مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
سه شنبه 28 خرداد 1398 - Tuesday 18 Jun 2019
محتوا
تا مبارزه هست ما هستیم؛ گزارشی از دیدار میرزاکوچک و سفیر انگلیس

تا مبارزه هست ما هستیم؛ گزارشی از دیدار میرزاکوچک و سفیر انگلیس

میثم عبدالهی
میرزاکوچک سرش را بالا آورد و به چشمان سفیر خیره شد و گفت: حکومتی که شالوده اش را شما بریزید، به درد ما نمی خورد. ما چند سال است که داریم با شما مبارزه می کنیم. اصل و اساس مبارزه ما و یکی از اهداف اصلی ما این است که شما انگلیسی ها را از خاک کشورمان بیرون کنیم.

چهارشنبه 5 آبان 1395 - 02:29

%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%b2%d8%a7-%da%a9%d9%88%da%86%da%a91

میثم عبدالهی

تا مدت ها مرکز فعالیت های میرزاکوچک شهر فومن بود. فومن یکی از شهرهای استان گیلان است. در همین زمان که شعله های جنگل زبانه می کشید آیت الله بهجت در سنین نوجوانی در فومن به سر می برد. ایشان بسیاری از وقایع نهضت جنگل و رهبر قیام، میرزاکوچک را از نزدیک دیده بود. وی سال ها بعد از شهادت میزاکوچک با علاقه پای صحبت سران جنگل می نشست و از مبارزات سردار جنگل و رشادت هایش می شنید. وی بسیاری از وقایع جنگل را با واسطه افرادی که خودشان در کنار میرزاکوچک بودند یا در بسیاری وقایع حضور داشتند شنیده بود.

آیت الله بهجت وقتی در سال های دهه ۲۰ از نجف به ایران بازگشت در قم ساکن شد. در این زمان در حوزه قم دوست یا آشنایی نداشت جز امام خمینی که در سنین جوانی به سر می برد و با هم ارتباط دوستانه داشتند. این دو دوست با هم گعده های طلبگی ای هم داشتند که در آن از هر دری سخن می گفتند. آیت الله بهجت گاهگاهی وقایع نهضت جنگل و شرح احوال میرزاکوچک را برای امام خمینی می گفت و امام با اشتیاق به این سخنان گوش می داد. این گفتگوها برای امام بسیار دلنشین بود چرا که با طبع ظلم ستیز و مبارزش سازگاری داشت.

یک بار آیت الله بهجت قضیه ای را برای روح اللهِ جوان نقل کرد که برای امام بسیار جالب بود و از این مطلب به وجد آمده بود. قضیه از این قرار بود:

انگلیسی ها در سال های آخر سلطنت قاجاریه به این نتیجه رسیده بودند که این سلسله قاجاریه، منافع آنها را تامین نمی کند. آنها دیگر امیدی به اصلاح قاجاریه نداشتند از همین رو به دنبال اشخاصی می گشتند که آنها را بر ایران حاکم کنند و سلطلنت قاجاریه را از میان بردارند. انگلیسی ها مهره های مختلفی را آزمودند ولی هر کدام دارای اشکال بود. کسی که انگلیسی ها به دنبالش بودند باید در میان مردم چهره محبوبی داشته باشد و یا حداقل منفور نباشد، باید منافع انگلیس را تامین کند، باید مدیریت داشته باشد و … . در همین زمان سفیر انگلیس به نزد میرزاکوچک خان رفت. یکی از بهترین شخصیت ها برای سپردن کشور به او، میرزاکوچک بود چرا که سال ها در مقابل استبداد و استعمار جنگیده بود و در میان مردم ایران بلکه کشورهای همسایه محبوبیت زیادی داشت. مردم او را بزرگترین انقلابی ایران می دانستند که اگر قرار است کسی اوضاع را به دست بگیرد این اوست. او سابقه کار های تشکیلاتی عظیمی را داشت و سال ها مبارزه به او تجربیات زیادی افزوده بود. همین ویژگی ها باعث شد که انگلیسی ها به او امید ببندند.

سفیر انگلیس در ایران شخصیتی بود که در بسیاری مواقع شاه ایران و مسئولین کشوری از او حساب می بردند. سفیر به نزد هر کسی نمی رفت و در تهران برای خودش حکومتی داشت. اما برای این مسئله که بحث منافع کشور انگلیس در میان بود به گیلان سفر کرد. سفارت انگلیس با سران نهضت تماس گرفت و برای روزی معین در رشت قرار گذاشتند. میرزاکوچک و چند نفر یک سوی میز و سفیر انگلیس به همراه اطرافیانش سوی دیگر نشسته بودند. سفیر لب به سخن گشود. او اوضاع کشور را تشریح کرد و گفت که دولت انگلیس از سلسله قاجاریه ناراضی است چرا که گاهی به حرف ما گوش می دهد و گاهی به حرف روس ها. ضمنا قدرت ندارد که منافع ما را در ایران تامین کند. همین مسائل باعث شده که دولت فخیمه انگلیس به فکر کنار گذاشتن این دولت و روی کار آوردن نظامی بهتر است. شما هم سال ها است که دارید برای کشور خودتان مبارزه می کنید. الان فرصت خوبی است تا به اهداف تان برسید. شما می توانید حکومت مرکزی ایران را به دست بگیرید. سلطنت قاجاریه هم برچیده خواهد شد. شما می توانید بر ایران سلطنت کنید و هر گونه که می خواهید این کشور را اداره کنید. شما می توانید در ایران جمهوری راه بیندازید یا هر نوع حکومت دیگری که می خواهید. ما هم دل در خاک ایران نداریم و اصلا نیازی به خاک ایران نداریم. ما یک سری منافعی در این کشور داریم که آنها باید تامین شود.

میرزاکوچک سرش را پایین انداخته بود و به صورت سفیر نگاه نمی کرد. او با تسبیح سرخ رنگ دانه درشتی که در دست داشت ذکر می گفت. صحبت های سفیر را که شنید به یاد جنگ هایی افتاد که بین نیروهای جنگل و نیروهای انگلیسی رخ داده بود. او به یاد مردانی افتاد که در این جنگ ها به شهادت رسیده بودند. او به این مسئله فکر می کرد که آن موقع انگلیس با ما می جنگید تا ما را از میان بردارد و منافع خودش را در ایران تامین کند. اکنون نیز سفیر انگلیس در مقابل من نشسته و پیشنهاد حکومت ایران را به من بدهد تا باز به منافع شان دست یابند. آنچه مهم است تامین منافع استعماری انگلیس است حالا  فرقی نمی کند که شاه هر کسی باشد. او می دانست که حکومتی را که انگلیس به او بدهد، خودش در زمان رفع نیاز باز خواهد گرفت.

میرزاکوچک سرش را بالا آورد و به چشمان سفیر خیره شد و گفت: حکومتی که شالوده اش را شما بریزید، به درد ما نمی خورد. ما چند سال است که داریم با شما مبارزه می کنیم. اصل و اساس مبارزه ما و یکی از اهداف اصلی ما این است که شما انگلیسی ها را از خاک کشورمان بیرون کنیم. ما سال هاست که زندگی آرام در شهر و کنار زن و فرزند را بر خودمان حرام کردیم، آوراه کوهها و جنگل ها شدیم تا به وضیفه دینی مان عمل کنیم. دین ما به ما می گوید که هیچ کافری حق تسلط بر هیچ مسلمانی را ندارد. حالا شما یک ملت را استثمار کرده اید و می خواهید آن را زیر یوغ خودتان بکشید. ما مبارزه می کنیم برای اینکه منافع ایران برای همین مردم باقی بماند نه اینکه انگلیسی ها منافع اش را به جیب خودشان بریزند. ما مبارزه می کنیم تا شما نباشید! حالا با بی شرمی تمام من را به «مزدوری» خودتان دعوت می کنید؟!

سفیر انتظار نداشت که میرزا با این صراحت مقصودش را بیان کند، او دستپاچه شده بود. چند لحظه ای طول کشید تا خودش را جمع و جور کند. با لحنی که نشانه تهدید باشد گفت: اگر شما قبول نکردید شخصیت دیگری را هم بعد از شما در نظر گرفته ایم. مطمئن باشید رذل ترین مردم را بر شما مسلط می کنیم. من از اینجا به کرمانشاه و سپس بصره و بعد هندوستان خواهم رفت. شما ۱۴ روز وقت دارید که به این درخواست دولت فخیمه انگلیس پاسخ مثبت بدهید تا کار ایران را به شما بدهیم.

سفیر رفت و میرزا مدتی به فکر فرو می رفت. او تلاش کرد تا بفهمد که انگلیس بعد از او چه کسی را برای ایران در نظر گرفته است. میرزا ناراحت بود و می گفت معلوم نیست «کدام شیر ناپاک خورده ای را برای حکومت ایران پیدا می کنند؟»

بعد از گذشت مدتی، رضا خان به طور ناگهانی وارد عرصه سیاسی کشور شد و با کوتای ۱۲۹۹ اوضاع کشور را به دست گرفت. میرزا دانست که منظور سفیر از «رذل ترین مردم» چه کسی بوده است.

این قضیه ای بود که آیت الله بهجت در سنین جوانی در جلسه دوستانه ای برای امام خمینی تعریف کرده بود. خمینیِ جوان جواب میرزاکوچک را پسندید و بسیار به وجد آمد. او روحیه ظلم ستیزی میرزا را ستود. او سال ها بعد در قیام خود نیز نیم نگاهی به نهضت اسلامی جنگل داشت و از عبرت های آن.

——————————–

برای دیدن متن سخنان مرحوم آیت الله العظمی بهجت با امام خمینی(ره) رجوع کنید به زمزم عرفان یادنامه فقیه عارف حضرت آیت الله بهجت، محمد محمدی ری شهری، سازمان چاپ و نشر دارالحدیث، ۱۳۸۹ ش، چاپ دوم، ص ۳۷۷- ۳۷۸  و نیز ص ۳۸۷٫

ارسال دیدگاه