مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
یکشنبه 14 آذر 1395 - Sunday 4 Dec 2016
محتوا
سردار شهید حجت نظری‌

سردار شهید حجت نظری‌

خلیل( حجت) نظری‌ جهود بیجاری‌، در اولین روز دی‌ ماه 1340 در خانواد ه ای‌ مذهبی‌ در شهر فومن به دنیا آمد . او ششمین فرزند اسماعیل و کوکب کیگاسری‌ بود . در سال 1347 در مدرسه ابتدایی‌ 28مرداد ( سابق) شهرستان فومن دوره ابتدایی‌ را آغاز کرد و در سال 1352 به پایان رسانید […]

پنج شنبه 12 آبان 1390 - 21:15


خلیل( حجت) نظری‌ جهود بیجاری‌، در اولین روز دی‌ ماه 1340 در خانواد ه ای‌ مذهبی‌ در شهر فومن به دنیا آمد . او ششمین فرزند اسماعیل و کوکب کیگاسری‌ بود . در سال 1347 در مدرسه ابتدایی‌ 28مرداد ( سابق) شهرستان فومن دوره ابتدایی‌ را آغاز کرد و در سال 1352 به پایان رسانید . در سال 1352 دوره راهنمایی‌ را در مدرسه راهنمایی‌ کورش (سابق) از سر گرفت. حجت در این سنین در کنار تحصیلات ، ساعات فراغت خود را در مغازه ندافی‌ پدرش می‌گذرانید. در همین سالها بود که پدرش را از دست داد و به خاطر مشکلات زندگی‌ یک سال از تحصیل بازماند .

مادر حجت درباره این دوره از زندگی‌ وی‌ می‌ گوید:

توجه اش بیشتر کمک به دیگران بود . یکی‌ از همسایه ها گفته بود:” یک روز از تهران برمی‌ گشتم. هواسرد بود و من درون برف مانده بودم . حجت تا مرا دید دوان دوان خودش را به من رساند و ساکهای‌ مرا برداشت تا خانه برایم آورد.” از این نمونه ها زیاد است.

با شروع سال تحصیلی‌57-1356 در دبیرستان فردوسی‌ ( سابق) فومن مشغول تحصیل شد و در کنار تحصیل به همراه برادر بزرگترش در مغازه ندافی‌ کار می‌کرد. با شروع اولین جرقه های‌ نهضت اسلامی‌ مردم ایران علیه رژیم پهلوی‌، حجت وارد فعالیتهای‌ مستمر سیاسی‌ شد و مغازه ندافی‌ را به مرکز هماهنگی‌ راهپیماییها و پخش اعلامیه ها تبدیل کرد. قدیر – برادر بزرگ حجت – می‌ گوید:

من نظامی‌ و در خارج فومن بودم . در اردیبهشت ماه سال 1357 به فومن آمدم . با صحبت هایی‌ که با حجت داشتم فهمیدم که در یک گروه و جمعیتی‌ وارد شده است . با اینکه از من کوچکتر بود ولی‌ سفارش می‌ کرد که رفتار خوب و مناسبی‌ با مردم داشته باشم . در اولین حرکتهای‌ مردمی‌ فومن درکنار روحانی‌ شهید افتخاری‌، تحرک عجیبی‌ در شهر به وجود آورد و در همان وقت احساس کردم یک بلوغ فکری‌ در او ایجاد شده است . در مدارس هم عامل تحرک بود . حتی‌ چند بار توسط ایادی‌ رژیم مورد ضرب و شتم قرارگرفت و چندین بار از مدرسه اخراج شد . او به خاطر فعالیتهای‌ گسترده سیاسی‌ مذهبی‌ موفق به اخذ دیپلم نگردید.

بعد از پیروزی‌ انقلاب در مبارزه با گروه های‌ ضدانقلاب بسیار فعال بود . وقتی‌ دانشگاه گیلان به تصرف گروه های‌ ضدانقلاب در آمد حجت به اتفاق چند تن از دوستان خود دو هفته در درگیریهای‌ رشت حضور داشت تا دانشگاه را از وجود ضدانقلاب پاکسازی‌ کردند . او جزء اولین کسانی‌ بودکه پایگاه بسیج فومن را ایجاد کردند. برای‌ مبارزه با اشاعه فرهنگ شرقی‌ و غربی‌، کانون فرهنگی‌ مذهبی‌ سردار جنگل فومن را پایه گذاری‌ نمود و ضمن جذب بسیاری‌ از جوانان در کلاسهای‌ عقیدتی‌ ومذهبی‌، برنامه های‌ مفصل تفریحی‌ و ورزشی‌ و زیارتی‌ را در کانون ترتیب داد . مراسم دعای‌ کمیل و توسل با همت او در منزل شهدا برقرار می‌شد.

او توجه خاصی‌ به اقشار محروم جامعه داشت و در بسیاری‌ از موارد با همکاری‌ کمیته امداد و جهاد سازندگی‌ اقدام به ساختن خانه برای‌ محرومین کرد . حتی‌ به اتفاق دوستانش در کانون سردار جنگل در برداشت برنج و چیدن چای‌ به کشاورزان کمک می‌ کرد. مادر حجت در این باره اظهار می‌ دارد: او در کمک رسانی‌ به اقشار مردم محروم و ساخت خانه و احداث بناهای‌ دیگر پیشقدم بود . ما همسایه ای‌ داشتیم که شوهر و بچه نداشت . زمان انقلاب که نفت و سوخت کم بود حجت می‌ رفت و خودش برایشان سوخت تهیه می‌کرد. پر جنب و جوش و فعال بود، کار می‌ کرد و زحمت می‌ کشید.

بنابر گفته حاج اسماعیل پورخوش سعادت، او به دست خود خانه هایی‌ را در فومن برای‌ افراد ضعیف احداث کرد و برادر کوچکش بیشتر مجسمه عروسکی‌ می‌ فروخت و سود اندک آن را هزینه این کار می‌ کردند.

با شروع جنگ تحمیلی‌ در سال 1359 جزء اولین نیروهای‌ داوطلب فومن بود که رهسپار کردستان شد. در یکی‌ از درگیریهای‌ منطقه کردستان به همراه شهید گداعلی‌ خوش روش، روی‌ قله ای‌ در برابر شبیخون ضدانقلاب ایستادگی‌ کردند . در نتیجه مورد تشویق احمد متوسلیان – فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله ” ( ص) – قرار گرفتند . از این پس حجت بارها به جبهه اعزام شد و در همین ایام به صورت غیرحضوری‌ موفق به اخذ دیپلم گردید . او در عملیات رمضان حضور داشت و در حالی‌ به خانه برگشت که جراحتی‌ بر تن داشت . زمستان سال 1361 را درکوههای‌ میش داغ منطقه فکه در ” قابیم” به پایان برد . بهار 1362 را در مریوان سپری‌ کرد و با قبول مسئولیت گروهان ضربت جندالله به پاکسازی‌ منطقه پرداخت . با شرکت در عملیات والفجر 6 ، بار دیگر مجروح شد و بعد از بازگشت به منطقه جنگی‌ مسئولیت فرماندهی‌ گروهانی‌ در پاسگاه زید را به عهده گرفت . در عملیات آبی‌ خاکی‌ بدر در نیزارهای‌ هورالعظیم مجروح شد و جهت مداوا به شیراز اعزام گشت اما بدون مجوز پزشک، بیمارستان را ترک و خود را به ادامه عملیات رساند.

مادرش می‌ گوید:

دستش تیر خورده بود . به دکتر می‌گوید:” دستم را عمل کن تا من برگردم.” دکتر در جوابش گفت :” تو باید یک هفته در بیمارستان بمانی‌.” دکتر که از اتاق خا رج شد او با همان وضع بلند شد و به جبهه رفت . وقتی‌ هم که از جبهه می‌ آمد می‌گفت:” مادر! وقتی‌ که سالم برمی‌ گردم از خانواده شهدا خجالت می‌کشم.” با اینکه وقتی‌ برمی‌گشت به جای‌ استراحت، بچه ها را جمع می‌کرد و به اردو و یا کوهپیمایی‌ می‌ برد و یا خانواده های‌ شهدا را جمع می‌ کرد و برای‌ زیارت می‌ برد.

با بچه های‌ محله خیلی‌ گرم بود، آنها را به خانه می‌آورد و علاقه زیادی‌ به تربیت آنها داشت. می گفت:” اینها را باید بسازیم برای‌ آینده، صفا در قلب این بچه ها است.”

او به مسجد زیاد می‌رفت، بچه ها را به مسجد می‌ برد. به او گفتم چرا اینقدر به مسجد می‌روی‌؟ گفت:” من باید آنجا بخوابم، باید عادت کنم.” حتی‌ در زمان زنده بودنش سه بار برای‌ خودش قبر کنده بود.

از دوران ابتدایی‌ نماز می‌ خواند ولی‌ بعد از انقلاب شیفته این برنامه ها شده بود . تا نماز نمی‌ خواند غذا نمی‌ خورد و در ماه رمضان افطار نمی‌ کرد. دهان روزه به مسجد می‌ رفت و نماز می‌ خواند. حجت خیلی‌ دوست داشت به حوزه علمیه برود . چند بار هم ثبت نام کرد حتی‌ برای‌ دانشگاه هم ثبت نام کرد اما وقت تحصیل نداشت چون بیشتر اوقات را در جبهه بود . خیلی‌ از ادارات و ارگانها به او پیشنهاد کار می‌دادند. اما در جواب می‌ گفت:” تا جنگ هست کار نمی‌ خواهم.”

یک بار تازه از بیمارستان مرخص شده بود . آپاندیس او را عمل کرده و هنوز بخیه ها را نکشیده بودند. به من گفت:” مادر می‌خواهم به جبهه بروم.” گفتم اگر می‌گویم نرو به خاطر این است که سربار دیگران می‌ شوی‌، چون احتمال دارد بخیه ات باز بشود و برای‌ دیگران مزاحمت ایجاد کنی‌.گفت:”  من خوب شدم تازه آنجا دکتر هم هست.”

حجت سال 1364 را با به عهده گرفتن مسئولیت مشکل ترین خط پدافندی‌ منطقه “چنگوله” آغاز کرد و وصیت نامه خود را در 3 مهر 1364 نوشت که در فرازهایی‌ از آن آمده است:

“بسم رب الشهدا”

«من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی‌ نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا  تبدیلاً»

می‌ دانید که زنگ خطر بیدار باش در جهان به صدا آمده، اکنون فصل جهاد و مبارزه می‌باشد. فصل از خود گذشتن و زمان وفای‌ به عهد با معبود، دیگر هنگام غفلت و خوشی‌ و بی‌ تفاوتی‌ نیست. ای‌ انسان، وقت آدمی‌ کمتر از آنکه می‌ پندارد سر می‌ رسد. آن روزی‌ که ماه تابان تیره شود و خورشید بی‌ نور گردد و ستارگان متلاشی‌ شوند و کوهها به حرکت آیند، آن روزی‌ که در صور دمیده شود .

آری‌ برادرم، قرآن خود می‌گوید آن روز فرا می‌رسد و چون آن یوم بر مردم پدیدار گردد، گویی‌ همه عمر دنیا، شبی‌ تا صبح یا روزی‌ تا شام نبوده . قرآن به ما هشدار می‌ دهد و دعوت به حرکت و بیداری‌ می‌ کند. این مکتب سرشار از محبت و اعتقاد و ایمان است . ما افتخار می‌ کنیم که مکتبی‌ داریم که جهان را به حرکت در آورده است و مکتبی‌ که بی‌نیاز از همه فرهنگهای‌ غرب و شرق است اکنون به ما سپرده شده و باید آن را حفظ کنیم. حجت در ادامه این وصیت نامه در فضایل جهاد در راه خدا و هدف خود از حضور در جبهه می‌ نویسد:

همانطوری‌ که علی‌ (ع) می‌ فرماید: جهاد یکی‌ از درهای‌ بهشت است که این در را خداوند برای‌ دوستان خاص خود باز خواهد کرد . بهترین عمل مؤمن، جهاد در راه خداست و من هم وظیفه خود دانستم که به ندای‌ امام عصر (عج) لبیک گویم باشد که این عمل مورد تایید و عنایت پروردگار قرارگیرد. امیدوارم جزء همان گروهی‌ باشم که با انتظار ( فرج) همراه با عمل و مبارزه در خدا هستند و بتوانم شهادت، این کلام رو ح پرور، این شیرین ترین نعمتهای‌ خدا و این آغاز زندگی‌ سعادتمندانه آن دنیایی‌ راکه آرزوی‌ هر حز ب الله است را به دست آورم . بارالها! تو را شکر می‌ گزارم چون که مرا در زمره سربازان امام عزیز قرار دادی‌ . این برایم افتخاری‌ بزرگ است در عصری‌ باشم که مردمانش همه متعهد و مسئول و مقید به انجام واجبات و دستورات الهی‌ هستند . من به عنوان یک فرد از افراد جامعه از شما عاجزانه می‌ خواهم و شما را به خون شهدا قسم می‌دهم که به فکر آخرت باشید و تا آنجا که توان دارید از انقلاب حمایت کنید و باید از ولایت فقیه کمال حمایت و پشتیبانی‌ صورت گیرد.

اینک یک خواهش از بعضی‌ از خانواده ها دارم:

شما در قبال فرزندان و برادران و خواهران خود که آشنایی‌ به احکام و مسائل اسلامی‌ ندارند مسئول هستید. اینقدر بی‌ تفاوت ازمسائل نگذرید، شما در آخرت باید جواب گو باشید.

برادران و دوستان و خانواده ام:

اگر بر تشییع جنازه ام و سر قبرم حاضر شدید از ته قلب شعار جنگ جنگ تا پیروزی‌ را سر دهید. اگر کسی‌ به این ایمان نداشته باشد و به آن عمل نکند راضی‌ نیستم بر سر قبرم بیاید . از دوستان و خانواده ام می‌خواهم اگر در نبود من احساس دوری‌ کردند و خواستند گریه کنند مسئله ای‌ نیست. ولی‌ این گریه را جهت تزکیه نفس و آمرزش گناهان خود بکنید نه برای‌ شهادت من.

در سال 1364 در تک دشمن، برادر کوچکتر خلیل – بشیر – به شهادت رسید و دو روز بعد از شهادت برادر، او به شدت مجروح و روانه بیمارستان شد.

مادر حجت در این باره می‌ گوید:

وقتی‌ که مجروح شده بود خبردار شدیم . به اتفاق فرزندانم و دوستانش برای‌ ملاقات به بیمارستان شهدای‌ تهران رفتیم . همین که ما را دید رنگش پرید، سؤال کردم چی‌ شده؟ گفت:” هیچی مادر می‌ بینی‌ که دارم راه می‌ روم.” ولی‌ دست و پای‌ او را گچ گرفته بودند . صورتش بخیه داشت . تمام بدنش ترکش خمپاره بود . همه بدنش مجروح بود . گفتم چی‌ شده؟ گفت:” هیچی.” گفتم راست بگو بشیر کجاست؟ گفت:” آیا شما او را ندیدید؟” گفتم نه ! گفت:” اگر می‌خواهید بشیر را ببینید باید او را در امامزاده میرزا ببینید.” من شوکه شده بودم؛ بر لبم خنده بود و از چشمم اشک می‌ریخت، نه اینکه گریه کنم همین طوری‌ اشک می‌ ریخت. خندان، دستانم را به سوی‌ آسمان بلند کردم و گفتم : خداوندا! هزاران بار شکر که مرا هم جزء مادران شهدا قرار دادی‌ . حجت نگاهم می‌کرد. وقتی‌ این حرفها را زدم لبخندی‌ زد و گفت:” احسنت ماد ر! احسنت که روی‌ مرا سفید کردی‌ . من فکر می‌کردم تو آبروی‌ مرا می‌ بری‌.” گفتم: با خدا پیمان بسته ام همه چیز خود را در راه او بدهم و شاکرم ! برادرش رفت از بیمارستان اجازه گرفت و او را برای‌ تشییع جنازه بشیر به فومن آوردیم و او با ویلچر جلوی‌ تشییع کنندگان بود.

بشیرم را خودم شستم (غسل دادم) و دفن کردم برای‌ رضای‌ خدا . حجت را هم که می‌دیدم می‌ دانستم مال من نیست چون خودش پیش بینی‌ کرده بود . بعد از شهادت برادرش نوشته بود که:”  من نمی‌ دانستم که از من جلو می‌ زند. مرا تنها گذاشت و رفت،  قرار نبود که از من جلو بیفتد.”

سه روز به چهلم برادرش مانده بود که عملیات والفجر 8 آغاز شد. با همان حال عازم جبهه شد و همراه نیروهایش در عملیات والفجر 9 شرکت جست. مادرش می‌ گوید: هر چه اصرار می‌کردیم که ازدواج کن، قبول نمی‌ کرد و می‌گفت:

“زن نمی‌ خواهم، زنم اسلحه، عروسم در مزار شهدا، شام و ناهارم نان و خرما.” تا اینکه خواهرش از تهران آمد و آنقدر اصرار کرد که راضی‌ شد و گفت:” فقط به شما می‌گویم هر جایی‌ که خواستگاری‌ می‌ روید به آن خانواده بگویید مرا داماد خود نبینند، فکر نکنند که من مرد خانه هستم . مرا مرد جبهه حساب کنند، مرده حساب  کنند، دلشان خوش نباشد که من برایشان مرد زندگی‌ باشم.”

سرانجام حجت در تیر ماه 1365 با دوست خواهرش، خانم زهره نظری‌ – که مربی‌ تربیتی‌ آموزش و پرورش بود – ازدواج کرد. همسرش می‌ گوید:

آنچه که باعث شد به پیشنهاد ازدواج با او جواب مثبت بدهم، ایمان و اعتقاد راسخ ایشان به ارزشهای‌ انقلاب بود. او در خط ولایت بود.

مادر حجت درباره چگونگی‌ ازدواج او می‌گوید:” روز عروسی‌ جمعه بود . حجت به نماز جمعه رفت و بعد از نماز جمعه به اتفاق مهمانانش برای‌ جشن به خانه آمدند.”

حجت دو هفته بعد از ازدواج بار دیگر عازم جبهه شد. در تاریخ 6 شهریور 1365 به عضویت رسمی‌سپاه در آمد . چند ماهی‌ را در سنندج و اسلا م آباد غرب به سر برد و معاونت گردان امام حسین از لشکر قدس را به عهده داشت . با تشکیل گردان حضرت ابوالفضل ( ع)، حجت نظری‌ از طرف فرماندهی‌ لشکر به عنوان فرمانده گردان معرفی‌ گردید اما از قبول آن امنتاع کرده و گفت:” من شایستگی‌ این مسئولیت را ندارم اجازه بدهید بدون مسئولیت در کنار سایر بسیجیان انجام وظیفه کنم.”

اما امتناع او بی‌ فایده بود و سرانجام فرماندهی‌ گردان را پذیرفت . به گفته یکی‌ از همرزمانش بعد از انتصاب به فرماندهی‌ گردان در جمعی‌ که یکی‌ از افراد جمع به او اعتراض کرد ما همه منتظر بودیم. که ایشان با تندی‌ و پرخاشگری‌ با آن برخورد کند ولی‌ خیلی‌ خونسرد و با تواضع بلند شد و گفت مسئله ای‌ نیست من اینجا می‌ نشینم و شما این مسئولیت را به دوش بگیرید.

همسرش درباره ویژگیهای‌ اخلاقی‌ حجت می‌ گوید:

با زیردستان با احترام رفتار می‌ کرد. بسیار صبور بود و سعه صدر داشت. وقتی‌ به مرخصی‌ می‌ آمد اکثر اوقات را در کانون سردار جنگل می‌گذراند. در آنجا فیلم نمایش می‌دادند و بچه ها را به اردوهای‌ تفریحی‌، زیارتی‌ و کوهپیمایی‌ می‌ برد و به مزار شهدا زیاد می‌ رفت. مردم به او علاقه زیادی‌ داشتند چرا که همواره یار و مددکار آنان بود.

وی‌ در بیان خاطره ای‌ می‌ گوید:

یک روز، نامه ای‌ برایش آمد . چون در پاکت باز بود نامه را خواند . نوشته بود چند قطعه عکس و فتوکپی‌ شناسنامه و یک سری‌ مدارک بیاورید تا به حج مشرف شوید . چون از خصوصیات او آگاه بودم این مسئله را عنوان نکردم و نامه را به او دادم . مطالعه کرد و در گوشه ای‌ گذاشت.آن شب بعد از برگشتن از مراسم ختم شهیدی‌ موضوع نامه را از او پرسیدم؟ گفت:” فلانی‌ بود. مثل اینکه متوجه قضیه نیست . در این شرایط و موقعیت حساس از من می‌ خواهد به حج بروم. وجدانم قبول نمی‌کند از اینکه بچه های‌ ما بدون تدارکات جلوی‌ دشمن هستند و شهید می‌ شوند و من نمی‌ توانم کاری‌ کنم با این حال چگونه می‌توانم به حج مشرف شوم.”

وی‌ در بخشی‌ دیگری‌ از خاطرات خود می‌ گوید:

یک روز به حجت گفتم من در زمان مجردی‌ به اتفاق پدرم به سوریه رفتیم و بعد از ازدواج مسافرتی‌ نرفتیم . لااقل وقتی‌ تعیین کن که با هم به سوریه مشرف شویم.گفت:” هیچوقت این کار را نمی‌ کنم. به خاطر موقعیت حساس کشور هر چند که عاشق آنها هستم ولی‌ هر وقت که دلم برایشان تنگ شود زیارت عاشورا می‌خوانم و از طرفی‌ به زیارت قبور شهدای‌ شهر می‌ روم و به نیت آنها آرامگاه شهدای‌ شهر را زیارت می‌کنم.”

مادر حجت نظری‌، برخی‌ دیگر از خصوصیات اخلاقی‌ او را اینگونه ذکر می‌ کند:

من همیشه می‌گفتم او چه آدم عجیبی‌ است و با این همه فعالیت چرا خسته نمی‌ شود. در شوشتر مسجدی‌ ساخته بود . وقتی‌ ما را به جبهه بردند نشان دادند . آقای‌ بهروز جلالی‌ تعریف می‌ کرد که همه اینها را با دست خودش ساخته است . وقتی‌ عروسی‌ کرد، گفتم پیش زنت بمان، اما قبول نکرد . در مدت زندگی‌ مشترک یک ماه هم در کنار همسرش نبود؛ یا جبهه بود یا وقتی‌ مرخصی‌ می‌ آمد به خانواده شهدا سر می‌ زد و از مردم و مغازه دارها برای‌ جبهه کمک جمع آوری‌ می‌کرد. شهید مرآت -که زمانی‌ معاون او بود – برایم تعریف کرد که روزی‌ به تمام نیروها مرخصی‌ داد و به من هم گفت تو هم برو و خودش تنها ماند. کنجکاو شدم و به حجت گفتم چرا به همه مرخصی‌ دادی‌ ولی‌ خودت نمی‌روی‌؟ گفت: ” قرار است ششم فروردین برایم مهمان بیاید، می‌ خواهم همان وقت در منزل باشم .”

سؤال کردم مهمانت کیست؟ گفت : ” شش ماه دیگر قرار است بچه ام به دنیا بیاید، می‌خواهم آن وقت به مرخصی‌ بروم.”

حجت در نامه ای‌ خطاب به همسرش می‌ نویسد:

اگر فرزندم بعد از شهادتم متولد شد در هر کجا که باشید همانجا بچه را به سمت قبله بگیرید و بگویید خداوندا! امانتی‌ را که صحیح و سالم به من دادید من سعی‌ می‌ کنم این امانت را به همین شکل تحویل جامعه دهم.

قبل از عملیات کربلای‌ 5 به همراه گردان تحت امر به سوی‌ منطقه عملیاتی‌ عازم شد. در مسیر راه،کاروان گردان توسط هواپیماهای‌ دشمن مورد حمله هوایی‌ قرار گرفت که در اثر این حمله بسیاری‌ از نیروهای‌ گردان شهید و یا مجروح شدند. حجت باقیمانده نیروها را جمع آوری‌ کرد و به آنها گفت:

وقتی‌ پرچمی‌ از دست سرداری‌ افتاد سردار دیگری‌آن را بلند می‌کند؛ اسلح های‌ از دست رزمنده ای‌ افتاد رزمنده دیگری‌ آن را بلند می‌ کند و به پیش می‌رود و این وظیفه ماست؛ نه اینکه بترسد و عقب برگردد. این عامل نباید رعب و وحشت در دل ما ایجاد کند.

در این حمله هوایی‌، حجت یکی‌ از بهترین دوستان خود به نام شهید محمدرضا هدایت پناه را از دست داد. حجت در قسمتی‌ از خاطراتش می‌ نویسد:

من دستم را به سوی‌ آسمان بلند کردم و گفتم خدایا ! داغ همه عزیزان ر ا تحمل کردم حتی‌ داغ برادرم را، اما داغ این یکی‌ را دیگر نمی‌ توانم تحمل کنم . در این لحظه حاضرم حتی‌ هر چیزی‌ از من بخواهی‌ هدیه کنم ولی‌ محمدرضا را از دست ندهم.

در کوتا ه ترین زمان به بازسازی‌ گردان پرداخت و حماسه فتح جزیره ” بوارین” را به وجود آورد . او و یارانش اولین کسانی‌ بودند که پا به جزیره بوارین گذاشتند . بعد از عملیات کربلای‌ 5 ، گردان حضرت ابوالفضل خط پدافندی‌ شلمچه را تحویل گرفت جایی‌ که ” شهید حجت ” بود . در 16 اسفند 1365 بولدوزرها مشغول خاکریز زدن بودند. حجت بعد از اقامه نماز مغرب و عشا مشغول خواندن قرآن بود که پیک گردان وارد شد . او به پیام پیک گوش می‌ کرد که ناگهان خمپار ه ای‌ در نزدیکی‌ آنها فرود آمد و منفجر شد . ترکش خمپاره به حجت اصابت کرد و قستمی‌ از کاسه سر او را با خود برد . به این ترتیب حجت نظری‌ پس از هفتاد و چهار ماه حضور در جبهه و سه بار مجروحیت، در حالی‌ که فرماندهی‌ گردان حضرت ابوالفضل ( ع) از لشکر قدس را به عهده داشت به تاریخ 16 اسفند 1365 در منطقه عملیات کربلای‌ 5 به شهادت رسید . پیکر او را به شهر فومن منتقل کردند و در گلزار شهدا امام زاده حسین( ع) به خاک سپردند.

نوزده روز بعد از شهادت حجت، پسرش متولد شد و بنا به وصیت پدر نام او را ” بشیر ” گذاشتند .

مادر شهید می‌گوید:

بعضی‌ وقتها که به مزار شهدا می‌ رفتم، می‌ دیدم اکثر خانواده های‌ شهدا کنار قبر حجت نشسته اند و با صدای‌ بلند با او درد دل می‌کنند و می‌گویند که ما به تو دل بسته بودیم، ما به تو امیدوار بودیم چرا ما را گذاشتی‌ و رفتی‌. بعد من می‌رفتم و آنها را دلداری‌ می‌دادم.

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ جلد دوم، زندگی نامه فرماندهان شهید استان گیلان، یعقوب توکلی، نشر شاهد، چاپ اول، 1382.

ارسال دیدگاه