مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
شنبه 16 آذر 1398 - Saturday 7 Dec 2019
محتوا
چگونه اسلام توسط یک مسلمان گیلانی، وارد کشور یمن شد؟

چگونه اسلام توسط یک مسلمان گیلانی، وارد کشور یمن شد؟

تاریخ گیلان مملو از افتخاراتی است که مردم آن، در دوره های مختلف تاریخ آفریده اند. در زمان بعثت پیامبر اکرم (ص) عده ای از مردم گیلان به خدمت پیامبر رسیدند و افتخار «اولین مسلمانان ایرانی» را بر سینه زدند. همچنین در این راه جهاد کرده و افتخار دی

چهارشنبه 23 مرداد 1398 - 23:11

نویسنده: شهید مرتضی مطهری

تحقیق: میثم عبدالهی 

 

اشاره: تاریخ گیلان مملو از افتخاراتی است که مردم آن، در دوره های مختلف تاریخ آفریده اند. در زمان بعثت پیامبر اکرم (ص) عده ای از مردم گیلان به خدمت پیامبر رسیدند و افتخار «اولین مسلمانان ایرانی» را بر سینه زدند. همچنین در این راه جهاد کرده و افتخار دیگری چون «اولین شهید ایرانی مسلمان» را هم نصیب خود کردند و مورد تشویق رسول خدا (ص) و مشمول دعای خیر ایشان واقع شدند.

آنچه در ادامه می آید برشی از کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران»، ج۱، نوشته شهید آیت الله مرتضی مطهری (صفحات ۸۲ تا ۹۵) است که در اولین قسمت خدمات ایرانیان نسبت به اسلام، از این خدمات مردم گیلان نام برده و آنها را به خوبی تشریح کرده است. البته در متن اصلی، به هیچ سند و کتاب تاریخی ارجاع داده نشده است، برای تکمیل کار و نیز برای اتقان مطالب آن، تحقیقاتی روی مهم‌ترین کتب مربوط به تاریخ اسلام انجام شد و نتیجه آن استناداتی است که در پاورقی‌های زیر مشاهده خواهید کرد. متن اصلی هم با کمی تصرف و تلخیص نقل شده است.

این مطلب در سال ۹۴ روی سایت رنگ ایمان با عنوان «اولین مسلمانان ایرانی، گیلانی بودند» منتشر شده بود و الان با تغییر عنوان، بازنشر شده است.

×××

در اوایل تولد حضرت رسول (ص) گروهى ایرانىِ گیلانی در یمن، عدن، حضرموت، و ساحل دریاى سرخ زندگى مى کردند، و حکومت یمن را نیز در دست داشتند. قبل از بررسى در این موضوع ناگزیر هستیم براى روشن شدن مطلب علت مهاجرت و اقامت افراد گیلانى را در یمن بررسى کنیم تا موضوع بهتر قابل درک باشد.

برای توضیح باید اضافه کرد که به منطقه گیلان در زمان رسول خدا (ص)، « دیلم » و در بعضی جاها « دیلمان » گفته می شد؛ به همین خاطر به گیلانی ها « دیلمی » می گفتند.

در زمان انوشیروان، دولت حبشه از طریق دریا به یمن حمله آورد و حکومت این منطقه را بر انداخت. سیف بن ذى یزن پادشاه یمن به دربار انوشیروان آمد تا از وى یارى جوید و حبشیان را از یمن بیرون کند. مورخین نوشته اند سیف مدت هفت سال در تیسفون ( مدائن ) اقامت نمود تا اجازه یافت که با انوشیروان ملاقات کند! سیف بن ذى یزن به انوشیروان گفت: مرا در جنگ با حبشیان یارى کن و گروهى از سربازان خود را با من بفرست تا مملکت خود را بگیرم.

انوشیروان گفت: در آیین من روا نیست که لشکریان خود را فریب دهم و آنها را به کمک افرادى که با من هم عقیده نیستند بفرستم. پس از مشورت با درباریان و مشاورینش قرار شد که گروهى از زندانیان محکوم به اعدام را همراه سیف بن ذى یزن به یمن بفرستند تا حبشیان را از آنجا اخراج کنند. این رأى به تصویب رسید، و مورد عمل قرار گرفت.

تعداد این جماعت را در حدود هزار نفر نوشته اند. و همین جماعت اندک توانستند حبشیان را که عدد آنها از سى هزار هم بیشتر بود از پا در آورند و همه را هلاک کنند. فرماندهى ایرانیان در یمن به عهده شخصى به نام « وهرز دیلمی » بود. پس از شکست حبشیان و مردن سیف بن ذى یزن، همین « وهرز » ایرانى که نام حقیقى آن « خرزاد » بود در یمن به حکومت رسید. او حکومت نیمه مستقلی داشت و از دولت ایران متابعت مى کرد. به این حکومت، حکومت «دیلمیان یمن» می گفتند.[۱]

هنگامى که دین مقدس اسلام آشکار شد و نبى اکرم دعوت خود را آغاز نمود، چندین تن از حاکمان دیلمی بر یمن حکومت کرده بودند و در آن زمان حکومت یمن به دست باذان بن ساسان دیلمی[۲] بود.[۳] جنگهاى حضرت رسول (ص) با قبائل عرب و مشرکین قریش در زمان همین باذان شروع شد. باذان از جانب « خسرو پرویز » بر یمن حکومت مى کرد و بر سرزمینهاى حجاز و تهامه نیز نظارت داشت و گزارش کارهاى پیامبر را به طور مرتب به خسرو پرویز مى رسانید.

حضرت رسول (ص) در سال ششم هجرى پادشاه ایران خسرو پرویز را به دین مقدس اسلام دعوت کرد. وى از این موضوع سخت ناراحت شد و نامه آن جناب را پاره نمود، و براى باذان عامل خود در یمن نوشت که نویسنده این نامه را دستگیر و نزد وى اعزام کند.

باذان نیز دو نفر ایرانى را به نام بابویه[۴] و خسرو[۵] به مدینه فرستاد و پیام خسرو پرویز را به پیامبر رسانیدند. و این اولین ارتباط رسمى ایرانیان با حضرت رسول بوده است. بابویه کاتب باذان بود و باذان به او ماموریت داد که پیش از اینکه آن شخص را به سمت خسرو پرویز ببرید، خوب در احوال و اخبار پیغمبر دقت کن و در این زمینه تحقیق کن و نتیجه را به من گزارش بده.  

هنگامى که خبر احضار حضرت رسول به مشرکین قریش رسید، بسیار خوشوقت شدند و گفتند دیگر براى محمد خلاصى نخواهد بود، زیرا ملک الملوک خسرو پرویز با وى طرف شده و او را از بین خواهد برد.

نمایندگان باذان با حکمى که در دست داشتند در مدینه حضور پیغمبر رسیدند.

آنها طبق سنت رایج آن زمان مردم ایران، ریش را تراشیده و سبیلها را آزاد گذاشته بودند. پیامبر از نگاه به چهره آنها که ریش را تراشیده و سبیل بلندی داشتند کراهت داشت و به آنها فرمود: چه کسى به شما چنین دستورى داده؟ آنها پاسخ دادند: خدای ما. و منظورشان خسرو پرویز بود. پیامبر فرمود: ولى خداى من به من امر کرده که سبیل را کوتاه کنم و ریش را آزاد بگذارم.

بعد از این گفتگوها آنها منظور خود را با پیامبر در میان گذاشتند. حضرت فرمود: فردا بیایید و جواب خود را دریافت کنید. روز بعد که خدمت آن جناب آمدند حضرت فرمود:

شیرویه دیشب شکم پدرش خسرو پرویز را درید و او را هلاک ساخت. خداوند به من اطلاع داد که شاه شما کشته شد و مملکت شما بزودى به تصرف مسلمین در خواهد آمد. اینک شما به یمن باز گردید، و به باذان بگویید اسلام اختیار کند. اگر مسلمان شد حکومت یمن همچنان با او خواهد بود. نبى اکرم به این دو نفر هدایایى مرحمت فرمود و آن دو نفر به یمن باز گشتند و جریان را به باذان گفتند. باذان گفت: ما چند روزى درنگ مى کنیم، اگر این مطلب درست از کار در آمد معلوم است که وى پیغمبر است و از طرف خداوند سخن مى گوید، آنگاه تصمیم خود را خواهیم گرفت. چند روزى بر این قضیه گذشت که پیکى از تیسفون رسید و نامه از طرف شیرویه براى باذان آورد، باذان از جریان قضیه به طور رسمى مطلع شد و شیرویه علت کشتن پدرش را براى وى شرح داده بود. شیرویه نوشته بود که مردم یمن را به پشتیبانى وى دعوت کند و شخصى را که در حجاز مدعى نبوت است آزاد بگذارد و موجبات ناراحتى او را فراهم نسازد.

باذان دیلمی در این هنگام مسلمان شد و سپس گروهى از ایرانیان که آنها را « ابناء » و « احرار » مى گفتند مسلمان شدند و اینان نخستین ایرانیانى هستند، که وارد شریعت مقدس اسلام گردیدند. بعد از آن سایر مردم یمن هم به تبعیت از حاکم شان مسلمان شدند. باذان اولین حاکم غیر عرب است که اسلام آورد و همچنین اولین کسی است که در یمن مردم را به اسلام دعوت کرد. حضرت رسول باذان دیلمی را همچنان بر حکومت یمن ابقا کردند و وى از این تاریخ از طرف نبى اکرم بر یمن حکومت مى کرد و به ترویج و تبلیغ اسلام پرداخت و مخالفین و معاندین را سر جاى خود نشانید. باذان در زمان حیات حضرت رسول درگذشت.[۶] یکی از تاریخنگاران می نویسد که پیامبر در آخرین لحظات بر بالین باذان حاضر شدند و با وی به فارسی صحبت کردند.[۷]

بعد از درگذشت باذان، فرزندش شهر بن باذان دیلمی از طرف پیغمبر به حکومت منصوب شد. وى نیز همچنان روش پدر را تعقیب نمود و با دشمنان اسلام مبارزه مى کرد.[۸]

اولین شهید ایرانی مسلمان

نبى اکرم پس از مراجعت از حجه الوداع، چند روزى از فرط خستگى مریض شده بسترى گردیدند. اسود عنسى از مرض پیغمبر اطلاع پیدا کرد و پنداشت که نبى اکرم از این ناخوشى رهایى پیدا نخواهد کرد. از این رو در یمن ادعاى نبوت کرد و گروهى را دور خود جمع نمود. عده کثیرى از اعراب یمن پیرامون وى را گرفتند. ارتداد اسود عنسى نخستین ارتدادى است که در اسلام پدید آمد. عنسى با قبائلى از عرب که پیرامون وى را گرفته بودند به طرف صنعا حمله آورد. شهر بن باذان دیلمی که حاکم حضرت نبى اکرم بود و در مرکز صنعا حکومت مى راند، خود را براى دفع اسود کذاب که بر ضد اسلام قیام کرده بود آماده ساخت. اسود با ۷۰۰ سوار به جنگ شهر بن باذان آمد و بین این دو، جنگ سختى درگرفت. شهر بن باذان دیلمی در این جنگ کشته شد و این نخستین فرد ایرانى است که در راه اسلام به شهادت رسید. باید توجه داشت که اولین شهید مسلمان ایرانی، یک گیلانی است که از سالها سوی پیامبر بر یمن حکومت می کرد.

اسود عنسى، پس از کشتن وى با زن شهر بن باذان ازدواج کرد و بر همه یمن تا حضر موت، بحرین، احساء، و بیابانهاى بین نجد و طائف تسلط پیدا کرد و همه قبائل یمن را مطیع خود ساخت و فقط تنى چند از اعراب تسلیم او نشدند و به طرف مدینه منوره مراجعت نمودند.

پس از کشته شدن شهر بن باذان ریاست ایرانیان را فیروز دیلمی و دادویه به عهده گرفتند. اینان همچنان در طریقه اسلام و متابعت از نبى اکرم ثابت ماندند و روش باذان و فرزندش شهر بن باذان را از دست ندادند. در این بین جریان کشته شدن شهر بن باذان و حوادث یمن به اطلاع حضرت رسول رسید و مسلمانان مدینه متوجه شدند که جز ایرانیانِ دیلمی و جماعتى از عرب، سرزمین یمن مرتد شده و پیرامون اسود کذاب را گرفته اند.

نامه حضرت رسول به ایرانیان دیلمی یمن

جشیش دیلمى که از ایرانیان مسلمان یمن بود می گوید: «حضرت رسول اکرم براى ما نامه نوشتند که با اسود کذاب جنگ کنیم.» فرمان پیغمبر اسلام براى فیروز، دادویه، و جشیش صادر شده بود و اینان مأمور شده بودند که با دشمنان اسلام به طور آشکار و پنهان جنگ کنند، و فرمان حضرت رسول را به همه مسلمانان برسانند. فیروز، دادویه، و جشیش دیلمى فرمان پیغمبر را به همه ایرانیان رسانیدند.

جشیش دیلمى می گوید: ما شروع کردیم به مکاتبه و دعوت مردم که خود را براى جنگ با اسود عنسى مهیا سازند. در این هنگام اسود از جریان مطلع شد و براى دیلمیان پیامى فرستاد و آنها را تهدید کرد که اگر با وى سر جنگ و ستیز داشته باشند چنان و چنین خواهد شد. ما در پاسخ وى گفتیم: هرگز سر جنگ با شما نداریم، ولکن اسود به سخنان ما اعتمادى پیدا نکرد و همواره از ایرانیان بیم داشت که امکان دارد وى را از پاى در آورند.

در این گیر و دار نامه هایى از « عامر بن شهر » و « ذى زود » و چند جاى دیگر رسید، مردم در این نامه ها ما را به جنگ با اسود تشویق مى کردند و نوید مساعدت و همراهى مى دادند سپس مطلع شدیم که حضرت رسول براى جماعتى دیگر نیز نامه نوشته اند و فرمان داده اند که از فیروز و دادویه و جشیش پشتیبانى کنند، و آنان را در مقابل اسود کذاب یارى نمایند. از این رو ما در میان مردم پشتیبان پیدا کردیم.

تلاش دیلمیان براى کشتن اسود عنسى

اسود عنسى از توطئه ایرانیان احساس خطر کرد و دریافت این موضوع به جاى حساسى خواهد رسید. جشیش دیلمى گوید: « آزاد » زن شهر بن باذان که در تصرف اسود بود، ما را بسیار مساعدت مى کرد و راهنماییهاى وى ما را سرانجام پیروز گردانید. دیلمى گوید: به آزاد گفتم: اسود شوهر تو را کشت و همه خویشاوندانت را هلاک کرد و از دم شمشیر گذرانید و زنان را تصرف کرد. آزاد که زنى با غیرت و شهامت بود گفت: به خداى سوگند که من مردى را مانند اسود دشمن نمى دارم. اسود مردى بى رحم است و هیچ حقى را از خداوند مراعات نمى کند و به محرم و نامحرم عقیده ندارد.

آزاد گفت: شما تصمیم خود را با من در میان گذارید، من نیز آنچه در منزل اسود مى گذرد با شما در میان خواهم گذاشت. دیلمى گوید: از نزد آزاد بیرون شدم و آنچه بین من و او جریان پیدا کرد به اطلاع فیروز و دادویه رسانیدم در این هنگام مردى از در داخل شد و قیس بن عبد یغوث را که با ما همکارى مى کرد به منزل اسود دعوت کرد. قیس به اتفاق چند نفر به منزل اسود رفتند ولیکن نتوانستند آسیبى به وى برسانند.

در این هنگام، بین قیس و اسود سخنانى رد و بدل شد و قیس بار دیگر به منزل فیروز و دادویه و دیلمى مراجعت کرد و گفت: اینک اسود کذاب مى رسد و شما هر کارى که دلتان مى خواهد با وى انجام دهید در این وقت قیس از منزل بیرون شد و اسود با گروهى از اطرافیانش به طرف ما آمد. در نزدیک منزل در حدود دویست گاو و شتر بود، وى دستور داد همه آن گاوان و شتران را کشتند. اسود فریاد زد: این فیروز آیا راست است که در نظر دارى مرا بکشى و با من جنگ کنى؟ در این وقت اسود حربه اى را که در دست داشت به طرف فیروز حواله کرد و گفت: تو را مانند این حیوانات سر خواهم برید. فیروز گفت: چنین نیست ما هرگز با تو سر جنگ نداریم و قصد کشتن تو را هم نداریم، زیرا تو داماد ایرانیان هستى و ما به احترام آزاد به تو آسیبى نخواهیم رسانید. علاوه که تو اکنون پیغمبرى و امور دنیا و آخرت در دست تو قرار دارد. اسود گفت: باید قسم یاد کنى که نسبت به من خیانت نکنى و وفادار باشى فیروز سخنانى بر زبان راند و با وى همراهى کرد تا از خانه بیرون شدند، در این هنگام که فیروز به اتفاق اسود از خانه بیرون شده راه مى رفتند، ناگهان شنید که مردى از وى سعایت مى کند، اسود هم به این مرد ساعى مى گوید: فردا فیروز و رفقایش را خواهم کشت. ناگهان اسود متوجه شد که فیروز گوش مى دهد.

فیروز از نزد اسود مراجعت کرد و جریان غدر و حیله وى را در میان گذاشت. ما دنبال قیس فرستادیم و او نیز در مجلس ما شرکت کرد پس از مدتى مشاوره تصمیم گرفتیم بار دیگر با آزاد، زن اسود مذاکره کنیم و جریان را به اطلاع وى برسانیم و از نظر وى نیز اطلاعى به دست آوریم. من نزد آزاد رفتم و موضوع را با وى در میان گذاشتیم و همه قضایا را به اطلاع او رسانیدم.

آزاد گفت: اسود همیشه از خود مى ترسد و هیچ اطمینانى به جانش ندارد هنگامى که در منزل قرار مى گیرد تمام اطراف این قصر و راههایى که به آن منتهى مى شود مورد نظر مأمورین است و حرکت هر جنبنده را زیر نظر خود مى گیرند بنابراین راه وصول به این ساختمان براى افراد عادى امکان ندارد تنها جایى که اسود بدون حافظ و نگهبان استراحت مى کند همین اطاق است، شما فقط در این جا مى توانید او را دریابید و او را از پاى در آورید، و مطمئن باشید که در اطاق خواب وى جز شمشیر و چراغى چیز دیگرى نیست.

من از نزد آزاد بیرون شدم و در نظر داشتم از قصر خارج گردم، در این هنگام اسود از اطاق خارج شد و تا مرا دید بسیار ناراحت گردید وى در حالى که دیدگانش از فرط غضب سرخ شده بود گفت: از کجا آمدى و چه کسى به شما اجازه داد بدون اذن من به خانه وارد شوى؟ دیلمى گوید: وى سرم را چنان فشار داد که نزدیک بود از پا در آیم. در این هنگام آزاد از دور جریان را دید و فریاد بر آورد: اسود از وى درگذر، و اگر وى فریاد آزاد را نشنیده بود مرا مى کشت.

آزاد به اسود گفت: وى پسر عموى من است و به دیدن من آمده است، از وى دست بکش. اسود پس از شنیدن این سخنان دست از من برداشت و مرا رها کرد و من از قصر بیرون شدم و به نزد دوستان خود آمده جریان را با آنان در میان گذاشتم. در این هنگام که سرگرم گفتگو در این موضوع بودیم که قاصدى از طرف آزاد آمد و گفت: وقت فرصت است و شما مى توانید به مقصود خود برسید، و هر تصمیمى را که در نظر گرفته اید هر چه زودتر به مرحله عمل در آورید.

به فیروز گفتیم: هر چه زودتر خود را به آزاد برسان، وى به سرعت خود را به آزاد رسانید، آزاد جریان را کاملا با وى در میان گذاشت. فیروز گوید: ما در خارج ساختمانى که اسود در آن زندگى مى کرد راهى از زیر زمین به اطاق وى باز کردیم. و افرادى را در دهلیز آن قرار دادیم تا در موقع لزوم خود را از خارج به این اتاق برسانند و وى را بکشند. فیروز پس از این مطالب داخل اطاق شد و با آزاد مانند اینکه به دیدن وى آمده است نشست و مشغول گفتگو شدند.

در این هنگام که فیروز با آزاد سرگرم سخن بود، اسود از در وارد شد و چون چشمانش به فیروز افتاد سخت ناراحت شد، آزاد هنگامى که ناراحتى اسود را مشاهده کرد غیرتش به جوش آمد و گفت: وى از خویشاوندان من است و با من نسبت نزدیک دارد. اسود با کمال ناراحتى فیروز را از اطاق خارج کرد و او را از قصر بیرون کشید چون شب شد، فیروز، دیلمى، و دادویه هر سه نفر تصمیم گرفتند از راه زیر زمین خود را به اطاق مخصوص اسود برسانند و او را از پاى در آورند.

پس از اینکه مقدمات کشتن اسود را از هر جهت فراهم آوردند، نظر خود را با دوستان و همفکران خود در میان نهادند و موضوع را به اطلاع بعضى از قبائل عرب مانند همدان و حمیر رسانیدند. ما شب دست به کار شدیم و از زیر زمین راهى به اطاق اسود باز کردیم و خود را به درون اطاق وى رسانیدیم. در میان اطاق یک چراغ مى سوخت و روشنایى مختصرى از آن مشاهده مى شد. ما به فیروز اعتماد داشتیم، زیرا وى مردى شجاع و بی‌باک و هم زورمند و قوى بود. به فیروز گفتیم: بنگر در روشنایى چه چیز مى بینى؟ فیروز بیرون شد در حالى که بین او نگهبانان قرار گرفته بودند، هنگامى که بر در اطاق رسید صداى خرخرى شنید، معلوم شد اسود در خواب فرو رفته و نفیرش بلند شده است. آزاد زنش نیز در گوشه اى نشسته، هنگامى که فیروز در اطاق رسید ناگهان اسود از خواب پریده و بلند شد و در جاى خود نشست و فریاد بر آورد: اى فیروز مرا با تو چکار است؟!

در این هنگام فیروز متوجه شد که اگر مراجعت کند به دست نگهبانان کشته خواهد شد و آزاد نیز هلاک خواهد شد، ناگهان خود را به درون اطاق افکند و خویشتن را بروى اسود انداخت و با وى گلاویز شد و مانند شتر نر بر وى حمله آورد و سرش را گرفت و او را خفه کرد. هنگامى که مى خواست از اطاق بیرون رود آزاد گفت: مطمئن هستى که این مرد کشته شده و جان از کالبدش در آمده است؟

فیروز گفت: آرى کشته شد و تو از وى راحت شدى. فیروز از اطاق بیرون شد و جریان را به اطلاع ما که در کنار دهلیز زیر زمینى بودیم رسانید ما نیز داخل اطاق شدیم. سپس با کارد بزرگى سرش را از تن وى جدا کردیم و بدین طریق منطقه یمن را از وجود ناپاکش پاک ساختیم.

در این لحظه اضطرابى در حوالى اطاق مخصوص وى پدید آمد و سر و صدا بلند شد، نگهبانان از اطراف و اکناف به طرف ساختمان مسکونى اسود آمدند و فریاد بر آوردند: چه شده است؟ آزاد زن اسود گفت موضوع تازه اى نیست، پیغمبر در حال نزول وحى است! و در اثر وحى بدین حالت افتاده است و بدین طریق نگهبانان از اطراف اطاق پراکنده شدند و ما از خطر جستیم.

پس از رفتن نگهبانان بار دیگر سکوت فضاى اطاق را فرا گرفت و ما چهار نفر یعنى فیروز، دادویه، جشیش و قیس در این فکر افتادیم که رفقاى خود را چگونه از این جریان مطلع سازیم؟ در نظر گرفتیم فریاد بزنیم که اسود را کشتیم، و همین نظریه را در هنگام طلوع فجر به مرحله عمل در آوردیم. پس از طلوع فجر شعارى را که قرار بود، با صداى بلند اعلام کردیم، و در آخر این فریاد مسلمانان و کفار رسیدند و از وقوع قضیه بزرگى اطلاع پیدا کردند.

دیلمى گوید: سپس شروع کردم به اذان گفتن و با صداى بلند گفتم « اشهد ان محمدا رسول الله » و اعلام کردم که « عیهله » یعنى اسود کذاب دروغ مى گفت و بدون حق خود را پیغمبر معرفى مى کرد. در این موقع سر او را بطرف مردم افکندم. پس از این جریان گروهى از نگهبانان وى که کشته شدن وى را مشاهده کردند شروع کردند بغارت قصر وى و هر چه در آن بود به یغما بردند، و به طور کلى در یک لحظه آنچه در آن کاخ جمع شده بود از بین رفت و تار و مار شد. بدین طریق یک ادعاى باطل و دروغ که موجب قتل نفوس بی‌شمارى گردید نابود شد.

پس از این به اهل صنعا گفتیم هر کس یکى از اصحاب عنسى را مشاهده کرد دستگیر کند. بدین ترتیب گروهى از یاران اسود توقیف گردیدند. هنگامى که طرفداران اسود از جایگاه خود در آمدند مشاهده کردند هفتاد نفر از رفقاى آنها مفقود الاثر مى باشند، دوستان اسود جریان را براى ما نوشتند، ما نیز براى آنان نوشتیم آنچه را که آنها در دست دارند براى ما واگذارند، و ما نیز آنچه را در اختیار داریم به زمین خواهیم گذاشت.

این پیشنهاد به مرحله عمل در آمد ولیکن یاران اسود بعد از این نتوانستند همدیگر را ملاقات کنند و تصمیمات جدیدى بگیرند، و ما کاملا از شر آنان آسوده شدیم. اصحاب اسود بعد از کشته شدن وى به بیابانهاى بین صنعا و نجران پناه بردند و دیگر از مداخله در امور ممنوع شدند. در این هنگام کلیه عمال و حکام حضرت رسول اکرم (ص) به طرف مرکز حکومت و محل خود رفتند و بار دیگر اوضاع و احوال به حال عادى برگشت.

خبر کشته شدن اسود به دست دیلمیان، به سرعت به اطلاع مسلمانان در مدینه منوره رسید. عبدالله بن عمر روایت مى کند: در شبى که اسود کذاب کشته شد از طریق وحى خبر کشته شدن وى به اطلاع نبى اکرم رسید و حضرت فرمودند: عنسى کشته شد و قتل وى به دست شخص مبارک که از یک خانواده مبارک مى باشد واقع گردید. مسلمانان از حضرت رسول پرسیدند کدام مرد وى را کشت؟ فرمود: فیروز، موفق باد فیروز.[۹] بدین ترتیب فیروز دیلمی به پاس خدمتی که کرده بود خودش و خانواده اش مورد تقدیر پیامبر اکرم قرار گرفت.

ایام حکومت و ریاست اسود در یمن و نواحى آن سه ماه به طول انجامید. فیروز می گوید: چون اسود را کشتیم اوضاع و احوال به صورت عادى در آمد و مانند روزهاى قبل از وى، بار دیگر امن و آرامش سرزمین یمن را فرا گرفت. معاذ بن جبل که از طرف پیغمبر امام جماعت اهل یمن بود و در دوره اسود خانه نشین شده بود، بار دیگر دعوت شد که نماز را از سر گیرد و اقامه جماعت کند. ما از هیچ چیز باک نداشتیم جز اندکى از سواران طرفداران اسود که در اطراف یمن پراکنده شده بودند. در این هنگام که اوضاع و احوال آرام شده بود خبر در گذشت نبى اکرم صلى الله علیه و آله و سلم رسید و بار دیگر آرامش به هم خورد و رشته امور از هم گسیخته گردید.[۱۰]

مبارزه دیلمیان یمن با گروهى از مرتدین عرب

قیس بن عبد یغوث که به همراه فیروز دیلمی و سایر ایرانیان مقیم یمن با اسود کذاب مبارزه مى کردند، پس از در گذشت حضرت رسول مرتد شد و با فیروز به جنگ پرداخت. قیس تصمیم گرفت که نخست فیروز را بکشد، زیرا فیروز با کشتن کذاب عنسى در میان مردم یمن شهرتى به هم رسانیده بود و اهمیت فوق العاده اى برایش قائل بودند. قیس با حیله و مکر و نقشه هاى شیطانى فیروز را مستاصل کرد و بار دیگر اوضاع و احوال یمن مخصوصا اوضاع مسلمانان ایرانى پریشان شد. و مسلمانان هسته مرکزى و نگهبان حقیقى و فداکار خود را از دست دادند.

قیس در یمن از سه نفر مسلمان که هر سه ایرانى دیلمی بودند ترس و واهمه داشت و اینان عبارت بودند از: فیروز، دادویه و جشیش. هنگامى که خبر ارتداد قیس به مدینه رسید، ابوبکر که تازه به خلافت رسیده بود به چند نفر نامه نوشت که از فیروز و مسلمانان ایرانى که موجب هلاک اسود کذاب شدند پشتیبانى کنند.

قیس هنگامى که شنید ابوبکر چنین نامه اى نوشته براى ذوالکلاع نوشت که خود و اصحابش با ایرانیان جنگ کنند و آنان را از خاک یمن اخراج نمایند ولیکن ذوالکلاع و یارانش به قیس اعتناء نکردند و پیشنهاد او را رد نمودند.

قیس هنگامى که دید کسى او را یارى نمى کند، تصمیم گرفت به هر طریق که شده ولو با مکر و فریب ایرانیان را از پا در آورد و فیروز و دادویه و جشیش را که سر کردگان آنها به شمار مى روند بکشد.

قیس براى اصحاب اسود کذاب که در کوهها پراکنده بودند و با فیروز و ایرانیان سخت دشمن بودند دعوت نامه فرستاد و از آنان درخواست نمود که با فیروز و ایرانیان مسلمان جنگ کنند و قیس را یارى نمایند. در اثر این دعوت جماعتى از اصحاب اسود عنسى در صنعا اجتماع نمودند و خود را براى جنگ با ایرانیان آماده ساختند.

در این هنگام اهل صنعا از این جریان اطلاع پیدا کردند و از اسرار و حقایق پشت پرده که توسط قیس بن عبد یغوث انجام مى گرفت مطلع شدند.

قیس با فیروز و دادویه به مشورت پرداخت و با مکر و حیله اوضاع و احوال را بر آنها وارونه جلوه داد و از این دو نفر دعوت کرد که فردا با هم غذا بخورند اینان نیز دعوت وى را پذیرفتند و قرار شد در موعد مقرر در منزل وى حاضر شوند. نخست دادویه به خانه قیس وارد شد و بلافاصله توسط گروهى که قبلا آماده شده بودند کشته شد. پس از چند لحظه فیروز از راه رسید، همینکه وارد خانه شد شنید دو زن از پشت بام با همدیگر مى گویند این مرد هم الان کشته خواهد شد، همانطور که قبل از رسیدن او دادویه را کشتند.

فیروز پس از شنیدن این سخن بلافاصله از منزل بیرون شد و یاران قیس چون این را دیدند تعقیب کردند، لیکن نتوانستند او را دریابند.

فیروز به سرعت تمام از آن حوالى دور شد و در بین راه جشیش دیلمى را دید که وى براى شرکت در ناهار به منزل قیس مى رود، بلافاصله خود را به وى رسانید و جریان را گفت، و بدون درنگ هر دو به طرف کوه خولان رفتند، و در آنجا در نزد خویشاوندان فیروز قرار گرفتند.

فیروز و جشیش هر دو از کوه بالا رفتند و یاران قیس با دیدن این وضع مراجعت نمودند. در این هنگام که فیروز از صنعا بیرون شده بود بار دیگر اصحاب اسود عنسى به فعالیت پرداختند.

پس از استقرار فیروز در کوه خولان گروهى از مسلمانان عرب و ایرانى بار دیگر اطراف فیروز را گرفتند. فیروز همه این حوادث را به مدینه گزارش داد.

رؤساى قبایل عرب از یارى فیروز و ایرانیان مسلمان دست برداشتند و راه اسود کذاب گرفتند. قیس دستور داد همه ایرانیان را از یمن خارج کنند و به آنان دستور دادند هر چه زودتر به سرزمین خود مراجعت کنند، زنان و فرزندان فیروز و دادویه را نیز مجبور کردند از یمن بیرون روند.

هنگامى که فیروز از این جریان اطلاع پیدا کرد، تصمیم گرفت که با قیس بن عبد یغوث جنگ کند. فیروز براى چند قبیله از اعراب نوشت که وى را در جنگ مرتدین یارى کنند. در این موقع گروهى از طائفه عقیل که به حمایت از فیروز و ایرانیان برخاسته بودند بر سواران قیس که ایرانیان را از یمن بیرون مى کردند تاختند و ایرانیان را از دست آنان نجات دادند.

قبیله عک نیز به طرفدارى از فیروز بپا خاستند و موفق شدند جماعت دیگرى از ایرانیان را که در اسارت اعراب مرتد قرار داشتند آزاد سازند. قبیله عقیل و عک متفقا مردان خود را به یارى فیروز فرستادند و همگان بر مرتدین که در رأس آنها قیس قرار داشت حمله آوردند. در نتیجه قیس بن عبد یغوث شکست خورد و از میدان جنگ فرار کرد و یاران اسود عنسى نیز از هم پاشیدند.

پس از فرار کردن قیس و از هم پاشیدن لشکریان وى، خود او سرانجام بدست مهاجرین ابى امیه اسیر شد. او را بند کرده بمدینه بردند. ابوبکر از وى بازجویى کرد که چرا دادویه ایرانى را کشتى؟ گفت: من او را نکشته ام! وى را به طور نهانى کشتند و معلوم نیست کشنده او چه مردى بوده است؟ ابوبکر نیز سخن وى را پذیرفت و از قتل او در گذشت. شاید این اولین موردى باشد که در آن حقوق اسلامى پایمال شده و تبعیض نژادى و تعصب قومى به کار رفت و برترى عرب را بر عجم به کار بستند زیرا همه مى دانستند که قیس مرتد شده و با دشمنان اسلام نیز همکارى مى کند و دادویه مسلمان ایرانى براى دفاع از اسلام کشته شده است.[۱۱]

البته این مسئله از قدر و قیمت کار بزرگ مردم دیلم برای تبلیغ اسلام نمی کاهد. قطعا سرزمین یمن اسلام خود را مدیون مردم گیلان است. تلاش های دیلمیان به حدی بود که پیامبر از آنها راضی شد و از آنها تمجیدهای شایانی فرمود و در زمان رحلت باذان دیلمی، بر سر بالینش حاضر شد. این مسائل گوشه ای از افتخارات مردم گیلان است. موسسه مطالعات مبارزت اسلامی گیلان در نظر دارد ان شاءالله به زودی بخش های دیگری از این افتخارات را منتشر کند.

پاورقیها:

______________________

[۱] . تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص ۱۴۰- ۱۴۸٫

[۲] . برای آشنایی با باذان رجوع کنید به الاصابه، ابن حجر عسقلانی، ج۱، ص۴۶۴- ۴۶۵٫

[۳] . طبری ترتیب حاکمان دیلمی یمن را از ابتدا تا زمان پیامبر چنین ذکر می کند: وهرز، مرزبان بن وهرز، بینجان بن مرزبان، خرخسره بن بینجان که خسرو پرویز به دلیلی او را عزل و باذان بن ساسان را به جای وی برگزید. (تاریخ طبری، ج۲، ص۱۴۸٫) ولی مسعودی حاکمان دیلمی یمن را چنین می نگارد: وهرز، نوشجان بن وهرز، سبحان، خرزاد، خرخسرو، باذان بن ساسان. (مروج الذهب، مسعودی، ج۲، ص۶۲-۶۳٫)

[۴] . برای آشنایی با بابویه دیلمی رجوع کنید به الاصابه، ج۱، ص۴۶۳-۴۶۴٫

[۵] . برای آشنایی با خسرو دیلمی رجوع کنید به الاصابه، ج۱، ص۶۳۲-۶۳۳٫

[۶] . الکامل، ابن اثیر، ج‏۲، ص۲۱۳- ۲۱۵٫

[۷] . الانساب، سمعانی، ج۶، ص۱۰٫ / زمانی که باذان در بیماری منجر به فوتش به سر می برد، پیامبر اکرم (ص) به نزدش آمد و به فارسی به او فرمود: «خدایکان تازیان ذمار کرفت.» باذان در جواب ایشان گفت: «اسب زین و اشتر بالان و أسباب بى‏درنک.» این آخرین کلام باذان بود و او جان به جان آفرین تسلیم کرد. (همان) عدم ضبط صحیح کلامی که به فارسی بین پیامبر و باذان رد و بدل شده، باعث شد تا این کلام برای ما قابل فهم نباشد.

[۸] . تاریخ‏ الطبری،ج‏۳،ص۲۲۸٫ / زمانی که باذان درگذشت، پیامبر یکی از اصحاب نزدیکش به نام معاذ بن جبل را راهی یمن و حضرموت کرد تا وظیفه امامت جماعت، مبلغ دینی و گفتن احکام دینی را انجام دهد و به این وسیله مردم آن ناحیه بیشتر با اسلام آشنا شوند. پیامبر وقتی می خواست معاذ را راهی کند به او چنین فرمود: « یَا مُعَاذُ إِنَّکَ تَقْدَمُ عَلَى قَوْمٍ أَهْلِ کِتَابٍ وَ إِنَّهُمْ سَائِلُوکَ عَنْ مَفَاتِیحِ الْجَنَّهِ فَأَخْبِرْهُمْ أَنَّ مَفَاتِیحَ الْجَنَّهِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّهَا تَخْرِقُ کُلَّ شَیْ‏ءٍ حَتَّى تَنْتَهِیَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَا تُحْجَبُ دُونَهُ مَنْ جَاءَ بِهَا یَوْمَ الْقِیَامَهِ مُخْلِصاً رَجَحَتْ بِکُلِّ ذَنْبٍ فَقُلْتُ أَ رَأَیْتَ مَا سُئِلْتُ عَنْهُ وَ اخْتُصِم‏ إِلَیَّ فِیهِ مِمَّا لَیْسَ فِی کِتَابِ اللَّهِ وَ لَمْ أَسْمَعْ مِنْکَ سُنَّهً فَقَالَ تَوَاضَعْ لِلَّهِ یَرْفَعْکَ اللَّهُ وَ لَا تَقْضِیَنَّ إِلَّا بِعِلْمٍ فَإِنْ أَشْکَلَ عَلَیْکَ أَمْرٌ فَسَلْ وَ لَا تَسْتَحْیِ وَ اسْتَشِرْ ثُمَّ اجْتَهِدْ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِنْ یَعْلَمْ مِنْکَ الصِّدْقَ یُوَفِّقْکَ فَإِنِ الْتَبَسَ عَلَیْکَ فَقِفْ حَتَّى تَثَبَّتَهُ أَوْ تَکْتُبَ إِلَیَّ فِیهِ وَ احْذَرِ الْهَوَى فَإِنَّهُ قَائِدُ الْأَشْقِیَاءِ إِلَى النَّارِ وَ عَلَیْک‏ بِالرِّفْق. » (بحار الانوار، علامه مجلسی،ج۲۱، ص۴۰۷-۴۰۸٫)

[۹] . عن ابن عمر، قال: اتى الخبر النبی (ص) من السماء اللیله التی قتل فیها العنسی لیبشرنا، فقال: قتل العنسی البارحه، قتله رجل مبارک من اهل بیت مبارکین، قیل: و من هو؟ قال: فیروز، فاز فیروز! (تاریخ الطبری، ج۳، ص۲۳۷٫)

[۱۰] . ماجرای درگیری و کشته شدن اسود و رشادت های دیلمیان یمن را طبری در کتابش به تفصیل بیان کرده است. رجوع کنید به تاریخ‏ الطبری، ج‏۳، ص۲۲۸- ۲۴۰؛ الکامل، ج‏۱، ص۴۵۰-۴۵۱، ج۲، ص۳۳۶- ۳۴۱؛ البدایه و النهایه، ابن کثیر، ج‏۶، ص۳۰۶-۳۱۱؛ تار%%

  1. نویسنده دیدگاه:  ناشناس
    1394/06/4 - 09:45

    شاید بهتر باشد رنگ قومی و قبیله ای به امور دینی نزنیم و بر مبانی دینیمان تاکید کنیم. شاید خیلی مهم نباشد اول کدام قوم مسلمان شند، یادمان نرود آنان که با تقوا ترند نزد خدا برترند.

    • نویسنده دیدگاه:  جواب
      1394/06/9 - 00:49

      سلام به دوست عزیز- تقوا ملاک خوبی برای ارزیابی و برتری افراد است. ولی سبقت در دین هم از مهم ترین فضیلت هایی است که مسلمانان همیشه به آن افتخار کده اند و خداوند هم می فرماید: «السابقون السابقون اولئک المقربون» یعنی کسانی که زودتر ایمان آورده اند از بقیه مقرب تر نزد خدا هستند. یعنی خدا با آیه مبارکه بر این امر صحه گذاشته است که سبقت در پذیرش اسلام، یکی از بزرگترین افتخارات اسلامی است.
      همچنین امیرالمومنین علی علیه السلام هم تا پایان عمر شریف شان بر اینکه اولین کسی بودند که به پیامبر خدا ایمان آوردند افتخار می کردند و در برابر خلفا به این فضیلت احتجاج می کردند.
      همچنین خداوند مسلمانان را به سبقت در کارهای خیر دعوت فرموده است «فاستبقوا الخیرات». نوشتن این مقاله بیان فضائلی است که مردم گیلان به آن مفتخر هستند و آنها را فراموش کرده اند. باید اینها را گفت تا بقیه بدانند و همچنین با بقیه بر سر فضائل و خیرات مسابقه بگذاریم. تا هر کدام بنده بهتری برای خدا باشیم.