مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
سه شنبه 16 آذر 1395 - Tuesday 6 Dec 2016
محتوا
سه مجتهد شهید دیار گیلان

سه مجتهد شهید دیار گیلان

مهدی انصاری تاریخ نهضتهای اسلامی گویای راستین این سخن است که روحانیت به عنوان راهگشایی است که در تمامی جنبشهای اسلامی نقش تعیین کننده و هدایت گری را به عهده داشته است. و آنگاه که خفقان و استبداد رژیمهای خود کامه شرک و کفر بر همه جا سایه افکنده بود و جامعه را به سوی […]

چهارشنبه 16 فروردین 1391 - 07:59

مهدی انصاری

تاریخ نهضتهای اسلامی گویای راستین این سخن است که روحانیت به عنوان راهگشایی است که در تمامی جنبشهای اسلامی نقش تعیین کننده و هدایت گری را به عهده داشته است. و آنگاه که خفقان و استبداد رژیمهای خود کامه شرک و کفر بر همه جا سایه افکنده بود و جامعه را به سوی ماندن و پوسیدن می کشانید، عدالت خواهی و حق طلبی از درون مسجدها و از حلقوم روحانیون بزرگ که مردانی از جان گذشته بودند در گورستان ظلم طنین می افکند و جامعه خفته را به بیداری و قیام فرامی خواند.

و این نه مربوط به زمان خاصی از سرگذشت امت مسلمان است که هرجا قلم تاریخ به خون آغشته شده است و پهنه تاریخ اسلام به سرخی گراییده است نام شهیدی از انبار روحانیت بر تارکش نقش یافته و بر صفحه اش ثبت گردیده است.

اگر نگاهی کوتاه به کتابهای ارزشمندی چون «مقاتل الطالبین» و «شهداء الفضیله» بیفکنیم آشکارا  در می یابیم که تاریخ اسلام و روحانیت دو امر انفکاک ناپذیراند که جدا کردنشان جز از «معترضان آگاه» و یا «جاهلان ناآگاه» انتظار نمی رود.

از سوی دیگر تاریخ هر ملتی پشتوانه گرانبهایی برای آن امت است و سرچشمه حرکتهای هر ملتی نیز میراثهای تاریخی آن ملت می باشد. انسان از زمانهای بسیار دور و از روزی که خط پدید آمده است به ثبت تاریخ خود پرداخته است. ولی بزرگترین خساراتی که بر او وارد آمد از سوی مورخان و تاریخ نویسانی بود که تسلیم زور و زر و تزویر شده اند و منافع ملی، قومی و قبیله ای خود را به دیگران فروختند و تاریخ را تحریف کردند. در تمام تحولات سیاسی، اقتصادی فرهنگی و کلاً اجتماعی، دو نیرو، از تحلیل گران روسیه و هواداران آنها در ایران نیز با رنگ دیگری آنها را تخطئه می کنند بویژه شیخ شهید را که مظهر استقلال و دیانت و سیاست بود، مرتجع و حامی سرمایه داران و درباریان و رهبر مستبدان قلمداد می نمودند.

مخالفت این دو گروه از دو سوی مختلف با فرهنگ مذهبی، باعث شده است که این دو گروه با برداشتهای مختلف در یک راه قدم بگذارند و با عناد و کینه ورزی به مخالفت با مذهب برخیزند بدیهی است که این دو گروه با این برداشتها چه تحلیلهایی در مورد رهبران مذهبی خواهند داشت!!

تیغ تحریف، سرنوشت شخصیتهای بزرگی از بیدادگران این اقلیم و کشور پهناور اسلامی را نیز دربرگرفته است. و هم اکنون نیز این شخصیتها در تیررس تعصبات و تحریکات این مزدوران قلم به دست هستند. این مورخان تهمتهایی چون مرتجع، ضدملی، متعصب، تنگ نظر، خرافه پرست، مستبد و … به این شخصیتهای مبارز زده و چهره واقعی و اصیل آنها را مخدوش و منزوی کرده اند.

در این مقال، به بهانه یادواره حکیم و متکلم نامور و دانشمند گرانمایه شیعه در سده یازدهم هجری، ملّا عبدالرزاق فیّاض لاهیجی (متوفی به سال ۱۰۷۲ ه.ق) مروری گذرا بر مجاهدتهای ارزشمند و فراموش ناشدنی سه مجتهد شهید از این دیار علم و معرفت پرور «حاج شیخ ملّا محمد خمامی و حاج آقا میر بحرالعلوم و شیخ علی فومنی رشتی» می نماییم که در حوادث سیاسی و اجتماعی خود نقش فعّال وسازنده ای داشتند و در واقعه مشروطه، جان در راه حفظ اصالت دینی جنبش عدالت خواهی مردم مسلمان خطه گیلان باختند. اما از تیغ تحریف مورخان درباری و یا فراماسون و یا ناآگاهان بیگانه پرست و تهمتهای آنها که نویسندگان تاریخ مشروطیت و حتی نویسندگان تاریخ مشروطیت گیلان باشند در امان نبوده اند…

لازم به تذکر است که بازنگری دوباره و موشکافانه به تاریخ مبارزات روحانیت معاصر از وظایف سنگین محققان و نویسندگان و قلم به دستان جامعه روحانیت و مذهبیون می باشد تا فرصت نشر اکاذیب و تهمتها و سند سازیهای دروغین و برچسبهای ناچسب و تیغ تحریف را از قلم به دستان خود فروخته و مزدور بیگانگان به اصطلاح تاریخ نویس، بگیرند و حقایق و مبارزات و مقاومتها و ایستادگی رادمردان از روحانیت جان به مذهب باخته را برای این نسل انقلابی و آیندگان روشن سازند. ولی متأسفانه هنوز گامی اساسی در این راه برداشته نشده است. البته نباید از نظر دور داشت که برگزاری چنین یادواره هایی خود تلاشی گرانقدر در مسیر شناساندن هر چه بهتر و بیشتر و روشنتر این چهره های فراموش ناشدنی تاریخ علم و عرفان و کلام و فلسفه و فقه و تفسیر روحانیت شیعه خواهد بود.

۱ـ مجتهد شهید حاج شیخ محمد خمامی

دیار گیلان را باید دیار عالمان و فقیهان پرآوازه و مجتهدان دیانت، حوزه های علم و معرفت و فلسفه و کلام و فقه و اصول و تفسیر و نشر این علوم دانست. در این میان دانشمندانی از حوزه علوم اهل بیت (ع) و دریای دانشهای اسلامی این نخبگی و پرآوازه ای را به اوج رساندند.

حاج شیخ ملّامحمد خمامی یکی از این عالمان عظیم الشأنی است که علم و عمل را با هم آمیخت و به توفیق هدایت و شهادت بار یافت و خونش با خونبارش حق پویان و حق گویان به خون خفته تاریخ اسلام جریان یافت. البته گزارشهای کم و کوتاهی از تاریخ زندگی این شخصیت عالیقدر تاکنون به قلم آمد و انتشار یافته ولی پژوهشگران در این زمینه با مشکلات فراوانی روبرو هستند. بجاست بازماندگان این عالم بزرگوار و پژوهشگران این دیار این حقیقت را بازجویند و این نقصان را تلافی کنند.

مرحوم شهید حاج شیخ محمد، در خمام (یکی از بخشهای شهرستان رشت) چشم به جهان گشود و بدان معروف گردید. مکتبخانه و تحصیل مقدمات را در رشت گذراند و چون شیفته علوم دینی بود و به حوزه علمیه رشت راه یافت و سالهای پرنشاط جوانی خود را در کسب دانشهای دینی آن عصر پشت سرگذاشت. سپس جهت تکمیل و نیل به مراتب عالی علمی عازم دیار عراق گردید. و پس از تحصیل رتبه های دانش و تبحر در علوم دینی حوزوی در نجف اشرف نزد اساتید بزرگ آن عصر چون فقیه ارزشمند میرزا حبیب الله رشتی و اقران او و نیل به رتبه اجتهاد پیش از سالهای (۱۲۹۰ ه.ق) به رشت بازگشت و به تشکیل حوزه درس و تربیت طلاب و نشر احکام دین و حل معظلات اجتماعی این دیار پرداخت.

هرچند دیار گیلان بویژه رشت علمای بزرگ و نامداری را در خود جای داده است و حوزه های درسی فراوانی در آن تاریخ وجود داشته است، اما رفته رفته حاج شیخ محمد خمامی ملای متنفذ رشت[۱] و به گفته ملکزاده از علما و متنفذین گیلان[۲] و مجتهد معروف و علی الاطلاق این خطّه گردید.

به دیده برخی مورخان، حاج ملّا محمد خمامی، مرجعتی را که ملا قربانعلی در زنجان و حاج میرزا حسن مجتهد در تبریز و حاج شیخ فضل الله نوری در تهران داشت او در رشت دارا بود. ملائی مقتدر و دارای حوزه تدریس بود و محضرش جای حل و فصل مرافعات و نوشته جاتش نزد حکام شرع و عرف نافذ بود. چنان که معروف است یکی از فرزندان حاجی وکیل الرعایا را طلبیده و به مناسبت نغمه تازه ای که از او و برادرانش به گوشش رسانیده بودند نامبرده را تنبیه نمود.[۳]

شهرت این مجتهد عالی مقام را آن زمان دانسته اند که تازه از نجف اشرف بازگشته بود و در این ایام واقعه ای غیر اخلاقی و خلاف عفت عمومی توسط یک ارمنی تبعه روس و ساکن رشت در ارتباطی نامشروع با زنی غیرارمنی اتفاق افتاده بود که این مسئله توجه و اعتراض عمومی مردم را ایجاد نمود. چون جریان به استحضار حاج خمامی رسید، و شهود نزد وی حضور مرد اجنبی را در خانه زن  مسلمان آن هم در حال شرب گواهی کردند، حاج خمامی به حکم اسلام هر دو را مهدورالدم خواند و فتوی به قتل آن دو فرمود. در پی نشر این حکم مردم متعصب و مسلمان رشت که مسئولان حکومتی را فاقد قدرت جلوگیری از گناه و جنایت و جسارت یک اجنبی می دیدند خود اقدام نموده دسته جمعی به خانه زن آمده ارمنی را عدام و زن معروفه را به جوال انداخته سنگسار کردند. انتشار خبرقتل ارمنی تبعه روس اعتراض شدید دولت روس را به دولت ایران و شخص ناصرالدین شاه در پی داشت و بدین وسیله خبر به محافل سیاسی و دینی تهران رسید.

ناصرالدین شاه جهت اطلاع از واقعه مذکور حاج خمامی را به تهران خواست. نامبرده به خانه حاج ملّاعلی کنی عالم بلند پایه و متنفذ تهران وارد شد، و هر دو به دیدار شاه رفتند. ناصرالدین شاه از حکم حاج خمامی گله کرد و مدعی شد حکم شما روابط دو دولت ایران و روسیه را به تیرگی کشانده است و حتی برای بحرانی نشان دادن اوضاع سیاسی میان ایران و روس هرلحظه ممکن است اتفاق ناگواری روی دهد و اکنون خلق همسایه شمالی نسبت به ما تلخ است و چرا فکر نکردید و عاقبت کار را نیاندیشیدید و بدون رعایت اطراف و جوانب چنین اقدام خطیری نمودید؟

حاج خمامی بدون هیچ گونه واهمه ای از دربار و عظمت شاهنشاهی ناصرالدین شاه پاسخ داد: من به تکلیف شرعی خود عمل کردم.

شاه گفت: فتوای مجتهدان باید به اطلاع مقامات دولت برسد و آنها مجری احکام باشند نه مردم، وظیفه شما این بود که منحرفان از قوانین اسلام را که مهدورالدم تشخیص داده می شوند، به مقاماتی که کیفرهای مقرره را اجرا می کنند معرفی نمایید.

حاج خمامی فی الفور قطعه کاغذی را از لای عمامه خود بیرون کشید و به شاه داد و گفت: اینها مهدورالدم اند، امر بفرمایید حکم شرعی را درباره اینان اجرا کنند.

شاه که تاحدی غافلگیر شده بود و از طرفی نمی خواست مخالف احکام شرع معرفی شود واز حاج ملّاعلی کنی نیز حساب می برد، مجلس را به سردی برگزار نمود تا جلسه به پایان رسید.[۴]

از این تاریخ حکام گیلان و علمای همعصر این مجتهد شهید حرمت او را داشتند و در مقام تکریم و جلب حمایتش برآمدند.[۵] چه در واقعه  مذکور حاج خمامی از خود جرئت و صلابت و قدرتی در برابر حکومت وقت نشان دادکه بسیاری حاضر به چنین خطر بزرگی در اجرای حکم اسلام نسبت به یک تبعه بیگانه متجاوز به حریم اسلام نبودند. و حاج خمامی به قدرت نشان داد که هیچ محظور سیاسی و یا بین المللی و یا اجتماعی مانع اجرای حکم شریعت نیست و تازه خود هشداری بود عملی به بیگانگان که همه روزه به دنبال شکستن ارزشهای اسلامی بودند.

از سویی دیگر حاج خمامی که خود را از حوادث و جریانات کوچک و بزرگ اجتماعی و سیاسی و دینی مردم دیار خود دور نمی دید جهت رفاه و معیشت سالم همشهریان خود از هیچ کوششی فروگذار نبود. به طور مثال می توان یکی از فعالیتهای نمودار و اجتماعی حاج خمامی را در دوره شاهزاده عباس میرزا ملک آرا که به سال (۱۳۱۱ ه.ق) بعد از دوره دوم حکومت مشیرالسلطنه به حکومت گیلان منصوب گشت، دانست. احداث راه شوسه رشت ـ قزوین در دوران این حاکم انجام گرفت. مهندس راه روسی «باستیلمان» نام داشت و از عبور و مرور اهالی در این راه مدتها ممانعت به عمل می آورد. مردم به حکومت شکایت بردند و دادخواهی کردند لیکن از دست حکومت کاری ساخته نبود. با توالی شکایت و مداخله حاج خمامی و شریعتمدار رشتی، قراردادی به تاریخ یکشنبه ۲۰ شهر جمادی الاخری ـ قوی ئیل ۱۳۱۳ ه با حضور «نچیطان اف» قونسول دولت روس و «باستیلمان» رئیس راه شوسه و جمعی از علما و اعیان و «میرزا علی اکبر خان سرتیپ اوّل» کارگذار دولت ایران تنظیم گردید و به مهر حاج خمامی و شریعتمدار رشتی و قونسولگری روس و ملک آراممهور شد و با شماره ۳۳۷ در ۲۷ ج ۲ ثبت و کارگذاری شد. و به موجب آن تا حدودی رفع اشکال به عمل آمد[۶]

حاج خمامی در آن حضور فعال خود را چنان پرارزش و با درایت و صلابت ایفا کرد که نشان داد نه فقط در برابر وقایعی چون رفتار غیر شرعی و غیراخلاقی ارمنی تبعه روس عکس العمل شدید خواهند داشت که اگر حکام داخلی نیز رفتاری غیر صحیح و غیر عمومی داشته باشند. همان واکنش بروز خواهد کرد. چنان که در دوره پیش از مشروطه و حکومت سعدالدوله که مردی خودخواه و مستبد بود به علتی  ملّاحسن تحویلداری روحانی طرف توجه مردم را به دارالحکومه احضار کرد و وی انکار می کرد. دستور داد مأمورین به خانه او ریخته و او را قهراً به دارالحکومه بردند و به فرمان او گوش این روحانی بی گناه رابه دیوار میخ کردند. علمای شهر عصبانی شدند و به اشاره حاج ملّامحمد خمامی از علمای درجه اول گیلان بازارها بسته شد و شهر متشنج گردید. خبر اعتصاب به تهران منعکس و مظفرالدین شاه بی درنگ سعدالدوله را معزول و به حاجی خمامی نوشت که فرزندش شعاع السلطنه را قریباً به گیلان خواهد فرستاد تا خطای حاکم معزول را جبران کند و از مردم گیلان بویژه روحانیون تحبیب نماید و سفارش کرد که حاکم جدید را حاج خمامی به جای فرزندش بشناسد.[۷]و[۸]

دیگر باره در روزهای جنبش عدالت خواهی ملت مسلمان ایران که با نفوذ غربگرایان خود فروخته و اشاره فراماسونها و هدایت بریتانیا به «مشروطه کنسی توسیون» رنگ باخت.

در ایام واقعه مشروطیت در ایران بعداز تهران که در تب و تاب تصمیم گیری و تشکیل مجلس و احزاب و حوادث کم و بیش انقلاب آرامش نداشت، و تبریز، رشت  عموماً گیلان نقش سرنوشت سازی به نوشته مورخان در این جنبش ایفا کردند.

به گفته کسروی: «چون جنبش آزادیخواهی در ایران برخاست پس آذربایجان،گیلان دوم جایی بود که مردم معنای آن را دریافته از روی خواست و آرزو در آن پا نهادند و شور مشروطه خواهی در دلها ریشه دوانید.»[۹]

در این میان علما و روحانیون نیز نه فقط از مردم جدا نبودند که راهنمایی در این حرکت سیاسی دینی و اجتماعی ملت (در سراسر ایران و نه فقط رشت) به عهده روحانیون بود و علمای دینی گیلان نیز از این قاعده مستثنی نبودند. و از همه بارزتر مرحوم شهید حاج خمامی می باشد که از نظر رتبه و علم و وجاهت اجتماعی و دینی از همه بیشتر و بر همگان مقدم بود.

آنگاه که علما و روحانیون تهران از قم مراجعت نمودند تقاضای تشکیل مجلس شورا نمودند و رفته رفته با تأیید علمای دین مشروطیت مورد تحکیم قرار گرفت. همگان از هر سوی تشکیل مجلس عدالت خواهی را خواستار گردیدند. تا این تاریخ که سیاست مشروطیت مورد ابهام بسیاری از علما و مردم ایران بود و یا از آن برداشتهای متفاوت می نموند چون تأیید علمای تهران و نجف رسید حاج شیخ محمد خمامی نیز مشروطه را مورد تأیید قرارداد و به مردم اجازه شرکت در انتخابات را تجویز نمود.

به نوشته ناظم الاسالام کرمانی: «امروز ـ روز دوشنبه ۲۹ ذی القعده الحرام ۱۳۲۴ (ه.ق) ـ مسموع گردید جناب حاج خمامی مجتهد رشت که مخالف مشروطیت و مانع امر انتخابات رشت بود همراه شده است و حکمی هم که در باب امر مشروطیت نموده به تهران رسید. حکم و نوشته چنین است:

«باسم الله تعالی. بر کافه عیاذالله واجب و لازم است اهتمام در امر مشروطه. شک نیست که هرکس اخلالی کند در امر مشروطه داخل در جیش یزیدبن معاویه است. لعنه الله علیهم اجمعین. الله الله الله، العجل العجل العجل، منتخبین را زودتر بفرستید که طولش اسباب سفک دماء و نهب اموال است. والسلام علی من اتبع العدی.»[۱۰]

البته کس دیگری از مورخان گیلان صدور حکم مزبور را پس از تسلط مشروطه خواهان و فتح تهران و شروع انتخابات رشت در دوره دوم تقنینیه می داند[۱۱] که بی تردید اشتباه می باشد. زیرا در آن تاریخ حاج خمامی مشروطه خواهان را مخالف اسلام دانست و از اجرای احکام شریعت و مشرطه مشروعه شیخ فضل الله حمایت و هواداری می کرد و چنان که نشان داد واهمه ای از مخالفت با مشروطیت حتی پس از حاکمیت مشروطه خواهان نداشت.

جالب اینکه همین نویسنده در جایی دیگر از کتاب خود نخستین اقدام کمیته «انزلی» را تبعید سید رفیع خلخالی می داند. سپس می نویسد: «نامبرده پس از چندماه تبعید توانست حمایت حاج خمامی را جلب و با اقدامات او و قول به عدم مخالفت با افکار آزادیخواهان به انزلی باز گردد.»[۱۲]

این مطلب می رساند که حاج خمامی از آغاز با مشروطه مخالفت نداشته است. بر همین اساس پس از انتخاب حاج آقا میر بحرالعلوم حاج خمامی و دیگر علمای رشت طی دو تلگراف نمایندگی او را از طرف علما و مردم گیلان به مجلس شورا اعلام داشتند.[۱۳]

اما چنانکه در جنبش عدالتخواهی ایران مشهور است علما و روحانیون پس از دوره اول تقنینیه و ترتیب قانون اساسی و آشکار شدن خواسته های غیردینی بسیاری از سیاستگران مشروطه خواه کمتر از آن حمایت و هواداری نمودند. بویژه پس از تشکیل انجمنها و احزاب در رشت به نوشته «هارتویک» سفیر روس (۱۱ دسامبر ۱۹۰۷، ۲ دی ۱۸ ذی القعده ۱۳۲۴) «تعداد انجمنها در رشت همچنان در حال افزایش است. در حال حاضر تعدادشان به ۱۲ انجمن رسیده و طبقات مردم و پیشه وران را در  برگرفته اند. نقش رهبری از آن انجمن ملی است که جنبه رسمی دارد.»[۱۴] و با آزادی مطبوعات تعدادی از روزنامه ها اقدام به نشر مقالات نادرست و مفسده انگیز و احیاناً برخی قوانین شریعت اسلام کردند و همچنین با تطبیق سیاست مشروطه با احکام آسمانی آن را به استهزاء گرفتند. مذهبیون و دینداران بویژه روحانیون را از خود متنفر ساختند و احیاناً سبب مخالفتهای عمومی و شورشهای دینی ضد مشروطیت و مجلس گردیدند.

یکی از این نمونه ها روزنامه «خیرالکلام» بود که ناشر افکار و اندیشه های مشروطه خواهان بود و به ضدیت با اندیشه های روحانیون و نظارت ایشان بر مقررات مجلس و قوانین پارلمانی برآمد. این رفتار نادرست مخالف حاج خمامی و تعدادی از علمای آگاه و روشن ضمیر رشت را برانگیخت و به سردار افخم حاکم گیلان فرمان داد که «ابوالقاسم افصح» مدیر روزنامه مذکور دستگیر گردد.[۱۵]

این نکته لازم به یادآوری است که در این مخالفتهای سیاسی دینی، حاج خمامی تنها نبود و عالمانی همچون شریعتمدار و شیخ علی رشتی و حاج آقا میر بحرالعلوم و سید محمود روحانی و حاج شیخ علی فومنی در مخالفت با مشروطیت از او الهام می گرفتند ولی نفوذ قابل توجهی نداشتند.[۱۶]

علنی شدن مخالفت حاج خمامی از آنجا بود که در یکی از جلسات سرّی مشروطه خواهان درباره «شریعتمدار» تصمیم گرفتند و به وسیله «اصغر» نامی به او تکلیف کردند که یا از شهر خارج شود یا منتظر عواقب شوم اقداماتش باشد.[۱۷] این رفتار می رساند که مشروطه خواهان جهت در هم شکستن اقدامات دینی و ضد مشروطه حاج خمامی نخست از یاران روحانی او آغاز نمودند. حاج خمامی که از تصمیم انجمن سرّی (فراماسونرها) آگاه می شود و حرکتهای خزنده و آشوبگرانه و ضد دینی مشروطه چیان را توسعه طلبی و انحصارگری می بیند، جهت پیشگیری اساسی و کنترل انجمنهای سیاسی و سرّی و عدم انحراف مردم از واقعیتهای دینی و عواقب شوم گرایشهای غربی، در ایام محرم و سوگواری سیدالشهداء (ع) به علامت عدم رضایت از مشروطه اقدام به برپایی اجتماعی عظیم از روحانیون و مردم در صحرای «ناصریه» رشت می نماید. و تصمیم می گیرد با جمعی به تهران رفته ناخرسندی خود را از واقعه مشروطیت اعلام کند.[۱۸] تلگرافی که در زمینه اقدام مزبور از طرف محمدولی خان خلعت بری (سپهدار) به فتح الله اکبر (سردار منصور)مخابره شد، حاکی از این بود که حاجی خمامی و علمای همفکر او تعرضاً عازم مرکز و تهران می باشند.[۱۹] تلگراف در مجلس شورای ملی جلسه ۱۶ صفر ۱۳۲۵ ه. به شرح ذیل قرائت گردید:

«حاج خمامی به طور قهر عازم تهران علمای دیگر هم حرکت می کنند، رنجش از حاج آقا رضا و انجمنهای متعدده خاصه از اشخاص بیکار مفت خور که باعث مفسده هستند دارند. باری وضع خوشی نیست…»[۲۰]

مستشار الدوله، وکیل تبریز، می گوید: «کسانی که کنار دریا زندگی می کنند حالا هم می دانند که در هر دریایی که دو جریان باشد انقلاب در آن زیاد دیده می شود. حالا در ایران دو جریان پیدا شده و آن منازعه عدل و ظلم است. ما نباید متوقّع باشیم که بدون انقلاب رفع ظلم شود.»[۲۱]

از طرف دیگر مجلس شورا در تهران که درگیر و دار موضعگیریهای دینی شیخ فضل الله نوری بود و از تجمع روحانیون مخالف مشروطه در تهران هراس داشت و آن را مقدمه آشوب و نابودی مشروطیت می دانست در پاسخ حاج خمامی جهت جلوگیری از ورود وی به مرکز که تلگراف کرده بود تا از طرف دولت و مجلس تکلیفی برای انجمنهای رشت معین نشود به شهر نخواهم برگشت پاسخ رسید:

«باعث حیرت است دراین موقع که باید در راه عدالت قدم بردارید این طور اقدام می نمایید. چون مأمور برای رسیدگی و اصلاح می آید متمنی است حرکت را موقوف دارید تا مأمور برسد…»[۲۲]

اما حاج آقا میربحرالعلوم نماینده روشن و آگاه گیلان در مجلس که در تهران دستی از نزدیک بر آتش و جریانات سیاسی مجلس و مشروطه چیان داشت و از تصمیمهای غیردینی آنها آگاهی پیدا کرده بود، مخفیانه جهت حرکت هرچه سریعتر حاج خمامی و دیگر علمای این دیار به تهران و اعتراض به سیاسیتهای نادرست مشروطه طی تلگرافی به حاج سید محمود روحانی (داماد حاج خمامی) نوشت:

«… حرکت حجه الاسلام به موقع است و نباید به تلگرام مجلس وقعی نهاد و به مجلس پیشنهاد شود انجمنهای رشت تعطیل گردند…»[۲۳]

با رسیدن این تلگراف به رشت، حاج خمامی همراه گروهی با حاج شیخ علی فومنی به تهران آمد و در مجلس شورای ملی حضور یافت.[۲۴] و اعتراضهای خود را بیان نمود.

شیخ فضل الله نوری در نامه ای که به فرزند خود در نجف می نویسد، ضمن گزارش ورود حاج خمامی و دیگر علمای رشت به تهران و آشوبهای این شهر و دیگر شهرستانهای ایران چنین می نگارد:

«بسم الله الرحمن الرحیم… یوم ۲۴ ع ۱ است…. تمام ممالک ایران از تبریز و اصفهان وشیراز و رشت و و و خراب، وضع مردم مختلف و انجمنهای حادثه مخرّب ملّت و دولت اسلام هیچ متوقع نبود. اگر تفصیل نوشته شود یک کتاب است. حضرات فاسد العقیده از فرقه جدیده و از دهری و طبیعی و و و وقت را مغتنم دانسته  در مقام تخریب اسلام و کندن ریشه روزنامه ها مثل نظایر کتب قیّمه، ما من جریده الا و فیها سهم علی الاسلام و العلماء، قضی الامر و مضی، مردم مقدس تازه ملتفت شدند که بد شد جناب مجتهد را از تبریز بیرون کردند علی الظاهر این اوقات وارد می شوند. جناب حاج خمامی و قریب به ده نفر از علمای رشت مدتی اینجا و  رشت روز به روز بدتر رئیس انجمن رشت، حاجی میرزا محمدرضا تفصیل نویسی از مقام بیرون است. این اوقات مشغول نظامنامه اساسی در اینجا امر ختم خواهد بود. چند روز است مجلس فوق العاده منعقد داعی هم می روم برای اصلاح و مشغولی خدا کند متخرجین مقصد خود را از پیش نبردند. یک کلمه در نظامنامه آزادی قلم ذکر شد، این همه مفاسد روزنامه ها وای اگر آزادی عقاید بود، چنان که اصرار دارند. آتش بجان شمع بجان شمع فتد کاین بنا نهاد… افسوس که نمی شود گفت چه رسد به نوشتن. ظهر الفساد فی البر وو البحر…»[۲۵]

اما اصرارها و تاکیدهای فراوان شیخ فضل الله نوری و یاران و همفکران او بر تطبیق قانون با شریعت اسلامی کمتر اثر بخشید. ولی توانست آنها را از مشروطه و مجلس دلگیر سازد و رفته رفته با حضور حاج میرزا حسن مجتهد تبریزی و حاج خمامی از رشت و علمایی دیگر همدستی نموده و با تشکیل انجمن روحانیون خواستار اصلاح سیاستهای مشروطه و مجلس گردیدند.

کسروی می نویسد:

«حاج خمامی که از چند ماه قبل رنجیدگی نموده و به تهران آمده بود، نیز با حاج شیخ فضل الله همدم و همراز می بود. و حضور میرزا حسن مجتهد تبریزی سه مجتهد به هم پیوسته با یکدیگر پیمان همدستی بستند، و کسانی را از ملایان مخالف مشروطه از حاج شیخ عبدالنبی (نوری) و ملامحمد آملی و حاجی میرزا لطف الله روضه خوان و دیگران با خود یکی گردانیده و گروهی از طلبه ها را نیز گرد آوردند بدین سان یک دسته بزرگی برای ایستادگی در برابر مشروطه و مجلس پدید آوردند. تا چندی این دسته بندی نهانی بود و سپس به آشکار افتاد.»[۲۶]

همچنین «محرر» شیخ فضل الله نوری در نامه ای که به پسر او در نجف نوشته در این باره چنین می نگارد:

«… این اوقات انجمنی از علما تشکیل شده بود که سیّار است و حضرت مستطاب حجه الاسلام آقا و مجتهد تبریز و جناب خمامی و جناب آخوند ملامحمد آملی و و و تشریف فرما تاکنون شده اند و در مجالس مخصوصه منعقد یافته است و هر روز منعقد در یک از منازل اشخاص محترم که داوطلب می شوند می باشند و الحق علما و طلاب اجتماع خوب می نمایند و قریب هزار نفر و بیشتر علمای اعلام و طلاب کرام جمع شده و می شوند و بنای این مجلس بر حفظ بیضه اسلام و صون و صیانت از طریق موجبات مخالف شرع و احکام موضوعه مجلس مقدس ملی می باشد…»[۲۷]

این تجمع هرچند جهت اصلاح طلبی سیاستهای نادرست مجلس و مقررات و مشروطه چیان بود، اما به خودی خود هراس اینان را برانگیخت و جهت براندازی آن تصمیمهایی در مخالفت با این عالمان بیدارگر و تحریک مردم گرفتند. به گفته کسروی:

«بدینسان در تهران نیز ملایان از توده روگردانیده و برای ایستادگی در برابر مشروطه دسته می بستند این دسته بندی آسیب بزرگی به مشروطه توانستی رسانید و آن را از بنیاد توانستی برانداخت بویژه بابستگی که میان این دسته باسید کاظم یزدی در نجف می بود…»[۲۸] سپس اضافه می کند که : «با آن پابستگی که انبوه مردم به کیش می داشتند و رشته تقلید به گردنشان می بود هیچ گاه نشدی که با سخن و دلیل آنان را از پیروی به ملایان و دشمنی با مشروطه نگه داشت و بی گمان از این دسته بندی کار شریعت خواهان بالا رفتی و بی گمان خونریزیها روی می داد و چون در این هنگام مشروطه ریشه چندان استواری نمی داشت به آسانی برافتادی و از میان می رفت.»[۲۹]

«همچنین پس از پیشنهاد لایحه و نظارت مجتهدین بر قانون اساسی توسط شیخ فضل الله باردیگر به همدستی حاج میرزا حسن مجتهد تبریزی و حاج خمامی د ربرابر خواسته های مجلسیان و مخالفت اینان در تطبیق قانون با احکام شریعت و افزودن لایحه نظارت ایستادگی و اصلاح مشروطیت را خواستار گردیدند.[۳۰] و چون در تهران با ناآرامیهایی از سوی مجلسیان روبرو شدند تصمیم گرفتند به حضرت عبالعظیم آمده و متحصن شوند.»[۳۱]

البته کسروی می نویسد: «تنها حاج خمامی نرفت و از آنان جدا شد».[۳۲]و علت آن را ستایش بهبهانی از حاج خمامی در مجلس و مایه جدایی او از متحصنین می داند.[۳۳] که واقعیت و صحت آن برای ما روشن نیست. به نظر می رسد در این تاریخ حاج خمامی به رشت بازگشته است اما مشروطه گران نتوانستند خرسندی او را به دست آورند و رفته رفته از رفتار ایشان دلگیر شد بویژه با آشوب در تهران و مخالفتهای علنی روحانیون و علما با مجلس و مشروطیت در اوضاع رشت بی تأثیر نبود.

هارتویک سفیر روسیه در ایران در گزارشی (۲۰ فوریه، یکم اسفند، ۱۷ محرم ۱۳۲۶ ه. ق) در مورد تأثیرات مخالفت علمای دیانت تهران بر شهرستانها به وزارت خارجه متبوع خود چنین می نویسد:

«وقایع ماه دسامبر تهران اغتشاشات شدیدی را در رشت یه وجود آورد… اخبار ناگوار مردم را دچار نگرانی کرده بود. رشت را به مبارزه برای نابودی نظام جدید و آقا سید عبدالله برای حفظ آن دعوت می کردند.»[۳۴]

به نوشته مورخان در این ایام حاج خمامی به علت روابطی که با روحانیون مخالف مشروطه ولایات و عراق عرب از جمله آنها سیدمحمد کاظم یزدی (مرجع تقلید) داشت یک ملای نافذالکلمه و مورد توجه قاطبه گیلانیان بود.[۳۵] هرچند برخی می نویسند: «نامبرده در ضدیت علنی با مشروطه و مشروطه چیان مورد بی مهری ایشان قرار گرفت.»[۳۶] ولی از این سیاست کنسی توسیون غربی مورد تنفر تام حاج خمامی و یارانش قرار گرفت و علناً ابراز می نمود و به گفته ناظم الاسلام: «حاج خمامی از علمای دشت بنای مخالفت [را گذاشت] و مردم را تحریک و ضدیت با مجلس می نماید».[۳۷] حتی هنگامی که میرزا نصرالله ملک المتکلمین جهت سفر به بادکوبه، رشت آمده بود، و در سخنرانیهای خود از آزادی مشروطیت سخن به میان آورد و مخالفان آن را خائن نامید، حاجی  خمامی گفته بود: گفتار این مرد با اصول مسلمانی مباینت دارد.[۳۸] و در پاسخ اسفتای یکی از مومنان در مورد مشروطه سیاست جدید را فتنه و فساد و ترویج باطل خواند. متن پرسش و پاسخ حاج خمامی بدین شرح است:

«سوال از حضرت حجه الاسلام و مروج الاحکام و مرجع الانام آقای حاجی ملامحمد خمامی مدظله العالی. محضر انور معروض می دارد: در توقیع مقدس حضرت ولی عصر (عجل الله فرجه) به ما پیروان مذهب جعفری خطاب مستطاب چنین صادر شده است که: و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها رواه احادیثنا…، یکی از حوادث بزرگ که در عصر ما واقع شده و در موافقت کردن یا مخالفت نمودن با آن تکالیف ما مسلمانان رجوع به شما سلسله جلیله مجتهدین می باشد، داستان مشروطیت است. این وضع مستحدث که از مخترعات مردم اروپا بوده معمول به آن ملل در هیئتهای اجتماعیه خودشان است. آیا با دین مبین اسلام سازگار یا خیر؟ و قانون و مساوات و حرّیت که اساس عمده این وضع است آیا با قوانین مقدسه شرع منطبق می شود یا نه؟ تکلیف کافّه اهل قبله خاصّه دارالشوکه در ابقاء و افناء مشروطه در ممالک اسلامیه چه چیز است؟ چون عوام الناس و افراد جاهل بایستی به حکم عقل رجوع به عالم نمایند علی هذا به توسط این چند سطر در مقام تصدیع برآمد. «واسئلوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون».

جواب: «این حادثه که در این عصر واقع و تسمیه به اسم «مشروطه» شده اعاذنا الله و کافه المسلمین من شرّهاف قلع و قمع آن بر هر مقتدری لازم است و ابداً سازگاری با قواعد اسلام و مسلمانی ندارد. قانون حرّیت و سوّیت با قوانین مقدسه شریعت مطهره منطبق نیست. کدام عضو از اعضای انسان در شرع انور به حرّیت موسوم است؟ خداوند متعال برای هر عضو حدی قرار فرموده نه چشم و نه گوش و نه زبان و نه سایر اعضا را آزادی نداده برای هریک حدی در شرع است. سویت طبقات افراد انسان چه وقت بوده و صاحب شرع این سویت را کی مقرر فرموده؟ این مشروطه که ملحوظ افتاد جز فتنه و فساد و ترویج باطل و توهین اسلام نیست. بر قاطبه اهل قبله و اهل اسلام است که در اطفاء نایره این فتنه مشروطه به جان و مال کوشش نمایند و دین قویم اسلام را از شر این مشروطه آسوده دارند.»[۳۹]

پاسخ فوق به روشنی موضعگیریهای ضد مشروطه خواهی حاج خمامی را می رساند که ریشه اعتقادی و دینی داشته است. بویژه جلوه آزادی خواهی پس از مشروطیت توسط مشروطه چیان بروز نوعی مخالفت با اندیشه های دینی بوده است و به عقیده حاج خمامی و همفکران او، اعلان به حریت و مساوات برای مبارزه با مذهب و احکام آن و بی تفاوتی میان مسلمانان و غیر او در قوانین اجتماعی جامعه مذهبی ایران بوده است. و در واقع آزادیخواهان، ازادی در عقیده را منظور داشتند و نه آزادیهای خدادادی را از این رو حاج خمامی با صراحت کامل، و پس از یک بار تجربه مشروطه اول، آن را فتنه و فساد و ترویج باطل و توهین به اسلام می خواند و تشکیل دوباره آن را تحریم نمود. از سویی دیگر مشروطه گران مخالف روحانیت و دخالت علمای دیانت در سیاست مدنیت و اجتماع بویژه انجمنهای سرّی رشت که از افراد گوناگون ایرانی، گرجی، ارمنی، قفقازی تشکیل شده بود، مخالفتهای حاج خمامی و یارانش را فراموش نکرده بودند. و پس از استبداد صغیر که بار دیگر به یاری سفارتخانه های روس و انگلیس در تهران ـ محمد علیشاه تحت فشار قرار گرفت و مشروطیت ایران را اعلام نمود ـ کمیته های سرّی و انجمنهای «فراماسونری» شهرستانهای تبریز و رشت و غیره بار دیگر به پا خواستند و جهت استقرار مشروطه غربی تلاش فراوان نمودند.

این بار عملیات انقلابی رشت را کمیته پنهانی «ستار» متشکل از ارامنه و مسلمانان ایرانی رهبری می کرد. به نوشته کسروی:

«چون در آن ایام میان قفقاز و آذربایجان رفت و آمد بسیار بود، و چون کمیته سوسیال دموکرات قفقاز هوادار آزادی ایران به شمار می رفتند و کسانی از سر دستگان آذربایجانی با آن کمیته پیوستگی داشتند، با همداستانی از کمیته چشم به سوی گیلان داشتند … بی درنگ به همدستی برخاستند.»[۴۰]

اعضای این کمیته عبارت بودند از: ۱- معز السلطان (سردار محی) ۲- میرزا محمد علی مغازه ای ۳- میرعلی اکبر سعید ۴- حسین خان کسمایی ۵- یپرم داویدیان (یپرم خان) ۶- نرمس ساناساریان ۷- لیک اف گرجی ۸- میرزا علی محمد خان تربیت (خویشاوند تقی زاده) ۹- میرزا کوچک خان[۴۱]

به نوشته فخرائی:

«در معیت کمیته ستار تعدادی از انقلابیون قفقاز و گرجستان وجود داشته اند که از فکر و عمل و چالاکی آنها کمکهای بزرگ به آزادیخواهان گیلان شد. مجامع ملی رشت میرزا کریم خان رشتی را با عنوان نمایندگی به باکو فرستاده بودند تا از مراکز ازادیخواه آن مناطق تقاضای اسلحه کند. میرزا کریم در بادکوبه با تقی اف و او با کمیته سوسیال دموکرات ارتباط پیدا کرد و در گنجه با سرگو و استالین ملاقاب کرد و از آنها وعده ارسال اسلحه گرفت و سپس محرمانه توسط آقا محمدی اسلحه و نفرات را که از بادکوبه فرستاده می شدند تحویل می گرفت.[۴۲]

مستر چرچیل ـ ترجمان سفارت انگلیس ـ که در آن روزها گذری از گیلان داشته است [؟!] این اظهارات را که پی ریزی شورش گیلان در قفقاز و انجام آن توسط قفقازیهای گرجی و سوسیال دموکراتها بوده تایید می کند.

اما چنان که در تهران مشروطه گران و سفارتخانه های بریتانیا و روس از حضور فعال شیخ فضل الله نوری هراس فراوان داشتند و پیش از اعلان دوباره مشروطیت و تشکیل مجلس از محمدعلی شاه خواستند که شیخ فضل الله را به کلات تبعید نماید.[۴۳] تا این بار مشروطه استقرار اجتماعی یابد. در رشت نیز حضور حاج خمامی، مانع بزرگی در پیروزی مشروطه خواهان به شمار می رفت. از این روی کمیته ستار تصمیم می گیرد که مجتهد بزرگ گیلان را ترور کند. وظیفه ترور به میرزاکوچک محول می شود. (واگذاری ترور به میرزا حساب شده بود) برای این کار به او یک اسلحه و سه روز مهلت داده می شود که پاسخ قطعی دهد. میرزا کوچک سه روز مداوم بیرون از شهر به تمرین می پردازد. ولی در سومین روز ناگهان ظاره شده و پاسخ رد می دهد. او می گوید: «این کار او نیست.» بعد ها معلوم شد ک به واسطه ایمان دینی اش این کار را رد کرده بود.[۴۴] البته باوجودی که میرزا کوچک از انجام این عمل سرباز می زند، ولی به عنوان یک مجاهد در گروههای رزمنده می ماند و در ژانویه ۱۹۰۹ در عملیات فتح رشت شرکت می کند.[۴۵]

به نظر می رسد، شرط انتخاب و عضویت میرزاکوچک را در کمیته ستار، ترور بزرگترین مجتهد رشت و عالم گیلان قرار داده بودند. اما اگر میرزاکوچک از ترور حاج خمامی سرباز زد، مخالفان دیگری را بدین کار گماردند.

آورده اند:

«حاج خمامی در مواقع نماز در ایوان خانه خود اذان می گفت. در یکی از صبحگاهان که او مشغول اذان گفتن بود، تیری از طپانچه مردی ناشناس، که روی درخت ابریشم کنار چاه میدانگاهی کمین کرده بود به سمت او رها می شود ولی به علت تاریک بودن هوا و هدف گیری غلط به وی اصابت نمی کند و معروف می شود که ضارب تحریک شده میرزاکریم رشتی (خان اکبر، رئیس کمیته سرّی) بوده است.[۴۶]

سرانجام روز نوزدهم بهمن ۱۳۲۷ (ه.ق) کمیته ستار به کمک هواداران خود و گرجیان و ارمنیان به فرماندهی سپهدار به شهر رشت حمله کردند و ضمن کشتن سردار افخم حاکم گیلان، سران مخالفان را که سی و شش نفر گفته اند[۴۷] به قتل رساندند. بعد به خانه مجتهد رشت مرحوم شهید حاج ملامحمد خمامی ریخته و او را در ایام شهادت سیدالشهداء (ع) به لقاءالله نایل گرداندند.

به نوشته کسروی:

«یکی از کشتگان، حاجی خمامی را باید شمرد. این مرد که یکی از مجتهدین بنام به شمار می رفت با مشروطه دشمنی می ورزید و دیرزمانی در تهران همراه حاج شیخ فضل الله و مجتهد تبریزی کوشش هایی می نمود… در این هنگام با گلوله مجاهدان از پا افتاد.»[۴۸]

همچنین ناظم الاسلام کرمانی ضمن وقایع ایام مشروطه می آورد:

«روز جمعه ۲۹ ذی الحجه ۱۳۲۶ گفته شد حاج خمامی را در رشت کشته اند.[۴۹] و چهارشنبه ۴ محرم ۱۳۲۷ شنیده شد جنازه حاج خمامی را آورده اند تهران که ببرند قم دفن نمایند.[۵۰]

و بدین ترتیب حاج شیخ ملامحمد خمامی پس از عمری تحصیل و تلاش و کوشش و اجتهاد و تبلیغ و ترویج شریعت قرآن و مبارزه با دشمنان اسلام و حفظ دیار گیلان از تهاجم فرهنگی سیاسی غربزدگان، با پیکری خونین، سر به آستان مقدس حضرت معصومه (س) دخت گرام امام کاظم (ع) سایید و به ملکوت اعلی پیوست.

۲- مجتهد شهید حاج آقا میر بحرالعلوم

پدرش حاج میر عبدالباقی ملقّب به شریف العلمای رشتی بود. خودش رهبر معنوری و پیشوائی عِلوی بود که از هر خرمن فضیلت دسته گلی چیده بود و علم و عمل را قرون و از علم و ادب نصیبی تمام داشت. پدرش از علمای نامی عصر خویش و معروف به حجت الاسلام بود. به نجف اشرف هجرت کرد وتحصیلاتش را نزد شیخ حسن کاشف الغطاء و شیخ محمدحسن نجفی (صاحب جواهر) و دیگر استادان به کمال رساند و اجازه نامه دریافت داشت و در شهر قم در گذشت. همسرش دختر فقیه عالی مقام سید علی آل بحرالعلوم نویسنده «البرهان القاطع» بود و از این وصلت فرخنده، شخصیت مورد بحث در نجف اشرف حوالی سال ۱۲۵۷ (ه.ق) به دنیا آمد و لقب بحرالعلوم را به همین مناسبت گرفت. در کودکی همراه پدر به رشت رفت و در حدود سال ۱۲۸۱ (ه.ق) به نجف اشرف برگشت و با دختر سیدحسین بحرالعلوم ازدواج کرد. مقدمات را نزد استاد خراسانی آموخت و دروس عالی را در خدمت حاج میرزا حبیب الله رشتی و شیخ هادی تهرانی به اتمام رسانید. و در سال ۱۳۱۱ (ه.ق) به رشت بازگشت. در حالی که درهمه رشته های علمی استاد گشته و بسیاری از تقریرات درس استادش را برنوشته بود.[۵۱]

و در این دیار توده مردم را به مذهب رهبری می داشت و هیچ گاه حق را بر ناروا و ناراستی ترجیح نداد و به جای دین، بیراهه باطل برنگزید.

از این رو در واقعه عدالتخواهی ـ از آنجا که درد دین داشت ویار مردم بود ـ از این جنبش در آغاز هواداری نمود و آن را همگام با مردم و دیگر علمای هوادار جنبش عدالتخواهی مورد تایید قرار داد و حتی به نمایندگی از سوی مردم و علمای رشت به مجلس شورای ملی رفت.

در زمینه اعزام بحرالعلوم به مجلس، حاج خمامی و علمای رشت تلگرامهایی به شرح ذیل در تأیید او نوشتند:

«از طرف عموم علماء رشت به عنوان جناب آقای طباطبائی، جناب آقای بحرالعلوم از طرف دعاگویان منتخب و روانه شدند. متوقع مایه افتخار و سرافرازی هستند…» و «حضور مبارک حضرت حجه الاسلام آقای سید محمد (طباطبایی) و سید عبدالله (بهبهانی) دام ظلّهما از طرف دعاگویان علماء گیلان جناب مستطاب آقای حاج بحرالعلوم (سلّمه الله) منتخب و حرکت کرده اند و از خداوند متعال تأیید ایشان و وکلاء مجلس ملی مرکزی را خواهانیم. حاج خمامی و امام جمعه و سایرین.»[۵۲]

باید گفت این هواداری از مشروطیت و نمایندگی مجلس شورا چندان دوام نیافت و با آشکار شدن برخی خواسته های غیرشرعی مجلسیان، بحرالعلوم از موضعگیرهای حاج خمامی حمایت نمود. و در آن هنگام که وی با دیگر علمای رشت جه اعتراض به فتنه گریهای انجمنهای سری رشت ضمن ارسال تلگراف تهدید و توبیخ مجلسیان عازم تهران می شود و مجلس که تمایلی به حضور حاج خمامی در تهران و مجلس نداشت و ضمن تلگرافی تقاضای توقیف حرکت را خواستار گردیدند، بحرالعلوم، تلگرافی به حاج سید محمود روحانی (داماد حاج خمامی) مخابره می کند و حرکت حجت الاسلام حاج خمامی را به موقع می خواند و اینکه نباید به تلگرام مجلس وقعی نهاد و به مجلس پیشنهاد تعطیلی انجمنهای رشت شود.»[۵۳]

در  مجلس از تلگراف بحرالعلوم سخن به میان آمد گروهی از نمایندگان در صحت آن تردید کردند و گروهی دیگر آن را تأیید نمودند و درخواست کردند از این پس نباید حاجی بحرالعلوم را به مجلس راه داد. لیکن تصمیم قطعی دراین مورد گرفته نشد.[۵۴] البته در جلسات (۴ع ۱- ۱۳۲۵ ه) برخوردهایی میان نمایندگان و بحرالعلوم پیش آمد که با دخالتهای وثوق الدوله (نایب رئیس) وسید محمد طباطبائی به پایان رسید.[۵۵]

اما بحرالعلوم دیگر آرام نگرفت و نمی توانست با دیگر مجلسیان ناآگاه و یا با اطلاع از حقایق سیاسی پشت پرده همگام باشد. از این رو در محرم ۱۳۲۶ (ه.ق) جهت زیارت عتبات به عراق رفت. اما در نجف نیز چند دستگی میان جناحهای روحانیت و مرجعیت و هواداریهای کم و بیش از این و آن و پیشامدهای ناگوار او را مجبور کرد پیش از زیارت غدیر آن شهر مقدس را ترک گوید و به میهن خویش بازگردد. پس از مدت کوتاهی نزدیک قزوین صبحدم یکشنبه ۱۸ ربیع الثانی ۱۳۲۷ (ه.ق) عده ای با شلیک چندگلوله او را کشتند و همان جا به خاک سپرده شد. و مزارش اکنون معروف است. پسر بزرگش سیدجواد نیز همراهش به شهادت رسید.[۵۶] علامه اردوبادی قصیده ای در رثای آن دو بزرگوار سروده است.[۵۷]

۳- مجتهد شهید شیخ علی رشتی

سومین دانشمند یگانه این دیار پر علم و معرفت حاج شیخ علی (فومنی) رشتی می باشد. پدرش مولی حسین فومنی رشتی دانشمندی زاهد بود که پس از اتمام تحصیلاتش در عراق به رشت آمد و اعتماد مردم را جلب کرد و به رهبری و تدریس و نشر احکام همت گماشت. در سال ۱۲۸۷ (ه.ق) بدرود زندگی گفت و فرزندش بنا بر وصیت او پیکرش را به سال ۱۲۸۹ (ه.ق) به کربلا برد. پدرش مولی محمدعلی در فومنات قاضی بوده است.

حاج شیخ علی از رجال برجسته دین و در علوم دینی مرحله ها پیموده بود و نظریاتی صائب و آرایی عمیق و تحقیقاتی ممتاز داشت. به سال ۱۲۶۸ (ه.ق) در رشت دیده به دنیا گشود و مقدمات را از پدرش آموخت و فقه و اصول و فلسفه و عقیده شناسی را نزد علمای رشت مانند مولی حسنعلی و مولی محمدعلی امام جمعه فراگرفت.[۵۸] بیست ساله بود که پدرش در گذشت. برای تکمیل تحصیلات به سال ۱۲۸۹ (ه.ق) رهسپار کربلا گشت و ظرف پنج سال از درس سرور فقیهان شیخ زین العابدین مازندرانی و دیگر استادان بهره برد. آنگاه به دستور محقق عالیقدر حاج میرزا حبیب الله رشتی در نجف اشرف اقامت گزید و از وی و استادان دیگر علوم دینی و فلسفه و عقیده شناسی را بیاموخت تا مهارت و استادی یافت و به اجتهاد مطلق نایل آمد. حدیث را به استناد اجازه نامه از آیت الله حاج میرزا حبیب الله رشتی و شیخ محمد طه نجف تبریزی و شیخ حسن مامقانی و فاضل شربیانی روایت می کرد.[۵۹]از تراوشات قلم گهربارش چهار جلد کتاب در اصول فقه و هشت جلد در مباحث فقهی چون نماز و قضا و ارث و اجاره و بیع و دیات است. بحثهایی از تقریرات استادش محقق رشتی را نگاشت، اما تاکنون هیچ یک از آثارش به چاپ نرسیده است.

به سال ۱۳۱۲ (ه.ق) از نجف به رشت آمد و به مقام پیش نمازی و قضا و تدریس نشست و به مرجعیت عالی نایل آمد. به نوشته فخرایی:

«حاج شیخ علی پس از فراغت از تحصیل و نیل به درجه اجتهاد به رشت آمده به حکومت شرعیه پرداخت و شهرتی به هم رسانید.[۶۰] و یک دم از نشر حقایق اسلامی و تعظیم شعایر الهی و امر به معروف و نهی از منکر فارغ ننشست و در دفاع از اصول و تعالیم اسلام هیچ عاملی از ترس گرفته تا ملاحظه و سرزنش و افکار عمومی در او اثر نمی گذارد.»[۶۱]

حاج شیخ علی رشتی در جریان انقلاب مشروطه و حوادث رشت با حاج خمامی همگام بود حتی پس از تحصن حاج خمامی و دیگر علما در صحرای ناصریه رشت و تصمیم به رفتن تهران جهت اعتراض حضوری از واقعه مشروطیت[۶۲] با حاج خمامی همراه گشت و در مجلس حضور یافت و به رفتار برخی مجلسیان و انجمنهای رشت اعتراض کرد.[۶۳]

از این پس این مجتهد عالی مقام در زمره مخالفان مشروطه غربی درآمد و با تشکیل دوباره آن ممانعت و مخالفت می کرد و به نوشته فخرایی حاج شیخ علی نه تنها با عقیده آزادی خواهان در کسب حریّت همراه نبود بلکه در مخالفت با حکومت مشروطه از یاران صدیق حاج خمامی به شمار می رفت.[۶۴] تا در شبی، شب پنجشنبه ۲۱ ربیع الثانی ۱۳۲۷ (ه.ق) ـ سه عنصر تبهکار وارد خانه اش شده، پس از شلیک چند گلوله بیرون رفتند. اصابت کشنده نبود. پزشکانی برای معالجه آوردند اما معالجه را مفید ندانستند. در همان زخم خوردگی زبان به پند و ارشاد خانواده اش گشود و مژده دادشان که به افتخار شهادت نایل خواهد گشت. نیمه شب دو نفر دیگر از همان دار و دسته تبهکار وارد خانه شدند و با شلیک چند گلوله دیگر او را شهید نمودند. سپس خانواده و فرزندانش را تهدید کردند و از گریه و فریاد باز داشتند. در حالی که نام خدا بر زبان داشت و این آیه را زمزمه می کرد: «وجّهت وجهی للذی فطر السموات والارض» دنیا را بدرود گفت و شهید گشت. [و] شهید راه حق و فضیلت [شد].[۶۵]

فرزندش،شیخ حسین، که نام خانودگیش را به مناسبت مقتول شدن پدرش (شهیدی) گذارده، قاتل پدر را میرزا حسین خان کسمایی (از اعضای کمیته سری ستار رشت) می دانست.[۶۶]

پیکر پاک و خون آلود شهید حاج شیخ علی رشتی را در رشت تا دو سال به امانت نگهداشتند و آنگاه بنابر وصیت وی او را به کربلا بردند و در مقبره ای در زاویه جنوب شرقی صحن مطهر به خاک سپردند.[۶۷]

فسلام الله علیهم یوم ولدوا و یوم استشهدوا و یوم یبعثون حیّاً …

حوزه علمیه قم

مهدی انصاری

۲۴/۲/۷۲


[۱] . ابراهیم فخرایی، سردار جنگل، ص ۲۷

[۲]. مهدی ملکزاده، انقلاب مشروطیت ایران، ج۳، ص ۴۷۷

[۳] . ابراهیم فخرائی، گیلان در جنبش مشروطیت، ص ۹۴

[۴] . ابراهیم فخرائی، گیلان در جنبش مشروطیت، ص ۹۷

[۵] . همان منبع

[۶] . ابراهیم فخرائی، گیلان در جنبش مشروطیت، ص۳۰-۲۸

[۷] . ابراهیم فخرائی، گیلان در جنبش مشروطیت، ص۳۰

[۸] . گفتنی است سعدالدوله در سال ۱۳۲۸ (ه.ق) بار دیگر به علت اسائه ادب به ملاقربانعلی، ملای متنفذ زنجان، مورد مهاجمه واقع شد و به سختی کتک خورد وسرش شکست و هنوز جهت مداوا به قزوین نرسیده بودکه در راه در گذشت.

[۹] . احمد کسروی، تاریخ هجده ساله آذربایجان، ص۸

[۱۰] . ناظم الاسلام، تاریخ بیداری ایرانیان، ج۴، ص ۶۳

[۱۱] . ابراهیم فخرائی، گیلان در جنبش مشروطیت، ص ۱۰۱

[۱۲] . ابراهیم گیلان در جنبش مشروطیت، ص ۱۱۴

[۱۳] . ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، ج۴، ص ۵۸

[۱۴] . کتاب نارنجی، ج۱، ص ۵۳-۵۲

[۱۵] . ابراهیم فخرائی، گیلان در جنبش مشروطیت، ص ۹۸

[۱۶] . همان منبع، ص ۱۰۳

[۱۷] . همان منبع، ص۹۹

[۱۸] . همان منبع، ص۱۰۰

[۱۹] . همان منبع

[۲۰] . ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، ج۴، ص۱۲۸

[۲۱] . ابراهیم فخرائی، گیلان در جنبش مشروطیت، ص ۱۰۰

[۲۲] . همان منبع

[۲۳] . همان منبع

[۲۴] . همان منبع

[۲۵] . احمد کسروی، تاریخ مشروطه ایران، ج۱، ص ۲۹۴-۲۹۳

[۲۶] . احمد کسروی، تاریخ مشروطه ایران، ج۱، ص۳۶۰

[۲۷] . همان منبع

[۲۸] . همان منبع

[۲۹] . همان منبع، ص۳۶۱

[۳۰] . احمد کسروی، تاریخ مشروطه ایران، ج۱، ص ۳۷۳

[۳۱] . همان منبع، ص ۳۷۵

[۳۲] . همان منبع،ص ۳۷۵

[۳۳] . همان منبع

[۳۴] . کتاب نارنجی، ج۱، ص ۱۱۲

[۳۵] . ابراهیم فخرائی، گیلان در جنبش مشروطیت، ص ۹۶

[۳۶] . همان منبع

[۳۷] . ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، ج۴، ص ۱۰۲

[۳۸] . ابراهیم فخرائی، گیلان در جنبش مشروطیت، ص۹۶

[۳۹] . مهدی ملکزاده، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، ج۴، ص ۲۲۲و۲۲۳

[۴۰] . احمد کسروی، تاریخ هجده ساله آذربایجان، ص۸

[۴۱] . احمد کسروی، تاریخ هجده ساله آذربایجان، ص۸، مجله آینده، مقاله ارامنه گیلان در نهضت جنگل ـ خاطرات خاچاطور میناسیان، ص ۳۷۷، ش۱۲۰۷، سال هجدهم

[۴۲] . ابراهیم فخرائی، گیلان در جنبش مشروطیت، ص ۱۱۵

[۴۳] . رک: مهدی انصاری، شیخ فضل الله نوری، ص۲۲۳

[۴۴] . مجله آینده، مقاله ارامنه گیلان، ص ۲۷۸

[۴۵] . همان منبع

[۴۶] . ابراهیم فخرایی، گیلان در جنبش مشروطیت، ص ۱۰۱و۱۱۴

[۴۷] .  احمد کسروی، تاریخ هجده ساله آذربایجان، ص۱۰

[۴۸] . احمد کسروی، تاریخ هجده ساله آذربایجان، ص۱۰

[۴۹] . ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، ج۴، ص۲۸۴

[۵۰] . همان منبع

[۵۱] . عبدالحسین امینی، شهداء الفضیله، ص ۳۶۴

[۵۲] . ناظم الاسلام، تاریخ بیداری ایرانیان، ج۴، ص ۵۸

[۵۳] . ابراهیم فخرایی، گیلان در جنبش مشروطیت، ص۱۰۰

[۵۴] . همان منبع

[۵۵] . همان منبع، ص۱۰۱

[۵۶] . عبدالحسین امینی، شهداءالفضیله، ص ۳۶۵-۳۶۴

[۵۷] . همان منبع، ص ۳۶۶-۳۶۵

[۵۸] . عبدالحسین امینی، شهداءالفضیله، ص۳۶۷

[۵۹] . عبدالحسین امینی، شهداءالفضیله، ص۳۶۸

[۶۰] . ابراهیم فخرایی، گیلان در جنبش مشروطیت، ص۱۰۳

[۶۱] . امینی، شهداءالفضیله، ص۳۶۸

[۶۲] . ابراهیم فخرایی، گیلان در جنبش مشروطیت، ص۱۰۰

[۶۳] . همان منبع، ص۱۰۱

[۶۴] . همان منبع، ۱۰۳

[۶۵] . امینی، شهداءالفضیله، ص۱۰۱

[۶۶] . ابراهیم فخرایی، گیلان در جنبش مشروطیت، ص۱۰۳

[۶۷] . امینی، شهداءالفضیله، ص۳۶۸

منبع: یادنامه حکیم لاهیجی مجموعه سخنرانیها و مقالات، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، پاییز ۱۳۷۴، اول، ص ۶۳۷-۶۶۲٫

ارسال دیدگاه