مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
یکشنبه 14 آذر 1395 - Sunday 4 Dec 2016
محتوا
سردار شهید اردشیر رحمانی

سردار شهید اردشیر رحمانی

  اردشیر رحمانی‌، پنجمین فرزند خانواده ای‌ متوسط‌الحال و مذهبی‌ در 26 بهمن 1340 مصادف با هشتم ماه رمضان در شهرستان رشت به دنیا آمد . پدرش – مهدی‌ رحمانی‌ – کارمند اداره مخابرات رشت بود. خانم زهرا مستمند نیازمهر – مادر وی‌ – درباره چگونگی‌ تولدش می‌ گوید: پیش از تولد همواره آرزو می‌ […]

پنج شنبه 12 آبان 1390 - 20:51

 

اردشیر رحمانی‌، پنجمین فرزند خانواده ای‌ متوسط‌الحال و مذهبی‌ در 26 بهمن 1340 مصادف با هشتم ماه رمضان در شهرستان رشت به دنیا آمد . پدرش – مهدی‌ رحمانی‌ – کارمند اداره مخابرات رشت بود. خانم زهرا مستمند نیازمهر – مادر وی‌ – درباره چگونگی‌ تولدش می‌ گوید:

پیش از تولد همواره آرزو می‌ کردم فرزندم سالم به دنیا بیاید . در روز تولد تنها بودم و او غریبانه به دنیا آمد.

به هنگام تولد اردشیر، خانواده رحمانی‌ در منزلی‌شخصی‌از سطح زندگی‌متوسطی‌برخوردار بودند. مادرش علاقه زیادی‌ به اهل بیت داشت و فرزندان خود را با عشق به آنان تربیت کرد . اکبر – برادر بزرگش – الگو و راهنمای‌ او بود . به گفته مادرش در بازی‌، جنب و جوش و شور و حال عجیبی‌ داشت و به دوچرخه سواری‌ و فوتبال علاقه مند بود. والدین او به تربیت فرزندان اهمیت بسیاری‌ می‌ دادند لذا با توجه به آلودگیهای‌ جامعه قبل از انقلاب بیشتر وقت خود را در خانه می‌ گذراند. وی‌ کودک باهوشی‌ بود . از خصوصیات بارز وی‌ در کودکی‌ جسارت و شجاعت بود . از ارتفاع نمی‌ ترسید. در برخورد با بچه های‌ محل شهامت زیادی‌ داشت و در درگیریها جا نمی‌ زد. به علاوه میل شدیدی‌ به فراگیری‌ و افزایش تواناییهای‌ خود داشت و بسیار مشتاق کوهپیمایی‌ بود.

در سال 1347 در دبستان رشیدی‌ رشت – که بعدها به نام شهید نجفی‌ تغییر نام یافت – تحصیلات ابتدایی‌ خود را آغاز کرد و در سال 1352 آن را به پایان برد . مادرش درباره چگونگی‌ درس خواندش می‌ گوید:

اردشیر خیلی‌ راحت، رفتن به مدرسه را پذیرفت و با اشتیاق و علاقه فراوان این دوران را با موفقیت سپری‌ کرد . وی‌ بسیار مشتاق شنیدن داستان زندگی‌ ائمه خصوصاً اما م علی‌ ( ع) بود و بعد از مطالعه کتاب درسی‌ و دانستنیها از مادرش می‌ خواست که داستان زندگی‌ پیامبران را برایش تعریف کند.

در خرید مایحتاج خانه و آشپزی‌، کمک مادر بود و بیشتر پولی‌ را که به دست می‌ آورد برای خواهران و برادران خود خرج می‌کرد. به گفته مادرش:” یک بار با دایی‌ خود که در منزل آنها زندگی‌ می‌کرد و تریلی‌ داشت برای‌ کار به انزلی‌ رفت و وقتی‌ برگشت برای‌ من و خواهرش یک رحل قرآن آورد . وقتی‌ گفتم این چیست؟ گفت:” این اولین مزد کار من است . آن را برای‌ شما یادگاری‌ آورده ام.”

اکبر رحمانی‌ – برادر بزرگ اردشیر – درباره خصوصیات اخلاقی‌ او می‌ گوید:

در محفل خانواده بسیار با محبت و دلسوز بود و در برخورد با میهمانان بسیار راحت و بی‌ تعار ف. فوق العاده به طیور و حیوانات علاقه مند بود و از آنها تیمار و پرستاری‌ می‌کرد. پدرم اسم او را کبوتر سفید گذاشته بود. در برخورد با دیگران خجول نبود و به راحتی‌ با افراد ارتباط برقرار می‌ کرد. در مدرسه دانش آموز زرنگ و فعالی‌ بود اما نه در حد عالی‌ ولی‌ مشکل درسی‌ نداشت ومعلمها در تمام مدت تحصیل فوق العاده به وی‌ علاقه مند بودند.

اردشیر رحمانی‌ بعد از اتمام دو ره دبستان، تحصیلات خود را از سال تحصیلی 53- 1352 تا 56 -1355 در مقطع راهنمایی‌ در مدرسه نظام الملک ( شهید عالی‌ فعلی‌ ) شهرستان رشت ادامه داد . سپس به دبیرستان شهید بهشتی‌راه یافت . از آدمهای‌ شلوغ و بی‌ محتوا و بی‌ منطق بیزار بود و دوست داشت که با ادلّه و استدلال سخن بگوید . از کسانی‌ که جز غیبت کردن و تهمت زدن کاری‌ نداشتند متنفر بود و به شدت با این گونه اعمال مبارزه می‌کرد و نهی‌ از منکر می‌ نمود. به هنگام عصبانیت سعی‌ می‌ کرد خشم خود را فرو نشاند و تا حد امکان عصبانی‌ نمی‌ شد. به هنگام بروز مشکلات در حل آنها پیشقدم می‌ شد. برادرش می‌گوید:

در خانواده اگر مشکلی‌ پیش می‌آمد که عمومی‌ ترین آن مادی‌ بود در جهت حل آن به پدر و مادر مساعدت می‌ کرد. در آن زمان هر دو خواهر تحصیل می‌ کردند و به آنها نیز کمک می‌ کر د. در امور تحصیلی‌ و یا مالی‌ و یا مشکلات اجتماعی‌ که برای‌ خانواده پیش می‌ آمد معمولاً قبل از من اقدام می‌کرد. در رابطه با دوستان بارها خودم دیدم که درصدد رفع مشکلات آنها بر می‌آمد؛ اگر مشکل درمانی‌ داشتند پیگیری‌ می‌ کرد و مسائل اجتماعی‌ و قضایی‌ و … را نیز دنبال می‌ کرد تا مشکلات آنان را حل کند. در مجموع صبر نمی‌ کرد که مشکلات بر او احاطه کند و بعد در صدد رفع آنها برآید.

به افراد بزرگتر احترام می‌گذاشت و در برخورد با والدین فوق العاده شوخ طبع بود. با این که نقش اساسی‌ در خانواده داشت ولی‌ همیشه سعی‌ می‌ کرد محوریت پدر و مادر در خانواده حفظ شود. زمانی‌ که در دبیرستان مشغول تحصیل بود و همزمان با شروع انقلاب کم کم توسط برادرش اکبر، وارد فعالیتهای‌ سیاسی‌ و مذهبی‌ شد . در راهپیماییها و مناسبتهای‌ مذهبی‌ و سیاسی‌ و پخش اعلامیه های‌ امام علیه شاه شرکت می‌ کرد. حتی‌ یک بار در تظاهرات دانش آموزی‌ توسط گروه ضربت دستگیر شد و او را به کلانتری‌ بردند. مادرش می‌ گوید:

وقتی‌ که توسط گروه ضربت دستگیر شد، نزدیک کلانتری‌ منتظر ماندیم . اولیای‌ بچه ها هم آنجا بودند و گفتند وقتی‌ بچه ها را گرفتند به داخل مینی‌ بوس ریختند و با قنداق اسلحه و لگد به جانشان افتادند. همه صلوات می‌ فرستادیم و مأموران نیز کار ما را عقب می‌انداختند. بالاخره ساعت دو بعد از نیمه شب بچه ها را آزاد کردند . اردشیر را به خانه آوردیم . به او غذا دادیم و خوابید . به هنگام خواب آهسته لباسش را بالا کشیدم تا ببینم چقدر کتک خورده است، پشتش کاملاً کبود بود.

برادرش – اکبر – در این باره می‌گوید:

همزمان با اوج گیری‌ انقلاب، سال سوم نظری‌ بود که در تظاهرات مردمی‌ شرکت داشت . خصوصاً در دبیرستان در یکی‌ از روزهای‌ مهر 1357 که اولین تظاهرات دانش آموزی‌ از دبیرستان شهید بهشتی‌آغاز شد اردشیر به همراه دیگر بچه ها با نیروهای‌ گارد شاهنشاهی‌ و پلیس درگیر می‌ شد و با چوب و هر وسیله ممکن به مقابله با پلیس می‌پرداخت تا اینکه پلیس مجبور شد از گاز اشک آور استفاده کند . در یکی‌ از این درگیریها اردشیر به همراه شصت، هفتاد نفر از دانش آموزان دستگیر شدند و بیست و چهار ساعت در بازداشت به سر بردند . البته عده ای‌ از پشت دبیرستان فرار کردند. من هم جزء گروهی‌ بودم که موفق به فرار شدم . پاسبانی‌، اردشیر را به پشت خوابانیده بود و سر و بینی‌ او را به زمین می‌ مالید و پای‌ خود را پشت سرش گذاشته بود و فشار می‌ داد. هر وقت این خاطره را به یاد می‌آورم دچار تألم روحی‌ می‌ شوم. این تظاهرات بزر گ ترین و علنی‌ترین تظاهرات در شهرستان رشت بود.

یک بار اردشیر، نوار امام را آورد و در منزل گذاشت و گفت:” اگر نیروهای‌ شاهنشاهی‌ نوار را از ما بگیرد سه ماه بدون بازجویی‌ زندانی‌ دارد.” و نوارها را در کتابخانه خود نگه می‌داشت.

تا قبل از پیروزی‌ انقلاب گرایش به کتابهای‌ افسانه ای‌، تخیلی‌ و خصوصاً فضایی‌ داشت . با شکل گیری‌ انقلاب گرایش او به سوی‌ کتابهای‌ دکتر شریعتی‌ و بعد از آن به کتابهای‌ آقای‌ طالقانی‌ و مطهری‌ و رساله امام خمینی‌ تغییر کرد بعد از انقلاب اولین فعالیت متمرکز او شرکت در انجمن اسلامی‌ دبیرستان بود . به علاوه به کارهای‌ گروهی‌ چون کوهنوردی‌ و شرکت در اردوهای‌ فرهنگی‌ می‌ پرداخت و تابستانها در چهار سازمان فعالیت داشت. با وجود آنکه برای‌ او و برادرش امکانات تحصیل در کشورهایی‌ مثل دانمارک، هندوستان و انگلیس فراهم بود، ولی‌ اردشیر همزمان با تحصیل، دوره آموزش نظامی‌ را برای‌ ورود به سپاه را می‌ گذراند.

برادرش می‌ گوید: در امور فرهنگی‌ بسیار فعال و پر تلاش بود و روحیه ای‌ نرم و انعطاف پذیر داشت. به مسائل مادی‌ و دنیوی‌ علاقه ای‌ نداشت. اول وقت نماز می‌ خواند. از دورغ و غیبت پرهیز داشت و سعی‌ می‌ کرد که با رفتارش باعث جذب و گرایش افراد شود.

اردشیر به شخصیتهای‌ سیاسی‌ و مذهبی‌ به خصوص به شهید آیت الله سیدمحمد حسینی‌ بهشتی‌ بسیار علاقه مند بود. او به خوبی‌ از مسائل سیاسی‌ کشور آگاهی‌ داشت و جناحهای‌ سیاسی‌ کشور را می‌ شناخت. در مسائل شخصی‌ خونسرد بود و کمتر عصبانی‌ می‌ شد ولی‌ در خصوص انحرافات بارز،حساسیت نشان می‌ داد. نمونه آن خط بنی‌ صدر بود که در آن زمان برای‌ بسیاری‌ از افراد روشن نبود. ناراحتی‌ او بیشتر از این جهت بود که مردم نتوانند بینش و شناخت درستی‌ در مورد این مسائل داشته باشند . علاقه زیادی‌ به امام داشت و سعی‌ می‌ کرد که تمامی‌ توصیه های‌ امام را رعایت کند. در مواضع سیاسی‌ در خط امام بود . نسبت به گرو ه های‌ ضدانقلاب حساسیت نشان می‌داد و سخت با آنان مبارزه می‌کرد.

اردشیر رحمانی‌ همزمان با فعالیت در سپاه پاسداران در محله دانشسرا اقدام به تشکیل انجمن

اسلامی‌ کرد و در را ه اندازی‌ اولین کتابخانه آن مشارکت داشت . سپس در سازماندهی‌ هیئت پاکسازی‌ که به مسئولیت حاکم شرع – که از روحانیون قم بود – شرکت داشت . سپس یک سالی‌ را در عناصر سیاسی‌ نامطلوب در دستگاههای‌ اداری‌ گذراند . با تمام این احوال، فعالیت در سپاه بیشتر وقت او را می‌گرفت و روزی‌ هجده الی‌ نوزده ساعت کار می‌ کرد. اردشیر با این که بیشتر وقت خود را در سپاه می‌ گذرانید، به تفریحاتی‌ نظیر موتورسواری‌ علاقه مند بود و در آن مهارت خاصی‌ داشت . علاوه براین به فوتبال می‌پرداخت و به همراه آقایان سردار شهید علی‌ پور، شهید سعید آلیانی‌ و شهید داوود حق وردیان از بازیکنان ثابت تیم فوتبال سپاه بودند.

اولین بار در حادثه ای‌ در سپاه رشت مجروح شد به این نحو که در حین مأموریت، سوار بر موتور با موتور یکی‌ از دوستان تصادف کرد و از ناحیه کشکک زانو آسیب دید . مدتی‌ در بیمارستان حشمت رشت بستری‌ شد و چون که نمی‌ خواست از بیت المال استفاده کند خیلی‌ زود به منزل انتقال یافت . مدت پانزده روز در منزل بستری‌ بود و سپس به سپاه برگشت . به دلیل همین محرومیت، از فعالیت او در تیم فوتبال سپاه کاسته شد . در 15 مهر 1360 برای‌ انجام کارهای‌ فرهنگی‌ در واحد روابط عمومی‌ سپاه مأموریتی‌ به مدت هفت روز به زاهدان داشت . در این زمان گروهکهای‌ تروریستی‌ بسیار فعال بودند و منافقین به نیروهای‌ سپاهی‌ و حزب اللهی‌ حمله می‌ کردند. طرح ترور اردشیر و اکبر و بچه های‌ حز ب اللهی‌ محل را تهیه کرده بودند ولی‌ در اجرای‌ آن موفق نشدند و عوامل آن دستگیر شدند.

اردشیر در کشف خانه های‌ تیمی‌ با واحد اطلاعا ت سپاه و با انجمن اسلامی‌ مساجد در شناسایی‌گروهکها منافقین همکاری‌ داشت . دومین بار در مهر ماه سال 1361 مجروح شد . به این ترتیب که در درگیری‌ بیش از یازده خانه تیمی‌ در طول یک شب در رشت تصرف شد و وی‌ هماهنگ کننده عملیات بود. در حین این عملیات تصادف سختی‌ کرد و مجروح گردید.

بعد از بهمن ماه 1362 که طرح اعزام سراسری‌ «لبیک یا خمینی‌« شروع شد اردشیر به همراه سید جعفر دلیل حیرتی‌ – که از بستگان و دوستان صمیمی‌ وی‌ بود – به مدت شش ماه مأموریت به جبهه گرفتند . اردشیر و سیدجعفر، پیمان برادری‌ بسته بودند . علی‌ رغم نارضایتی‌ مسئولین سپاه رشت و با اصرار دلیل حیرتی‌، اردشیر و برادرش – اکبر – به منطقه عملیات والفجر 6 در دهلران اعزام شدند. در این عملیات سید جعفر دلیل حیرتی‌ به شهادت رسید و جناز ه اش در منطقه عملیاتی‌ ماند .

این اتفاق در روحیه اردشیر تأثیر زیادی‌ گذاشت به طوری‌ که تصمیم گرفت که هیچگاه سنگر جبهه را خالی‌ نگذارد . علی‌ ندافیان – همرزم وی‌ – می‌ گوید:” بعد از شهادت دلیل حیرتی‌، اردشیر با خودش تصمیم گرفته بود تا لحظه آخر جبهه را خالی‌ نکند تا شهید شود، البته هیچوقت این موضوع را مستقیم نمی‌گفت.”

او بسیار متحول شده بود و این تغییر حالت در اقامه نماز، وضو یا نوع راه رفتن و برخوردهایش کاملاً مشهود بود . از سال 1362 در لشکر 25 کربلا مشغول شد و دور ه های‌ آموزشی‌ جنگ افزارهای‌ زرهی‌ و ضد زره را فراگرفت.

در عملیات والفجر 6 که سمت فرماندهی‌گردان را به عهده داشت مجروح گردید و از ناحیه شکم، ساق پا و ران و دست و گردن مورد اصابت ترکش قرار گرفته بود . در بیمارستان آزادی‌ تحت عمل جراحی‌ قرار گرفت و به مدت یک ماه بستری‌ شد . مجروحیت او از ناحیه کمر و شکم بقدری‌ وسیع بود که بالغ بر چهل و پنج بخیه خورده بود اما فقط یک روز بعد از کشیدن بخیه ها مستقیماً به جبهه رفت. سپس د ر عملیات فاو در سال 1364 شرکت کرد و در این عملیات نیز به شدت مجروح شد . به طوری‌ که در اثر موج گرفتگی‌ و اصابت ترکش هیچ تحرکی‌ نمی‌ توانست داشته باشد. مدتی‌ در بیمارستان شهید اشرفی‌ اصفهانی‌ تهران بستری‌ بود و روی‌ برانکار به منزل منتقل گردید .

مجروحیت بعدی‌ وی‌ در عملیات مهران بود . روزی‌ که از مرخصی‌ به جبهه بازمی‌ گشت به سه راهی‌ اهواز – اندیمشک رسیده بود که باخبر شد لشکر 25 کربلا به مهران عزیمت کرده است . اردشیر از همانجا سوار اتوبوس شد و راهی‌ مهران گردید در عملیات آزاد سازی‌ مهران ( کربلای‌ 1 ) شرکت کرد و در حین عملیات از ناحیه دست راست مجروح شد و بلافاصله با هواپیما به تهران انتقال یافت . ششمین مجروحیت او در عملیات کربلای‌ 4 در سال 1365 اتفاق افتاد که ناشی‌ از اصابت مستقیم تیر به دست راست بود . در عملیات کربلای‌ 5 به فرماندهی‌ گردان زرهی‌ منصوب شد و به خاطر حساسیت عملیات با وجود جراحت به پشت جبهه برنگشت.

مادر وی‌ در مورد خصوصیات روحی‌ او در این زمان می‌ گوید:

موقعی‌ که زخمی‌می‌شد، درد خود را پنهان می‌کرد. وقتی‌ عصبانی‌ بود خشم خود را فرو می‌ نشاند. یک بار او را بدون تبسم ندیدیم . همیشه خوش رو، خوش اخلاق و زیبا بود. روز به روز وضع روحی‌ او متعالی‌ می‌ شد.

بعضی‌ اوقات که از جبهه می‌ آمد در خواب می‌گفت:” گردان حمله!” می‌ گفتیم بخواب پسر جان اینجا منزل است. می‌گفت:” مادر خیال کردم جبهه است.” تمام کارهایش خدایی‌ بود.

روزی‌ برای‌ آموزش کوهنوردی‌ رفته بود؛ نارنجک در دستش داغ شد و دستش را سوزاند. به علّت سوزش از کوه پایین آمد و دستش را پانسمان کرد . سپس به منزل آمد و اورکت خود را روی‌ دستش گذاشت و یک هفته آن را از ما پنهان کرد . در حالی‌ که ناخنهای‌ دستش سوخته بود می‌ خندید وشوخی‌ می‌ کرد و دردش را پنهان می‌ کرد. دوست داشت به درسش ادامه دهد و راضی‌ به ازدواج نبود . یک بار به او گفتم برادرت ازدواج کرده خواهرانت هم ازدواج کرده اند، می‌ خواهم خانه تو را هم بلد باشم . گفت:” آدرس می‌ خواهی‌؟” گفتم بله. گفت:” اول خیابان لاهیجان، گلزار شهدا، قبر 255.” سپس افزود:” تا زمانی‌ که جنگ است من خیال ازدواج ندارم تا آرامش برقرار شود.”

از دیگر خصوصیات او این بود که دوست نداشت خود را مطرح کند و در کارهای‌ جمعی‌ سعی‌می‌کرد تقسیم کار کند . همیشه در کارهای‌ گرافیکی‌ سپاه نقش داشت ولی‌ طوری‌ وانمود می‌ کرد که از دیگر خصوصیات او این بود که دوست نداشت خود را مطرح کند و در کارهای‌ جمعی‌ سعی‌می‌ کرد تقسیم کار کند . همیشه در کارهای‌ گرافیکی‌ سپاه نقش داشت ولی‌ طوری‌ وانمود می‌ کرد که همه دوستان در آن سهیم هستند بدون اینکه مطلب را به رخ آنها بکشد . روزی‌ یکی‌ از خبرنگاران از او خواست تا مصاحبه ای‌ با وی‌ داشته باشد، اما با وجود اصرار زیر بار نرفت که تصویر و صدایی‌ از او گرفته شود . با وجود این، خبرنگار از او مخفیانه فیلم گرفت . روزی‌ یکی‌ از دوستانش به او گفت:” تو چطور بچه گیلانی‌ که به جنوب آمدی‌؟”گفت:”  می‌ خواهم جایی‌ باشم که شناخته نشوم.” روزی‌ بچه هایی‌ از لشکر 25 کربلا به منزل ما آمدند و از او بسیار تعریف کردند و گفتند که کفشهای‌ ما را واکس می‌ زند؛ سنگر را تمیز م ی‌ کند؛ برای‌ بچه ها غذا درست می‌کند. دوستانش او را پیرپسر می‌ خواندند چون مدت زیادی‌ را در جبهه به سر می‌ برد.

یکی‌ از دوستانش تعریف می‌ کرد:

شبی‌ به چادرش رفتیم، او بیرون از چادر در سرما به محافظت پرداخت و گذاشت تا ما استراحت کنیم. صبح که شد بیرون رفتیم و دیدیم دارد چرت می‌ زند. احساس مسئولیت او در قبال بچه ها زیاد بود و سعی‌ می‌کرد در جبهه کار زیادی‌ انجام دهد . خانه برای‌ او حکم غربت ر ا داشت و جبهه وطن او بود. هیچ علاق های‌ نداشت که به پشت جبهه بیاید.

روزی‌ مادرش در نامه ای‌ خطاب به وی‌ نوشت:” ما به شما افتخار می‌کنیم واقعاً زحمت می‌کشید.”در جواب نوشت:” هزاران سال اگر زحمت بکشم به یک شب بی‌ خوابی‌ شما می‌ارزد.”

مادرش می گوید: هر وقت از جبهه می‌آمد با یک کوله پشتی‌ از راه می‌ رسید و سر تا پا خاک آلوده بو د. می‌گفت:” اول اجازه بدهید بروم خودم را تمیز کنم چون آلوده هستم.”

پس از استحمام می‌ گفت:” صبر کنید و صف ببندید؛ اول مادر بیاید روبوسی‌ کند بعد پدر و بعد خواهران.”  و سپس به منزل برادرش می‌ رفت. روز آخری‌ که برای‌ آخرین بار به سوی‌ جبهه رفت برای‌ برادرزاده اش یک دوچرخه خرید.

مادرش می‌ گوید: وقتی‌ از او پرسیدم که چه سمت و مسئولیتی‌ در جبهه داری‌، گفت من غلام امام حسین و یک سرباز ساده هستم. بعدها فهمیدیم که مسئول گردان بوده است. در سال 1365 در ماه مبارک رمضان زخمی‌ شده بود . هر چه گفتیم مجروح هستی‌ و روزه برایت واجب نیست، گفت:”  نه شاید سال 1366 اردشیر رحمانی‌ وجود نداشته باشد . حالا که توان روزه گرفتن را دارم پیش خدا مسئول هستم و مدیون می‌ شوم.” پانزده روز با ما بود و سپس به جبهه برگشت. وقتی‌ می‌ رفت برای‌ آخرین بار بلند شد و وسط اتوبوس ایستاد و همه را دقیق نگاه کرد . او هرگز این کار را نمی‌ کرد. به خدا قسم آرامشی‌ را که آن روز داشتم برایم بی‌ سابقه بود . هروقت می‌ رفت ناراحت بودم ولی‌ آن روز اصلاً انگار نه انگار، مثل اینکه در کنار من است.

برادرش – اکبر – در این باره می‌گوید:

بعد از آخرین سفری‌ که آمد کاملاً متحول شده بود . یک انگشتری‌ یادگاری‌ داشت که یکی‌ از شهدای‌ همرزم – از بچه های‌ مازنداران – قبل از شهادتش به او داده و گفته بود به او” من دیگر بر نمی‌ گردم.”  اردشیر تا مدتها آن انگشتر را نگه داشت تا آخرین مرتبه که آمد . به هنگ ام عزیمت آن را به من داد و گفت:” شما انگشتری‌ را نگه دارید بهتر است.”  وافزود:”  شرایط به نحوی‌ است که احتمال برگشتن ضعیف است.”

علی‌رغم بیماری‌ قلبی‌ پدر و بستری‌ شدن او در بیمارستان از ادامه حضور در جبهه دست نکشید و صحنه های‌ نبرد و نیروهایش را ترک نکرد . آرزوی‌ شهادت داشت و می‌ گفت:” خدا نکند زخمی‌ یا اسیر شوم.”  و سرانجام در عملیات کربلای‌ 5 در منطقه شلمچه ( 3 بهمن 1365 ) در حالی‌ که فرماندهی‌ گردان مکانیزه زرهی‌ را بر عهده داشت در اثر اصابت ترکش به سر به شهادت رسید . محل شهادت وی‌ پشت کانال دریاچه ماهی‌ بود. برادرش می‌ گوید:

در سنگر فرماندهی‌ بود و بی‌ سیم چی‌ نیز به همراه یکی‌ از نیروهای‌ گردان با او بودند هر سه با هم شهید می‌ شوند. جنازه او را دوستانش، بدون اینکه به ستاد معراج شهدا تحویل دهند در عرض بیست و چهار ساعت به رشت منتقل کردند.

مادرش نیز در این باره می‌ گوید:

اردشیر چند روزی‌ را به مرخصی‌ آمده بود و بعد به جبهه برگشت . بعد از عملیات کربلای‌ 4 نگران بودم. به بیمارستان برای‌ دیدن جنازه سی‌ و سه تن از شهدا رفتم . نمی‌ دانستم که اردشیر شهید شده است. پسرم اکبر آمد و گفت:”مادر از صبح دنبالت می‌ گردم.” گفتم رفته بودم زخمیها را ببینم .گفت:” اردشیر زخمی‌ شده.” گفتم از چه ناحیه ای‌؟ گفت:” دستش زخمی‌ شده !” گفتم می‌ روم بیمارستان. گفت:” بیمارستان نیست، شهید شده است.” دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم.

مرا به سرد خانه بردند . دیدم که اردشیر آنجا خوابیده . صورتش سالم بود ولی‌ کاسه سر و مغز نداشت و تمام اعضایش متلاشی‌ شده بو د . همه اعضای‌ بدنش را داخل یک پلاستیک ریخته بودند . وقتی‌ به سردخانه رفتم خوابی‌ را به یاد آوردم.

وقتی‌ اردشیر یازده ساله بود خواب دیدم داخل اتاقی‌ شدم که سه جوان در آن هستند که یکی‌ از آنها لباس سفید پوشیده و شمشیری‌ براق و چکمه تا زانو به پا دارد . بلند شد ایستاد و سلام کرد . دو نفر دیگر خوابیده بودند . گفتم آقا شما کی‌ هستید؟ گفت:” شما برای‌ چه کسی‌ نذر می‌ کنید؟ – من همیشه برای‌ اباالفضل العباس( ع) نذر می‌ کردم – گفتم شما اباالفضل العباس هستید . وقتی‌ اردشیر شهید شد من این صحنه را در سردخانه دیدم . تا شب سوم مقاومت کردم و بی‌ تابی‌ نکردم ولی‌ ناگهان شب سوم حالم به هم خورد و تا شب هفتم در بیمارستان بستری‌ شدم زیرا سکته خفیف کرده بودم.”

مراسم تدفین شهید با حضور جمع کثیری‌ از مردم رشت بر پا شد . پیکر او در گلزار شهدای‌ تاز ه آباد شهرستان رشت به خاک سپرده شد.

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ جلد دوم، زندگی نامه فرماندهان شهید استان گیلان، یعقوب توکلی، نشر شاهد، چاپ اول، 1382.

ارسال دیدگاه