می شود. من در عالم بچگی خودم معنی این حرف را نمی فهمیدم، ولی حالا می بینم نزدیک به ربع قرن گذشته و پدرم با طراوت تر از همیشه، از گلوی من و ناصر و مهدی حرف می زنند.

با چنین فقدان بزرگی، چطور لحن شما و برادرهایتان این چنین شادمانه است؟

برای اینکه پدرم عمیقاً اعتقاد داشتند که مو.من از چیزی نمی ترسد و ناامید نمی شود. یادم نمی آید پدرم برای هیچ چیز پیش پا افتاده ای غصه خورده باشند و از کسی نشنیده ام که از دست رفتن چیزهایی که ما را از کوره درمی برد، کمترین تا.ثیری روی ایشان داشته باشد. پدرم غصه نمی خوردند، بلکه با تفکر و تعمق دنبال راه حل می گشتند. همین روحیه را هم به مادرم منتقل کردند. ما در طی این سالها مشکلات فراوانی داشته ایم، ولی هرگز به یاد نمی آورم که مادرم ناامید شده باشند و یا بیهوده غصه خورده باشند. ما خانه مان جای پرتی بود و همیشه می ترسیدیم که نکند بلایی سر بابا بیاید. حتی روزی که آقای ربانی املشی را ترور کردند که دو سه کوچه پایین تر از ما می نشستند، داشتیم از ترس می مردیم، اما پدرم خونسرد بودند و می گفتند تا وقتی که خدا نخواهد هیچ اتفاقی نمی افتد. شادمانی ما مرهون زحمات طاقت سوز مادر بزرگوارم است که هم مادر بودند و هم پدر. به نظر من قدر وشا.ن همسران این شهدا که با فداکاریهای اعجاب آور، راه آن شهدا را به شایستگی ادامه دادند، ناشناخته باقی مانده است. اگر این زنان مقاوم، فهیم و صبور و مدبر نبودند، فرزندان شهدا مایه افتخار نمی شدند. حضور پدر من در زنگی تک تک اقوام، بسیار تا.ثیر گذار و پر رنگ بوده، ولی پایداری و مقاومت مادرم بود که زحمات ایشان را به سرانجام مطلوب رساند.

چه موقع پدرتان را غمگین دیدید؟

بعد از فاجعه ۷ تیر، هر وقت چشم بابا به عکس شهید بهشتی می افتاد، بی اختیار اشک می ریختند. خیلی ها گمان کرده بودند پدر هم در حزب بوده اند. برای همین به ایشان گفتند که در مجلس سخنرانی کند

و سخن آخر؟

پدر مجموعه ای از علم و تخصص و تعهد بود که در مقاطع و شرایط خاصی پدید می آیند. از چنین گوهرهایی باید نهایت مراقبت را کرد درست است که مقام شهید مقام ارجمندی است، اما کم پیش می آید که مجموعه این ویژگی ها در فردی جمع شود و ما انسانهایی از این دست را در فواصل کوتاه و به شکل دسته جمعی از دست دادیم. خسارتهای مالی و حتی ویرانی ها حاصل از جنگها قابل ترمیم هستند، اما فقدان انسانهای کارآمد، متخصص و به ویژه متدین خسارت بزرگی است. هم باید در حفظ و مراقبت از آنها کوشید و هم درفقدان آنها، باید شا.ن و کرامت آنها را به تمامی پاس داشت و ما در هر دو زمینه به شدت کوتاهی کرده ایم

  

ماهنامه شاهد یاران یادمان شهدای دولت /جمهوری اسلا می ایران/ شماره ۱۰ /شهریور ماه ۱۲۸۵/صفحه۷۹

ارسال دیدگاه