مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
پنج شنبه 22 آذر 1397 - Thursday 13 Dec 2018
محتوا
ترورهای پی در پی / داستان ترورهای مرحوم کامران زاده از زبان خودش ترورها در استان گیلان

ترورهای پی در پی / داستان ترورهای مرحوم کامران زاده از زبان خودش

کتاب «سه شیفته پای کار» خاطراتی ماندگار از مرحوم حاج حمید کامران زاده است که بخش عمده آن به اسکان و تدبیر امور مربوط به مهاجران جنگ تحمیلی که در استان گیلان ساکن شدند اختصاص دارد.
مرحوم کامران زاده در قسمتی از خاطرات خود به ماجرای ترورهایی که برای ایشان اتفاق افتاده بود اشاره کرده اند که قسمتی از آن را رنگ ایمان منتشر می سازد.

دوشنبه 5 آذر 1397 - 22:09

کتاب «سه شیفته پای کار» خاطراتی ماندگار از مرحوم حاج حمید کامران زاده است که بخش عمده آن به اسکان و تدبیر امور مربوط به مهاجران جنگ تحمیلی که در استان گیلان ساکن شدند اختصاص دارد.

مرحوم کامران زاده در قسمتی از خاطرات خود به ماجرای ترورهایی که برای ایشان اتفاق افتاده بود اشاره کرده اند که قسمتی از آن را رنگ ایمان منتشر می سازد. برای اطلاع بیشتر به کتاب سه شیفته پای کار، صفحات ۷۶ـ ۸۳ مراجعه نمایید.

 

نقشه ترور

یک بار در سال ۶۱ بود که دادستان به من اطلاع داد منافقینی را دستگیر کردیم و اعتراف کردند که چه کسانی در لیست ترور هستند. یکی از آنها شما هستید. آقای استاندار، رئیس جهاد سازندگی آقای قانع فر، آیت الله احسانبخش نماینده حضرت امام و چند نفر دیگر. آقای کریمی دادستان گیلان گفت: «تکلیف ماست که به شما اطلاع بدهیم و اصرار داریم که از خودتان مراقبت کنید، جاهای مشکوک نروید، افراد مشکوکی که در اطراف می بینید اطلاع دهید، آن ها اول کسانی را می گذارند تا حضور شما را ثبت کنند و بعد از آن ترور را انجام می دهند. ما می خواهیم برای چند نفر محافظ بگذاریم. اسلحه هم داشته باشید تا در هنگام غافلگیری، لااقل بتوانید از خودتان دفاع کنید»

 

رهایی از ترور

یک روز در کوران همین ترورهای منافقین در پاییز سال ۶۲ بود که در ساختمان هلال احمر بودم، دیدم مادر شهیدی سراسیمه وارد شد و گفت:

«حاج آقا چرا بی احتیاطی می کنید من الآن می روم سپاه و می گویم برای تو محافظ بگذارند».

گفتم:«چی شده حاج خانم؟ بی احتیاطی چیه؟»

گفت: «داشتم می آمدم هلال احمر پیگیر کارهای اجناس اهدایی مردم به جبهه ها شوم، دیدم در ورودی دروازه هلال احمر پیرزنی نشسته است، با لباسی ژنده و مندرس و چادری به سر دارد، صورتش معلوم نبود. گفتم مادرجان خوب نیست هوا سرده اینجا نشسته ای اینجا نزدیک مرکز شهره، خوب نیست اینجا گدایی کنی. گفتم اگر نیاز مالی داری می توانی بروی بالا مسئول هلال احمر مسئول کمیته امداد هم هست، ایشان می تواند به شما کمک کند. دیدم حرف هایم افاقه نمی کند. دوباره گفتم حاج خانم! با تو هستم، به شانه اش زدم و دستش را گرفتم که بیاورم دفتر شما، دیدم با یک حرکت سریع دستش را کشید و چادر را کنار انداخت با سرعت تمام به سمت خیابان دوید، جوان رشیدی بود که «یوزی»[۱] را زیر چادرش پنهان کرده بود، دوید طرف موتوری روشن که آماده بود، ترک موتور سوار نشست و با سرعت به سمت میدان فرهنگ رفتند. جمعیت هاج و واج دور چادر مندرسی که در ورودی در بزرگ ساختمان هلال احمر افتاده بود، جمع شدند و ماجرا را برای هم تعریف می کردند که این خانم داشت گدایی می کرد چطور شد که جوان یوزی به دست از کار درآمد؟ حاج آقا من از شما می خواهم که محافظ داشته باشید، این ها برای کشتن شما جدی هستند،شماها باید باشید به این مردم خدمت بکنید»

 

اسلحه آماده

یک بار هم در تابستان سال ۶۴ اتفاق عجیبی نزدیک خانه ما در خیابان شهید مطهری رشت افتاد. ساعت بین ۳ تا ۵/۳ عصر بود. وقتی وارد خیابان نزدیک منزل شدم، چند نفر از بچه های سپاه به سرعت به طرفم آمدند و گفتند سوار ماشین شوید، آن ها مرا از آنجا دور کردند؛ وقتی موضوع را پرسیدم،آن ها گفتند نیروهای گشت متوجه حضور پنج نفر شدند که به طرز مشکوکی در مسیر منتهی به منزل شما به کمین نشسته بودند، هر پنج نفر مسلح بودند و سلاح آن ها هم از ضامن خارج بود، منتظر بودند که تو به همراه راننده ات اینجا بیایی ما متوجه شدیم و درگیری بین ما و آن ها صورت گرفت. دو نفر کشته شدند و سه نفر هم مجروح شدند، یکی از آن ها اعتراف کرد: «طعمه کامران زاده بود!»

 

ترور در بازار

یک بار هم نزدیک مسجد کاسه فروشان در بازار رشت بود، منافقین هر کاری کردند که بالاخره مرا به دست آورند، نتوانستند. تابستان بود. بازار هم تقریبا شلوغ بود. من از راسته میوه فروشان و سبزی فروشان می خواستم به مسجد بروم. بازار پر از هیاهوی فروشندگی بود که میوه های خود را تبلیغ می کردند. در همین حین متوجه صدای شلیکی می شوم. درست بود صدای تیر بر صداهای فروشندگی غلبه کرده بود. برگشتم، دیدم جوانی نقش بر زمین شده، چند نفر دور او جمع شدند، او قبل از اینکه دست به هر کاری بزند، از سوی یکی از مأموران سپاهی که او را تعقیب می کرد، درست در هنگام ارتکاب ترور کشته می شود.

 

حمله با نارنجک

منافقین پس از ترور شهید انصاری درصدد بودند اعضای کمیته مشورتی [استاندار][۲] را هر جوری هست سر به نیست کنند. آن ها حاج آقای احسانبخش را روز پنجشنبه بیست و ششم فروردین سال ۱۳۶۱ در مسجد کاسه فروشان رشت ترور کردند. ایشان به شدت مجروح شدند که کارشان به دیالیز انجامید و به سبب جراحات وارده در سال ۱۳۸۰ به شهادت رسیدند.

منافقین می خواستند همه جا را برایمان نا امن کنند، جرم ما از نظر آنان کاملا مشخص بود. خانه سازی برای محرومان، کمک به زنان بی سرپرست، کمک به دانش آموزان بی بضاعت و ترویج فعالیت های فرهنگی برای ارتقای فرهنگی مددجویان…

[قبل از ازدواج، چون دل نگرانی مادرم را می دیدم بعد از اتمام کارهای روزانه به فومن بازمی گشتم ولی بعد از ازدواج و دستوری که شهید انصاری برای اقامت در رشت به من داد، دیگر] می دانستم مادر پیرم نمی تواند رشت دنبالم بیاید، [لذا فقط آخر هفته ها را]  می رفتم فومن. منافقین از این مسئله استفاده کردند، آن ها برایم کشیک گذاشته بودند و می دانستند که من شب جمعه خانه مادرم می روم و صبح جمعه به رشت برمیگردم، حضورم نزد مادر بیشتر از چند ساعت نبود. یک شب ساعت حدود ۱ بعد از نیمه شب، به طرف اتاقی که ما در آنجا بودیم، نارنجک انداختند. چندتایی بود، انفجار بعد انفجار، ترکش تمام در و دیوار اتاق را گرفته بود، ما به سمت پستو فرار کردیم. من هیچ وسیله دفاعی نداشتم، چراغی هم روشن نبود، با صدای انفجار بچه های سپاه فومن خیلی سریع به محل آمدند، آن ها فکر می کردند با آن همه انفجار شهید شده ام.کمی قبل از حضور بچه های سپاه سر و صدا خوابید، مادرم بسیار وحشت زده شده بود، بچه های سپاه تا صبح اطراف خانه ی مادرم گشت زدند، فردا صبح به مادرم گفتم: مادرجان من برایت درد سر هستم، اینجا ممکن است ترا هم اذیت کنند. اجازه بدهید من فعلا نیایم، دستش را بوسیدم، مادر نگاهی به من انداخت و گفت: هرجا هستی به اسلام خدمت کنی مایه افتخار من هستی.

بچه های سپاه رد منافقین را زده بودند، ده پانزده روز بعد از آن حادثه گروهی را دستگیر کردند. آن ها اعتراف کردند که عملیات آن ها چگونه بود، طراحی عجیبی داشت اما نمی دانم چرا ختم به نارنجک باران خانه ی مادرم شد، آن ها گفتند که در مسیر رفتن فلانی به خانه ی مادرش هم کمین گذاشته بودیم، چند باری این کاری را کردیم اما موفق نشدیم تا اینکه آن شب جمعه را خیلی مناسب دیدیم. هرچه بود آن ها نتوانستند به من آسیبی بزنند. فکر می کنم خداوند متعال به من فرصت داد تا کارهایی را که بر زمین مانده بود، انجام بگیرد، یک سری وظایف دیگر هم بر عهده من گذاشته شد تا آن ها را انجام بدهم، بالاخره مصلحت نبود که به شهادت برسم وگرنه مطابق آنچه دوستان سپاه فومن از طراحی عملیات منافقین گفتند من باید خیلی وقت پیش ترور می شدم.

—————————————————–

[۱] . نام اسلحه انفرادی

[۲] . این کمیته توسط مهندس شهید علی انصاری برای مشاوره درباره مسائل استان تشکیل شده بود که در اخبار رادیو و تلویزیون به آن «شورای نهادهای استان» اطلاق گردید که در هفته دو روز تشکیل جلسه میداد و مسائل مهم استان در آن مطرح میشد و تصمیم گیری صورت میگرفت. این کار شهید انصاری در تشکیل چنین کمیته ای مورد استقبال و الگو گیری سایر استانها نیز قرار گرفت. اعضای اولیه این کمیته عبارت بودند از حجت الاسلام و المسلمین احسانبخش امام جمعه رشت، حجت الاسلام مصطفی حائری فومنی، حاج غلامرضا قانع فر مسئول جهاد سازندگی، حاج حمید کامران زاده مسئول کمیته امداد و هلال احمر، محمد ربیعی فرمانده سپاه و شهید ابوالحسن  کریمی دادستان وقت استان.

ارسال دیدگاه