مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
سه شنبه 16 آذر 1395 - Tuesday 6 Dec 2016
محتوا
یادی از سردار شهید سیدجعفر منصوری

یادی از سردار شهید سیدجعفر منصوری

مادرم ! صبر پیشه کن و همچون زینب سلام الله علیها باش . مادرم ! من امانت بودم و دادن امانت به صاحبش غصه ندارد . خوشحال باش و افتخار کن که پسرت را در راه خداوند متعال هدیه کرده ای. به برادرانم سفارش جبهه رفتن و به خواهرانم رعایت حجاب را سفارش می کنم.

چهارشنبه 20 خرداد 1394 - 18:00

شهدا و سرداران بسیاری از شهرهای گیلان به مناطق جنکی اعزام می شدند و به دلیل توانایی های زیادی که داشتند به فرماندهی می رسیدند. گیلان مدت بیش از 5 سال در جنگ تحمیلی دارای لشکر مستقلی نبود به همین خاطر بسیاری از رزمنده های گیلانی با سایر لشکر ها و تیپ ها همراه شده و هدف اصلی که جنگیدن با دشمن اسلام بود را به بهترین نحو انجام می دادند. به مناسبت سالروز شهادت شهید سیدجعفر منصوری از شهدای ارزشمند رضوانشهر یادش را زنده نگه می داریم.

زندگینامه

سردار شهید سیّدجعفر (منصور)‌منصوری در یازدهم آذر ماه 1344 مصادف با سالروز شهادت بزرگ مرد انقلابی گیلان زمین میرزا کوچک خان جنگی در روستای ساسان سرا از توابع منطقه گیل دولاب شهرستان رضوانشهر در یک خانواده مذهبی و از سادات حسینی دیده به جهان گشود.شهید مقطع تحصیلات ابتدایی خویش را در روستای چنگریان به پایان رسانید و مقطع تحصیلات راهنمایی و دبیرستان را در شهرستان مذکور ادامه داد و در حین تحصیل در مقاطع راهنمایی و دبیرستان از نزدیک در جریان پیروزی انقلاب اسلامی قرار گرفته و در دوران تحصیل در مقطع راهنمایی با آنکه کمتر از 15 سال سن داشتند ولی با مطالعه و درک صحیح از مسائل و جریان های منحرف سیاسی و با برخورداری از ریشه مستحکم مذهبی ، یکی از جانبرکفان انقلاب اسلامی محسوب گردیده و با همیاری عده ای از معلمین و دانش آموزان حزب الهی ، نقش بسزاء و تأثیر گذاری در مقابله با هجمه و نفوذ احزاب و گروهکهای ضد انقلاب خصوصاً گروهک نفاق در سطح مدارس محل سکونت داشتند. با تشکیل اولین هسته های سپاه پاسداران در منطقه تالش خاصّه رضوانشهر به صورت داوطلب در فعالیتهای سپاه پاسداران حضور پیدا نمود.

پس از اقدام مسلحانه گروهک نفاق و حضور و تحرکات مذبوحانه ایّادی آن گروهک در جنگل های تالش و ترور و به شهادت رساندن افراد متعهد و حزب اللهی، شهید والامقام به همراه گروههای ویژه سپاه پاسداران اعزامی از تهران و قم و مازندران و . . . و شهیدان والا مقام پورباقری ، نجف زاده و . . . مدّتی به عنوان یکی از اعضای اصلی و اثر گذار پایگاه های سپاه پاسداران در سرکوبی و انهدام این گروهک تروریستی نقش قابل توجّهی داشته و همزمان در سال 1361 و در سن 17 سالگی در حالی که از دانش آموزان ممتاز سال سوم دبیرستان و بسیار مورد احترام مسوولین و دبیران دبیرستان محسوب می گردید به عضویت رسمی سپاه پاسداران در آمد. پس از اضمحلال گروهک نفاق در استان های شمالی به ویژه پاک سازی عناصر گروهک در منطقه تالش ، شهید والامقام در نیمه دوم سال 1362 به صورت داوطلب به مناطق جنگی جنوب اعزام و پس از پایان مأموریت از مراجعه به پشت جبهه خودداری می کند و بر حسب دست نوشته های موجود و گفته های دوستانِ همرزمش ، شهید با خود عهد می نماید تا پیروزی نهایی رزمندگان اسلام و یا نائل شدن به فیض شهادت در جبهه حق علیه باطل حضور داشته باشد.

سیّد شهید پس از چندی با آنکه پاسدار رسمی بودند در اقدامی که نشان از روح بلند و متعالی وی داشت در گمنامی تمام به صورت رزمنده بسیجی وارد لشکر 8 نجف اشرف اصفهان گردید ، بدون اینکه فرماندهان و مسوولین لشکر از پاسدار بودن وی و نیز سبقه فعالیت ایشان در سرکوب گروهک نفاق آگاهی داشته باشند.نظر به تجلّی ایمان،‌شجاعت، رشادت، استعداد و صفات حسنه در شهید ، ایشان پس از گذشت چندی ابتداء به فرماندهی گروهان یا زهرا سلام الله علیه انتصاب و پس از مدّتی به عنوان یکی از فرماندهان گردان چهارده معصوم(ع)انتخاب می گردد و در عملیاتهای خیبر، بدر، عملیاتهای قدس، عاشورا و چندین عملیات ایذایی و نهایتاً در عملیات بزرگ والفجر 8 معروف به عملیات فاو شرکت نموده و گفته می شود لشکر 8 نجف اشرف خاصه گردان چهارده معصوم و گروهان تحت فرماندهی اش از اولین نیروهای عمل کننده والفجر 8 بوده و شهید و سایر همرزمانش رشادتهای وصف ناشدنی در این عملیات از خود بجای می گذارند.

سردار شهید در جریان عملیات غرور آفرین والفجر 8 و در تاریخ 24/11/1364 بر اثر اصابت تیر از ناحیه پای راست و بمباران شیمیایی منطقه عملیاتی مجروح و شیمیایی گردیده و مدّتی در بیمارستان نکویی شهر مقدس قم بستری می گردد ولی مسئله مجروحیت خود را از خانواده پنهان می دارد( خانواده شهید پس از شهادت این سلاله زهرای اطهر سلام الله علیه با بررسی مدارک موجود متوجّه موضوع می شوند) شهید پس از مرخص شدن از بیمارستان مجدداً به مناطق جنگی رهسپار می شود و در عید نوروز سال 1365 برای آخرین وداع با خانواده به مرخصی اعزام و به خاطر عشق و محبّتی که همسنگرانش به وی داشتند در زمان حضور وی در شمال عده ای از همرزمان وی از جمله سردار شهید حاج سیّدعلی اکبر اعتصامی از فرماندهان لشکر 8 نجف اشرف اصفهان به دیدار وی آمده و در آن زمان بود که چند تن از همرزمان وی از طریق یکی از اعضای خانواده شهید متوجّه می شوند که شهید عضو رسمی سپاه است و بسیار تحت تأثیر قرار گرفته و ارادت آنها به سیّد شهید مضاف می شود.

شهید مظلوم پس از اتمام مرخصی به همراه همرزمان خود در تاریخ 16/01/1365 به منطقه عملیاتی جنوب (فاو)‌اعزام می شود و بر اساس گفته ها و اظهارات دوستان و همرزمانش، شهید و یگان تحت امرش در تاریخ 10/02/1365 در یک عملیات ایذایی در منطقه دریاچه نمک در داخل خاک عراق شرکت می نماید و با دلاوری و استقامتی که شهید و همرزمانش نشان می دهند به اهداف مورد نظر دست می یابند ولی به دلایل ناگفته پس از فتح منطقه، این یاران مخلص امام زمان (عج) تحت محاصره و هلی برن دشمن قرار گرفته و جز عده ای قلیل تمامی رزمندگان از جمله سردار شهید چون جد بزرگوارش امام حسین (ع) مظلومانه به درجه رفیع شهادت نائل می آیند و پیکرهای مطهر شهدا در دریاچه نمک در نهایت مظلومیت باقی می ماند و پس از گذشت حدود سه ماه ، مقادیری از وسایل شخصی بجا مانده از شهید پلاک، لباس و . . . توسط سپاه به خانواده اش تحویل گردیده و مراسم نمادین تشییع و تدوفین جنازه شهید با حضور گسترده امت حزب الله منطقه رضوانشهر، تالش و بندرانزلی در تاریخ 27/05/1365 به عمل می آید و سرانجام با گذشت حدود چهارده سال از شهادتش ، پیکر سیّدشهید در عملیات تفحص و جستجوی شهداء عملیات فاو در دریاچه ی نمک شناسایی و در تاریخ 01/12/1378 در گلزار شهداء امام زاده سیِّد شرف الدین رضوانشهر آرام گرفته و با آمدنش جوششی دیگر در سینه ره پویان شهادت همچون جدّش حسین (ع) به وجود آورد.

 

 

خاطره ای از شهیدسیّد جعفر منصوری به قلم برادرش سیّد جلال

شهید سیّدمنصور منصوری (سیّد جعفر) در قالب نیروی داوطلب بسیجی ویژه در سال 1360 وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رضوانشهر شد.  پس از چندی به همراه شهید ولی پور باقری و شهید جعفر نجف زاده به  پایگاه کوهستانی سپاه پاسداران   واقع در روستای ییلاقی- اَردِه –  رضوانشهر که برای  مقابله با گروهک تروریستی منافقین ایجاد و سازماندهی شده بود پیوست و در اواخر سال 1361 به عضویت رسمی سپاه درآمد.

من در سال 1361 در حالی که دانش آموز مقطع سوم راهنمایی بودم و کمتر از 15 سال  داشتم  در لبیک به فرمان حضرت امام رحمه الله علیه ، برای دفاع از میهن اسلامی پس از طی یک دوره فشرده آموزش نظامی در پادگان شهید مدنی منجیل  به منطقه عملیاتی مریوان واقع در غرب کشور اعزام شدم ، در نیمه اول سال 1362 و پس از پایان غائله گروهک منافقین در مناطق غرب و شرق استان گیلان ،   نیروهای داوطلب رزمنده به ویژه اعضای رسمی سپاه پاسداران که نقش بسزایی در سرکوب جریان مسلحانه نفاق در خطّه ی شمال داشتند به مناطق عملیاتی جنوب و غرب کشور اعزام  و شهیدسیّد جعفر منصوری در این بین به صورت دواطلبانه ابتداء به ل25 کربلا اختصاص و پس از مدّت کوتاهی  به لشگر 8 نجف اشرف اصفهان منتقل و اینجانب نیز مجدد راهی گردان رزمی ام در لشگر 25 کربلا شدم ، در آن زمان مقر هر دو لشکر در استان خوزستان و حوالی شهر شوشتر بود و ما تقریباً به هم نزدیک بودیم و هر چند وقت یکبار همدیگر را می دیدیم.

  

شهید سیّدجعفر با شجاعت و تبحر متهورانه ای  که در درگیری با گروهک تروریستی منافقین از خود نشان داده بود و نیز نوع سلوک و رفتار عارفانه ای که داشت و علی رغم اینکه به صورت گمنام و بسیجی در لشکر نجف حضور داشت با اندک زمانی توانست توجّه فرماندهان و رزمندگان  لشگر8 نجف اشرف را به خود جلب کند  و همراه با این لشگر در چندین عملیات خط شکن شرکت نماید و در زمره  یکی از فرماندهان زبده قرار گیرد. شهید در طول مدّت حضور در جبهه  چندین بار به صورت سطحی مجروح و هر بار  پس از مداوا از همان بیمارستان مستقیماً راهی جبهه می شد.تا اینکه در عملیات بدر بر اثر  اصابت تیر مستقیم  از ناحیه دست و مچ پا به شدّت مجروح  گردید و از آنجا که چندماه به مرخصی نیامده بود و  پدر و مادر از این بابت  به شدّت نگران و دلواپس بودند  و به صورت مکرر وضعیت شهید را از من جویا می شدند. بنابراین مصمم شد که پس از مرخص شدن از  بیمارستان مستقیماً به گیلان بیاید تا با خانواده دیداری تازه کند.  چون نمی خواست خانواده به ویژه مادرمان از مجروح شدنش نگران شود از بیمارستان نامه ای به من که در لشگر 25 کربلا بودم فرستاد و در آن نامه توضیح داده بود که حتماً مرخصی بگیرم و درموعد مقرر همزمان با مرخصی با ایشان در گیلان باشم  من نیز اینکار را کردم و کمتر از یک روز بعد از رسیدن شهید به منزل به گیلان رسیدم. پس از خوش و بش و مصاحفه ، مشاهده کردم که شهید جوراب دست باف تالشی پوشیده (جورابی که از پشم گوسفند می بافند) ، موضوع توجّه ام را به خود جلب کرد و با حالت تعجب گفتم این چیه پوشیدی ! با لبخندی گفت ؛ همانطور که برایت نوشتم پایم بر اثر اصابت تیر مستقیم مجروح شده و نمی خواهم مادر متوجّه مجروحیتم شود. بعد از اندکی شهید به من اشاره کرد که به اتاقی که مخصوص خودش و دارای یک کتابخانه بزرگ بود برویم ، دیدم شهید جوراب را در آورد و تمام باند پایش پر از خون شده بود،چشمانم پراز اشک شد. خطاب به ایشان گفتم ؛ عزیز برادر تو را چه شده است ؟برادر عزیزتر از جانم با خنده ای بر لب گفت این مجروحیت ها در مقابل جانفشانی شهدای عزیز چیزی نیست. انشاء الله به زودی خوب می شود و فقط راپورت ما رو به مادر نده چون نمی خواهم نگرانی اش را ببینم.

با پافشاری و اصرار فراوان و علی رغم میل باطنی اش نحوه ی مجروح شدنش را به صورت اختصار برایم توضیح داد و گفت ؛ چون لشگر8 نجف اشرف در عملیات اخیر جزء اولین لشکر خط شکن بود ، در قسمتی از منطقه عملیاتی با تک سنگین  دشمن مواجه شدیم  و تانک های دشمن  خیلی به ما نزدیک بودند ، نارنجکی برداشتم، ضامن آنرا کشیدم و نزدیک یکی از تانک های پیشرو دشمن شدم و نارنجک را داخل تانک انداختم و در حالی کهداشتم از تانک ها دور می شدم ، تانک دیگری که رویش تیربار نصب شده بود به طرف من تیراندازی کرد و یک تیر به پایم و یکی دیگر به دستم اصابت کرد و نقش زمین شدم چون تانکی که نارنجک داخلش انداخته بودم نزدیک بود ، منفجر شد  و چند ترکش به پشتم اصابت کرد . از شهید خواستم پیراهن را در آورد تا بتوانم پانسمان کهنه را تعویض کنم، وقتی پانسمان را باز کردم بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد. شهید خطاب به من گفت: برادرم گریه ات برای چیست؟ خودت که در جهبه شهید و مجروح زیاد دیده ای ، گفتم، گریه ام برای خودم است، به این ایثار و استقامتی که داری غبطه می خورم . ازش پرسیدم: تو چگونه با این پای تیر خورده پیش مادر آمدی که متوجه نشده که مجروح شده ای؟ گفت: به خاطر اینکه دل مادر نشکند به سر کوچه که رسیدم ، پوتین پوشیدم، درد داشتم ولی دوست داشتم مادر را که می بینمشاد و خنده رو باشم ، راست راه رفتم و مادر را در آغوش گرفتم، به همین علّت بخیه باز شده و خونریزی کرده که داری می بینی . اشک بی اختیار از چشمانم سرازیر می شد ، از اتاق بیرون رفتم و در را پشت سرم قفل  کردم تا مبادا کسی ناگهان وارد اتاق شود، کمی آب سرد به صورتم زدم، خدا را صدا زدم که به من توان بدهد تا بتوانم پانسمان تن مجروح شهید را انجام دهم.
وقتی به اتاق باز گشتم دیدم شهید خودش دارد پایش را پانسمان می کند، از او گرفتم، برایش پانسمان کردم، بعداز آن پانسمان های دستش را باز کردم تا کمی هوا بخورد، دقّت که کردم دیدم چندین جای ترکش خورده قدیمی وجود دارد، گفتم برادر! دفعات قبلی را که مجروح شده ای را از ما مخفی کرده ای با لبخندی دلنشین  گفت از هر عملیات یک یادگاری در بدنم هست که در آن دنیا پیش حضرت فاطمه زهراء (ع) ، شهدای کربلا و شهدای عزیز ایران شرمنده نباشیم.

پانسمان کردن که همراه دردل بود خیلی طول کشید، مادر در اتاق را زد و گفت: شما برادر ها چقدر درد دل دارید، شما مرخصی آمده اید ما شما را ببینیم یا اینکه بروید در اتاق و در را ببندید؟! با عذرخواهی از مادر از اتاق بیرون آمدیم. یک هفته هر روز پانسمان های سیّد شهید را شستشو و تعویض می کردم تا اینکه وقت جدا شدن رسید، ساک ها را بستیم و بعد با خانواده خداحافظی کردیم.چون ل25  به غرب کشور نقل و مکان نموده بود و ل8 نجف اشرف در جنوب کشور مستقر  بود، راهمان از همدیگر جدا شد.خداحافظی کردیم غافل از اینکه این آخرین دیدارم با شهید خواهد بود.

لشکر نجف اشرف اصفهان یکی از لشکرهای اصلی عمل کننده در عملیات ولفجر 8 محسوب می گردید  و من همواره دلواپس و نگران شهید بودم ، الحمدالله عملیات  با پیروزی رزمندگان همراه بود و شهر سوق الجیشی فاو به دست رزمندگان سرافراز اسلام به تصرف درآمد، بعد از چند روز که خط سر و سامان گرفت، خودم را به لشگر نجف اشرف رساندم ، با پرس و جو  یکی از دوستانش  را یافتم  و از وضعیت شهید پرسیدم ، گفت : فقط مجروح شده و آخرین بار ایشان را  که  دستش را با چفیه ای بسته و به گردن انداخته بود دیدم ، خبر دیگری ندارم، خیالم تا حدودی راحت شد، به بیمارستانی که اعزام شده بود رفتم، با پرس و جویی که کردم در نهایت متوجه شدم که بدون اینکه ترخیص شود، بیمارستان را ترک کرده و راهی جبهه شده است متأسفانه چون ایشان در خط مقدم جبهه حضور داشتند  هر چه تلاش کردم موفق نشدم از نزدیک ایشان را ملاقات نمایم . شهید پس از عملیات والفجر 8 و در نوروز سال 1365 برای دیدار آخر به منزل عزیمت که متأسفانه من در آن زمان در یکی از مناطق عملیاتی غرب حضور داشتم و موفق به زیارت ایشان نشدم .

دو سه روز قبل از شهادتش ،نامه ای از شهید به دست من رسید که بیشتر شبیه یک وصیت نامه بود تا یک نامه معمولی، چون در آن نامه سفارش به پرداخت خمس و زکات و محل دفن و حلالیت گرفتن از دوستان و آشنایان سفارش کرده بود و تاکید کرده بود جنازه اش به خانواده نمی رسد و جز شهیدان گمنام می شود، از من خواسته بود تا مادر را دلداری دهم و آماده پذیرش شهادتش کنم.

شهید که در چندین عملیات شرکت داشته و بارها مجروح شده بود و حتی مجروحیتش را از مادرش مخفی می کرد ، یقین داشت که شهید می شود چون قبلا خواب شهادتش که دیده بود وبرایم تعریف کرده بود از من خواست که مادر را آماده پذیرش شهادتش کنیم. من کلاً فرو ریختم.

نیروهای بعثی در قسمتی از منطقه عملیاتی فاو که به دریاچه ی نمک معروف بود تک سنگینی زده بودند و شهید و رزمندگان  تحت امرش نیز جزو نیروهای اصلی عمل کننده برای مقابله با تک دشمن در منطقه  به شمار می رفتند ، خودم را با همه مشکلات به مقر ل نجف  رساندم، برادران لشگر نجف اشرف را دیدم به سمتشان رفتم ، وقتی رسیدم تیپ شرکت کننده عملیات و گردانی که شهیدسید جعفر در آن شرکت داشت همگی ناراحت و غمگین مرا در آغوش گرفتند و گریه می کردند، در آنجا بود که متوجّه شدم برادرم شهید شده است.نحوه ی شهادتش را پرسیدم، وقتی تعریف کردند به این نتیجه رسیدم همانطور شهید شده است که در خواب دیده بود و پیکرمطهرش هم در همان دریاچه نمک باقی مانده است!

در نهایت به من یک ساک که در آن وسایل و لباس هایش بود و یک نامه از لشگر نجف اشرف به من دادند و گفتند: که خبر شهادتش را باید خودت به خانواده ات بدهی، من که خبر شهادت همرزمانم  را بارها به خانواده هاشان داده بودم ،  حالا نمی دانم چرا اینقدر برایم سخت شد و دست و پایم سست شد، راستش دلم بیشتر برای مادرم می سوخت چون یادم می آمد که با چه دشواری هایی ما را بزرگ کرده بود و حالا که باید منتظر به ثمر رسیدن آرزوهایش برای پسرش باشد خبر شهادتش را به او بدهم. دنیا دورسرم چرخید. خدا برای هیچ کس نخواهد که خبر درگذشت عزیزترین کس را به خانواده بدهد.
با همه مشکلات و دشواری ها، مرخصی گرفتم و با دو ساک که یکی مال خودم و دیگری مال شهید بود راهی گیلان شدم. در راه نگران بودم چگونه به مادرم بگویم و چون پدرم هم در جبهه بود ، کارم به مراتب سخت تر می شد.سرکوچه محلمان که رسیدم به سختی از ماشین پیاده شدم. پاهایم توان ایستادن نداشت. اولین بار بود که سنگینی بدنم را روی پاهایم احساس می کردم  البته که این سنگینی ، جسمی نبود بلکه مصیبت جانفرسای شهادت برادر بود که پاهایم را سست می کرد ، نگران این بودم که با خبر شهادت برادرم ، برای مادرم اتفاقی بیفتد.

به خانه که نزدیک شدم ، همسایه ها مرا دیدند و خوشحال به همدیگر می گفتند که سیّد جلال آمده ، و بچه ها و برادر ها و خواهر های کوچکم به سوی من می آمدند و مرا در آغوش می گرفتند.مادر با لبی خندان به سوی من آمد و مرا در آغوش گرفت و ساک شهید را شناخت و رو به من کرد و گفت چرا ساک سیّد جعفر همراه من است؟

من در آن لحظه نتوانستم واقعیت را به او بگویم و گفتم توی این ساک لباس های سیّد جعفرِ بهم داد تا به خانه بیاورم شسته شود و خودش هم عنقریب خواهد آمد ! کمی آرام شد ولی نگرانی و دلواپسی در چهره اش به وضوح دیده می شد. مدام سوال می کرد چرا تو و سیّد جعفر با هم مرخصی نیامدید؟ .می گفت: چرا نامه نداده؟ گفتم: نامه اش را به من داده و در کیفم است.مادر گفت: برایم بخوان، چشم هایم پر از اشک شد، برای آنکه نامه اش به نوعی وصیت نامه اش محسوب می شد.نامه را برداشتم، ولی اصل نامه را نخواندم از خودم متنی برایش خواندم تا قانع اش کنم. صلاح دانستم چون پیکر شهید مفقود است، مدتی موضوع را مخفی نگه دارم. دوباره راهی جبهه شدم.

دو ماه گذشت مادرم مدام گریه می کرد و به برادر بزرگم  حاج سیّد حسین می گفت  که من فهمیده ام سیّد جلال چیزی را از من مخفی کرده، یا سیّدجعفر اسیر شده یا مجروح شده در بیمارستان است.

به هر صورت حاج سیّد حسین  را روانه جبهه می کند تا اطلاعاتی را از سیّد جعفر به دست آورد، هنگامی که حاجی  رو در جبهه دیدم که سخت پیگیر است، دیگر نتوانستم شهادت سیّد جعفر را مخفی نگه دارم و واقعیت را به او گفتم، با من به سختی دعوا کرد، می دانستم حق با او است. همراه حاجی راهی شدیم تا خبر شهادت سیّد جعفر را بعد از 3ماه به مادربدهیم. اخوی همچنان از دست من بشدت عصبانی بود.هر چه نزدیک می شدیم نگرانی و استرس را در چهره برادرم می دیدم و در آخر نتوانست خودش را کنترل کند. اشک هایش جاری شد. او هم به این نتیجه ای رسیده بود که من چند ماه پیش رسیده بودم،که تحمل این خبر برای مادرمان بسیار سخت است.به این نتیجه رسیدیم که به منزل پسرعمو که ازکادر پزشکی بیمارستان بندرانزلی بود برویم تا او را همراه خودمان ببریم تا اگر اتفاقی افتاد آنجا باشد.

لحظات سختی بود ، به خانه که رسیدیم، مادر که در حیاط بود، همین که چهره مضطرب ما و پسر عمویم  رو دید، متوجه شد که پسرش شهید شده است. ناخودآگاه پاهایش سست شد. و زمین خورد و سینه خیز خود را به ایوان خانه رساند. با شنیدن صدای گریه های مادرم همسایه ها خود را به منزل ما رساندند.مادر از ما می خواست با او کاری نداشته باشیم.خود را به سختی به اتاق شهید رساند. کتاب هایش را می بوئید که دستانم یارای نوشتن آن صحنه های سخت و دردناک آنروز را ندارد.

فردای آن روز حاج سیّد حسین  با هماهنگی بنیاد شهید طبق وصیت شهید ، قطعه ای در بقعه آقا سید شرف الدین برای سید جعفر در نظر گرفته شد و طی مراسم  با شکوهی ساکی را که همراه خود آورده بودم و لباس های شهید در آن بود به عنوان یادبود تشییع کردیم و به خاک سپردیم تا مادر کمی آرام بگیرد. گرچه اینها کمی از درد و آلام  مادرم را تسکین میداد.

سال 1367 قطعنامه توسط حضرت امام پذیرفته شد، منافقان از این فرصت استفاده گردند و به کشور ما حمله ور شدند که با رشادت های رزمندگان و مردمی که با یک پیام حضرت روح الله راهی جبهه شده اند و دشمن را در هم کوبیدند.من هم بعد از 6ماه به گیلان برگشتم ولی مادرم همچنان چشم به راه پسرش بود که شاید اسیر باشد دلش آرام نمی گرفت.در همین حین تنها دایی ام بر اثر سکته از دنیا رفت و سختی های مادرم بیشتر شد. حدود دو سال پس از جنگ  پس از مذاکرات ایران و عراق برای آزادی اسراء ،  صدا و سیما اعلام کرد؛ که اسیران آزاد می شوند، مادرم هر روز پای تلویزیون می نشست شاید از گم شده اش نشانه ای پیدا کند. هر چقدر که ما می گفتیم شهید شده و مفقود الاجسد است، قانع نمی شد.هنگامی که آزادگان به کشور بازگشتند و نامی از سیّد جعفر برده نشد، تا حدی باور کردند که شهید شده است . پس از چندی  سپاه پاسداران اعلام نمود  گروه تفحص و تجسس تشکیل داده تا شهدای گمنام را پیدا و به خانواده هاشان تحویلبدهند. از آن به بعد مادر همیشه چشم به راه بود تا پیکر پسرش به دستش برسد. از طرفی پای مجروح شده  برادر دیگرم(سید جواد) که در سال  1361 در محور عملیاتی غرب کشور (منطقه کوماسی کردستان ) مجروح شده و عفونت کرده بود و درد زیادی را تحمل می کرد.  نگرانی و آلام مادرم را دو چندان کرده بود.  پدرم که تازه یک ماه از سپاه بازنشسته شده بود رو قانع کرد تا سید جواد را به تهران ببرد تا تحت درمان قرارگیرد.

خواست و مصلحت  الهی بر آن مقررشد که یک ساعت از رفتنشان نگذشتهبود،بر اثر یک تصادف دلخراش به علت بی توجّهی و سرعت غیر مجاز راننده اتوبوس تهران – اردبیل  ، پدرم و برادرم(سید جواد) دارفانی را وداع گفتند.حتی تصور از دست دادن هم زمان دو عزیز بسیار سخت است و تحمل آن برای مادرم و ما به مراتب سخت تر بود. بارها با خود زمزمه می کردم که خدایا تورا به بزرگیت قسم صبری هم چون صبر زینب (س) به مادر ما عطا کن.پدرم (سیّد اسماعیل )و برادرم(سید جواد) را نیز در کنار مزار شهید(سید جعفر) در طی یک مراسم باشکوه به خاک سپردیم. مادر بر اثر مصیبت های وارده بسیار  نحیف و رنجور شده بود و همواره  نگران این بودیم که با یادآوری مداوم آن صحنه های دردناک اتفاقی برایش  بیفتد.

حدود14 سال از آتش بس گذشت و مادرم هم چنان در انتظار یافتن نشانه ای از پیکر فرزندش بود. آن زمان من در لشگر 16 قدس گیلان بودم که خبر آوردند که پیکر مطهر شهیدشما پیدا شده است و همراه با کاروان از جنوب به سمت گیلان در حرکت است. این بارهم رساندن این به دوش من افتاد، با مسئول کاروان شهداء صحبت کردم و برایش از وضعیت جسمی و روحی مادرم گفتم، قانع شد که پیکر شهید را به من تحویل داده و شهید را ازتشییع  به صورت کاروانی خارج نماید. تابوتی که پیکر شهید درآن بود از مسوول کاروان شهداء تحویل گرفتم و همراه با سرهنگ جمائیلی(یکی از مسوولین تیپ محرم لشکر قدس گیلان) با خودرویی  که دراختیار داشتیم ، پیکر شهید رو شبانه به محل کار بردیم و در اتاق کار خودم گذاشتم، به سرهنگ گفتم: من همینجا می مانم، آن بنده خدا هم گفت: با هم میمانیم.

پاسی از شب گذشته بود خوابم نمی برد، و بی تابی امانم را بریده بود وقتینشستم دیدم همکارم هم بیدار است، گفت: چی شده؟ گفتم: قانع نیستم باید با چشمان خودم پیکرش را ببینم.دو نفری پرچم بر روی سر تابوت شهید سید جعفر را برداشتیم و در آن را باز کردیم با چشمانی گریان و باحال و هوای عجیبی رو به رو شدیم که قلبم داشت از کار می افتاد و نمی توان آن صحنه را به روی کاغذ بی جان آورد.

دیدم همان جورابی که مجروح شده بود و به خاطر اینکه مادرم متوجه نشود پایش تیر خورده به پایش بود، همان جورابی که تالشی ها و ییلاقی ها به خاطر سرمای شدید آنرا می پوشند و بند بسیار بلندی دارد که شهید آن را دور پوتین خود پیچیده بود. عزیزانی که در گروه تجسس سپاه هستند با یک ظرافت خاص پیکر شهید را بیرون آورده بودند، ناخوداگاه دستم را به سمت پوتینش بردم، دستم به نخ جوراب خورد، دیدم به خاکستر تبدیل شد، به این فکر کردم چگونه عزیزان تفحص بدون اینکه خراشی بردارد آن را از خاک بیرون آورده اند.

در هر صورت یقین یافتم پیکر متعلق به شهید بزرگوار بود. فردای آن روز به منزل خواهر بزرگم رفتم و کل ماجرا رابرایش تعریف کردم، تا بلکه اومادرم را بتواند به آرامش برساند، و هنگامی که برای خبر از بنیاد شهید و سپاه می آیند زیاد بی تابی نکند. چون مادرانی که فرزندانشان مفقودالجسد می شوند برابری می کند با هزاران مادری که فرزندانشان شهید شده و جنازه فرزندشان بدستشان می رسید.

ولی امان از دل مادرم. هنگامی که خواهرم به مادرم گفت، مادرم به جلوی درب مقر تیپ محرم گیلان آمدند و اصرار داشتند که به داخل بیایند.سربازان از ورود ایشان جلوگیری می کردند.هنگامی که من رسیدم با بی تابی و گریه از من می خواستند اجازه دهم پیکرش را ببیند. من که می دانستم از آن هیکل رشید شهید جز چند تکه استخوان باقی نمانده است، به مادرم التماس کردم تا اجازه دهد مراسم نظامی برگزار شود و با یک مراسم ویژه پیکرش را تشییع کنیم. مادرم قبول نمی کرد. فرمانده تیپ محرم از صحنه منقلب و دگرگون شد و بی اختیار اشک می ریخت و دستورداد که دروازه را باز کنند. تابوت شهید در میدان صبحگاه بود تا آماده مراسم تشییع شویم. دو طرف سربازان و نظامیان بودند  تا پس از مراسم ویژه با دستان مردم تشییع شود. سربازان دو طرف را برای ادای احترام به عبور مادرم خالی کردند مادرم با دیدن تابوت پسر شهیدش پاهایش یارای حرکت نداشت مادر مرثیه می خواند.

همه حاضرین از ناله وسوز مادر اشک در چشمانشان نقش بسته بود ، وهم پای او بر زمین نشسته و گریه می کردند. مادرم به سختی خودش را به تابوت نزدیک کرد،پاهایش دیگر یارای راه رفتن نداشت،بر روی زمین نشست و با دست خود را بروی زمین می کشید تا هر چه زودتر به تابوت فرزند شهیدش برسد، با دستان مبارکش تابوت را باز کرد. و با پسر عزیزش صحبت کرد و می گفت: سیّد جعفر من ، تورا بزرگ کرده بودم چرا باز کوچولو شده ای؟ قنداقت چقدر کوچولو شده؟  آنقدر با او صحبت که از حال رفت و راهی بیمارستان شد. مادر چند ماه بعد از تشییع و به خاک سپاری شهید به رحمت خدا رفت تا فرزندش را در دیار باقی دیدار نماید. 

 

آخرین نامه سردارشهیدسیّدجعفرمنصوری/سه روز قبل از شهادت

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم؛

سپاس و ستایش خداوند بزرگ را که ما را از پیروان علی علیه السلام قرار داد . سلام و درود بر شما خانواده محترم و بزرگوارم. شاید این دیگر آخرین نامه ای باشد که به دست شما می رسد و دیگر دستی نباشد تا قلم را بر روی کاغذ سفید به رقص  در آورد و برای شما از ایثار جوانان وطن برروی کاغذ با خط ترسیم نماید.

مادرم شاید دیگر نتوانم باغچه های جلوی خانه ات را برایت آبیاری کنم . شاید دیگر نباشم تا تو را در آغوش بگیرم و ببوسمت . مادرم من رفتم مانده راهم و من رفتم تا دین اسلام را زنده کنم و با قطرات خونم درخت اسلام را آبیاری نمایم. شب ها می نشستم می گفتم خدایا دوستانم رفتند مانده ام تنها. گاهی  می گفتنم ، سیّد! تو ادامه دهنده راه دوستانت هستی و پس از مدّتی می خندیدم می گفتم من ! من که این لیاقت را ندارم ، جای عزیزانی همچون علی اکبرحسین علیه السلام را پر کنم . مادرم از کجا برایت بگویم در این فکرم چه چیزی برایت بنویسم تا دل نازک تو را تسکین بخشد . مادرم از شهادتم به خواهرم چیزی نگویید چون خیلی دل نازک است . مادرم ! می گویم و میگویم! آنچه نباید برایت بگویم می گویم از ناگفتنی های زیاد که برای مادران دردناک است و همچنین خواهران. یک روزی پیشت بودم و راه می رفتم ، صحبت می کردیم و می خندیدم امّا حالا جانم زیر خاک شده است . مادرم !  این را بدان جای همه مان آن جاست ، چه زود و چه دیر به آنجا سفر خواهیم کرد. پس چه بهتر که با شهادت به آنجا سفر کنم ، چه بهتر که با شهد شهادت سفر نمایم.

مادرم ! می دانم جوان از دست دادن مشکل است و در سوگ جوان نشستن سخت . امّا نگاه کن ببین ما نرویم چه کسی دین اسلام را یاری خواهد کرد . آیا آنهایی که در کنج اتاق نشسته اند و نق از گرانی ، کمبود و و و می زنند. آنها در خودشان فرورفته اند هنوز خوابند امّا نمی دانند امّا با چشم باز ، و جزء خود کسی را نمی بینند.

 

مادرم ! صبر پیشه کن و همچون زینب سلام الله علیها باش . مادرم ! من امانت بودم و دادن امانت به صاحبش غصه ندارد . خوشحال باش و افتخار کن که پسرت را در راه خداوند متعال هدیه کرده ای. به برادرانم سفارش جبهه رفتن و به خواهرانم رعایت حجاب را سفارش می کنم. به سیّدجلال (بردار شهید) بگویید بیاید ل8 نجف اشرف و جای خالی مرا پر کند و در گردان 14 معصوم (ع) باشد و با دوستانم محمد زمانی ، باقر مظاهر ، مجتبی محمدی فرد ، مرتضی محمدی فرد . والسلام – خدا حافظ شما از همه شما حلالیّت می طلبم.

فرزند کوچک شما سیّدجعفر منصوری  –  1365/02/07

 

وصیتنامه شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدالله ر ب العالمین و صلی الله علی رسوله و الائمه المعصومین

قال الله عزوجل فی القرآن العظیم و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاءو لکن لا تشعرون

آن کسانی که در راه خدا کشته شده مرده نپندارید ٬بلکه او زنده ابدی است و لیکن همه شما این حقیقت را درک نخواهد کرد .

سیّد منصور (جعفر) منصوری فرزند سیّد اسماعیل متولد سال 1344 شماره شناسنامه 5 اعزامی از گیلان

با درود و سلام بر تمامی شهدای صدر اسلام تا شهدای گلگون ایران و از آنجا که مومن بنا به آیه ( و من المومنین رجال صدقوا… ) یا باید در راه رسیدن به هدف شهید شده باشد و یا منتظر شهادت باشد و گرنه مسلمان نیست ٬پس شهدای عزیزمان دین خود را نسبت به خداوند تبارک و تعالی ادا کرده اند و انشاالله ما هم جزء گروه دوم باشیم ٬وصیت خود را شروع می کنم هر چند چیزی برای وصیت ندارم اما چون یک وظیفه شرعی می باشد بر خود واجب دیدم که بنویسم . باشد که مورد اجرا قرار گیرد . من در حال سلامتی کامل در سنگرمقدس جبهه و دفاع مقدس از سنگر عزیز در جوار برادران مومن خود که در سنگر حق علیه باطل ایثارگری می کنند در روز14/11/64 اقدام به نوشتن وصیت نمودم ٬پس از اقرار به یگانگی خداوند بزرگ ٬نبوّت ٬امامت و اعتقاد به روز قیامت و ایمان بر عالم قبر و برزخ ٬بهشت و جهنم و همه چیزهایی که باید یک پیرو اهل بیت علیه السلام معتقد باشد معتقدم . یک حدیث از حضرت علی علیه السلام برای شما می گویم ؛ ذلیل ترین مردم کسانی هستند که کوچه های شهرشان مورد تاخت و تاز بیگانگان قرار بگیرد (نهج البلاغه)

مردم غیور ما به حدیث گوش فرا دادند و دشمن دین خدا را از خانه بیرون نمودند و در این میان عزیزان گرانبهایی از دست ما رفتند و به ملکوت اعلا پیوستند .آیا درست است که یک عده شهید شوند ٬معلول شوند و یک عده ای برای اینکه این عزیزان را یاری دهند ضربه بزنند . نگاه کنید یاران چه عاشقانه رفتند از این خانه و چه عاشقانه شربت شهادت را نوشیدند . برادران من ٬ خدا شاهد است دنیا گذرگاه است ٬بیایید در این راه در این گذرگاه توشه ی خوبی برداریم . عزیزان شهادت خیلی شیرین است ٬ موقعی که در راه خدا باشد . ما که می دانیم آخر می میریم ٬دآخر خانه مان زیر خاک است ٬ آخر به منزل تنگمان که قبر باشد می رویم ٬پس چرا شهادت این فیض الهی را انتخاب نکنیم . چرا تا وقتی که شهادت است مردن در رختخواب را انتخاب نماییم ٬چرا مرگ با ذلّت را انتخاب کنیم . زمانی که مرگ با شرافت است ٬چرا در این دنیای فانی با عزّت نمیریم تا در آن دنیا ذلیل و خوار باشیم ٬چراکه در آخرت سرافکنده پیش سرورمان حسین علیه السلام سر به زیر باشیم و همچنین دوستان تمام این چراها و چراهای دیگر را یک چیز حل میکند ٬مرگ با شرافت ٬مرگ با عزّت مرگ در راه خداوند تبارک و تعالی همین و بس. این تمام مسائل را حل می کند . گوشها را باز کنید ٬ندای هل من ناصر حسین علیه السلام به گوش می رسد ٬صدایش در هوا موج میزند ٬بیایید لبیک گویید خصم متحد گشته برای خفه کردن این صدا ٬بلند شوید ٬اسلحه رزم در دست گیرید و خصم دون را خفه نمایید .آنهایی که لبیک گفتند بارسفر بستند و رفتند یاران از این خانه و ما هنوز اندر خم یک کوچه هستیم ٬خیلی عقب مانده ایم ٬بیایید چنگ به ریسمان الهی بزنیم و به این عزیزان برسیم چرا که نمی خواهیم بفهمیم که راه حق همین است و بس ٬راه راست شاخ و برگ ندارد ٬راه راست راه راست است و کوچه پس کوچه ندارد . ما که شیعه ی علی علیه السلام هستیم و به شیعه علی بودن افتخار می کنیم ٬زمانی که هیچ افتخاری نداریم یعنی اینکه از رفتار علی علیه السلام در خود نمی بینیم و بیائید همچون او باشیم ٬یار ضعیفان ٬یار مظلومان ٬همچون او از حق و حقیقت دفاع کنیم ٬همچون او برنده باشیم و قاطع . بپا خیزید ٬قدمی والا بردارید ٬همّت چاره کنید ٬دشمنان اسلام را تار و مار کنید . قدری به خود آیید ٬دمی فکر کنید ٬چه بودیم ٬چه شدیم ٬اسلام را شناختیم و این اسلام شناختن ما جنگ را به بار آورد ٬آنها نمی خواهند اسلام شناخته شود . همه ی اینها به برکت امام بزرگمان بوده است ٬پس چرا امام را یاری نمی کنیم ٬اسلحه بردارید و بسوی جبهه ها بشتابید و برادران خود را یاری رسانید آن دنیا جلوی شما را نگیرند و بگویند مگر ما جوان نبودیم ٬مگر آرزو نداشتیم ٬مگر دوست نداشتیم خانه و زندگی داشته باشیم ٬نمی دانم چگونه می توانیم این سوالها را جوابگو باشیم ٬من در جوابشان عاجزم و جوابی ندارم .

بگوش باشید آنها هم جوان بودند ٬زندگی می خواستند ٬دوست داشتند استراحت کنند و در جای امنی باشند . اما اسلام احتیاج به نیرو داشت و دارد . بیائیم توبه کنیم و به سوی خدایمان بشتابیم ٬خداوند در انتظار توبه هایمان است ٬بیائید از این به بعد خوب باشیم ٬تقوا پیشه کنیم ٬ایمان کامل را از خداوند بخواهیم و به یتیمان یاری کنیم ٬به بینوایان یاری رسانیم و دمی با آنهائی که به این انقلاب و رهبری وفادار بوده اند و هستند ٬هیچ کس و هیچ قلمی و هیچ زبانی نمی تواند از شماتشکر نماید و انشاالله خداوند پاداش این عملتان را خواهد پرداخت . شما که به هل من ناصر امامتان لبیک گفتید ٬فرزندان خودتان را دادید ٬مال خودتان را دادید ٬فقط چند سفارش به شما دارم ٬از امام امّت دست برندارید که پیروی از دستوراتش ٬پیروی از دستورات اسلام است و زیر پا گذاشتن دستوراتش ٬زیر پا گذاشتن دستورات اسلام است .از او پیروی کنید که او حسین زمان است ٬افتخار کنیم که در چنین زمانی زندگی می کنیم که او در آن زمان است و ما را هدایت می کند ٬قدر این نعمت بزرگ را بدانیم ٬درر نماز جمعه و جماعت و دعاها شرکت کنیم ٬مسئله ی تفرقه را بین خودتان حل نمایید تا دشمنان سود نبرند ٬جبهه ها را فراموش نکنید و اخوّت و برادری را بین خودتان زیاد کنید و برای آخرت توشه جمع نمائید.

سخنی با پدر و مادر و برادران و خواهران ٬سر مطلب با شماست ٬پدر و مادرم سالهای سال برایم زحمت کشیدید تا دست و بازوی شما باشم امّا چه کنم که این زمانه اسلام در خطر بود و من با تمام وجودم در راه گسترش کلمه ی حق علیه باطل مردانه می جنگم و عاشقانه خود را فدای اسلام می کنم . من امانتی پیش شما بودم و خدا امانت خود را برداشت ٬پس جای نگرانی نیست ٬شهادت پاداش هر جهاد کننده در راه خداست که خداوند کریم به او می دهد و هر کاری اجری و پاداشی دارد و پاداش جهاد٬شهادت است .

برادرانم جبهه را فراموش نکنند و خواهرانم حجاب اسلامی را رعایت کنید ٬برایم دعا نمایید.

– 3000تومان خمس دهید.

– 500 تومان به امام زاده سیّدشرف الدین نذر دارم.

– وسایل نظامی ام را به جبهه بفرستید همه چیز را .

– 18 تومان به کتابخانه سپاه پاسداران هشتپر بدهید.

– 7 جلد کتاب در کیفم هست به سیّدعلی منصوری( پسرعمو) بدهید.

والسلام

خداحافظ از همه شما حلالیت می طلبم فرزند کوچک شما سیّد جعفر منصوری

 

 

 

 

وبلاگ

ارسال دیدگاه