مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
یکشنبه 14 آذر 1395 - Sunday 4 Dec 2016
محتوا
سردار شهید حسین شفائیه

سردار شهید حسین شفائیه

حسین شفائیه در روز جمعه 15 تیر 1344 در محله ” گذر فرخ ” شهر رشت در یک خانواده مذهبی‌ به دنیا آمد . پدرش – یوسف – در میدان بار رشت مغازه میو ه فروشی‌ داشت و فردی‌ متدین و مقید به فرایض بود. مادرش – خانم خدیجه حیدرنژاد – در بیان خاطره ای‌ […]

پنج شنبه 12 آبان 1390 - 21:19

حسین شفائیه در روز جمعه 15 تیر 1344 در محله ” گذر فرخ ” شهر رشت در یک خانواده مذهبی‌ به دنیا آمد . پدرش – یوسف – در میدان بار رشت مغازه میو ه فروشی‌ داشت و فردی‌ متدین و مقید به فرایض بود. مادرش – خانم خدیجه حیدرنژاد – در بیان خاطره ای‌ می‌ گوید:

وقتی‌ که به دنیا آمد او را به مشهد بردم ولی‌ د ر آنجا مریض شد . به حرم امام رضا ( ع) رفتم و گریه زاری‌ کردم . ناگهان دو نفر را دیدم که بسیار زیبارو بودند و نمی‌ شد به آنها نگاه کرد، یکی‌ جوا نتر بود و دیگری‌ مسن تر. گفتم: یا امام رضا ( ع) بچه ام را شفا بده ! من شفای‌ او را از تو می‌ خواهم. آن دو آقا نگاهم کردند و خندیدند. بعد دوباره دور زدم دیدم آن دو آقا بالای‌ گنبد هستند تا آمدم نشان دهم غیب شده بودند ولی‌ بچه ام شفا یافته بود . حسین وقتی‌ به دنیا آمد دندان داشت . او بچه چهارم ما بود ولی‌ با بچه های‌ دیگر فرق می‌ کرد. قبل از تولد وضعیت مالی‌ و اقتصادی‌ ما خوب نبود و مستاجر بودیم. ولی‌ وقتی‌ که به دنیا آمد وضع ما کم کم بهتر شد و خانه ای‌ خریدیم. – حسین در دوران کودکی‌ خون گرم و مهربان بود و با همه ارتباط برقرار م ی‌ کر د. اول مهر 1351 در هفت سالگی‌ – وارد مدرسه ابتدایی‌ شد. مادرش در این باره می‌ گوید:

من برادر بزرگترش را تا کلاس پنجم به مدرسه می‌ بردم اما او به خاطر ذوق و رغبتی‌ که داشت می گفت:”  خودم به مدرسه می‌ روم و لازم نیست شما با من بیایید.” تکالیفش را زود و خوب انجام می‌ داد و معلمها نیز از او راضی‌ بودند . همیشه می‌ گفت:” می‌ خواهم سرباز یا پاسبان شوم.” و بیشتر به بازیهایی‌ نظیر پلیس بازی‌ و سربازی‌ و جنگ که نیازمند اسلحه و تفنگ بود می‌ پرداخت.

به فوتبال علاقه بسیار داشت و همواره نام ایران را برای‌ تیم خود انتخاب می‌ کر د. تحصیلات دوره پنج ساله ابتدایی‌ را در دبستان شهریار رشت با موفقیت به اتمام رساند . از همان دوران کودکی‌ به مسائل عبادی‌ علاقه مند بود و از سن نُه سالگی‌ در ماه رمضان روزه می‌ گرفت ولی‌ به دلیل صغر سن اجازه نمی‌ یافت تمام ماه را روزه بگیرد . سال تحصیلی‌ 1356 را در مدرسه راهنمایی‌ نظا م الملک رشت آغاز کرد و سال اول را با موفقیت به پایان رساند . با شروع نهضت اسلامی‌ در سال 1357 به مردم پیوست. خود در این باره می‌ گوید:

سال دوم راهنمایی‌ بودم . انقلاب اسلامی‌ شروع شد و چون خانه ما نزدیک مسجد محمودآباد ( گذر بازار) بود به آنجا می‌ رفتیم. در آنجا با آقای‌ کاظمی‌ آشنا شدم و او بود که مرا با مسجد و امام خمینی‌ و انقلاب اسلامی‌ آشنا کر د . از این سال شروع به فعالیت سیاسی‌ کردم ( البته طوری‌ نبود که قبل از انقلاب فعالیت داشته باشم چون ناآگاه بودم ولی‌ گاهی‌ اوقات نماز می‌ خواندم و روزه می‌ گرفتم). با شروع انقلاب به مسجد می‌ رفتم و در کلاسهای‌ آموزش قرآن و مسائل عقیدتی‌ شرکت می‌کردم. در راهپیماییها و تظاهرات و چسباندن پوستر همیشه شرکت داشتم.

در چهارده پانزده سالگی‌ بیشتر اوقات خود را صرف فعالیتهای‌ مذهبی‌ و سیاسی‌ می‌ کرد و در بسیج و انجمن اسلامی‌ مسجد رودبارتان ساغریسازان رشت شرکت فعالانه داشت . شش ماه هم – از 30 شهریور 1359 تا 29 اسفند 1359 با کمیته امداد امام خمینی‌ رشت برای‌ رسیدگی‌ به محرومان جامعه همکاری‌ می‌ کرد. به علّت همین فعالیت مستمر در بسیج و انجمن اسلامی‌، دو سال از تحصیل باز ماند . بعد از تأسیس انجمن اسلامی‌ مسجد رودبارتان به آنجا رفت و در تشکیل کتابخانه آن نقش مؤثری‌ داشت . ولی‌ چون محل کتابخانه تنگ و محقر بود با ه مکاری‌ دوستانش آن را به مسجد آقا سید عباس منتقل کردند و در کنار آن نوارخانه مذهبی‌ را سازمان دادند. مادرش می‌ گوید:

از سیزده سالگی‌ به کشیک شبانه می‌ رفت؛ کتاب می‌خواند و از آنها یادداشت برمی‌داشت؛ شعر جمع آوری‌ می‌ کرد و اگر کسی‌ حرفی‌ علیه انقلاب می‌ زد بحث می‌کرد و جواب انتقادات را می‌ داد. در اوایل نهضت اسلامی‌ که بازار شایعه رونق داشت و ضدانقلابیون اقدام به تخریب شخصیتهای‌ مذهبی‌ از جمله شهید مظلوم دکتر بهشتی‌ می‌کردند و کمتر کسی‌ جرئت می‌کرد علناً از این گونه افراد دفاع کند حسین در همه حال از دکتر بهشتی‌ دفاع می‌کرد و اگر توجیه منطقی‌ برای‌ حرفهایش نداشت، مجلس را ترک می‌کرد. علاوه برآن وقتی‌ که ضدانقلابیون اقدام به درگیری‌ و جنگ مسلحانه در استانهای‌ شمالی‌ کردند، حسین نیز در اکثر درگیریها با ضدانقلابیون حضور داشت . چند بار مورد ضرب و شتم ضدانقلابیون قرار گرفت . در جنگهای‌ مسلحانه و سرکوبی‌ منافقین، با اطلاعات عملیات سپاه رشت همکاری‌ نزدیک داشت . در این زمان به محافل مذهبی‌ انسی‌ خاص داشت؛ نماز را همیشه اول وقت و به جماعت به جا می‌آورد و روزهای‌ دوشنبه و پنجشبنه روزه مستحبی‌ می‌گرفت. علاوه براین، پایبند مسائل شرعی‌ و دینی‌ بود و به شخصیتهای‌ سیاسی‌ و مذهبی‌ که در پیروزی‌ انقلاب نقش داشتند به خصوص به امام خمینی‌ عشق می‌ ورزید. از فرصت به دست آمده در سایه انقلاب اسلامی‌ به خودسازی‌ و تهذیب نفس می‌ پرداخت. مشکلات زندگی‌ تأثیری‌ در او نداشت و با سعه صدر و بردباری‌ با آنها مقابله می‌کرد. در زمان ترورهای‌ منافقین که بسیاری‌ از بزرگان انقلاب به شهادت رسیدند، سعی‌ می‌ کرد به کسانی‌ که روحیه ضعیفی‌ داشتند دلداری‌ داده و به آنان روحیه دهد.

همگام با فعالیتهای‌ اجتماعی‌ به ورزشهای‌ رزمی‌ نیز علاقه داشت . در سال 1359 در کلاسهای‌کنگ فو زیر نظر رضا خوش دل شرکت کرد و تا سال 1361 به این ورزش ادامه داد . چند ماهی‌ بعد از شروع جنگ تحمیلی‌ عراق در سال 1359 برای‌ آموزش نظامی‌ به پادگان آموزشی‌ منجیل اعزام شد. بعد از یک ماه و نیم آموزش دوره عمومی‌ در اول اردیبهشت 1360 به جبهه جنوب رفت. مادرش می‌ گوید: وقتی‌ که می‌ خواست از ما خداحافظی‌ کند به من گفت:” مادر، من برای‌ تو ناراحتم که با پدر مریض و دو فرزند کوچک چگونه خواهی‌ بود.”

بعد از سه ماه حضور در جبهه به زادگاهش بازگشت و در 19 آذر 1361 بار دیگر به جبهه اعزام گردید و حدود هشت ماه – تا 21 مرداد 1362 – در تیپ کربلا مشغول بود. محمد سیار می‌ گوید: مسئولیت او مدتی‌ تدارکات تیپ بود . در ماه رمضان و در هوای‌ بسیار گرم جنوب روزه می‌ گرفت ودر همان حال به جمع آوری‌گونی‌ و سایر چیزهای‌ مستعمل می‌ پرداخت. می‌گفت:” این وسایل جزء بیت المال است و مردم با خون دل این وسایل را جمع آوری‌ می‌ کنند و باید رعایت مسائل را بکنیم.”

بچه ها وقتی‌ می‌ دیدند که یک مسئول در کنارشان این کارها را انجام می‌ دهد با دلگرمی‌ تمام کار می‌ کردند.

اگر کسی‌ می‌ آمد نمی‌توانست او را بشناسد زیرا همیشه در کنار نیروهایش در کار و تلاش بود . در بین اشخاص، تبعیض قایل نمی‌ شد و در کارهای‌ سنگین نیز همدوش دیگران فعالیت می‌کر د. اگر رزمنده ای‌ را می‌ دید که در حال سنگرسازی‌ است به او کمک می‌ کر د. بارها مهمات را به دوش می‌گرفت و به داخل سنگرها می‌ برد تا از تیررس دشمن دور باشند . از جاذبه و دافعه خوبی‌ برخوردار بود.

اگر شخصی‌ غیبت یا کار ناپسندی‌ می‌ کرد ناراحت می‌ شد و ا ز آن شخص دوری‌ می‌ جست، تا اصلاح شود. درباره مسئولیت خود هرگز صحبت نمی‌ کرد.

شجاع و پرکار و تابع ولایت فقیه بود . اوقات فراغت را به عبادت و قرائت قرآن می‌گذراند. هنگامی‌ که رزمنده ای‌ مجروح می‌ شد، او را دلداری‌ می‌ داد و می‌ گفت:

” خوشا به حال شما با یک قطره خون،بسیاری‌ از گناهان شما پاک می‌ شود.”

در شبهای‌ ماه رمضان اکثر وقتها تا سحر نمی‌ خوابید و به عبادت می‌ پرداخت. وقتی‌ در اهواز بودیم دیگران می‌ دیدند که او روزه می‌ گیرد آنها هم به تبع او قصد ده روزه می‌کردند و روزه می‌ گرفتند. در منطقه ای‌ که بودیم شبها به سرکشی‌ نیروها می‌رفتیم. شبی‌ که به منطقه عملیاتی‌ رفته بودیم هنگام بازگشت روی‌ پل اهواز با اتومبیلی‌ تصادف کردیم که دست من شکست و حسین از ناحیه فک و صورت مجروح شد . با همان دست شکسته، ایشان را به بیمارستان بردم و از آنجا او را برای‌ درمان و مداوا به مشهد اعزام کردند.

در ع ملیات والفجر مقدماتی‌ – در 18 بهمن 1361 – و عملیات والفجر 1 – در 21 فروردین 1362-شرکت داشت و در 21 مرداد 1362 از جبهه به زادگاهش مراجعت کرد . در اول آذر 1362 به عضویت رسمی‌ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی‌ درآمد و در واحد اطلاعات عملیات لشکر 25 کربلا بکارگیری‌ شد. حسین، انگیزه ورود خود به واحد اطلاعات و عملیات را اینگونه بیان می‌ کند: بعد از عملیات محرم با چند تن از بچه های‌ اطلاعات نظامی‌ آشنا شدم و با آنها صحبتهای‌ زیادی‌ داشتم. از آن وقت علاقه زیادی‌ به واحد اطلاعات پیدا کردم و تصمیم گرفتم بعد از شش ماه وارد اطلاعات شوم.

بعد از شروع مأموریتش در واحد اطلاعات عملیات ماههای‌ متوالی‌ در جبهه حضور داشت  در عملیات والفجر 6 در منطقه عملیاتی‌ دهلران – در تاریخ 3 اسفند 1362 – بر اثر انفجار نارنجک از ناحیه پای‌ راست مجروح شد و روانه بیمارستان گردید . اما بعد از بهبودی‌ نسبی‌ به منط قه جنگی‌ بازگشت.

برادرش – حسن – می‌ گوید:

نسبت به شهدا احساس مسئولیت می‌کرد و وقتی‌ به مرخصی‌ می‌آمد، احساس می‌کردم که در دلش غمی‌ دارد . گاهی‌ می‌ دیدم، گریه می‌ کند.

با او صحبت می‌کردم، می‌ گفت:” به شهر که می‌ آیم وبرخوردهای‌ نامعقول اجتماعی‌ را مشاهده می‌کنم، بر ایم بسیار مشکل است . وقتی‌ که پشت جبهه می‌آیم احساس می‌کنم گناهانم زیاد می‌ شود و مایلم به جبهه بازگردم . در اینجا احساس پوچی‌ می‌کنم.”

از 1 آذر 1362 تا 21 بهمن 1363 به طور مستمر در جبهه های‌ نبرد حضور داشت. سپس به ستاد ناحیه مازندران اعزام و تا 24 اردیبهشت 1364 در آن ستاد مشغول خدمت بود. اما در 25 اردیبهشت، بار دیگر به سوی‌ جبهه های‌ نبرد شتافت و بیش از ده ماه دیگر به طور مستمر در لشکر 25 کربلا به عنوان مسئول دسته شناسایی‌ در منطقه عملیاتی‌ بود . ابراهیم جوادی‌ – از همرزمانش – درباره خصوصیات حسین می‌گوید:

روحی‌ پاک و مهذّب داشت و در خودسازی‌ بسیار کوشا بود . در دل شب بدون اینکه کسی‌ متوجه شود چراغ را خاموش می‌کرد و به نماز شب می‌ ایستاد. او معمولاً نیم ساعت قبل از اذان صبح بیدار می شد و به عبادت و قرائت قرآن می‌ پرداخت. درباره ازدواج اساساً فکر و صحبت نمی‌ کر د. در روابط اجتماعی‌ بسیار صمیمی‌ بود و با بچه های‌ گردانهای‌ عملیاتی‌ به سرعت دوست م ی‌ ش د. در عملیات 1364 به عنوان نیروی‌ غواص اطلاعات عملیات همراه با / 11/ والفجر 8 و فتح شهر فاو در 20 گردانهای‌ عمل کننده و خط شکن شرکت داشت.

در این زمان تیپ قدس گیلان تشکیل شد و او در بین بچه های‌ مازنداران بود که از طرف سپاه گیلان به او ابلاغ شد باید به لشکر قدس ملحق شود والاّ حقوق او قطع خواهد شد . با امتناع از رفتن، حقوق و پاداش عیدی‌ آن سال وی‌ پرداخت نشد . در نتیجه از لشکر 25 کربلا به گیلان بازگشت و از 18 اسفند 1364 در قسمت اطلاعات نظامی‌ سپاه گیلان به کار گماشته شد . در پرسشنامه مصاحبه اطلاعات نظامی‌ گیلان درباره خانواده اش می‌نویسد:

پدرم میوه فروش و بی‌ سواد و بازنشسته شده و دکان را فروخته است . او شخص مقید به فرایض و وفادار به انقلاب است و در این راه فعالیت و کمک می‌ کند. مادرم خانه دار است و از نظر اعتقادی‌ وفادار به انقلاب و از این جهت از پدرم بهتر است . دو برادر دارم که اولی‌ دبیر و حزب اللهی‌ است و دومی‌ محصل است و عضو گروه مقاومت بسیج می‌باشد. سه خواهر دارم که یکی‌ متاهل است و شوهرش حز ب اللهی‌ است و خواهرم در بسیج مشغول به کار م ی‌ باشد. خواهر دومی‌ من نیز در بسیج فعالیت دارد و سومی‌ محصل است . خودم از اول انقلاب در فعالیتهای‌ سیاسی‌ شرکت داشته ام و از سال 1360 به جبهه رفته ام و در عملیاتهای‌ محرم، والفجر 1 ، والفجر 4 ، والفجر 6 و عملیات قدس و والفجر 8 خداوند رب العالمین توفیق داد که در این کار خیر شرکت کنم.

برادرش – حسن – می‌ گوید:

او در دفترچه خاطراتش نوشته است که بعضی‌ وقتها گریه می‌ کرد و از مسئولین درخواست می‌ کردکه او را به عملیات ببرند.

وقتی‌که می‌خوابید من مهبوت او می‌شدم چون حالت معصومیت در صورتش آشکار بود . حرکات و سکنات او به گونه ای‌ بود که احساس می‌کردیم او تعلق به این دنیا ندارد . وقتی‌ نماز م ی‌ خواند بعضی‌ از دوستانش به او اقتدا می‌ کردند. من خودم بارها نمازم را به او اقتدا کردم. مدتی‌ در واحد اطلاعات سپاه رشت مشغول خدمت بود که می‌ گوید حوصله اینجا را ندارد و باید به جبهه برود . ولی‌ با اعزام او موافقت نمی‌ شود. با مشکلات فراوان توانست موافقت مسئولان را جلب کند و برگه اعزام را دریافت نماید . قبل از حرکت به سوی‌ جبهه، به منزل یکی‌ از اقوام و نزدیکان که در روستا زندگی‌ می‌کرد، رفت و مشغول شنا در رودخانه شد . پس از شنا متوجه شد که برگه اعزام اوگم شده است، همه جا را گشت اما نتوانست آن را پیدا کند . زندگی‌ در آن لحظات برایش تلخ شده و خیلی‌ ناراحت بود . به منزل آمد و به محل کارش رفت و متوجه شد که برگه اعزام را در کمد لباسهاجاگذاشته است . از اینکه برگه اعزام را پیدا کرد از خوشحالی‌ یک جعبه شیرینی‌ خرید و به منزل آمد.

حسین، بعد از آماده شدن برای‌ عزیمت به جبهه، وصیت نامه خود را نوشت که در فرازهایی‌ از آن چنین آمد هاست:

… بی‌ عشق خمینی‌ نتوان عاشق مهدی‌ شد . به خدا نمی‌ دانم در این جبهه ها چه شور و شوقی‌ است که انسان نمی‌ تواند از آن جدا شو د . در این جبه ه ها مهدی‌ موعود فرمانده سربازان ا سلام است . اصلاً در جبهه ها نماز خواندنش، غذا خوردنش، راه رفتنش، خوابیدنش و خلاصه هر کارش یک صفای‌ دیگر دارد. انسان را از دنیا دور نگه می‌ دارد و آخرت را به انسان هدیه می‌ دهد.

ای‌ برادران عزیزم ! به یاری‌ اسلام و قرآن بشتابید و در این لشکرهای‌ امام زمان به راز و نیاز بپردازید و با دشمنان اسلام بجنگید که پیروزی‌ از آنِ مسلمین است ان شاءالله.

و شما مسلمانانی‌ که نم ی‌ توانید به جبهه بروید با کمک کردن به این کار خیر بشتابید که ا ن شاءا لله آخرت را برای‌ خود خواهید خرید.

شما ای‌ رزمندگان اسلام ! همچنانی‌ که شب به عبادت و راز و نیاز با خدایتان خلوت می‌ کنید روز هم هر چه بیشتر در تلاش این باشید که تا آخرین قطره خون خود به اسلام و قرآن کمک کنید که خدا همه ما را از شهیدان صدر اسلام قرار دهد.

و اما شما ای‌ پدر و مادر عزیز و مهربانم ! مثل همیشه صبر و استقامت کنید و خدا را شکر کنید که فرزندتان در راه اسلام و قرآن مرد، نه در راه زندگی‌، پول و مال دنیا.

پدر و مادر عزیز ! برای‌ من بی‌ تابی‌ نکنید که من نمرده ام بلکه پیش خدا هستم و انشاءالله خدا شما را در آن دنیا با ائمه و خانواده معظم شهدا قرار م ی‌ دهد. همانطور مرا ا ن شاءالله جزء شهدا قرار خواهد داد. بر در خانه یک پرچم سبز لااله الاالله و محمد رسول ا لله و یک پرچم قرمز یا حسین شهید بزنید و هر شب جمعه بر مزار تمام شهدا و من بیایید . نمازهایتان را تا جایی‌ که می‌ توانید به جماعت بخوایند و در دعای‌ کمیل، توسل و دیگر اجتماعات اسلامی‌ تا آنجا که می‌ توانید شرکت کنید . صلوات بر محمد و آل محمد را از یاد نبرید. ان شاءالله که خداوند همگی‌ ما را بیامرزد.

در آخر، از همه بستگان و آشنایان و دوستانم می‌خواهم که مرا از ته دل ببخشند و هر بدی‌ که کرده ام از من راضی‌ باشند؛ ان شاءالله. خدایا در آخر عمرمان کلمه لااله الاالله و محمد رسول ا لله را بر زبان همه ما جاری‌ بگردان و در شب اول قبر، حضرت علی‌ و امام حسین را به فریاد ما برسان…

حسین، بعد از اعزام به منطقه جنگی‌ در اطلاعات و عملیات لشکر 16 قدس حضور یافت و به عنوان مسئول تیم گشت و شناسایی‌ منصوب شد. ابراهیم جوادی‌ می‌ گوید:

آقای‌ املاکی‌ ( مسئول واحد اطلاعات ) خیلی‌ به وی‌ علاقه مند بود، چون او با آرامش قلبی‌ و قدرت شناسایی‌ که داشت قادر بود هفت الی‌ هشت نفر را به خط دشمن نزدیک کند و بعد از شناسایی‌ مواضع آن به مواضع خودی‌ برگرداند . حدود هفتاد الی‌ هشتاد عملیات شناسایی‌ برو ن مرزی‌ داشتیم ( و هر شب شناسایی‌ برای‌ ما مثل شبهای‌ عملیات دشوار بود ). حتی‌ به عقبه دشمن می‌ رفتیم و او گاهی‌ دسته ای‌ را رهبری‌ می‌ کرد. هر شب که از خطوط خودی‌ به سمت دشمن می‌ رفتیم – با توجه به خطراتی‌ که در شناسایی‌ مواضع دشمن و میادین مین به خصوص در شب وجود دارد و گاهی‌ در میدان مین کوچک ترین اشتباه جبران ناپذیر است – اما ایشان هیچ وقت گله یا شکایتی‌ از کارها نمی‌کرد. در مأموریت برون مرزی‌ که با ایشان داشتیم هیچگاه وارد شهرهای‌ دشمن نمی‌شدیم؛ ازکنار روستاها عبور می‌کردیم و از بالای‌ کوهی‌ که مشرف بر روستا بود می‌رفتیم و داخل روستا نمی‌ شدیم و خرید نمی‌کردیم حتی‌ حق درگیری‌ با دشمن را نداشتیم.

هادی‌ رمضانی‌ نیز می‌ گوید:

روابطش با دیگر دوستان، گرم و صمیمی‌ بود اما در شبهای‌ گشت و عملیات برخوردش جدی‌ بود . آنجایی‌ که لازم بود دستور می‌داد تا به هدف برسیم اما بعد از مأموریت بسیار متواضع بود . کمتر حرف می‌زد و بیشتر عمل می‌ کرد و با دوستان، بااحترام خاصی‌ برخورد می‌کرد. در منطقه حاج عمران در مأموریتی‌ او مسئول تیم بود . روال این بود که بعد از شناسایی‌ مواضع دشمن، در شب عملیات یکی‌ از بچه های‌ اطلاعات همراه فرمانده گردان م ی‌ ماند و نیروها را هدایت می‌کرد. من هم در کنار او بودم . فرماندهان چون از روحیه او اطلاع داشتند و قدرت او را می‌ دانستند مسئولیت هدایت گردان را به او محول نمودند . او از همه جلوتر حرکت می‌کرد؛ خصوصیت او این بود که اول خودش را به خطر نزدیک می‌ کرد و راه را برای‌ دیگران باز می‌کرد… قبل از ا ینکه عملیات کربلای‌ 2 آغاز گردد برای‌ شناسایی‌ منطقه ای‌ در حاج عمران رفتیم . هنگامی‌ که در مواضع وراست می‌ رفتند. به سرعت به نفر جلو گفتیم که به آقای‌ شفائیه بگوید از سمت ما عراقی ها در حرکتند به او اطلاع می‌ دهند و او در پاسخ می‌ گوید :” اشکال ندارد و بگذار عبور کنند، کاری‌ با ما ندارند.” من تازه کار بودم و م ی‌ لرزیدم، اما او خونسرد بو د . بعد از مأموریت، ما را دور خودش جمع کرد و گفت:” اگر عراقی‌ را ببینیم و از کار خود دست بکشیم دیگر کار ما اطلاعاتی‌ نم ی‌ شود؛ مأموریت ما این مسائل را دارد؛ مگر اینکه عراقیها به طرف ما بیایند، آن وقت کار را تعطیل می کنیم.”من این درس را در عملیاتهای‌ دیگر به کار بستم و برایم بسیار سودمند بود.

یک بار با گروهی‌ به شناسایی‌ رفتیم . فردی‌ پرحرفی‌ می‌کرد و مکرر می‌گفت:” اینجا مین است . آنجا خطرناک است.”و از این گونه حرفها زیاد می‌ زد. حسین ناراحت شد و گفت این حرفها باعث انحراف مأموریت ما خواهد شد . شما دیگر از فردا شب با من به شناسایی‌ نیایید چون دشمن هیچگاه منطقه را صاف نمی‌کند که ما نزد او برویم.

حسین شفائیه خود را وقف جبهه کرده بود و در سال فقط سه بار به مرخصی‌ می‌آمد. از حضور در پشت جبهه متنفر بود و می‌ گفت:” شهر برای‌ من مثل قفس است . نمی‌ توانم در قفس بمانم.” وقتی از او سؤال م ی‌ شد چرا ازدواج نمی‌ کنی‌؟ می‌گفت:” ازدواج و عروسی‌ من در جبهه است . هر وقت جنگ تمام شود ازدواج می‌کنم.” در همه حال توکل به خدا داشت و همیشه خونسرد بود . در یکی‌ از گشتهای‌ شناسایی‌، فردی‌ از همراهانش با مشاهده دشمن از ترس می‌ لرزیدکه حسین به او می‌ گوید:

” آرام باش، چیزی‌ نشده، آنها هم مثل ماآدم هستند و کاری‌ به ما ندارند. توکل به خدا داشته باش.”

حسین، عشقی‌ عمیق به اهل بیت عصمت علیهم السلام داشت. هنگام انجام مراسم دعا همیشه در انتهای‌ صف می‌نشست و در گوشه خلوتی‌ خالصانه راز و نیاز می‌ کرد و گاهی‌ در مجلس روضه آنقدر منقلب می‌ شد که از خود بی‌ خود می‌ شد و دوستانش بر سر و صورتش آب می‌ پاشیدند تا به هوش آید.

حسین، روزی‌ به همراه نیروهای‌ گردان در پشت میدان مین در منطقه عملیاتی‌ زمین گیر شده بو د. در این هنگام دو رکعت نماز به جای‌ آورد و شروع به خنثی‌ سازی‌ مینها کرد و معبری‌ برای‌ عبور رزمندگان و اجرای‌ عملیات باز شد. وقتی‌ که نیروها وارد معبر شدند سجده شکر گذاشت.با آرزوی‌ شهادت، زنده بود و با اعتقادی‌ که به سرای‌ جاودان و لقای‌ خدا داشت هرگاه نزدیک شدن زمان انجام عملیات را می‌شنید به سوی‌ جبهه می‌ شتافت و با قبول مأموریتهای‌ سنگین از خود رشادت نشان می‌ داد. روزی‌ به از یکی‌ از دوستانش خواست:” برایم دعا کن تا خداوند لیاقت شهادت را نصیبم کند.” اما او گفت:” من دعا می‌کنم تا زنده باشی‌ و خدمت کنی‌.” حسین با حالتی‌ دگرگون گفت:” درست است اما شهادت حلاوتی‌ دیگر دارد.”

در جبهه مجروح می‌ شد اما خانواده اش هیچگاه خبردار نمی‌شدند. محمد سیار از دوستان حسین می‌ گوید: در سپاه بودم که با تلفن به من خبر داد که پیش من بیا . به منزلشان رفتم، دیدم پایش باندپیچی‌ شده است . گفتم چه بلایی‌ بر سرت آمده؟ گفت:” داشتم می‌آمدم پایم پیچ خورد و افتادم.” گفتم به:” درمانگاه برویم تا عکسبرداری‌ کنند اما قبول نکرد . گفتم تو همه چیز را به شوخی‌ می‌ گیر ی‌. و با اصرار زیاد پایش را نگاه کردم و دیدم ترکش خورده و زخمهایش عمیق است اما به روی‌ خود نمی‌آورد. روز بعد، او را به نزد دکتر متخصص بردم و دکتر گفت:” او باید تا مدتها استراحت کند و موقع راه رفتن از عصا استفاده نماید.” اما گویی‌ این حرفها را نشنیده است و می‌ دیدم که بدون عصا راه می‌ رود. نصیحتش کردم اما در جوابم گفت:” به این مسائل توجهی‌ نکن . کسی‌ که این راه را برگزیده هدفش مهم تر است.”

مدتی‌ مسئول پیگیری‌ امور مجروحین رشت بودم . اسامی‌ تعدادی‌ از مجروحین را به من دادند تا آنها را جابه جا کنم . دیدم اسم حسین هم در بین مجروحین است . به خاطر مشغله زیاد نتوانستم به او سر بزنم . خواستم به ملاقاتش بروم که با بی‌ سیم گزارش دادند در فرودگاه مجروح آورده اند. به طرف فرودگاه رفتم ولی‌ دلم پیش حسین بود . بعد از مدتی‌ کارهایم را انجام دادم و پیش خود گفتم نزد خانواده حسین بروم، آنها حتماً در جریان هستند . اما همین که در زدم و حال حسین را پرسیدم یکی‌ از خواهرانش با ناراحتی‌ اظهار بی‌ اطلاعی‌ کرد و گفت:” فردی‌ آمده و گفته است که حسین مجروح شده است، اما هر چه با بیمارستانها تماس گرفتیم نتوانستیم او را پیدا کنیم.” بعد از آن، به اتفاق خواهر و مادرش به بیمارستان رازی‌ رشت رفتیم و دیدیم او بر تختی‌ نشسته و قرآن تلاوت می‌کند. از دست و پا مجروح شده بود؛ ولی‌ هنوز بهبودی‌ نیافته بود که دوباره به جبهه عزیمت کرد.

در منطقه عملیاتی‌ به عنوان کسی‌ که کارگشای‌ امور است، معروف بود . در شب عملیات کربلای‌ 7 نیروهای‌ گردان میثم با هدایت او به بالای‌ قله ” اروس” رسیدند و آنجا را فتح کردند . ولی‌ نیروهای‌ عمل کننده سمت راست و چپ موفق به دست یابی‌ به اهداف خود نشدند . در نتیجه، حسین و نیروهایش در محاصره دشمن قرار گرفتند . هلی‌ کوپتر دشمن با دادن وعده های‌کذایی‌ در بالای‌ سرشان آنها را تشویق به اسارت می‌ کرد. اما آنها که حدود سی‌ و پنج نفر بودند تشنه و خسته در منطقه سرگردان ماندند ولی‌ تسلیم دشمن نشدند. ابراهیم جوادی‌ می‌ گوید:

تقریباً دو روز و نیم در محاصره بودیم اما او سعی‌ می‌ کرد به بچه های‌ گردان روحیه بدهد و آنهارا تشویق به صبر و بردباری‌ می‌کرد. سرانجام بعد از دو روز تشنگی‌ و بی‌ آبی‌ و خستگی‌ مفرط به برکه آبی‌ رسیدیم . صبر کرد تا همه بچه ها آب نوشیدند . بعد خودش از آن آ ب نوشید . در بین نیروها فقط من و او راه را بلد بودیم . روزها به خاطر دید دشمن زمی ن گیرمی‌ شدیم و شبها در میدانهای‌ مین حرکت می‌ کردیم. چون تخریب چیهای‌ ما – رضائی‌ و خاکپور – در رأس قله اورس به شهادت رسیده بودند به کمک حسین، مینها را خنثی‌ کردیم و بعد از دو روز به مقر نیروهای‌ خودی‌ برگشتم. حسین با سیدجواد هادی‌ رابطه دوستی‌ نزدیکی‌ داشت و آنها با هم خیلی‌ صمیمی‌ بودند و حتی‌ مرخصی‌ را طوری‌ تنظیم می‌کردند که با هم باشند . همچنین با حا ج علی‌ گلستانی‌، دوستی‌ دیرینه داشت و با او در دوران انقلاب در مسجد محمودآباد ساغرسازان آشنا شده بود. برادرش می‌گوید:

بعد از عملیات کربلای‌ 2 که آنها شهید شدند او در این مراسم تشییع حضور یافت و در نزدیکی‌ مسجد محمودآباد درست کنار حجله ای‌ که برای‌ شهید حاج علی‌ گلستانی‌ گذاشته بودند؛ عکس انداخت. این عکس،آخرین وداع او با ما بود.

بعد از آن به جبهه رفت در حالی‌ که مسئولین سپاه اجازه نمی‌ دادند که مجدداً اعزام شود . مادرش نقل می‌ کند:

قبل از تشییع جنازه شهدای‌ کربلای‌ 2 ، شبی‌ در خواب دیدم که به باغی‌ سرسبز وارد شدم که دواطاق داشت که تمام وسایلش سبز بود . کسی‌ به من گفت وارد شو اینجا متعلق به پسرت حسین است. از خواب برخاستم . فهمیدم که او شهید می‌ شود ولی‌ دعا کردم که لااقل یک بار برگردد تا او را دوباره ببینم.

محمد سیار – یکی‌ از دوستانش – می‌ گوید:قبل از عملیات کربلای‌ 5 عمل جراحی‌ داشتم و قرار بود ترکشی‌ را از گردنم بیرون بیاورند . حسین به مرخصی‌ آمده بود . به او گفتم صبر کن با هم به جبهه برویم . به شوخی‌ گفت:” تو دیگر پیر شده ای‌، ماشین از کار افتادهای‌ و من به جای‌ تو خواهم رفت. حسین رفت و در عملیات کربلای‌ 5 شرکت کرد اما در حین عملیات، مجروح شد و به بیمارستان منتقل گردید، لیکن از پنجره بیمارستان فرار کرد و به جبهه رفت و خو د را به همرزمانش رساند و در ادامه عملیات شرکت کر د. دشمن وجب به وجب منطقه را با توپ و خمپاره می‌ کوبی د. املاکی‌- مسئول اطلاعات و عملیات – به نیروهای‌ اطلاعات اعلام می‌ کند چون مأموریت نیروهای‌ اطلاعات به پایان رسیده به عقب برگردند . حسین به همراه چند نفر دیگر از نیروهای‌ اطلاعات که بعضی‌ از آنها مجروح بودند، برای‌ استراحت به سوی‌ عقبه حرکت می‌ کند. آنها سوار ماشین تویوتا می‌ شوند و حسین می‌ گوید:” خودم رانندگی‌ می‌کنم.” آنهاحرکت می‌ کنند و به میدان امام رضا در شلمچه می‌رسند. هواپیمای‌ دشمن منطقه را بمباران می‌کرد. ناگهان موشکی‌ در نزدیکی‌ ماشین حامل آنها اصابت کرد و در اثر انفجار، ماشین واژگون شد . در نتیجه دو نفری‌ که در جلوی‌ ماشین در کنار حسین نشسته بودند، مجروح شدند و دو نفر دیگر از همراهان به شهادت رسیدند و حسین دچار موج گرفتی‌ شدیدی‌ شد . همراهانش تعریف می‌ کنند که او سرش را بلند م ی‌ کرد و زیارت عاشورا می‌ خواند و آرام به اطراف نگاه می‌ کرد. هنگامی‌ که آنها را از ماشین واژگون شده بیرون آوردند متوجه شدند که حسین شهید شده است . جنازه آنها را در کنار جاده می‌ گذارند. در منطقه عملیاتی‌ خودروهای‌ زرهی‌ در تردد بودند دود و غبار غلیظی‌ روی‌ جنا زه ها نشست به طوری‌ که چهره آنها سیاه شده و شناسایی‌ آنها مشکل بود . آقای‌ حضرتی‌ – نماینده سابق مردم رشت در مجلس شورای‌ اسلامی‌ – جنازه او را در معرا ج الشهدا شناسایی‌ کرد و اسم او را روی‌ جنازه اش نوشت. پس از مدتی‌ جنازه اش به رشت منتقل شد . به این ترتیب، حسین شفائیه مسئول محور یک اطلاعات عملیات  کربلای‌ 16 قدس گیلان که بعد از چهل و پنج ماه حضور مستمر در جبهه های‌ نبرد – از شانزده تا بیست و یک سالگی‌ – در 22 دی‌ 1365 در منطقه علمیاتی‌ کربلای‌ 5 به شهادت رسید . حسن شفائیه می‌ گوید:

وقتی‌ خبر شهادت او را به من دادند در مدرسه دیلمان بودم . حتی‌ بچه های‌ مدرسه و همکاران فهمیده بودند . من ظاهرم را آرام جلوه می‌دادم اما از درون می‌سوختم. مادرم تا چند روز گریه نکرد و همه تعجب می‌ کردند که او چقدر تحمل دارد، ولی‌ بعد از سه چهار روز همگی‌ دور هم نشستیم و عقده دل را خالی‌ کردیم . وقتی‌ که به اتفا ق مادرم برای‌ شناسایی‌ جنازه او به معراج الشهدای‌ رشت رفتیم، به من گفتند صورت شهید را با گلاب والکل بشویید چون به واسطه دود و غبار، سیاه شده بود. صورتش را با پنبه و گلاب شستشو دادم تا خانواده بیایند و او را ببینند.

پیکر شهید حسین شفائیه با حضور گسترده مردم رشت تشییع و در گلزارژشهدای‌ رشت به خاک سپرده شد. از شهید حسین شفائیه، سیصد جلد کتاب به یادگار باقی‌ مانده بود که خانواده او چند جلد را به رسم یادگاری‌ نگه داشته و بقیه را به کتابخانه مسجد هدیه   کرده اند.

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ جلد دوم، زندگی نامه فرماندهان شهید استان گیلان، یعقوب توکلی، نشر شاهد، چاپ اول، 1382.

ارسال دیدگاه