مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۰ - Monday 21 Jun 2021
محتوا
زیستگاه حفاظت شده کلاغ ها/ انتخابات در یک مزرعه کشاورزی

زیستگاه حفاظت شده کلاغ ها/ انتخابات در یک مزرعه کشاورزی

دکتر نوروزی
مطلبی جالب درباره یک انتخابات و دموکراسی در یک مزرعه کشاورزی و احترام به ارای مردم و نتیجه آن.

یکشنبه 28 فوریه 2016 - 15:03

دکتر نوروزی

اشاره: یکی از بازدیدکنندگان سایت رنگ ایمان مطلبی را در ذیل مقاله رویای تکرار کودتای انگلیسی، با محوریت خانواده یک روحانی برای ما ارسال کرده است که به دلیل اهمیت آن در زمان انتخابات ، به صورت مستقل منتشر می شود. مثالهای ذکر شده در این یادداشت از باب تشبیه است و اشاره به هیچ حزب، گروه و فرد خاصی نیست.

مترسک ها با نحوه ی اداره ی مزرعه توسط کشاورز مخالف بودند.
از ازادی خیارها می گفتند و از حقوق خربزه ها.
از حق گوجه فرنگی سخن سرمی دادند و اندر شایسته بودن برگ سوزنی ها بر برگ پهن ها مقالات می نوشتند.
ساعتها سبزی ها و حبوبات پای سخن مترسک ها
می نشستند و به سخنانشان گوش می دادند و برایشان هورا می کشیدند.
کم کم انها نیز بنای اعتراض بر کشاورز را بر پا ساختند.
از احقاق حق خود گفتند و تقاضای کود بهتر، اب بیشتر و نور مستقیم تر کردند.
کار بجایی رسید که همگی خواستار برچیده شدن حصار های دور مزرعه شدند.
کشاورز تا می امد برای انها سخنی بگوید با سوت و هلهله کشیدن مانع سخنرانی وی می شدند.
سبزیجات خواستار برپایی انتخابات ازاد در مزرعه بودند.
نتیجه ی شمارش ارا ،پیروزی قاطع مترسک ها بود.
در فردای انتخابات در جنگل مجاور همایشی بین کلاغها و مترسکها برگزار شد.
مترسکها خواستار دوستی با کلاغها بودند و کلاغها از سالهایی که از مزرعه رانده شده بودند می گفتند و گله می کردند و مترسکها مقصر اصلی را کشاورز می دانستند و خود را تبریه می کردند.
سبزیها خوشحال بودند.
خیارها شادمان.
و فندقها از روی نشاط با دمبشان بر فرق خود می کوبیدند و از صدای شکستن سر خود لذت می بردند.
مترسکها مدام همایش برپا می کردند.
همایش اشتی خیارها با گنجشکها
کلاغها ؛ دوست یا دشمن؟
روستا یا شهر، کدامیک بهتر است؟
کم کم پای مردم شهر به مزرعه باز شد.
همه ی اهل مزرعه خوشحال بودند.
فرصتی برای دیده شدن پیدا کرده بودند.
کشاورز پیر هربار که برای سرکشی به مزرعه می امد تا ابیاری کند و علفهای هرز را جمع نماید مورد هجوم خیارها و خربزه ها قرار می گرفت.
سبزیهای برگ سوزنی گستاخ تر بودند.
کدوها و سیب زمینی ها اما سکوت می کردند و چیزی نمی گفتند.
پیر مرد می شنید و چیزی نمی گفت.
تنها چند کلامی با مترسکها صحبت می کرد و انها را ارشاد می نمود ولی انها نیز توجهی به پیرمرد نداشتند.
مردم شهر برای دیدن مزرعه می امدند.
گاهی گلی می چیدند و سبزه ای را زیر پا له می کردند.
مترسکها له شدن سبزیها را هزینه ی گفتگوی مزرعه و شهر می دانستند و راضی بودند و به اندک اعتراض ها پاسخی منطقی و فلسفی می دادند.
کودکی خیاری می کند و زنی گلی را .
کلاغها در سراسر مزرعه پرسه می زدند.
سمورها و خرگوشها پایشان به مزرعه باز شده بود.
خیارها کم می شدند ولی کسی نمی دانست چرا.
فندقها شکسته می شدند و باز هم کسی نمی دانست چرا.
گلها بدون غنچه میشدند ، کسی علت را نمی دانست.
خربزه ها سوراخ می شدند و باز هم علت مشخص نبود.
و کلاغها روز به روز فربه تر می شدند.
مزرعه روز به روز کوچکتر و سبزیها و میوه ها روز به روز کمتر.
چندی گذشت…
دیگر نه از مزرعه خبری بود و نه از مزرعه دار.
کلاغها که دیگر چیزی برای خوردن نبود شروع کردند به خوردن کاه موجود در سر و بدن مترسکها.
هرچقدر مترسکها از خدماتی که به کلاغها کرده بودند می گفتند فایده ای نداشت.
دیگر مترسکی هم نماند.
بولدوزرها زمین مزرعه را هموار کردند.
اجرها و سنگها روی هم چیده شد.
ساختمان بلندی با زمینی وسیع احداث گردید.
روزی پیرمردی سالخورده با قامتی خمیده از انجا می گذشت.
عینک ذره بینی اش را بر صورتش کمی جابجا کرد و تابلوی نصب شده بر درب ورودی ساختمان را خواند.
« زیستگاه حفاظت شده ی کلاغ ها »
پیرمرد اشک ریزان از ان دیار دور شد.

ارسال دیدگاه

*

code