مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
سه شنبه 25 تیر 1398 - Tuesday 16 Jul 2019
محتوا
خاطره ای جالب از رانندگی یک دکتر جانباز قطع نخاعی

خاطره ای جالب از رانندگی یک دکتر جانباز قطع نخاعی

دکتر شهریار علی اکبری نیا از ۱۴ سالگی و در جریان تظاهرات مردمی در ۷ بهمن ۵۷ در خیابان لاکانی رشت مورد اصابت تیر توسط ماموران رژیم پهلوی قرار گرفت و از آن زمان ویلچر نشین شد. او بعدها با درس خواندن خود ثابت کرد که از پای ننشسته است و اکنون به عنوان پزشک به خدمت به جامعه خصوصا جانبازان انقلاب اسلامی مشغول است. متن زیر خاطره ای جالب به قلم خودشان است که مربوط به اولین تجربه های رانندگی ایشان می باشد.

یکشنبه 16 خرداد 1395 - 01:35

شهریار علی اکبری نیا

اشاره: دکتر شهریار علی اکبری نیا از ۱۴ سالگی و در جریان تظاهرات مردمی در ۷ بهمن ۵۷ در خیابان لاکانی رشت مورد اصابت تیر توسط ماموران رژیم پهلوی قرار گرفت و از آن زمان ویلچر نشین شد. او بعدها با درس خواندن خود ثابت کرد که از پای ننشسته است و اکنون به عنوان پزشک به خدمت به جامعه خصوصا جانبازان انقلاب اسلامی مشغول است. متن زیر خاطره ای جالب به قلم خودشان است که مربوط به اولین تجربه های رانندگی ایشان می باشد.

برق خیابان ما قطع است.باوجود خستگی کارروزانه ونیازبه درازکشیدن پس ازهفت ساعت نشستن روی ویلچر(جلوگیری اززخم بستر ورسیدگی به اموری دیگر..)ناچارم توماشین بشینم تابرق بیاد.

برق که میره مصیبت داریم.درورودی،آسانسور،آب،شوفاژو کولر همه قطع میشه.خدا میدونه چندساعت باید توکوچه وایسم.نه ببخشید بشینم.

ازکودکی تاهمین یکسال پیش همیشه توخانه های یک طبقه و یاطبقه اول خانه زندگی کرده بودیم.اما امسال زندگی اپارتمانی نصیب من گردن شکسته(قطع نخاع گردن=کوادری پلژی)شد.

ازروی بیکاری کیف دستیم روبازکردم وشروع کردم به مرتب کردن وسایل داخلش.چشمم به گواهینامه راننده گی ام افتاد.باخط قرمزودرشت زیرش نوشته بود:

“دارنده این گواهینامه مجازبه رانندگی باخودرودنده اتوماتیک فرمان هیدرولیک وگازوترمزدستی می باشد.”

ازکوچکی عاشق رانندگی بودم.مثل همه بادوچرخه سواری شروع کردم.وقتیکه قطع نخاع شدم دوچرخه ام شده بود آیینه دق  .هروقت چشم افرادخانوادهام به دوچرخه می افتاد متاثر و ناراحت می شدند.استفاده ازدوچرخه شده بود سمبل سلامتی واستفاده ازویلچر نماد ناسلامتی و زمین گیری و…………بخاطرهمین پدرم دوچرخه روسال۱۳۵۸بقیمت۵۰۰تومان فروخت .

یکسال پس ازمجروحیت ، بنیادشهید یک موتور سه چرخ گازی به من داد.بعدها تبدیل شد به موتور هوندا۷۰ دنده اتوماتیک و سپس سپاه پاسداران یک موتور یاماها۱۲۵ سه چرخ آماده به من اهد ا کردند.

دوازده سال رانندگی باموتورسه چرخ(۱۳۵۹-۱۳۷۱)یعنی یکسال پس ازاتمام دوره پزشکی عمومی واستخدام تو اداره باعث شده بود راننده خوبی بشم.اعتماد بنفس خوبی داشتم مقرراتی هم بودم.گواهینامه موتوررانی گرفته بودم واواخرکلاه کاسکت هم میگذاشتم.

تا اینکه اسفند۱۳۷۱یک پیکان خریدم ودستگاه کنترل دستی مکانیکی روی آن نصب کردم.سه چهارروزمانده به نوروز۷۲خودروبه دستم رسید ازبس شوروشوق رانندگی داشتم وسالها منتطراین لحظه بودم سریع پشت فرمان نشستم.البته دوستم که راننده باسابقه ای بودبه عنوان معلم کنارم نشست .حس کردم دل توی دلش نیست.بسم الله گفتیم وحرکت کردیم.

همکارم باورش نمی شد!.من به راحتی مشغول رانندگی درکمربندی شهررشت که آن روزها آنقدرهم شلوغ نبود شدم .حدود دوازده کیلومتررانندگی کردم تابه محل کارم رسیدم همراهم به صندلی تکیه کرد،نفس راحتی کشید .حتما غم برگشتن به منزلمان ذهنش رومشغول کرده بود.گفت :تجربه رانندگی باموتور خیلی کمکتون کرد.امابیشتراحتیاط کنید.مخصوصا الان که گواهینامه رانندگی ندارید .

اون روز ، بخیرگذشت .تعطیلات نوروزی وقت خوبی بودبرای تمرین،  همه روزه رانندگی می کردم ودیگه جراتم زیادشده بود و تنهایی ماشین روبرمی داشتم ومی زدم بیرون .می رفتم اداره ومیآمدم خانه.کیفی داشت.احساس غرور و استقلال می کردم.  توذهنم  نقشه مسافرتهای مختلف می کشیدم.تااینکه یک روزعصرمشغول رانندگی بودم.هنوزگواهینامه نگرفته بودم.ساعت چهارعصربود وخیابانها خلوت.باخودم می گفتم”چی میگه این اقای ایزددوست(معلم رانندگی ) احتیاط کن،احتیاط کن” خیابان به این خلوتی،نه پلیسی،نه خطری،نه عابری.ده روزه دارم می رم ومیام.چندروزدیگرهم که قراره باهمین ماشین امتحان رانندگی بدم.

توهمین فکرها بودم که باسرعت هشتاد کیلومتر رسیدم به فلکه نیروی دریایی رشت.مجسمه ملوانی که پشت سکان  ایستاده بودووسط فلکه نصب شده بودنگاهم می کرد.خلوت بود.می خواستم بپیچم سمت چپ.چپ وراست رانگاه کردم.ازمقابل هم ماشینی نمی آمد. مختصری سرعتم را کم کردم وسریع فرمان راپیچیدم به چپ  .همه چیزرارعایت کرده بودم.امایک چیزرانمی دانستم!!!!!؟؟؟؟؟؟؟

ای وای.یاابوالفضل.یا حسین………………..

به سمت چپ چرخیدن ماشین همان و افتادن بالا تنه ام روی صندلی سمت راستم همان(به اصطلاح راننده ها صندلی شاگرد شوفر)

 دست چپم روی فرمان بود ودست راستم روی کنترل دستی وسرم روی صندلی شاگرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

والبته خودرودرحال حرکت باسرعتی حدودشصت کیلومتر.یک لحظه خودم را بلند کردم.

وای خدای من دارم می خورم به دیوارمقابل.دوباره تنه ام افتاد روی صندلی شاگرد.آن روزها استفاده ازکمربند ایمنی هم رسم نبود.

اگرکسی ازبیرون ماشینم رانگاه می کرد.فکر می کرد یک خودرو بی راننده درفلکه درحال حرکت است.البته مردم گیلان احشام سرگردان دیده اند(گاو وگوسفند بی صاحبی که درجاده های روستایی آزادانه تردد می کنند) اما خودروی بی راننده وسرگردان بی سابقه بود.

به زور وسط آن همه چیزهای متحرک که کنترل همه شان ازدستم دررفته بودوبایک تنه نیمه فلج ودستهای ضعیف،چندتایاالله ویاعلی گفتم ویک لحظه خودم رابلندکردم وماشین رادرفاصله دومتری دیوارنگه داشتم.یعنی خاموش شد.

نگاهی به دوروبرم انداختم هیچکس متوجه نشده بودالامجسمه ملوان وسط میدان نیروی دریایی!!!!حس کردم ازخنده روده برشده.

به سختی سکان رانگه داشته بود وصلابت ارتشیش اجازه نمی دادازجایش تکان بخورد.

ان روزفهمیدم تعادل تنه ام راحین رانندگی ندارم وبایدحین حرکت توپیچ جاده ها وخیابانهاسرعتم راکاملا کم کنم ودیگراینکه کمربند ایمنی هم خوب چیزیه.

دوساعته  توماشین نشستم وهنوزبرق نیومد.ناهارتوکوچه صرف شد وخداروشکر این خاطره هم نوشته شد.

—————————————————

منبع :وبلاگ http://nosci.blogfa.com/ دکتر شهریار علی اکبری نیا

“خاطرات داستانی من- رانندگی-۱-خودروبدون سرنشین ” – نویسنده :  دکتر شهریارعلی اکبری نیا -انتشار -مرکز ضایعات نخاعی  جانبازان – خرداد۱۳۸۷

ارسال دیدگاه