مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
چهارشنبه 30 مهر 1399 - Wednesday 21 Oct 2020
محتوا
ناگفته‏ هایی از رقعات حزین لاهیجی

ناگفته‏ هایی از رقعات حزین لاهیجی

این مقال مروری دارد بر دو مجموعه از نامه های محمد علی حزین لاهیجی. مجموعه نخست که شامل یازده نامه است، بنا به اظهار کاتب، به نواب یحیی خان، صوبه دار لاهور نوشته شده است. این نامه ها در یک نسخه خطی تحت عنوان «رقعات شیخ محمد علی حزین» در کتابخانه خدابخش شهر پتنا نگهداری می‏شود.

چهارشنبه 10 ژوئن 2015 - 09:50

ژاله تاج الدینی

این مقال مروری دارد بر دو مجموعه از نامه های محمد علی حزین لاهیجی. مجموعه نخست که شامل یازده نامه است، بنا به اظهار کاتب، به نواب یحیی خان، صوبه دار لاهور نوشته شده است. این نامه ها در یک نسخه خطی تحت عنوان «رقعات شیخ محمد علی حزین» در کتابخانه خدابخش شهر پتنا نگهداری می‏شود.

 

از متن نامه ها پیداست که حزین آنها را در شهر لاهور قلمی کرده است. لازم به ذکر است که حزین سفر ناخواسته خود به هند را در دهم رمضان 1146 با کشتی آغاز کرد و در اول شوال همان سال به بندر تته وارد شد. کراهت سفر به دهلی، سبب اقامت حدوداً سه ساله او در خدا آباد و ملتان و لاهور شد و هنگامی که بالاجبار در 1149 عازم دهلی شد تنها یک سال در این شهر دوام آورد و بعد به قصد برگشت به ایران مجدداً راهی لاهور شد. حضور حزین در لاهور تا دیر زمانی، (حدود یک سال) به طول انجامید و او که برای بازگشت به وطن روزشماری می‏کرد، ناکام از نیل به مقصد، به دهلی برگشت. زمان اقامت مجدد حزین در لاهور یعنی سال 51 ـ 1150 هجری، مصادف شد با حمله نادر شاه به قندهار و پیشروی او به سمت لاهور. از این رو بخش عمده مضمون این نامه ها را اخبار مربوط به محاصره و تصرف قلعه قندهار و چگونگی مواجهه نادر شاه با افاغنه تشکیل می‏دهد.

حزین از ذکر نام افراد در نامه هایش اجتناب دارد، به ویژه سعی می‏کند از نادر شاه صریحاً نام نبرد و پیوسته با ضمیر «او» از وی یاد می‏کند. علت این کار، بیم او از لو رفتن نامه هایش بوده، چنانکه در یکی از نامه هایش می‏نویسد: «قاصد فقیر چهارم یوم قبل از قندهار رسیده، بعض مراسلات را رسانیده، چون در راه نوشتجات او را گرفته و مکرر او را تصدیعات داده بودند و همه مراسلات را مفتوح نموده، بعضی در میان نبود، از حال حقایق احوال معلوم گردید.»

از آنجا که شاعری جزو طبیعت حزین بود، به مناسبت یا بی‌مناسبت در جایجای این نامه ها ابیاتی از خودش و دیگران آورده که به نوبه خود خواندنی و قابل توجهند.

کاتب نامه ها نام خود را ذکر نکرده اما در پایان نسخه یادآور شده که نامه ها در بلده ناتور در سال 1799 میلادی (سال 1214 هجری یعنی سی و چهار سال پس از رحلت حزین) کتابت شده‏اند.

گزیده‏ای از رقعات حزین، نسخه خطی کتابخانه خدابخش پتنا

 نامه نخست ـ قبله صورت و معنی سلامت. ارقام قلم مکرمت شمیم، دیده در غبار کلفت غنوده را قریر ساخت. از فرط التفات بر احوال این شکسته بال، تأکید تعجیل در گزارش حقیقت بقیه زندگانی که المیست روحانی و جسمانی رفته بود، خواست که علی الفور امتثالاً به دو کلمه مضیع نظر انور گردد، چون روزگار تیره سرانجام را شام رسیده بود و ضعف باصره و آشوبی که عارض است، به غیر از روشنایی روز قوه لحاظ نمی‏بخشد، ناچار انتظار صباح برده، امروز که هفدهم صفر است، به سعادت اطاعت ظفر یافت. کامل

نامه دوم ـ روشنایی دیده دل و جان سلامت. رشته زندگانی و تار ناهموار نفس هنوز باقی. و باقی تحریر پذیر نیست. الحکم لله العلی الکبیر. در این چند روز بیتی چند وارد شده، از آن جمله است:

نخواهد از شــکنج دام هــرگز کـرد آزادم

تغافل‏پیشه صیادی که خوش دارد به فریادم

اقامت در بساط زندگی دور است از غیرت

کند گر ناله امـدادی، غــباری در ره بــادم

اگر یکدم تــهی از گرد کـلفت دامنم می‏شد

سبک‏روحی نسیم صـبح را تـــعلیم می‏دادم

فراموشم نمی‏ســازد حـزین از ناوک یاری

اسیر دلنوازی‏های آن بیرحم صیادم

عرض شده بود که به کنار شهر نقل شده، منتظر نجات نشسته‏ام… و چه ملامت سستی عزم کنم. عزیمتی نیست، اگر می‏بود، سست نمی‏بود. لا فاعل فی الوجود الا هو. از تنهایی به جان رسیده‏ام… سبحان الله و الله اکبر.

عار ناید شیر را از سلسله                             نیست ما را از قضای حق گله

تب عارضی از دوام افتاده و حرارت قلبی دائمی خود را عارضه نمی‏شمارد. ورم و درد پهلو گاهی سبک و گاهی گران است؛ لیکن آن هم عادی شده، پروایی نیست. سر تو سلامت باشد. به آشنایی قسم که نظر اغماض و ذیل عفو بر پریشانی این خاطر افکار در پوشی. ” حرف آزرده درشت است، برو خرده مگیر”

مدتی است که صلابت سنکه بیرون رفته بی‌آشنا مانده‏ام. غنیمت است که وکیلش در شهر است. حقایق اردوی نادر شاه آن است که خلاصه آن را گزارش نموده بود. قندهار بقیه نداشت که عرض شود، الّا آنکه مظنون بلکه معلوم شد که حسین افغان نمرده بود. او را به همان صورت که کرده، همراه دارد.

و حکایت بخارا چنان است که اظهار شده بود. مخالفت اقوال یا از بی‏خبری است و یا پاس ناموس. هنوز پسرش و طهماسب در آنجاست و پسر دیگرش در قندهار حاضر است و اغلب صبح و عصر او نشسته، مردم مجری خدمت، حضور می‏نمایند. ایلچی روم که مدتی است آمده و در اصفهان نگاه داشته بودند، به قندهار طلبیده، از رخصت یافتن او هنوز اطلاع نیست. سه نفر جلودار روانه نموده از قندهار تقریباً در ظرف یک ماه به لاهور رسیده‏اند. پیغام به زکریا خان و حکمی به محمد خان ایلچی دارند. او را به تعدی تمام طلبیده است و تعلیقه به مهر او و خطاب به حکام و عمال به این شرح دارند که چون ابراهیم بیگ و حمزه بیگ و فلان بیگ جلوداران خاصه شریفه را مأمور به شاه جهان آباد به فلان جا فرمودیم، از دارالقرار قندهار تا وصول به والی فلان جا حکام و عمال باید سه رأس اسب چاپاری و چند نفر بدرقه همراه کرده به منزل دیگر رسانیده، اسبان چاپار را برگردانند و در هر منزل همین دستور معمول داشته، در عهده شناسند. فردا شاید از این شهر روانه شوند، بعد از وصول حقایق معلوم خواهد شد. خلاصه پیغام شاید این باشد که قدری چراگاه خواسته. چون مدتی است که سپاه و اسب در یک مقام داشته، گیاه نمانده است. مکانی برای توقف چند روزه ضرور است و بسا باشد که امر دیگر باشد، معلوم خواهد شد.

و آنچه مرقوم خامه مشکین شمامه بوده که از فلان جا و فلان جا خبر قندهار رسیده و حمل بر بی‏خبری اهل آن دیار فرموده، مجملی صحیح می‏تواند بود لیکن حقیقت این است که در ظرف این مدت، مکرر به سبب نزدیک رسیدن و غارت کردن وفوجی از سپاه قزلباش، آن حدود را آشوب و بر هم خوردگی تمام به احوال سکنه کابل و نواحی راه می‏یافت و صوبه دارش معلوم شد اصلاً به فلان جا ننوشته، ساکت است.

و چندی قبل به تقریبی از یکی از کارگزاران این شهر نیز شنیده شد که احوال قندهار و اوضاع و اختلال فلان جا و آن حدود را ناظم آن صوبه اصلاً نمی‏نویسد و نمی‏گذارد که نوشته حقایق نگاران نیز برسد. وجهش این که شاید آن را لغو شمارد یا این که مناسب دولت خود نداند و چون قبل از این، ایشان را به کمال تشخص بر سر پرخاش؟ (یک کلمه از متن خوانا نیست) پنجاب آوردند و خلاف توقع به عمل آمده، به عذر شتّی و زبونی و خرابی تمام داوران را جان بخشی و تصدقی به خاطر رسیده، واگذاشتند. از این رهگذر آن نصرت شعار شاید نادر را نیز پریشان خاطری افزوده، لهذا شجاعت قلب کار فرموده، اظهار اضطراب و زبونی کردن را مناسب وقت نمی‏داند و خبر فتح قندهار را نیز گویا به همین مظنه در اظهار، صلاح نمی‏بیند. لهذا تمکین به کار می‏رود و دلیلش اینکه در این اوقات به فلان جا می‌نویسد و راه مفری برای روز نیک و بد می‏جوید و هو اعلم بمراتبه.

بالجمله چند کس از مردم فهمیده کابل در این شهر می‏باشند و متعلقان در فلان جاست و مراسلات پیوسته به ایشان می‏رسد و از ایشان شرح مکاتبات شنیده می‏شود. تفرقه بسیار به آن حدود راه یافته، چنان که دو کس از آنها از صوبه دار رخصت شده، برای آوردن منسوبان خود رفتند. حق تعالی آنچه صلاح عباد و بلاد داند، خواهد شد.

بخشی از نامه سوم ـ افسوس که از خدمتت دوام یک ساعت صحت را آرزو داشتم. باری زیاده چه نوشته شود. ورق نانوشته می‏خوانی، چون در این وقت دفع الوقت، این مدعا به حسب ظاهر از حوصله بر نمی‏آید. لهذا این قدر تسلی نمود که به خدمت اظهار شود و بعد آنچه شدنی است شود. لهذا مترصد که به زودی زود، با تسامح به چند کلمه این مهجور را شاد فرموده…

بخشی از نامه چهارم ـ الحق حالتی است که قابل دیدن و شنیدن نیست. طرفه عجز و اضطرابی در قاطبه خلق ظاهر است. گریختن و کشته شدن فلان بی‌اصل برآمد. الحال زنده و با اندک جراحتی که به دستش رسیده، دستگیر و در خانه نشانده‏اند. برادرش به لاهور آمده و خود بعد از چند روزی که مورد عتاب بوده، اینقدر تفقد یافته که مرخص شده که شخصی برای تسلی خاطر عیال و گماشتگان که در این حدود دارد، بفرستد و فرستاده در اتک و رهتاس و ما یتعلق بها. تمام فوج قزلباش نشسته و ضبط و اخذ خراج از رعایا می‏نمایند.

در این شهر، تنگی و بی‏ضبطی رواجی یافته، قاطبه سوای عجزه بی‏دست و پا مهیای فرار بودند، مانع آمدند. الحال همگی همچنان مهیا و آماده‏اند، شاید مانع و ممنوع، صحابت و رفاقت سفر در نظر داشته باشند. والعلم عنده. قاصدی ملتانی از قندهار به ملتان رسیده؛ چون آدم یکی از آشنایان ملتان است، دیروز مکتوب او رسید. از نوشتجات خود و تقریر قاصد نوشته بود که پسر هفت ساله فلان، از مشهد با ده هزار سوار حسب الحکم به تعجیل به قندهار رسید و غلام نبی، حاکم آنجا نیز با او رفیق شده، از قندهار کوچ کردند و به موضع کلات که پنج منزلی قندهار است، آمده؛ در همان جا که فلان وقت آمدن چند یوم اقامت نموده بود و راه به هر طرف هست، فرود آمدند. و قاصد از آنجا جدا شده، به ملتان رسیده. و مردم ملتان را عقیده این شد که از راه دیره به ملتان می‏آیند و لطف علی خان پسر ملک محمود خان مدت‏هاست که در شال و پشتک نشسته تا چه شود.

عرض شده بود که چند نفری از فقیر همراه یاران آمده‏اند. مکرر از آنها احوال رسید. چون ممنوع از جدا شدن از اردو به این سمت آمدند، لهذا معطل همراه مانده‏اند. قلیلی از وجه کلبه موروثی که مکرر تأکید فروختن به آنها شده بود و به هزار مشقت به سبب فرط خرابی مردم آنجا به ثلث قیمت آن هم نیمی نقد و جنس و نیمی موعود، به انقضای یک سال و نیم فروخته‏اند. چیزی که همراه ایشان باقی مانده بود، قبل از آزار رسانیدند و بسیار بجا رسید. به فضل الهی و الطاف سامی چنان شده بود که مشغول ذمه احدی باقی نمانده از بلای دیون خلاص شده، والحمدلله علی ذلک. سوای آنچه از سرکار والا یافته که آن را انعام پدری بلکه گواراتر از آن دانسته. به هر حال چون عقده آلودگی از خاطر گشوده بود و از نعمای جلیله بود، به عالی خدمت که از فرط وداد در سّراء و ضّراء شریکند، گزارش نمود، الحال مرفه الحالم. حق سبحانه آن صاحب را مدام مرفه بدارد. اطال الله بقاک و رزقنی لقاک.

بخشی از نامه پنجم ـ قبله من. سابق و حال اضطراراً عبور از صوبه کابل و رسیدن به آن ملک خراب منظور بوده و ملحوظ است. اگرچه حیات مکروهه دارد و لیکن از مکروهات لا تعد و لا تحصی… حق تعالی سببی سازد و نجاتی بخشد. والسلام.

بخشی از نامه ششم ـ حالت تحریر که نوزدهم صفر است، تصمیم حرکت بیست و دوم به ملتان دارد. انشاءالله تعالی اگر ودیعت حیات پایدار باشد، حرکت به صوب مقصود که قندهار است، خواهد شد. اما معلوم شد که بدون رفتن به خداآباد عبور از آن طریق متصور نیست و راه نواحی ملتان را موانع بسیار و حرکت غیر مقدور است. قاصد فقیر چهارم یوم قبل از قندهار رسیده، بعض مراسلات را رسانیده، جون در راه نوشتجات او را گرفته و مکرر او را تصدیعات داده بودند و همه مراسلات را مفتوح نموده، بعضی در میان نبود، از حال حقایق احوال معلوم گردید. قلیل وجهی از اصفهان مدت‏هاست از جمعی بی‏دولتان عدیم المروت که بازماندگان خودند، طلب داشته، یحتمل که به سعی جمیع الحال چیزی برسد که تواند جنبش نمود و چون الحال بعد صوری در میانه زیاد می‏گردد و موانع بسیار، همّ آن نمود که مبادا بعد از این تحریر نیازنامه از دست بر نیاید، در این ضیق محال و تکدّر حال که یارای گرفتن قلم نبود، با خود گفتم:

بیا تا برآریم دستی ز دل                               که نتوان برآورد فردا ز گل

و به تسطیر این سطور پرداختم. امید که پیوسته خوشوقت و شادکام بوده، این محب صادق از فراموشان خاطر نبوده باشد و اگر دماغ وفا کند، به وساطت رافع رقیمه دو کلمه مبنی بر چگونگی احوال خیر مآل مرقوم و مرسول فرمایند شاید به مطالعه آن تسلی یابد. زیاده بر این اطناب نمی‏نماید، ادام الله عزکم و زاد قدرکم.

نامه هفتم

ز انتــظار به چــشمم ز بـس غبار افتاد

ز گــردش نگــهم گردبــاد بــرخیــزد

محیط شعله خطرناک و ما به کشتی خیس

نــشسته‏ایــم کــه بــاد مــراد بـرخیزد

مقتضای وقت شکراً و شکایةً، حالاً و حکایةً لایق اشعار نیست و گنجایش صفحه اظهار ندارد.

نگــنجد نــامه‏ام در زیـر گردون                   مصیبت خانه‏ام بسـیار تنگ است

و ما احسن من قال:

بیــداد فـلک را به تغافل گـذرانیم

پوشیدن چشم است ز عالم سپر ما

دیری بود که به خطابی فرح یاب نبود.

عمری گذشت و گفت و شنو با تو رو نداد

ای بـی‌نــصیب گوشــم و ای بـی‌نوا لـبم

تا آنکه به وساطت صداقت مرتبت صلابت سنکه به گرامی نامه ملاطفت شمامه دیده روشن گردید. امید آن است که اگر چیزی از عمر مانده باشد، نارسایی طالع از ذیقدر نعمت محروم نسازد. حقیقت ضعف مزاج که از نقش خامه و فحوای نامه محقق بود، با دل دردمند چه‏ها که نکرد.

هنوز که هفتم شعبان است، تمکن حرکت به ملتان و توفیق نجات نیافته. به تخمین چهار ماه است که تب نوبه مبرمی علاوه شده، کیفیت حال گفتنی نیست. چون از بازماندگان بی‏مروت خود که در اصفهان بودند و مکرر به ایشان اعلام شده، تا حال اصلاً خبری نرسیده، باز قاصد به قندهار فرستاده، به دو کس از آشنایان که در آن عسکر حاضرند، برای رسانیدن مکتوب به اصفهان و اصدار جواب نوشته، وعده معاودت نزدیک بود، چند روز تأخیر در جواب شده که شاید رسائل آن صوب برسد.

چون قاصد منتظر بود، زیاده تأخیر ننموده، به این ذریعه جسارت نمود. صلابت سنکه در حضور مکرر اشعار به آثار محبت‏های سامی که حسب‏الواقع می‏دانم، می‏نمود. این هنگام مقدار معلوم و یک ثوب رضائی[1] فروخته این حدود رسانید. مشغول ذمه به دیون مردم بسیار و فرصت کم و اوضاعی در هم بود. قبول کرده گرفتم و با نفس خود گفتم که مال فلانی است، راضی شد.

اگر چند نفسی باقی مانده، مالک امر خود نیستم. نمی‏دانم چسان خواهد شد… برگ 16ب.

نامه هشتم ـ حزین در این نامه ابتدا از احوال شخصی خود می‏نویسد و بعد به اوضاع و احوال قندهار اشاره دارد:

خبری محقق سوای ضیق حال محصورین قندهار نیست. در این چند روز فتح قلعه اشتهار یافته، تا معلوم شود. محمد خان ایلچی که روانه حضور است، در چهاردهم وارد ملتان گردیده. چون میرزا رضای شریک الرساله در راه ملتان فوت شده، فی الجمله تأخیری در سرعت سیر ایشان نمود اما اگر خدا خواهد، خواهد رسید. چون طاقت گرفتن قلم نیست، زیاده مصدع نمی‏گردد. دام الله عزکم و عمرکم و مجدکم.

نامه نهم ـ از این نامه پیداست که مخاطب در نامه خود به حزین از کهولت خویش نالیده و حزین قصد دلداری او را داشته است. ظاهراً حزین به سبب بیماری مدتی به تریاک روی آورده و نامه های دیگرش نشان می‏دهد که پس از چندی آن را ترک کرده.

شرح احوال این سوخته فراق و بیان اشتیاق در خور اظهار نیست. چه نویسم؟ نه گفتنی مانده و نه نوشتنی.

گوشیم لب خموش و لبم گوش کر شده است

از بــس که بــسته‏ام در گفــت و شنـید ر