مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
چهارشنبه 17 آذر 1395 - Wednesday 7 Dec 2016
محتوا
خاطرات آیت الله خائفی

خاطرات آیت الله خائفی

آنچه پیش رو دارید خاطرات آیت الله خائفی گیلانی است. این خاطرات توسط موسسه حفظ آثار امام خمینی گرفته شده است و در هفته نامه حریم امام، س۳، ش۱۱۳، ۲۸ فروردین ۱۳۹۳، ص۱۴-۱۷ و همچنین شماره های ۱۱۶ و ۱۱۷ درج شده است. گفتنی است که همزمان با سالگرد رحلت امام خمینی(ره) در سال ۱۳۹۳، شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی گیلان این خاطرات را به صورت جزوه ای در تیراژ ۵۰۰۰ نسخه منتشر و با عنوان «لحظه ها با آفتاب؛ گفتگو با آیت الله عبدالله خائفی پیرامون نکات و خاطرات سالها تلمذ و همراهی با امام(ع) در قم و نجف» به ضمیمه سی دی فایل صوتی این خاطرات، در گیلان توزیع کرد

دوشنبه 16 تیر 1393 - 16:24

آنچه پیش رو دارید خاطرات آیت الله خائفی گیلانی است. این خاطرات توسط موسسه حفظ آثار امام خمینی گرفته شده است و در هفته نامه حریم امام، س۳، ش۱۱۳، ۲۸ فروردین ۱۳۹۳، ص۱۴-۱۷ و همچنین شماره های ۱۱۶ و ۱۱۷ درج شده است. گفتنی است که همزمان با سالگرد رحلت امام خمینی(ره) در سال ۱۳۹۳، شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی گیلان این خاطرات را به صورت جزوه ای در تیراژ ۵۰۰۰ نسخه منتشر و با عنوان «لحظه ها با آفتاب؛ گفتگو با آیت الله عبدالله خائفی پیرامون نکات و خاطرات سالها تلمذ و همراهی با امام(ع) در قم و نجف» به ضمیمه سی دی فایل صوتی این خاطرات، در گیلان توزیع کرد.

 خائفی۲

آیت الله عبدالله خائفی  در سال ۱۳۰۹ در بندر انزلی زاده شدند؛ وی از علمای طراز اول استان گیلان و از دانش آموختگان مکتب قم و نجف است. ایشان از شاگردان مبرّز حضرت امام (س) و آیت الله خوئی (ره) و در زمره همراهان نهضت اسلامی است که در سال ۴۳ یک ماه پس از تبعید امام به ترکیه، برای ادامه تحصیل در سطوح عالی حوزه، به نجف اشرف هجرت نمودند و در سال ۱۳۷۰ به ایران بازگشتند و در قم ساکن شدند. آیت الله خائفی از اساتید سطوح عالی و درس خارج حوزه علمیه نجف و قم بوده و هست؛ همچنین ایشان از اعضای ارشد «جامعه مدرسین حوزه علمیه قم» بوده و در سال ۱۳۸۹ش به عنوان استاد برتر حوزه های علمیه مورد تقدیر قرار گرفت. بعد از رحلت آیت الله العظمی بهجت، از آیت الله خائفی به عنوان فقیه بزرگ گیلان در حوزه علمیه قم یاد می شود. ایشان امامت جماعت دفتر رهبر معظم انقلاب در قم را نیز بر عهده دارند. حاصل حیات علمی ایشان بیش از ۳۰ اثر علمی منتشر شده و نشده است؛ از جمله این آثار می توان به کتاب «محاضرات فی ولایه الفقیه» اشاره کرد. آنچه در پیش رو دارید بخش اول از گفتگو با ایشان است که در بردارنده نکات و خاطراتی است که ثمره سالها تلمذ و همراهی با امام (س) در قم و نجف است.

 

ممنون از وقتی که به ما دادید، در ابتدا برای آشنایی بیشتر خوانندگان «حریم امام» لطفا بفرمایید که از چه زمانی به حوزه علمیه رفتید؟

 من سال ۱۳۰۹ شمسی در «بندر انزلی»، یکی از شهرهای استان گیلان در خانواده ای متدین، اهل زهد و وفادار به اهل بیت(ع) به دنیا آمدم. نامم را عبدالله انتخاب کردند.

دورۀ دبستان و راهنمایی را در شهر خودمان «انزلی» گذراندم. سال ۱۳۲۳ بود. حدود چهارده سال داشتم، مقداری از دبیرستان را هم خوانده بودم، آن وقت به دروس حوزوی و تحصیل علوم آل محمد(ع) علاقمند شدم. وقتی پدر و مادرم از تمایلم به تحصیل در حوزه باخبر شدند وسایل سفر به مرکز استان، یعنی شهر «رشت» را برایم فراهم کردند و من در حوزۀ علمیۀ رشت که «مدرسۀ مهدویه» نام داشت و به ریاست آیت الله مهدوی رودباری اداره می شد حجره ای گرفتم. در آنجا ساکن و به تحصیل مشعول شدم. مقدمات، یعنی درس های «جامع المقدمات»، «سیوطی» و «منطق» را در آنجا گذراندم. هم زمان (حدود شهریور ۱۳۲۰) پدرم را از دست دادم. بعد از او برادر بزرگترم جناب آقای احمد خائفی، امکانات تحصیل را برایم فراهم می کرد. من در کتاب «سیستم قضایی اسلام» به این مسئله اشاره کردم.

سال ۱۳۲۵ وارد حوزۀ علمیۀ قم شدم. آذر ماه سال ۱۳۴۳ یعنی یک ماه بعد از تبعید امام(س) به ترکیه، من هم پایگاه درسی خود را از قم به نجف تغییر دادم و پس از سال ها دوری از وطن عاقبت در سال ۱۳۷۰ به ایران- قم بازگشتم.

 چه سالی وارد حوزه علمیه قم شدید؟

سال ۱۳۲۵ وارد حوزۀ علمیۀ قم شدم. البته اول مایل بودم برای ادامۀ تحصیل به نجف بروم، ولی چون آیت الله العظمی بروجردی و سایر آیات در قم اقامت داشتند به آنجا رفتم و دروس سطح و خارج را نزد اساتید گرام آن زمان حوزۀ قم گذراندم.

 اساتید شما چه کسانی بودند؟

در دروس سطح، بیع مکاسب را نزد مرحوم آیت الله مشکینی، لمعتین را خدمت مرحوم آیت الله ستوده، دو جلد کفایه‌ را در محضر مرحوم آیت الله میرزامحمّد مجاهدی گذراندم. مکاسب‌ محرمه‌ را هم پیش حضرت آیت الله العظمی‌ اردبیلی به پایان بردم.

اما دروس خارج را نخست مقداری از بحث طهارت و قضاء را نزد آیت الله العظمی بروجردی خواندم. قسمتی دیگر از آن را هم نزد آیت الله شیخ عباس علی شاهرودی گذراندم. ایشان در مدرسی که زیر کتابخانۀ فیضیه‌ قرار دارد درس می گفتند. یک دوره خارج اصول را عصرها نزد امام(س) در مسجد سلماسی طی کردم. خارج فقه یعنی خارج مکاسب محرمه و بیع را هم صبح ها در مسجد اعظم، نزد ایشان خواندم که البته بیع به پایان نرسید. پای درس اساتید دیگری هم حاضر شدم ولی چون ادامه ندادم از آنها نام نمی برم.

 اوضاع حوزۀ علمیۀ قم در زمان مرجعیت آیت الله العظمی بروجردی چگونه بود؟

از دو منظر می توان به حوزۀ علمیه در زمان آیت الله العظمی بروجردی نگاه کرد:

ابتدا از منظر سیاسی؛ طاغوت در آن زمان، انهدام اساس اسلام و احکام قرآن را کاملاً هدف خود قرار داده بود و با دشمنی به حوزه های علمیه نگاه می کرد. به همین خاطر حوزه های علمیه و مرحوم آقای بروجردی از نظر سیاسی تحت فشار بودند. من با چشم خودم دیده بودم مسئولان سیاسی گاه با طرح برنامه های شاه و دستگاه حکومتی، تقاضای خود را با رفت و آمدهای مکرر و در جلسات متعدد به صورت پیشنهاد به ایشان ارائه می دادند و در ضمن، بر اجرای برنامه های خودشان اصرار داشتند و آن را هم قطعی اعلام می کردند با اینکه نمی توانستند آقا را قانع کنند. در خصوص اصلاحات اراضی، افرادی مثل سردار فاخر حکمت و دیگران مکرر خدمت مرحوم آقای بروجردی رسیدند به آقا گفتند: شاه می فرماید: این مسئله در کشورهای دیگر اجرا شده در ایران هم باید اجرا شود. اما آقای بروجرودی در آخرین جلسه، اجرای آن را مشکل و محال دانستند و فرستاده های شاه گفتند: «این فقط ایران نیست که می خواهد اصلاحات اراضی کند، کشورهای دیگر هم بودند که چنین اصلاحاتی کردند، آقا فرمود: اما آنها اول حکومت شان را جمهوری کردند، سپس سراغ اصلاحات اراضی رفتند.» این جملۀ آقای بروجردی از لحاظ سیاسی بسیار قوت داشت. به همین خاطر آنها هم بدون کسب حمایت حوزه و مرجعیت، بی نتیجه به تهران باز گشتند. دستگاه حکومتی خوب فهمیده بود که حل این مسئله، بسیار مشکل است.

قبل از فوت آقای بروجردی، شاه در خصوص اصلاحات اراضی یا حادثۀ دیگر [مربوط به ۱۷ دی و کشف حجاب] برایشان پیام داده بود که برنامه ای که پدر ما داشته باید پیاده بشود. آقای بروجردی به قهر فرمودند: «من از قم بلکه از ایران می روم.» همۀ قم با شنیدن این خبر، تعطیل شد و به سمت بیت ایشان سرازیر شدند. آیات عظام بویژه حضرت امام(س) هم در بیت ایشان حضور داشتند و حساسیت آقای بروجردی را نسبت به دستگاه شاه و قصدشان را برای خروج از قم و ایران به مردم اعلام کردند. مردم هم شعار دادند. آقای بروجردی آنها را به سکوت دعوت کرد. مرحوم حکیم نیز از نجف برای ایشان پیام فرستاد و آقا را به عراق دعوت کرده بود، اما ایشان از تصمیم خود منصرف شده بودند و در ایران ماندند .

اما اوضاع علمی؛ حوزۀ علمیۀ قم در زمان آیت الله العظمی بروجردی از نظر علمی،‌ قوت و پیشرفت خوبی داشت. در آن زمان حدود پنج – شش هزار طلبه در قم بودند. درس ها از ابتدای مهرماه شروع می شد و تا اول تابستان ادامه داشت. بزرگان زیادی تدریس و تربیت علمی طلاب را عهده دار بودند؛ مانند: خود آقای بروجردی که در همین مدرسۀ فیضیه زیر درخت های کاج، اصول تدریس می کردند. در آن زمان جلوی همین مدرس قدیمی، درخت های کاج زیادی داشت. کم کم درس شان شلوغ شد و ایشان محل درس را از فیضیه به مسجد عشقعلی که در خیابان چهارمردان قرار دارد تغییر دادند. من فقط پای بحث فقه ایشان حاضر می شدم. آقایان، آیات عظام مرحوم فاضل لنکرانی و مرحوم شیخ محمدحسین قائنی که به نجف رفت و همانجا مرحوم شد هم در درس فقه ایشان حاضر می شدند.

حضرت امام(س) هم در مسجد سلماسی صبح و عصر تدریس می کردند. آیات عظام: گلپایگانی، سیدمحمدتقی خوانساری، سیدمحمد حجت کوه کمره ای، شیخ عباسعلی شاهرودی هم به تدریس و تربیت طلاب مشغول بودند. حضرات آیات عظام آقایان: مجاهدی، محقق داماد و سلطانی در آن زمان سطوح را تدریس می کردند. مرحوم صدر هم خارج تدریس داشتند.

 رابطه حضرت امام و آیت آلله العظمی بروجردی چگونه بود؟

بین امام(س) و آقای بروجردی، تعامل حسنه ای وجود داشت. امام(س) با آقا، خوب همکاری می کردند و در برابر ایشان که در رأس بودند خضوع داشتند. اگر آقای بروجردی در مسئله ای پیش قدم می شدند، امام(س) هم دنبال ایشان حرکت می کردند. رعایت ادب از طرف امام(س) برای همۀ حوزویان مشهود بود. حتی درس شان را همزمان با آقای بروجردی شروع نمی کردند. بلکه بعد از درس ایشان درس می دادند.

آیت الله بروجرودی از ورود طلبه ها به دانشکدۀ معقول و منقول [مدرسۀ عالی شهید مطهری کنونی] رضایت نداشتند و اعلام فرمودند: من راضی نیستم اینها از شهریۀ من استفاده کنند. هیمنه ای که ایشان داشتند باعث می شد حکومت هم جرأت نکند در امور حوزه دخالت کند. برخورد امام(س) هم با حکومت در آن زمان، مشفقانه و عاطفی بود.

 شما از کی و چگونه با حضرت امام(س) آشنا شدید؟

تازه به قم آمده بودم. هنوز سطح می خواندم. پای درس برخی از آقایان که گفتم شرکت می کردم. چهرۀ علمی و نورانی حضرت امام(س) نظرم را جلب کرده بود. امام(س) در آن وقت درس خارج فقه و اصول می گفتند. یک شب در حرم مطهر حضرت معصومه(س) چشمم به شخصیتی افتاد که مشغول عبادت بود. او را نمی شناختم، ولی مجذوبش شده بودم و از همان لحظه به ایشان علاقمند شدم. چهرۀ ایشان در دلم سروری ایجاد کرده بود. مات و مبهوت به ایشان می نگریستم و از دیدن شان لذّت می بردم. اسمش را پرسیدم، گفتند: حاج آقا روح الله خمینی است. خدا را سپاس می گفتم که آمدنم به محیط قم را در جوار و روزگار چنین شخصیت پربرکت و پرهمّتی، ثمر بخشیده است. همانجا خدمت شان رسیدم و دست شان را بوسیدم. با خودم بنا گذاشتم همین که سطح را پایان رساندم، در درس خارج ایشان شرکت کنم. پس از پایان سطح، نخست در درس خارج مرحوم آیت الله العظمی بروجردی حضور یافتم و همزمان در درس خارج فقه و اصول امام(س) هم شرکت کردم. من در قم خدمت امام(س) یک دورۀ کامل اصول را گذراندم.

 حضرتعالی جایگاه علمی امام(س) در حوزه علمیه را چگونه ارزیابی می کردید؟

پس از ارتحال آقای بروجردی بعضی از فضلا که در درس فقه و بحث بیع امام(س) حاضر می شدند در مسئله ای خاص به امام(س) اشکال می گرفتند و نظر ایشان را با فرعی که مرحوم شیخ انصاری  مطرح کرده بود مغایر می دانستند. امام(س) که از درایت و نبوغ خاص برخوردار بود کتاب شیخ را خواستند و با حوصله و متانت، اشکال را پاسخ دادند و اشکال کننده را قانع ساختند. سپس دو جملۀ جالب و حساس فرمودند که پس از گذشت بیش از سی سال هنوز در گوشم طنین‌اندار است. ایشان فرمودند:

من در این مسأله ۲۰ سال فکر و تدبر و تعمق کرده‌ام. من امروز مسأله‌ای را می‌خواهم حل کنم که شیخ نتوانسته است.

یادآوری می کنم که این موضع‌گیری علمی امام(س) در برابر دیگران جنبۀ تعریف از خود نداشته بلکه نشانگر واقع و حقیقت و قدرت علمی امام(س) بوده و هرگز جنبه برتری بر دیگران نداشته است.

 اشراف حضرت امام(س) نسبت به طلاب و شاگردان و تربیت علمی ایشان چگونه بود؟

 از جمله طرح های امام(س) قبل از نهضت برای تربیت علمی طلاب این بوده که از هر استانی حدود ده نفر طلبه ای که برای اجتهاد و استنباط، استعداد دارند انتخاب شوند و بدون اینکه به جایی وابسته باشند با حضور در قم به تحصیل ادامه دهند و در یک سیری زمانی از لحاظ علمی به طور کامل تربیت شوند. این مسئله را آیت الله محفوظی به من خبر دادند. مرحوم سیدکاظم میرعبدالعظیمی، محمدی گیلانی، آسید مجتبی رودباری، امینیان، فیض گیلانی، مرحوم محمد ایمانی، شیخ علی شریعتی، عبدالعظیم یکتا و خود آقای محفوظی جزء این دسته از طلاب و فضلای استان گیلان بودند. من هم در زمرۀ آنها بودم. اما متأسفانه این طرح با شروع نهضت، پیاده نشد. پیشنهاد من به مراجع عظام فعلی این است که همان طرح امام(س) را اجرا نمایند و طلابی ‌را که برای ادارۀ امور زندگی به این در و آن در می‌زنند شناسایی و ساماندهی کنند. چون اسلام ما اسلام فقاهتی است و ما به فقه و فقیه جامع الشرایط و متخصص، سخت نیازمندیم.

 خب کمی فضای بحث را عوض کنیم؛ از حکومت رضاخان و روزهای مبارزه تعریف کنید؟

آن زمان وقتی شاه می خواست به شهری وارد شود از قبل به مدارس اعلام می‌شد. وقتی قرار بود رضاخان به انزلی‌ بیاید به مدرسه ها اعلان کردند: لباس نو بپوشید و به استقبال بیایید. من سال اول دبیرستان بودم، به ما پیشنهاد استقبال شد، گفتم: این استقبال از ظالم است و نمی آیم. گفتند: ایشان شاه مملکت است. گفتم: من نمی‌آیم. گفتند: از فردا حق نداری به مدرسه بیایی. همین طور هم شد، من سه ماه به مدرسه نرفتم. رضاخان هم به انزلی آمد و رفت. از او استقبال هم شده بود. مسئولین مدرسه به برادرم اطلاع دادند که فلانی به مدرسه برگردد و من هم رفتم و به درس ادامه دادم.

 علی الظاهر جنابعالی در دوران مبارزه فدائیان اسلام، در مقطعی با شهید نواب صفوی همراهی داشتید، قدری در این باره توضیح بفرمایید.

شهید نواب صفوی یکی از مبارزان‌ راه اسلام محسوب می شد. او  برای پیاده کردن احکام اسلام قیام کرده بود. من هم به همین خاطر به او علاقه پیدا کردم و پس از مهاجرت به قم به ایشان پیوستم و همرزمشان شدم. امام(س) دربارۀ فدائیان اسلام نظر منفی نداشتند و نظر مثبت را هم ابراز نمی کردند.

پیش از سال ۱۳۴۲ بود حدود ۱۳۳۶هـ.ش، مردم کاشان از شهید نواب دعوت کرده بودند. با شهید به طرف کاشان حرکت کردیم چند کیلومتری کاشان، ماشین ما خراب شد. اتومبیل هایی که به سمت کاشان می رفتند می خواستند ایشان را سوار کنند اما شهیدنواب قبول نمی کرد و پیاده به طرف کاشان راه افتاد. تا اینکه عیب ماشین برطرف شد و با هم به کاشان رفتیم. یک هفته مهمان مردم کاشان بودیم. ایشان در آنجا برای آگاهی مردم، سخنرانیهای شدیدی را علیه رژیم ایراد کردند.

خائفی۱ در وقایع ۱۷ دی و مسئله کشف حجاب و اعتراضات علما و مردم نسبت به دستگاه پهلوی هم حضور داشتید؟

 در ۱۷ دی دو مسئله وجود داشت: مسئلۀ اول، آمدن فردی به نام برقعی از کنگرۀ وین به قم بود. وی فردی توده ای و تبعید شده بود. از کنگرۀ وین به قم آمد. مسئلۀ دوم، کشف حجاب بود که از سوی حکومت وقت شروع شده بود.

طلبه ها در اعتراض به این دو مسئله به خیابان ها  آمدند. من هم با آنها بودم. هنوز ازدواج نکرده بودم. در مدرسۀ دارالشفا (قدیمی) حجره داشتم. به لباس روحانیت، ملبس بودم. از مدرسه، یک میلۀ آهنی برداشتم. به خیابان آمدیم. به باغ ملی (شیخان) رسیدیم. علیه شاه و دستگاه شعار می دادیم. اطراف باغ ملی نرده های آهنی داشت. بالای نرده ها رفتم و سخنرانی کردم. وقتی به طرف صحن رفتیم. آنجا سکوی بلندی بود. بالای سکو رفتم. جمعیت زیادی حضور داشتند. آنجا هم علیه شاه و دستگاه سخنرانی کردم. در حقیقت همراه با دیگران، مردم را علیه حکومت تشجیع و آگاه می نمودیم و برای تظاهرات گسترده در روزهای بعد هم آماده می کردیم.

وقتی با مردم جلوی شهربانی تجمع کردیم یک طرف توده ای ها بودند و طرف دیگر ما بودیم. نظامیان آمدند و مردم را با گازهای اشک آور متفرق کردند. تیراندازی هم شده بود، عده ای مجروح شدند. البته فقط به نیم تنۀ پایین تیراندازی می شد. بعضی ها فرار می کردند. از گازهای اشک آور اذیت شده بودند. مجروحان را به طرف بیمارستان می بردند. آسید جعفر شبیری زنجانی برادر آیت الله العظمی شبیری زنجانی که از فداییان اسلام بود در این حادثه مجروح شد. وی الآن در قید حیات است و در یکی از شعبه های دیوان عالی کشور به خدمت مشغول است.

یک روز بعد از حادثه، شهید نواب صفوی و سیدعبدالحسین واحدی که یکی از فدائیان بوده برای عیادت زخمی ها به بیمارستان فاطمی قم آمدند. البته معروف شده بود که عده ای کشته شده بودند. آیت الله العظمی بروجردی به شاه پیام داد که «من کشته های خودم را می خواهم.» از طرف حکومت دستور داده شد تا در خاکفرج که بیابانی بود نبش قبر کنند. آقای بروجردی فرمودند: «من نمی گویم که نبش قبر کنید ولی کشته ها را می خواهم.» با این حال آنها خودشان آمدند در خاکفرج و قبرهایی را نبش کردند. فصل زمستان بود ما تا صبح آنجا نگهبانی می دادیم. نبش قبر کردند ولی جسدها شناخته نمی شدند. چون از آن حادثه چند روزی گذشته بود و جسد تازه ای نبود. اصلاً چیزی به عنوان کشته های آن روز پیدا نشد. معلوم نبود کشته ها را کجا برده بودند.

 رابطه شما با آقای نواب صفوی به چگونه بود؟

شهید نواب صفوی بیرون تهران در باغ و منزل محقری سکونت پیدا کرده بود. یکی از روزها که مناسبت شهادت یکی از ائمه اطهار(ع) بود برای دیدن شهید به حومۀ تهران رفتم. خود ایشان درب منزل را به رویم باز کردند. وقتی خواستم با ایشان روبوسی کنم گفتند: امروز روز شهادت است روبوسی نمی کنیم. من وارد باغ شدم. سیدی را که شال سبزی به سر بسته بود آنجا نشسته دیدم. شهید به من گفت: امروز آنچه را که می گویم تا زنده ام برای احدی نگو. من هم تا وقتی که ایشان زنده بودند به احدی نگفتم. شهید گفت: شاه به احکام اسلام عمل نمی کند. خواستیم او را به سزای عملش برسانیم. مدتی است دنبال جای خلوتی بودیم و بالأخره اینجا را پیدا کردیم. استخاره کردیم خوب آمد. بعد به سیدی که شال سبز بر سر داشت اشاره کرد [اسمش را ذکر نکردند] و گفت: ایشان را برای این کار مأمور کردیم ولی استخاره خوب نیامد و ما هم این آقا را نفرستادیم.

علا تصمیم ‌گرفته بود برای شرکت در پیمان بغداد به آنجا برود، اما قبل از آن در مجلس فاتحه‌ای که در  مسجد شاه برگزار شده بود شرکت کرد. در آنجا ذوالقدر که از اعضای فدائیان اسلامی بود به ایشان تیر اندازی می کند. بعد از آن جریان سیدعبدالحسین واحدی به قم آمد. من پیش واحدی رفتم. وی مرا از قصد خود دربارۀ کشتن علا با خبر کرد و گفت: اگر قتل علا با موفقیت انجام نشد و خواست از طریق اهواز به بغداد برود بناست ما هم به اهواز برویم. متأسفانه برنامۀ کشتن علا در تهران موفقیت آمیز نبود. واحدی شبانه به طرف اهواز حرکت کرد و با شناسایی ساواک، ترور شد. برخی هم گفته اند: سپهبد بختیار او را دستگیر کرد و پس از انتقال به تهران، وی را محاکمه کرده و به شهادت می رساند.

چند روز بعد، این خبر در قم می پیچد. آن وقت ها رسم بود که طلاب بعد از درس آقایان عصرها در فیضیه اجتماع می کردند و بعد از اقامۀ جماعت به خانه هایشان می رفتند. من هم بعد از درس آیت الله مجاهدی به فیضیه آمدم. آن وقت ها ساوک نبود. کارآگاه بود. دیدیم کارآگاهی در فیضیه می چرخد. ما هم شنیده بودیم که واحدی را شهید کرده بودند. همه حالت حزن و گریه داشتیم. یکی از دوستان ما مرحوم حاج سیدکاظم میرعبدالعظیمی که از دوستان من و همرزم شهید نواب صفوی بود به صورت این کارآگاه سیلی می زند و او را از فیضیه بیرون می کند. بعد از نماز وقتی به طرف منزل می رفتم باخبر شدم ایشان را دستگیر کردند. من هم که در دفاع از واحدی، تشکل هایی را در خیابان ها به راه انداخته بودم در تعقیب بودم. به همین خاطر فرار کردم و حدود ۲۵ روز در منزل یکی از دوستانم پنهان شده بودم. نیمه های شب به قصد منزل اخوی به طرف تهران حرکت کردم. از قضا یکی از دوستان اخوی که اهل قم بوده و در تهران مغازۀ خرازی داشت نقل می کند: امروز فردی وارد مغازه شده و به شهربانی زنگ زده که ما هرچه دنبال خائفی می گردیم پیدایش نمی کنیم. این آقای قمی که با نام خائفی آشنا بود و از نسبت برادرم با من خبر نداشت، به برادرم گفت: شما کسی را به نام خائفی می شناسید؟ چون امروز فردی از مغازۀ ما به شهربانی زنگ زده و دنبال ایشان می گشت. این مسئله باعث شد تا من حواسم را جمع کنم. یک روز به زیارت حضرت عبدالعظیم رفتم. قبل از ورود به صحن، آن فرد ساواکی را که معروف بوده دیدم، ولی او  مرا ندید. احتمال می دادم دنبال من می گردد. به همین خاطر به حرم مشرف نشدم و فوراً به تهران برگشتم. ۱۵ تا ۲۰ روز در تهران ماندم تا اینکه اوضاع آرام شد و به قم بازگشتم.

 شما در جریان بازگرداندن جنازه رضا خان به ایران و درگیری های ایجاد شده با طلاب در قم، نیز حضور داشتید. کمی شرایط آن زمان و اتفاقات به وجود آمده توضیح بدهید.

رژیم بنا داشت جنازۀ رضاخان را از جزیرۀ موریس به ایران بیاورد و پس از طواف و نماز در حرم مطهر حضرت معصومه(س) او را به شهر ری برده، در حرم عبدالعظیم(ع) دفن کند.  قبل از رسیدن جسد، در شهر چراغ و پرچم نصب کردند. قرار بود همین که جنازه به قم رسید یکی از آقایان بر آن نماز بخواند. فدائیان اسلام که از قصد رژیم باخبر شده بودند به قم آمدند و برای جلوگیری از این مسئله در مدرسۀ فیضیه، دارالشّفاء و میدان آستانه سخنرانی کردند. رژیم به محض رسیدن جنازه به راه آهن از طلاب خواست تا عده ای به استقبال بروند، ولی با واکنش فدائیان اسلام کسی جرأت چنین کاری را نداشت. البته اراذل و اوباشی که توسط حکومت لباس روحانی پوشیده بودند، همچنین بعضی از روحانیون که بعدها تخطئه شدند به طرف راه آهن رفتند و از جنازه استقبال کردند. همین که به نزدیکی های حرم رسیدند، فدائیان اسلام با شدت و همّت عالی خودشان، مانع ورود جنازه به حرم شدند. طلبه ای که شیخ علی لر گفته می شد به دفاع از دستگاه با این طلاب معارضه می کرد و آنها را کتک می زد. فدائیان اعلام کردند هرکس بر جنازۀ رضاخان نماز بخواند جسد را آتش می زنیم. همین امر باعث شد تا جنازه را فوراً به شاه عبدالعظیم ببرند و بعد از اینکه یکی از خدام حرم بر او نماز خواند همانجا دفنش کردند. به دنبال خارج ساختن جسد از قم، هوای قم طوفانی شد و باران شدیدی آمد و شهر را از آلودگی جسد رضاخان پاک کرد.

 موضع حضرت امام (س) نسبت به مبارزات ملی گرایان و مذهبیون به رهبری آیت الله کاشانی و دکتر مصدق چگونه بود؟

امام(س) تشکیل حکومت اسلامی را در نظر داشتند. از این رو با آقای کاشانی که برای تشکیل حکومت اسلامی برنامه نداشتند مرتبط نبودند. با مصدّق هم به طریق اولی رابطه نداشتند. در برابر ملی شدن نفت هم هیچ واکنشی نشان ندادند. امام(س) هیچ گاه در جزئیات وارد نمی شدند. وقتی از ایشان خواسته می شد دربارۀ مسئله ای واکنش نشان دهند می فرمودند: من هیچ ارتباطی با دستگاه ندارم اگر هم اثری باشد از ارتباط آنهاست. من فی الجمله فقط با امینی ارتباط دارم و بس.

 ولی میبینیم که موضع حضرت امام در مورد مسئله انجمن‌های ایالتی و ولایتی و اصلاحات اراضی بسیار شدید است…

 بله امام(س) در مورد کاپیتولاسیون‌ و اصلاحات اراضی، سخنرانی و اعلامیه‌های شدیدی‌ داشتند و به دستگاه تلگراف می دادند. پاسخ های آنها هم امام(س) را قانع نمی کرد. مبارزات امام(س) همراه با سایر آیات ادامه پیدا کرد. رژیم برای آرام کردن جوّ و مردم در روزنامه ها نوشته بود: «تصویب شد که انجمن ایالتی و ولایتی تصویب نشود.» اما امام(س) این خبر را دروغ می دانست و به دنبال آن در سخنرانی خود خطاب به مردم اعلام می‌کنند که قانع نشوید. این تصویب دروغ است. اینها دروغ می گویند. این خبر برای اغفال شماست. مردم هم از امام(س) تبعیت کردند. بعد از این، شاه به آذربایجان شرقی و گیلان سفر می کند تا اوضاع را آرام کند. اما امام(س) دست از مبارزه برنمی دارد. چندان طول نکشید که معلوم شد رژیم، مسئلۀ انجمن ایالتی و ولایتی را تصویب کرده است.

 موضع حضرت امام نسبت به وقایع فروردین ۴۲ و حمله به فیضیه چه بود؟

  ۲۵ شوال، سالروز شهادت امام(س) صادق(ع) با اول فروردین ۱۳۴۲، مصادف شده بود. من بعد از ظهر آن روز در خیابان ارم حرکت می کردم. دیدم کماندوها در سه گروه، سازماندهی شده حرکت می کنند. عده ای روی تانک نشسته و پیش می رفتند؛ دسته ای هم سوار اتوبوس بودند؛ گروهی هم پیاده و چماق به دست، شعار «جاویدشاه» سر می دادند. من وارد فیضیه شدم. دیدم چماق به دست ها هم وارد شدند. علاوه بر آنها عده ای دیگر با لباس شخصی و مبدّل، زودتر به فیضیه آمده بودند.

آن روز به مناسبت شهادت امام(س) صادق(ع) از طرف مرحوم آیت الله العظمی گلپایگانی در فیضیه مجلس روضه ای برپا شده بود. مرحوم شیخ مرتضی انصاری هم سخنرانی می کردند. دار و دستۀ حکومت هم با لباسِ شخصی در جلسه، کمین کرده بودند. همین افراد وسط جلسه برای شاه و علیه علما شعار می دادند. آقای انصاری به آنها می گفت ساکت باشند، ولی آنها ادامه می دادند. همین موقع، ضرب و شتم طلاب شروع شد.

همراهان مرحوم آقای گلپایگانی ایشان را به یکی از حجره های فیضیه رساندند. کماندوها عده ای را مجروح کرده بودند. درها را شکستند. طلاب را از بالای پشت بام به طرف رودخانه و داخل حیاط فیضیه، پرت می کردند. حیاط فیضیه پر مجروح و خون شده بود.

روز بعد، امام(س) در بیتشان که ما و جمعیت انبوهی در خدمت شان بودیم، جلوی یکی از اتاق ها علیه شاه و یورش به فیضیه سخنرانی کردند.

در بخش نخست، خطاب به شاه فرمودند: کماندوهای تو با لباس مبدّل به طلاب و مردم حمله کردند و آن طور که شنیده ام عده ای را زخمی کرده و کشتند با اینکه به تو چیزی نگفته بودند و با تو کاری نداشتند و فقط در راه اعتلای اسلام و قرآن تلاش می کردند. جا داشت به سراغ من که با تو مبارزه می کنم می آمدی و کماندوهای تو با لباس رسمی، سینۀ من را هدف قرار می دادند و با لباس رسمی، امت من را زخمی یا می کشتند.

امام(س) در بخش دوم سخنان خود، ‌خطاب به طلاب و مردم فرمودند: آقایان، امروز شاه با نشان دادن چنین صحنۀ جنایت‌باری، آبروی خود را برده و به باد داده است. چون مردم از سراسر کشور برای زیارت و تحویل سال به قم آمده بودند، صحنۀ جنایات خون‌بار مدرسۀ فیضیه‌ جلوی چشم آنان انجام شده است. اینها به شهرها‌شان برمی‌گردند و جنایات‌ شاه را نقل می کنند و در یک روز از اسلام، تبلیغ می‌شود، کاری که شما با صرف میلیون‌ها تومان نمی‌توانستید انجام دهید. من باید به شما بگویم که اسلام با این عمل جنایتکارانه‌، رونق بیشتری خواهد گرفت.

در بخش سوم هم خطاب به شاه فرمود: شاه باید بداند که من به مبارزه خود ادامه خواهم داد. سینۀ من سپر سر نیزه ه‌ای او است. من بدون هیچ هراسی از حریم مقدس اسلام دفاع خواهم کرد. من نخواهم گذاشت شاه به اهداف شوم خود دست بیابد، حتی اگر خدای ناخواسته تمام مراجع عظام عقب‌نشینی کنند و به مبارزات ادامه ندهند من تنها با او خواهم جنگید و در این کار مقدس به یاری خدا پیروز خواهم شد.

 از سخنرانی امام(س) در مسجد اعظم هم چیزی به خاطر دارید؟

امام(س) هر روز برای تدریس به مسجد اعظم می آمدند. ما هم برای درس به آنجا می رفتیم. یک روز دیدیم صحن مسجد اعظم و شبستان از دو طرف، همچنین بیرون، پر از جمعیت است. مرحوم اشراقی (داماد امام) گفت: من دیشب تا صبح در کنار امام(س) بودم ولی به من نفرمودند امروز سخنرانی دارند! تعجب می کنم که این جمعیت از کجا فهمیدند! امام(س) بعد از سخنرانی وارد صحن مسجد اعظم شدند تا از دری که طرف پل آهنچی باز می شد عبور کنند. من و برخی از دوستان کنارشان بودیم. ایشان معمولاً موقع راه رفتن به پایین نگاه می کردند. وسط راه توقف کردند. دیدیم یک لنگه نعلین جلوی پایشان افتاده. فرمودند: این را بردارید و به صاحبش برسانید. بعد به راهشان ادامه دادند و از طرف خیابان حضرتی به مدرسۀ فیضیه که برای شهدای فیضیه مجلس فاتحه گرفته بودند رفتند. وقتی وارد شدیم، کسی مداحی می کرد. امام(س) جلوی یکی از حجره ها نشستند و حالت عزا به خود گرفتند. تصویر این ماجرا موجود است.

 هدف امام از قیام و مبارزه با رژیم پهلوی چه بود؛ آیا از ابتدا به دنبال تشکیل حکومت بودند؟

قیام امام(س) از اول به قصد اصلاح شاه بود و بنای قلع و قمع رژیم را نداشتند. به همین خاطر از ابتدا در سخنرانیها و اعلامیه ها می فرمودند: «من به تو نصیحت می کنم. اطرافیانت تو را ساقط می کنند، گوش به حرف آنها نده. به نصیحت علما گوش کن.» وقتی شاه به نصیحت های امام(س) بی اعتنایی کرد، امام(س) در اعلامیه ها نوشتند: «اعلیحضرت را گول زدند.» و تأکید می کردند که این جمله را در اعلامیه ها درشت بنویسند. وقتی امام(س) دید دیگر رژیم اصلاح نمی شود فرمودند: «شاه باید برود.»

 ارتباط شما با حضرت امام پس از آغاز مبارزات به چه نحو بود؟ از آن دوران خاطره خاصی دارید؟

 من در همسایگی امام(س) ساکن بودم. گهگاه خدمت شان می رسیدم. امام(س) تابستان هر سال به امامزاده قاسم(ع) که در اطراف تهران بود می رفتند، ولی آن سالی که نهضت شان را شروع کردند در قم ماندند. در جلسه ای که من هم در خدمت شان بودم. مرحوم آیت الله منتظری به امام(س) گفتند: شما تابستان هرسال مسافرت می رفتید، امسال هم بروید. چون «عَلَم»  (اسدالله علم رئیس دولت وقت) به سخنان شما گوش نخواهد داد. امام(س) فرمودند: «اگر امسال از آسمان آتش هم ببارد در قم خواهم ماند ومن با شخص عَلَم کار ندارم بلکه با برنامه های آنان مبارزه خواهم کرد.» همین طور هم شد و در مراسم فیضیه، آن سخنرانی پرشور و حماسی را ایراد کردند و بعد از آن دستگیر و زندانی شدند.

دو روز از حادثۀ مدرسۀ فیضیه گذشته بود، امام(س) هم چنان هرشب برای زیارت به حرم مطهر مشرف می شدند. به ایشان گفتند: آقا امشب حرم نروید. چون خیابان ارم و اطراف حرم، پر از ساواک است. امام(س) فرمودند: اتفاقاً همین امشب که خطر دارد باید بروم و این خطر را به جان می خرم. ما هم به دنبال شان حرکت می کردیم و بحمدالله اتفاقی نیفتاد.

 تا اینکه ایشان را دستگیر کردند…

 بله! مهاجمان نیمه های شب در خانۀ امام(س) را می کوبند. امام(س) متوجه می شود. خادم که در را باز کرده بود مورد ضرب و شتم قرار می گیرد. امام(س) این صحنه را می بیند و به مأموران می گوید: «او را نزنید، اگر با من کار دارید من آماده ام خمینی اینجاست، هرجا که خواستید مرا ببرید.» آنها هم امام(س) را دستگیر می کنند و با خودشان می برند.

مردم قم صبح فردا با خبر می شوند. مغازه ها را تعطیل می کنند. به خیابان ها می ریزند. شعار می دهند و آزادی و بازگشت امام(س) را می خواهند. رژیم هم با آنها مقابله می کند و قیام خونین ۱۵ خرداد شروع می شود.

رژیم بنا داشت طبق مرام خودش امام(س) را اعدام و محو کند. اما طبق قانون اساسی مرجع تقلید مصونیت داشت. به همین خاطر بنا داشتند اول امام(س) را از مرجعیت ساقط کنند سپس برنامۀ اعدام را پیاده نمایند. مراجع تقلید واکنش نشان دادند و در تهران اجتماع کردند تا مرجعیت امام(س) را تثبیت کنند. موفق هم شدند. آیت الله میلانی از مشهد آمده بود. آیت الله ضیابری هم از گیلان به تهران آمد. من هم در خدمت شان بودم. آیت الله گلپایگانی به تهران نیامده بودند. دلیلش را نمی دانم شاید برای اینکه لازم بوده در قم بمانند. یادم است که امام(س) برای تشکر از آقایان علما در مسجد اعظم فرمودند: «آقایان مراجع عظام به تهران تشریف آوردند. آنهایی که نیامدند هم در قم به وظیفۀ شان عمل کردند.» در هر حال رژیم که امام(س) را زندان به زندان می برد، ناچار ایشان را آزاد می کند. امام(س) را پس از آزادی، اول به خانۀ آقای روغنی که از تجار تهران بوده بردند. در اطراف خانه اسب سواران نگهبانی می دادند. امام(س) بعداً به قم آمدند. با آمدن امام(س) به قم، یک هفته تا ده روز سراسر مدرسۀ فیضیه را آذین بستند. فرش هایی را هم به دیوار آویخته بودند. طلبه ها و مردم، شاد بودند و شعار می دادند.

 پس از آنکه حضرت امام از زندان آزاد شدند، آیا در مواضع سیاسی شان تغییری ایجاد نشده بود؟

 امام(س) بعد از آزادی، در مساجد و محافل مختلف سخنرانی کردند. در مجالس جشنی که به عنوان آزادی ایشان برپا شده بود هم سخنرانی کردند و فرمودند: «من در زندان یک تکلیف داشتم و بعد از زندان هم مبارزه می‌کنم تا دستگاه را برچینم‌.»

حضرت امام(س) قلبشان برای احکام اسلام می‌طپید و برای آن همچون جد گرامی شان(ص) نگران بودند که مبادا به دست دشمنان خدا نابود شود و پیوسته به منظور حفظ آن به علمای بلاد، چه در داخل و چه در خارج از کشور، نامه‌ها ارسال می‌کردند. در سخنرانی‌هایشان محافظت از اسلام را یادآور می‌شدند و می‌فرمودند: «این اسلام است که به ما آبرو و عزت بخشیده و در دنیا، ما را سرفراز کرده است.» در یکی از سخنرانی‌های مهم و تاریخی خود در مسجد اعظم قم نیز جمله بسیار جالب و حساسی را مطرح کردند، فرمودند: «خمینی زنده باشد و بیایند دست او را ببوسند، ولی احکام اسلام منهدم شود، من این دست را از مچ قطع می‌کنم.»

 به نظر شما اینکه حضرت امام به عنوان رهبر و لیدر مبارزاتی مردم متعیّن شد، چه دلیلی داشت؟

 حضرت امام(س) به آنچه می‌گفتند عمل می‌کردند و با خدای خود در مبارزات علیه رژیم پهلوی، تعهد و التزام داشتند. هرگز لغت عقب‌نشینی در قاموس مبارزات و نهضت معظم له، وجود نداشت. در یکی از سخنرانی‌های مهم و تاریخی فرمودند: «اگر روزی خمینی پای خود را کج بگذارد همین ملت بیرونش خواهند کرد.»

همان گونه که یاد شد امام(س) از ویژگی‌های خاصی برخوردار بودند؛ از جمله: شجاعت و تهور معظم له. ایشان از هیچ قدرتی (جز از قدرت خداوند) ترس و واهمه نداشتند. تصمیماتشان و سخنرانی‌های تاریخی ایشان متهورانه بود. به یاد دارم در یکی از سخنرانی‌های مهم و تاریخی علیه ستمشاهی و انجمن ایالتی و ولایتی که در مسجد اعظم قم ایراد شد، فرمودند: «پیغمبر اکرم(ص) شصت و سه سال از عمر شریفشان گذشته بود، من هم شصت و سه سال دارم.» یعنی از مردن نمی ترسم و اگر در این سن و سال بمیرم یا کشته شوم، افتخار می کنم که هم عمر رسول الله(ص) بوده ام.

 حمله رژیم به مدرسه فیضیه و مقاومت روحانیون انقلابی، چه پیامدهایی از ناحیه حکومت نسبت به حوزه های علمیه داشت؟

 سال ۱۳۴۲ رژیم فرمان اعزام روحانیون به سربازی را صادر کرد. بعد از حادثۀ فیضیه عدّه ای از طلاب از جمله آیت الله هاشمی رفسنجانی را به سربازی بردند. امام(س) با این مسئله شدیداً مخالفت کرد و در یکی از سخنرانیها فرمودند: «آقای رفسنجانی را به سربازی بردند، ولی ایشان در سربازی هم از اسلام تبلیغ خواهند کرد.»

بعد از جریان مدرسۀ فیضیه، شاه به قم می آید و در میدان آستانه سخنرانی می کند و می گوید: «ما از ۲۰ سال قبل بنا داشتیم برنامۀ اصلاحات اراضی را پیاده کنیم، اما قم موی دماغ ما می شد  ـ  این جملۀ مردک بود.- و الآن هم برای اجرای آن مصمم هستیم و بساط مفت خوری را بر می چینیم.» اما بحمدلله شما می بینید که دستگاه مفت خوری او برچیده شده است.

 به هر حال رژیم تصمیم به تبعید حضرت امام گرفتند؛ عکس العمل علما و مردم در این باره چگونه بود؟

 وقتی امام(س) به نجف و ترکیه تبعید شد مردم ناراحت شدند. حوزه ها هم تعطیل شده بود و بازگشت امام(س) را انتظار می کشیدند، ولی چون تبعید امام(س) طول کشید کم کم درس و بحث دوباره شروع شد.

 جنابعالی به عنوان یکی از علمای مبارز گیلان در مورد فعالیت های انقلابی و مبارزاتی مردم این خطه نیز توضیحاتی بفرمایید.

ندای امام(س) برای ایجاد وحدت امت اسلامی و مبارزه با ستمگری، از طریق سخنرانی‌های حاد و قوی و اعلامیه‌ها در سراسر جهان اسلام خاصه در ایران، فراگیر شد تا آنجا که اشاره شد، مردم مسلمان و علمای اعلام، پشتیبانی خود را از امام(س) اعلام و به حمایت از نهضت ایشان قیام کردند؛ از جمله مردم شریف گیلان که تابع بزرگان منطقه بودند. آنها به رهبری حضرات آیات عظام: ضیابری و بحرالعلوم (که از شاگردان آیت الله العظمی نائینی بود)، در صحنه های انقلاب حضور فعال داشتند. اینها شخصیت های علمی و از پیشتازان ایجاد وحدت و نهضت در آن منطقه بودند و در میان مردم رشت بسیار نفوذ داشتند. این دو شخصیت علمی، در همان روزهای اول نهضت، شبی بعد از نماز مغرب و عشاء مردم را به حمایت از نهضت فرا خواندند و از بازاریها خواستند تا مغازه ها را تعطیل کنند. خودشان هم، به همین منظور و برای حمایت بیش‌تر از نهضت راهی تهران و قم ‌شدند تا به امام(س) و مبارزان ملحق شوند. متأسفانه در راه وقتی به شهر قزوین می رسند ساواک آن دو بزرگوار را دستگیر می کند و به تهران می‌برد و زندانی می‌کند. ماه رمضان بود. حدود یک ماه یا بیشتر، زندانی بودند و از اولین زندانیان وقت به شمار می آمدند. به یاد دارم امام(س) با شنیدن خبر زندانی شدن این دو بزرگوار، سخت ناراحت بودند. حضرت آیت الله بحرالعلوم پس از آزاد شدن به قم آمدند و در منزل حضرت آیت الله العظمی سیدمرتضی لنگرودی (قده) امام(س) را ملاقات کردند. به امام(س) گفتند: کتب علمی (فقهی و اصولی) شما را ملاحظه کردم، سخنرانی‌های شما را شنیدم، اعلامیه‌های شما را خواندم، آمدم فقط شما را زیارت کنم.

 در مورد جایگاه علمی و شخصیت مرحوم آیت الله ضیابری بیشتر توضیح دهید.

 مرحوم آیت الله ضیابری در رشت، رئیس حوزۀ علمیۀ مهدویه بودند. در میان مردم، بسیار محبوبیت داشتند. خدمات زیادی را برای طلاب و غیرطلاب ارائه می کردند. ابتدای هرماه یک بسته بلیط مسافرتهای بین شهری خدمت ایشان می آوردند تا به افرادی که باید سفر بروند بدهند. همچنین یک بستۀ بزرگ پر از نسخه. تمام نسخه های پزشکی را که برای مساعدت پیش ایشان می آوردند امضا می کردند و به داروخانه می فرستادند تا پیچیده شود.

آیت الله ضیابری علیرغم سابقۀ مبارزاتی در قبل از انقلاب، بعد از انقلاب مظلوم واقع شدند و جنبۀ مبارزاتی ایشان مطرح نشد و نامی از ایشان برده نمی شود! حتی تشیع جنازۀ ایشان به صورت سنتی و فقط با حضور جمعیت زیادی از مردم انجام شد و متأسفانه سازمان های دولتی در تقدیر از این شخصیت انقلابی، حضور رسمی و تبلیغاتی هم نداشتند!

وقتی ایشان فوت کردند من در نجف برایشان مجلس فاتحه ای را برگزار کردم. شب اول را بعثی ها مانع شدند، ولی شب دوم برگزار شد. چون ظاهراً تحقیق کردند و آن را برای خودشان خطر ندانستند. آیت الله العظمی خویی، علما و بازاریهای نجف در این مجلس شرکت کردند. یکی از علما، حضرت آیت الله آقای سیدجعفر مرعشی به من فرمودند: حق آقای ضیابری بود که در نجف برایشان مجلس ترحیم برگزار شود.

با توجه به ارتباط شما با حضرت امام در مورد سیرۀ اخلاقی و تربیتی و رفتاری ایشان مطالبی بفرمایید.

زندگی‌ امام(س) ساده، منظم و مرتب بود. اهل افراط و تفریط نبودند. اگر بیمار می شدند و پزشک را بالای سرشان حاضر می کردند و برای شان دو نسخه، یکی دارویی و یکی هم تقویتی نوشته می شد، می‌فرمودند: «نسخۀ دارویی را تهیه کنید و تقویتی لازم نیست.» با اینکه به دستور طبیب لازم بود به کوفه بروند و کنار شط قدم بزنند می‌فرمودند: «در حیاط منزل قدم می‌زنم.» زمانی که در نجف بودند برای تفریح و هواخوری به اطراف نمی رفتند. هوای نجف در تابستان به شدت گرم بود، به همین خاطر برای حفظ سلامتشان هم که شده لازم بود در هوای نسبتاً خنک به سر ببرند. وقتی به ایشان پیشنهاد می شد تا در کوفه کنار شط که معمولاً حضرات آیات نجف شب‌ها در آنجا به سر می‌بردند، استراحت کنند، فرمودند: «من چگونه می‌توانم کنار شط به تفریح بروم در حالی که جمعیتی در ایران در زندان به سر می‌برند.»

هر شب مرتب به حرم امام(س) علی(ع) مشرف می‌شدند و بعد از زیارت و نماز به خانه برمی گشتند. اهل سَحر و نماز شب بودند. عصرها روی پشت بام خانه زیارت عاشورا می‌خواندند. روزهای عاشورا به کربلا مشرف می‌شدند. مقید بودند که وقتی به زیارت حضرت ابی عبدالله الحسین مشرف شوند، فقط از طریق نجف اشرف به کربلا سفر کنند. با این که می‌توانستند این کار را از طریق حله که هوای نسبتاً لطیف و خوب داشت و دارای باغ ها و نخلستان روح‌بخش بوده و برای سلامتی شان هم لازم بوده، بروند. هرگاه از طرف اطرافیان به ایشان پیشنهاد می شد که از این مسیر به زیارت بروید قبول نمی کردند.

امام(س) دارای متانت و وقار و قداست نفسانی بودند. ایشان جز در موارد خاص، عصبانیت و اعمال شدّت نداشتند. بلکه بر اساس قداست نفسانی و عرفان ملکوتی همیشه متین بودند.

امام(س) هیچ چیزی را برای خودشان نمی‌خواستند. هیچ رتبه و مقام و ریاست و زعامت را برای خود قائل نبودند، بلکه همۀ شخصیت‌ علمی و حیثیت و آبروی شان را فدای اسلام کرده بودند. بحث اصول ایشان یک ساعت به مغرب در مسجد اعظم قم برپا می‌شد. یک وقت هنوز بحث به پایان نرسیده بود که صدای مؤذن در مسجد طنین‌انداز شد. امام(س) فوراً از منبر پائین آمدند. کسی به مؤذن، اعتراض می کند. بلافاصله اعتراض را به عرض امام(س) می‌رسانند. امام(س) روز بعد قبل از شروع درس، جریان روز گذشته و اعتراض به مؤذن را مطرح می کنند و در دفاع از مؤذن فرمودند: «تقصیر من بوده که درس را تا وقت اذان ادامه دادم. این من بودم که خلاف وظیفه عمل کردم و در اذان مؤذن وارد شدم نه مؤذن در درس من. چرا به ایشان اعتراض کردید؟!» سپس این جملۀ انسان ساز را فرمودند که: :من هرگز راضی نیستم و خدای من هم راضی نباشد که از شخص من ترویج کنید، اگر خواستید، از اسلام ترویج کنید.»

در نجف هم نماز معظم له در مسجد شیخ واقع در بازار حویش، و در مدرسه آیت الله العظمی بروجردی، بدون تشویق اشخاص و با طمأنینه و وقار و توجه خاص عرفانی، بالله، اقامه می‌شد.

سیره رفتاری و نحوه معاشرت و برخورد حضرت امام(س) با طلاب چگونه بود؟

امام(س) برنامۀ منظمی داشتند. اگر کسی موقع ورود ایشان به صحن، از ساعت می پرسید، می شد با حضورشان زمان را حدس زد. وقتی در نجف یا قم بودند قبل از نماز مغرب و عشا در غیر از ماه مبارک رمضان، حدود نیم ساعت و در ماه مبارک ۱ ساعت در دفترشان می نشستند. این جلوس فقط جهت بحث علمی با طلاب بوده. طلاب یک فرع فقهی یا یک قاعدۀ فقهی را مطرح می کردند و ایشان جواب می دادند.

 ایشان در این نشست علمی، بحث روایی نداشتند و معتقد بودند بحث روایی باید از روی منبع خوانده شود. بعد از آن به طرف حرم حرکت می کردند.

ارتباط حضرت امام با مراجع و علما و نگرش ایشان نسبت به جایگاه بزرگان چگونه بود

سخنرانی‌های مهم و تاریخی و شجاعانه امام(س) و اطلاعیه‌های تند ایشان مردم را بر آن داشت تا همراه طلاب حوزه علمیه قم، به این مرجع رو کنند. سایر مراجع مثل امام(س) کارایی نداشتند. این مسئله باعث شد تا طلاب از آنها کناره بگیرند و چه بسا ناسزا بگویند. امام(س) از واکنش طلبه ها با خبر شدند و در مسجد اعظم خطاب به آنان فرمودند: «من دست کوچک‌ترین طلبه را می‌بوسم چه رسد به مراجع عظام! هرکس به مراجع عظام کوچک‌ترین اهانتی بکند از ولایت، دور است.» این سخن در طلاب چنان اثر گذاشت که همه به طرف مراجع برگشتند و حریم و احترام آنان را بر خود لازم دانستند.

امام(س) از اختلافات و کشمکش‌های طلاب و روحانیون سخت رنج می‌بردند. از این رو در هر فرصت و مناسبتی آنان را نصیحت می‌کردند. در پایان یکی از سال های تحصیلی خطاب به طلبه ها و روحانیون فرمودند: «این همه اختلاف برای آن است که قرآن در میان ما نیست.»

واکنش حضرت امام نسبت به کسانی که برای مرجعیت ایشان تبلیغ می کردند چگونه بود.

امام(س) به خاطر قداست نفس و آن عرفان و معرفت توحیدی که داشتند مایل نبودند به عنوان مرجع معرفی شوند. معمولاً موقع ورود امام(س) به مسجد اعظم طلاب برایشان به عنوان مرجع، صلوات می فرستادند. یک روز امام(س) همین که روی منبر نشستند پس از تشکر فرمودند: «من راضی نیستم کسی برای من و مرجعیتم تبلیغ کند. شما اگر خواستید تبلیغ کنید از اسلام تبلیغ کنید.» معنی حرف امام(س) این بود که: شما با تبلیغ از اسلام، از من هم تبلیغ می کنید، ‌ولی اگر از من تبلیغ کنید از اسلام تبلیغ نکرده اید.

با توجه به مطالبی که فرمودید، به نظر شما  عوامل گسترش مرجعیت امام(س) چه بود؟

گسترش مرجعیت امام(س) چند عامل داشت:

الف) شخصیت و زمینۀ علمی.

امام(س) در فقه و اصول خیلی قوی بودند. تأمل و تعمق شدید و قوی ایشان در فقه و اصول در نجف و قم زبانزد شده بود. در دورۀ آیت الله العظمی بروجردی، ممتاز و درجۀ اول به حساب می آمدند، اما به خاطر متانت و تواضعی که داشتند بعد از درس آقای بروجردی درس می دادند. طلبه ها معمولاً درس های صبح را عصرها مباحثه می کردند. معروف شده بود که عصرها موضوع حلقه های مباحثه در فیضیه، بحث امام(س) است. ایشان به خاطر شدّت و حدّت ذهنی که در فقه و اصول داشتند نظرهای فقهی و اصولی آقایان: نائینی و شیخ محمدحسین کمپانی را نقد می کردند. کاری که در میان فقهای قم مرسوم نبود. امام(س) تنها کسی بود که این کار را می کرد. شخصیت و زمینۀ علمی ایشان، عامل اصلی شهرت جهانی و گسترش و تثبیت مرجعیت ایشان در بلاد ایران و غیر ایران به حساب می آید.

به یاد دارم در تابستانی که به رشت رفته بودم خدمت آیت الله بحرالعلوم که از شاگردان مرحوم نائینی بوده رسیدم. آوازۀ امام(س) به گوش ایشان هم رسیده بود، ولی تا آن زمان، امام(س) را ندیده بودند. از من پرسیدند: پیش چه کسی درس می خوانی؟ گفتم: حاج آقا روح الله. بعد مسئله ای مطرح شد که امام(س) در آن نظری غیر از نظر مرحوم نائینی داشتند. نظر امام(س) را برایشان بازگفتم، ‌ولی ایشان قبول نمی کردند و می گفتند: شاید حاج آقا روح الله اشتباه کرده باشند. اما بعد از تکرار و توضیح دوباره و سه بارۀ من گفتند: این جور که شما می گویید، حرف امام(س)، صحیح و تمام است.

ب) شخصیت اخلاقی و تربیتی.

آنچه در این فصل از سیرۀ اخلاقی و تربیتی امام(س) گفته می شود عامل دیگری بود که باعث گسترش مرجعیت ایشان شده بود..

ج) شاگردان امام(س).

شاگردان ممتاز امام(س) هم در گسترش مرجعیت ایشان نقش داشتند. فرزند امام(س)، شهید حاج آقا مصفطی در رأس شاگردان امام(س) قرار داشت. حاج آقا مصطفی در فقه، اصول، تفسیر و ادبیات معروف بود و مجتهد قوی به شمار می رفت. شاگردان امام(س) در ایام تبلیغ ماه محرم و رمضان به شهرهای مختلف می رفتند و در محافل و منابر از امتیاز و علمیّت امام(س) و مرجعیت ایشان بحث می کردند. این مسئله نیز باعث شد تا امام(س) در دل ها نفوذ پیدا کند و مرجعیت شان گسترش یابد.

د) مبارزه با رژیم پهلوی

سیرۀ سیاسی و مبارزاتی امام(س) که در فصل قبل گفته شد، در گسترش مرجعیت ایشان تأثیر داشت. رژیم نتوانست امام(س) را از پای در بیاورد. چون مرجع بود و این مسئله هر روز با استقبال بیشتری رو به رو می شد. خود امام(س) دربارۀ آیت الله کاشانی می فرمودند: «آقای کاشانی اگر مرجع تقلید بود بهتر می توانست اهدافش را پیش ببرد. رضاخان هم نتوانست بر ایشان مسلط شود.»

موضع حضرتعالی در این باره چه بود؟ شما جایگاه علمی ایشان را چگونه   می دیدید؟

بعد از فوت آیت الله العظمی بروجردی عده ای از شهرستان بندر انزلی به قم آمده بودند. از من خواستند تا یکی از آیات را برای مرجعیت به آنان معرفی کنم. من هم گفتم: از حاج آقا روح الله تقلید کنید. چون از بدو ورود، عالی‌ترین درس‌ها درس ایشان بود و حقیقتاً برای مرجعیت صلاحیت داشتند. آنها امام(س) را نمی شناختند، ولی من به آنها اطمینان دادم و به آنها گفتم شما از معظم له تقلید کنید اگر در روز قیامت مورد اعتراض قرار گرفتید (که هیچگاه نخواهید گرفت) پاسخ شما به عهده من، آنان به من اعتماد کردند. همین ها سال ها بعد، پس از شروع نهضت و سخنرانی های حماسی و پرشور امام(س) پیش من آمدند و با تعجب به من گفتند که شما ایشان را از کجا می شناختید! خیلی از این معرفی خوششان آمده بود و خود را فدایی ایشان می دانستند.

بارها شنیده ایم که امام نسبت به مسائل تبلیغاتی اطرفیان از ایشان حساسیت نشان داده و تذکراتی داده اند، قدری در اینباره توضیح بدهید.

حضرت امام(س) از زرق و برق دنیا کنار بودند و هیچ‌گاه به آن‌ها فکر نمی‌کردند. از اطرافیان پیروان شان هم همین را می خواستند. یک وقت در لبنان عکس‌های ایشان را رنگی چاپ کردند و به نجف اشرف آوردند. همین که آنها را دید فرمودند: «همه را جمع‌ کنید. من سعی می‌کنم مردم را به آخرت نزدیک کنم شما عکس‌های مرا رنگی چاپ می‌کنید؟!»

یادم هست قرار بود مراسم اربعین حضرت آیه الله العظمی شاهرودی را امام(س) متکفل شوند. در نجف اشرف رسم بود اگر چنین مراسمی از طرف مرجعی برپا می شد، از بلندگوی حرم مطهر، زمان و مکان مجلس و مرجعی که عهده دار آن شده بود  را به اطلاع عموم می رساندند. به امام(س) پیشنهاد شد با القاب، اعلان شود، قبول نکردند. مرحوم حجه الإسلام و المسلمین شیخ نصرالله خلخالی پیشنهاد ‌کرد که «سماحه الحجه السید الخمینی» چطور؟ امام(س) فرمودند: آن هم زیاد است، ولی مانعی ندارد.

مرحوم خلخالی از امام(س) خواست تا این مراسم در مسجد هندی یا هر مسجد پر جمعیت دیگری برپا شود. امام(س) قبول نکردند و فرمودند: «در همان مدرسۀ آیت الله العظمی بروجردی که آقایان طلاب تشریف دارند، بعد از نماز، همه قرآن می‌خوانیم.» ولی با اصرار زیاد مرحوم خلخالی، در مسجد هندی برگزار شد.

ظاهرا حضرت امام در مسجد شیخ نیز اقامه نماز می کردند، چطور شد که ایشان اقامت نماز در این مسجد را پذیرفتند؟

مرحوم آیه الله سیدمحمدتقی بحرالعلوم سال‌ها در مسجد شیخ، معروف به مسجد ترک‌ها، ظهر و عصر اقامه جماعت می‌کردند، اما یک وقت به خاطر کسالتی که پیدا کرده بودند نتوانستند به امامت جماعت ادامه دهند. به همین خاطر از امام(س) تقاضا کردند تا امامت جماعت را بپذیرند. امام(س) قبول نکردند. در نهایت با اصرار زیاد آقای بحرالعلوم، فرمودند: «شاید کسی از آقایان دلش بخواهد در آن مسجد نماز بخواند.» آقای بحرالعلوم گفتند: چنین کسی را نداریم. آن وقت، امام(س) پذیرفتند.

با توجه به همراهی شما با امام در دوران تبعید در نجف، قدری از زندگی شخصی و تعامل امام با مردم آنجا توضیح دهید و اگر خاطره ای دارید بفرمایید.

امام(س) با آن مَنشی که داشتند در امور شخصی از دیگران کمک نمی گرفتند و کمکی را هم  نمی پذیرفتند. نمی خواستند کاری به دیگران تحمیل شود. یک شب وقتی از حرم مطهر حضرت امیرالمؤمنین(ع) بیرون می آمدند باران شدیدی می‌بارید. کسی با ماشین شخصی، جلوی پای ایشان توقف کرد، از ماشین بیرون آمد و با احترام به امام(س) پیشنهاد داد تا سوار شوند، ولی امام(س) نپذیرفتند. علیرغم اصرار و تکرار، امام(س) امتناع کردند و زیر باران به راه شان ادامه ‌دادند.

امام(س) پس از اقامت در نجف اشرف و ملاقات حضرات آیات عظام و مراجع بزرگوار با ایشان چند روزی را برای بازدید از آنان ترتیب داده بودند. کسی از علما ایشان را برای بازدید، همراهی می‌کرد. یک وقت قرار بود به بازدید یکی از مراجع بزرگوار بروند. عالمی که همراه امام(س) بود با اشاره به طلاب فهماند که همراه امام(س) بیایند. امام(س) فوراً متوجه شدند، فرمودند: «کسی نباید بیاید.» همین که به راه افتادند باز همان عالم به طلبه ها اشاره کرد که بیایید. دوباره امام(س) می فرمایند: «مگر نگفتم کسی نیاید؟!» برای بار سوم همین عمل تکرار می شود، این بار امام(س) از رفتن خودداری  می کنند و بر می گردند، ولی با خواهش و اصرار عالم همراه، آقایان برگشتند و با عالم همراه به منزل مرجع مورد نظر رفتند.

یادم هست فصل تابستان بود و هوا گرم؛ تازه رطب به بازار آمده بود. مشهدی حسین، خادم امام را در بازار حُوَیش دیدم. زنبیل کوچکی در دست داشت. بعد از سلام و احوال پرسی، پرسیدم: چه می خواهی بخری؟ گفت: آقا فرمودند: ارزان‌ترین خرما را بخر. از هم جدا شدیم. هنگام برگشت جلوی خرمافروشی دوباره مشهدی حسین را دیدم که داشت خرما  می خرید. گفتم: چی شد؟ خریدی؟ گفت: مجبورم همین را بخرم. چه کنم هرچه گشتم ارزان‌تر از این پیدا نکردم.

به یاد دارم حجت الاسلام و المسلمین جناب آقای فرقانی نقل می‌کردند: یک وقت آقا اجاق نفتیِ کوچکی را به من دادند تا به بازار ببرم و برایشان تعمیر کنم. تعمیرکار گفت: سه دینار می‌گیرم، یعنی شصت تومانِ آن وقت. برگشتم و جریان را خدمت آقا گفتم. فرمودند: «به جایی که ارزان‌تر و کمتر می‌گیرند ببرید.» من هم با گشت و گذار در چندین محل توانستم کمترین قیمت تعمیر را یک ربع دینار، یعنی پنج تومان بیابم. دوباره برگشتم و با آقا درمیان گذاشتم. فرمودند: «همین مبلغ برای تعمیر خوب است.»

در حوزۀ علمیۀ نجف اشرف رسم است که آقایان علماء و طلاب هر شب جمعه به زیارت حضرت ابی عبدالله الحسین(ع) می‌روند، یک وقت طلبه ای از امام(س) پرسید: آیا جائز است هر شب جمعه با پول شهریه به کربلا برویم؟ امام(س) در پاسخ ‌فرمودند: «با شهریه هر شب جمعه جائز نیست مگر یک یا دو بار.»

با توجه به نگاه اعتدالی حضرت امام (س) نسبت به امور مادی، قدری در مورد نگرش امام نسبت به بیت المال و حساسیت ایشان در این باره نکاتی را بفرمایید.

دقت همیشگی بزرگان دین و علمای اسلام در مصرف بیت المال، ستودنی و الگوی عینی پیش روی ماست. آنان معتقد بودند که استفادۀ بی جا از بیت المال بخصوص در تحصیل معاش، آثار ویرانگری دارد. اگر «بیت المال»، با یک جابجایی، هر چندناخواسته، «مال البیت» شود، دل و جان و اعتقاد و اخلاق و دنیا و آخرت ما و اهل خانه و همسفره هایمان نیز جابجا می شود.

در این باره به چند خاطره مرتبط، اشاره می کنم:

الف) در زمان مرجعیت حضرت آیه ‌الله العظمی بروجردی، همه جا از مرجعیت شرعی ایشان سخن گفته می شد. اما بعد از ارتحال آقای بروجردی با اینکه ستارگان فراراونی در آسمان فقاهت و استنباط و اجتهاد می‌درخشیدند، ولی بیشتر مردم امام(س) را به عنوان مرجع شرعی و سیاسی انتخاب کردند. مردم انزلی هم به پیشنهاد من امام(س) را مرجع تقلید خود برگزیدند. یک روز برای نسخه ای از رسالۀ ایشان به محضرشان رسیدم. عرض کردم: برای مردم انزلی رساله ای مرحمت می فرمائید؟ پاسخ فرمودند: «باید خودشان بخواهند.» عرض کردم: «من می‌خواهم.» فرمودند: «از بیرون تهیه کنید.»

ب) یک وقت کسی در نجف خدمت امام(س) رسید و گفت: هرچند وجوهات و بیت المال را در موارد خاص، نیازهای حوزه‌های علمیه و مردم مصرف می کنید، ولی جا دارد کمی سرکیسه را بیش‌تر باز کنید و گرنه مردم از تقلید شما بر می‌گردند. امام(س) فرمودند: هرگز چنین کاری نخواهم کرد. من به وظیفه خودم از شما آشناترم. مردم مسلمانند از من نشد، از دیگری تقلید  می کنند. من دربارۀ بیت المال اجحاف نخواهم کرد. امام(س) خود را در برابر حکم خداوند و برای ارتباط مسلمانان با حق تعالی و بهره مندشدن از قرب الهی، خدمتگزار می‌دانستند.

ج) امام(س) تا حد زیادی از زندگی تجملاتی و اشرافی دوری می کردند و به زندگی ساده خو گرفته بودند. در مورد مولای متقیان امیر مؤمنان(ع) می‌فرمودند: آن حضرت با اینکه می‌توانستند مثل بعضی ها زندگی تجملی داشته باشند، به دو علت از آن بیزار بودند ۱٫ زندگی اغلب مردم که در سطح بسیار پائین بوده. ۲٫ وجود اشراف و اعیان.

امام(س) نیز به همین دو دلیل، به زندگی اشرافی گرایش نداشتند و در سطح مردم کم درآمد و ضعیف، ساده زندگی می کردند.

د) آقای فرقانی، یکی از همراهان امام (س) که کارهای ایشان را انجام می‌داد نقل کرده است: آن روزها که امام(س) تنها به سر می بردند برای انجام کاری خدمت شان رسیدم. وارد منزل ‌شدم همه جا را تاریک دیدم. با خودم گفتم: کسی نیست. خواستم برگردم که صدای امام(س) را شنیدم که فرمودند: فلانی برگرد. من هم برگشتم. امام(س) در تاریکی اتاق، دعا می خواندند. گفتم: چرا در تاریکی نشسته‌اید؟ فرمودند: در کار شخصی هیچ گاه از نور چراغ بیت المال استفاده نمی‌کنم.

هـ) یک وقت عده‌ای از زوار و مقلدین امام(س) برای زیارت ایشان و اداء‌ حقوق شرعیه، با یکی از علما به نجف آمدند. از  من خواستند تا شرایط ملاقاتشان را با امام(س) فراهم کنم. من هم توسط دوستان امام(س) این تقاضا را عملی ساختم. همچنین از من خواستند تا همراهشان باشم، ولی چون قصد پرداخت وجوه شرعیه داشتند با حضور آن عالم نپذیرفتم. اصرار کردند. ناچار با آنها رفتم. از من خواستند تا از امام(س) برای آن عالم همراه، کمک مالی بخواهم. من هم از محل وجوهات تقدیمی، برای شخص مذکور کمک خواستم. امام(س) فرمودند: «باید صاحبان پول اجازه بدهند.»، اما صاحبان پول حضور نداشتند، ولی این افراد از طرف آنها وکیل بودند. عرض کردم: این آقایان از طرف آن‌ها وکیل‌اند. فرمودند: «مانعی ندارد، ولی باید بنویسید.» مقداری کاغذ کاهی زرد رنگ در سینی کوچک، کنار امام(س) بود. به ایشان عرض کردم: ممکن است از همین کاغذ استفاده کنم؟ فرمودند: «خیر. بیت المال است. از بیرون تهیه کنید.»

قطعا این ویژگی مهم و حساسیتی که مرحوم امام نسبت به بیت المال داشتند که تا پایان عمر بر آن استوار ماندند برای تا ابد ما درس آموز است.

بله؛ یاد هست شب ولادت حضرت ولی عصر(عج) بود. شب زیارتی حضرت ابا عبدالله الحسین(ع). من هم طبق معمول برای زیارت به کربلا رفته بودم. در حرم، میان انبوه جمعیت، دو نفر از زوار را که به ایرانیها شبیه بودند دیدم. آنها با پارچ بزرگی به ضریح مقدس، گلاب می‌پاشیدند. پیش خودم گفتم: در این کشور غربت‌زده، پرنده‌ای از ایران در آسمان عراق پر نمی زند، این‌ها چگونه وارد شدند؟! بعد از تمام شدن زیارت در گوشه‌ای از حرم نشستم. دیدم آن دو زائر پیش من آمدند. سلام کردند. حدسم درست بود، آن‌ها ایرانی بودند. پس از احوال‌پرسی، از آن‌ها پرسیدم: شما چگونه توانستید به عراق بیایید؟ گفتند: سرویس داشتیم. از من پرسیدند: شما ساکن نجف هستید؟ گفتم: بله. گفتند: خوشا به حالتان! من هم به آن‌ها گفتم: خوشا به حال شما که در کشوری که امامخمینی(س)  سایه افکنده زندگی می‌کنید. گفتند: حاج آقا، چه امامی! چه امامی! چه امامی! امامی که با خاک زندگی می‌کند! سپس برایم نقل کردند که: یکی از تجار تهران که از حسینیه جماران بازدید کرده بود، مایل شد با مخارج خودش برای حسنیه فرش تهیه کند. جریان را با امام(س) در میان ‌گذاشتند، ولی آقا نپذیرفتند و علیرغم اصرار زیاد، قبول نکردند.

در مورد مجالس درس حضرت امام و ویژگی های درس ایشان نیز مطالبی بفرمایید.

امام(س) هرگز خود را برتر از دیگران نمی‌دیدند. هرگز قبول نمی‌کردند کسی مجلس تدریس شان را ترویج کند یا دیگران برای حضور در درس شان، تشویق شوند. با صراحت دوستان را از این مسئله منع می‌کردند. سعی می‌کردند برابری و خضوع و خشوع در برابر خلق خدا محفوظ بماند. به یاد دارم هنگام تدریس به اشکالات صحیح و جاافتاده طلاب، توجه خاصی داشته و با دقت گوش می‌کردند و پدرانه پاسخ می دادند. همیشه در درس می‌فرمودند: همچون استاد میرزای شیرازی مجدد، فرعی را عنوان می‌کنیم و با هم به بحث و نقد و نقض و ابرام می‌پردازیم.

امور مالی و پرداخت شهریه حضرت امام در نجف اشرف چگونه بود و به چه اشخاصی شهریه تلق می گرفت؟

امام(س) در نجف سه نوع شهریه می‌دادند: ۱٫ عمومی، آشکار و معمولی ۲٫ عمومیِ پنهان، یعنی بدون اینکه طلبه ها از دریافت یکدیگر خبر داشته باشند به آنها پرداخت می شد. این را حجت الاسلام و المسلمین آشیخ عبدالعلی قرهی خودش برایم گفته بود. ۳٫ میلاد ائمه اطهار(ع) و نیز با فاصله های کوتاه به مقدار آن می‌افزودند. تلاش می کردند تا شهریه‌ها مؤدبانه، بدون منت و با حفظ آبرو و حیثیت طلاب به آنها پرداخت شود. یکی از بزرگان نجف که عرب بوده، به من می‌‌گفت: وقتی از کنار سید (آقای خمینی) می گذرم و سلام می کنم با یک نگاه کوتاه به من، جواب می‌دهند و می گذرند. ولی با اینکه هیچ گاه در جلسات درس و نماز معظم له حضور نداشتم و  مرا نمی‌شناسند به من شهریه پرداخت می کنند. هرگز ندیدم در جواب سلام، با نگاه شان به من بفهمانند که من همانم که به تو شهریه می‌دهم.

در مورد نگرش حضرت امام نسبت به علمای اسلام و شئونات اسلامی و توصیه های ایشان به دوستان و شاگردان نیز مطالبی بفرمایید.

امام(س) با فراست و حساسیت خاص، مدافع اسلام و احکام آن بودند. از تمام شئونات اسلام حراست و حفاظت می‌کردند. به کسی اجازۀ اهانت به آن را نمی‌دادند. دربارۀ حوزه‌های علمیه که سنگری برای حفاظت از دستورات شرع به شمار می‌آمدند حساس بودند. احترام به علمای اعلام را از اهم فرائض اخلاقی و شرعی می‌دانستند. هرگز اهانت به اسلام و علما و حوزه‌های علمیه را تحمّل نمی‌کردند. اگر با رفتارهای نامناسب و مخالف شئونات اسلام و حوزه، مواجه می شدند آن را موجب وهن اسلام می دانستند. هرچند از آن رنج می بردند، ولی با متانت و وقار تذکر می دادند. وقتی برخی ها به مردم نامه نوشتند تا به اصطلاح به نفع اسلام، برای حوزه ها و طلاب کمک بگیرند، امام(س) سخت متأثر و ناراحت شدند. یادم هست که یک وقت در سخنرانی خودشان خطاب به این دسته از آقایان فرمودند:

«چقدر به مردم نامه می‌نویسید که حوزه نان ندارد، شما کلیات اسلام را تبلیغ کنید، مردم خودشان تطبیق می‌کنند.»

سال‌هایی که امام(س) در نجف اشرف اقامت داشتند پیام‌های شکایت آمیزی از طرف مردم ایران به معظم له می‌رسید و ایشان را مکدر می کرد. این پیام‌ها حاوی قصور و تقصیر برخی از روحانیون بود که به اطلاع امام(س) می رسید؛ کوتاهی در انجام وظایف و ابتلا به چیزهایی که در شأن روحانیت نبوده و برای اسلام خطر محسوب می شد؛ مثلاً بنای ساختمان‌هایی که در خور شخصیت علمی و معنوی روحانیون نبوده و مردم مسلمان از این گونه رفتار سخت رنج می‌برند.

به همین خاطر یک وقت امام(س) در سخنرانی خودشان در مسجد شیخ، پیام مردم را برای طلاب بیان کردند و فرمودند: «شما باید نمونۀ اخلاق اسلامی باشید. شما باید مردم را به آخرت متوجه کنید. کاری نکنید که مردم از دین کناره بگیرند و دیگر به حرف‌هایتان گوش ندهند و از شما فاصله بگیرند.»

من یک وقتی بعد از نماز مغرب و عشا از مسجد حضرت آیت الله العظمی آسیدعبدالأعلی سبزواری که به حرم حضرت امیرالمؤمنین(ع) نزیک بود به زیارت می رفتم.  نزدیکی های مسجد یک وانت بار پارک کرده بود، صاحبش بیرون ماشین ایستاده بود. همان وقت یکی دو نفر از روحانیون که ماشین های شیکی داشتند از آنجا عبور کردند. این بنده خدا وقتی دید ماشین کذایی زیر پای طلبه هاست گفت: اگه امام(س) جعفر صادق(ع) این است من او را نمی خواهم!

ما هم نباید در جمهوری اسلامی ایران کاری کنیم که مردم بگویند: ما شما را نمی خواهیم یا نعوذ بالله بگویند: «الله» را هم نمی خواهیم.

خانۀ امام(س) از وقتی که به نجف آمده بودند و زمانی که از نجف به کویت و پاریس رفتند هیچ تغییری نکرده بود. بعد از بازگشت به ایران هم همه دیده اند و می دانند. امام(س) الگوی ماست.

جناب استاد چه شد که شما ترک وطن نموده و به نجف اشرف هجرت کردید؟

مورخۀ ۱۳ آبان سال ۱۳۴۲ بود. امام(س) رسماً نهضت شان را آغاز کرده بودند. به همین خاطر دستگیر و زندانی شدند. آذر ۱۳۴۳ از زندان رهایی یافتند، ولی با فاصله ای کم به «ترکیه» تبعید شدند. من از شاگردان امام(س) بودم و فقط پای درس های ایشان حاضر می شدم. برای اینکه تحصیلاتم معطل نماند و مستمر باشد یک ماه بعد از تبعید شدن امام(س)، من هم پایگاه درسی خود را از قم به عراق تغییر دادم و به نجف که برای تحصیل و کسب علوم و معارف اسلامی، پرفایده، کامل و مهیا بود مهاجرت کردم. در این میان سال ۱۳۵۳ یعنی ده سال بعد، زمانی که هنوز امام(س) در نجف تشریف داشتند به ایران سفر کردم، ولی بعد از دو سه ماه، دوباره به نجف برگشتم.

در نجف اشرف از محضر کدامیک از بزرگان کسب فیض نموده و تلمذ کردید؟

۱) مرحوم حضرت آیت الله العظمی خویی؛ ایشان شب ها در مسجد خضراء که به صحن مطهر‌ و شریف امیرالمؤمنین‌(ع) وصل بود، بعد از نماز مغرب و عشاء که خودشان می خواندند، خارج اصول  می فرمودند. من علاوه بر اینکه اصول را یک دورۀ کامل، خدمت امام(س) در قم گذراندم در نجف اشرف هم آن را به طور کامل خدمت آیت الله العظمی‌ آقای خویی آموختم. ایشان صبح‌ها هم در مسجد خضراء، خارج فقه، کتاب صلاه عروۀ مرحوم‌آیت الله سیدمحمدکاظم یزدی را درس می دادند. من در درس خارج اصول و فقه ایشان حاضر می شدم. کتاب عروه را تا پایان، خدمت شان درس گرفتم، اما بحث تروک احرام و محرمات احرام و مناسک حج را که در کتاب حج عروه نبوده از مناسک خودشان گفتند. بعد از آن مباحث علمی کتاب ارث به جز محاسبات ریاضی را تدریس فرمودند. سپس بنا بود از کتاب «تکمله» بحث قضاء،‌ حدود و دیات را درس بدهند که بعد از یکی دو ماه تدریس، آن را به علت خستگی و فشار اوضاع سیاسی تعطیل کردند.

۲) مرحوم آیت الله العظمی آقای سیدمحسن حکیم؛ خدمت ایشان، بحث «مضاربه»، «مزارعه» و «مساغات» را خواندم. آیت الله حکیم زمانی که ما به نجف رفتیم فقط در فصل تابستان درس می دادند و می فرمودند: آقایان در فصل تحصیل، تدریس می کنند و ما برای این که حوزه کلاً تعطیل نباشد، فصل تعطیل هم درس می دهیم. البته ایشان قبلاً در ایام درسی هم درس می دادند.

۳) آیت الله العظمی امام خمینی(س)؛ پاییز سال ۱۳۴۴ به گمانم اوایل مهرماه بود، حدود ده ماه بعد از تبعید امام(س) گذشته بود. خبر دادند که امام(س) به کاظمین‌ آمده اند. ده، یازده روز بعد، اواخر مهر به نجف مشرف شدند. در کاظمین‌ تدریس نداشتند. چون محیط آنجا را برای تدریس آماده نمی‌دیدند. یکی دو ماه بعد از دید و بازدید در نجف، به خواهش و اصرار طلابی که بیشتر آنها ایرانی بودند همان بحث بیعی‌ را که در مسجد اعظم قم داشتند، با اشاره به تکراری بودن آن برای برخی از آقایان دوباره آن را درس دادند.

من در درس امام(س) شرکت می کردم، مقام معظم رهبری [قم] و آیات دیگر هم که فعلاً تشریف دارند و در این انقلاب، مشغول خدمات هستند در درس حاضر می شدند. بحث بیع، همچنین خیارات را در آنجا خدمت شان به پایان رساندیم. سپس بحث «خلل در صلاه» را شروع کردند که به خاطر مهاجرت به کویت و فرانسه، ادامه پیدا نکرد.

یادم هست که یک وقت سر درس، ضبط صوتی که در قسمت داخلی و زیر منبر قرار داشت ظاهراً به خاطر اتصالی، باعث آتش سوزی شده بود که امام(س) از منبر به پایین پریدند.

به نظر حضرتعالی مهمترین مباحث علمی که حضرت امام در دوران تبعید در نجف مطرح نمودند کدامند.

به نظر بنده مهمترین مباحث درسی که ایشان مطرح نمودند دو مورد است:

الف) ضرورت تشکیل حکومت اسلامی؛ به عقیدۀ امام(س) هدف اسلام در تشریع و تعیین قانون و احکام خمس و زکات، تشکیل حکومت است. از نظر امام(س) اسلام در تمام شئون حیاتی انسان و جامعه بشری به طور کلی و عام، دارای تشکیلات و نظام است. اسلام یعنی حکومتِ احکام آن، قوانینی است که به منظور بسط عدالت و تأمین نیازهای فردی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و خانوادگی، تشریع و تدوین شده است.

احکام اسلام، احکام سیاسی و اقتصادی و یا احکام حقوقی چه فردی و چه اجتماعی طبق نیازهای انسان‌ها تدوین شده‌اند و جاودانی است. از این رو، برای بقای این‌ احکام و قوانین فطری، تشکیل حکومت جهانیِ ابدی ضروری است تا ضامن همۀ حقوق و حافظ حدود و ثغور و آزادی مسلمین از دستبرد و غلبۀ جنایت‌کاران و خائنین و تجاوزکاران باشد.

به عقیدۀ امام(س) حفظ و اجرای این احکام، در سایۀ تشکیل حکومت و اجرای قوانین جزایی – اعم از قصاص، دیات، حدود و اجراء قوانین قضائی و حقوقی –  به طور عادلانه، نیازمند تشکیلات مالیاتی است. چون اسلام حکومت قانون الهی است و دارای دولت و تشکیلات دولتی است و با تشریع و تعیین خمس و زکات که یک سرمایه و مالیات بسیار چشم‌گیر است می‌توان حکومت اسلام را در جهان میسر و مستقر کرد. به همین خاطر از کاسب جزء گرفته تا سرمایه‌داران بزرگ، شرعاً‌ به ادای آن مکلف و موظفند. و در این زمینه فرمودند: خمس بازار «شرجه» که یک بازار مهم در بغداد بود، می‌تواند زندگی سادات را اداره کند.

در زمان رسول الله(ص) و ائمه معصومین(ع) خود آن بزرگواران، حافظ و ولی و مجری این قوانین بودند و در زمان غیبت، حفظ ریاست عامه و ولایت و عدم اهمال و رها نکردن جامعه بشری و توجه کردن به نیازهای آن، از ضروریات عقل به شمار می‌آید. امام(س) در بحث‌ ولایت فقیه، آن را نیاز مهم جامعه و یکی از ارکان مهم حکومت اسلامی بر می شمردند. از این رو، فقهای عظام عهده‌دار این منصب الهی و مجریان قوانین حکومتی اسلام هستند. اعتقاد به رها بودن جامعه، جرم است و موجب هرج و مرج و اختلال نظام خواهد شد و خلاف عقل محسوب می‌شود.

ب) مسئلۀ ولایت فقیه؛ یکی از موضوعات علمی و دقیق فقهی که در حکومت و نظام جمهوری اسلامی کاربرد درست و قانونی دارد مسئلۀ ولایت فقیه است. این مسئله به طور اجمال در کتاب بیع شیخ انصاری بحث شده و فقها هم به تبع وی خلاصه و گذرا به آن اشاره کردند، اما حضرت امام(س) بعد از سال‌ها تدریس بیع در نجف اشرف، مفصل به این مهم پرداختند و تمام جوانب آن را بررسی ‌کردند و حقیقت و واقعیت و ضرورت آن را در پیشبرد اهداف مقدسۀ نظام حکومت اسلامی، بر مبنای عقل و عرف و نصوص، استوار ساختند.

عکس العمل بزرگان و علمای نجف نسبت به طرح ولایت مطلقه فقیه توسط امام چگونه بود؟

وقتی امام(س) بحث ولایت فقیه را شروع فرمودند. من خدمت آیت الله العظمی سیستانی بودم که به من فرمودند: شنیدم آقای خمینی بحث ولایت فقیه را شروع کردند. بعد ادامه دادند که من آیت الله آقاشیخ علی اصغر احمدی شاهرودی را وادار کردم تا با هم در کلمات قدما تحقیق کنیم ببینیم آیا مسئلۀ ولایت مطلقۀ فقیه در کلمات آنها یافت می شود یا نه؟ بعد از فحص و تحقیق دیدیم بسیاری از قدما به «ولایت مطلقۀ فقیه» قائل بودند.

آیا حضرت امام در درس های خود توصیه های خاصی به شاگردان خود می کردند؛ اگر بوده توضیح دهید.

با اینکه در نجف اساتید قوی وجود داشت، اما امام(س) به خاطر تعمق و تفکری که در فقه و اصول داشتند ممتاز بودند. همواره به شاگردان شان می فرمودند:

الف) در مقام استنباط و اجتهاد به حافظۀ‌تان تکیه نکنید بلکه برای بررسی یک فرع، نخست به روایات مراجعه و آنها را مطالعه کنید.

ب) سعی کنید هریک از روایات به تنهایی مورد بررسی و تحقیق قرار گیرد. فکر کنید روایت دیگری جز روایت مورد تحقیق وجود ندارد. سپس بعد از بررسی روایت اول به روایت دوم بپردازید و در آخر با بررسی مجموع روایات، نتیجه را مدرک فتوی قرار دهید.

 امام(س) با حساسیت خاصی روایات را یک به یک بررسی می کردند و احتمالات مربوطه را هم باز می گفتند. آن وقت اگر احتمالات بر آمده از روایات با قاعده، سازگار بود به آن اعتنا می کردند و الاً آن را مردود می دانستند. ایشان در بررسی یک فرع، همیشه همین شیوه را داشتند.

ج) تلاش کنید مقام بررسی روایات، ذهن تان را از همۀ اقوال و فتاوای استدلالی و یا غیراستدلالی خالی کنید.

د) قواعد عقلی و مباحث آن را در فقه خصوصاً در معاملات که ریشه عرفی دارد، وارد نکنید و عرفی شده وارد بحث و استنباط شوید.

با توجه به اقامت شما در نجف اشرف هنگامی که خبر ورود حضرت امام به عراق را شنیدید چه حس و حالی داشتید و عکس العملتان چه بود.

پاییز (مهرماه) سال ۱۳۴۴ بود. هوای نجف هنوز گرم بود. ما داخل سرداب نشسته بودیم. به ما خبر دادند که امام(س) و حاج آقا مصطفی از ترکیه وارد عراق شدند. امام(س) وقتی به کاظمین رسیدند، به هتلی وارد شدند. صاحب هتل امام(س) را شناخت و ایشان را به منزل خودشان بردند. منزل این آقا هم در ساحهالزّهرا(میدان زهرا) سامرا قرار داشت. من و دو نفر از آیات، آقایان: رودباری و مرحوم میرعبدالعظیمی با هم یک وسیلۀ نقلیه گرفتیم و به کاظمین رفتیم. وقتی به کاظمین رسیدیم شب شده بود. به منزل این آقایی که صاحب هتل بود رفتیم. به امام(س) خبر دادند که چند نفری به دیدار شما آمدند. امام(س) هم با گرمی از ما استقبال کردند و ما را پذیرفتند. وقتی ما را دیدند فرمودند: شما اینجا چه کار می کنید؟ گفتیم همین که خبر تشریف فرمایی شما به ما رسید برای دیدارتان خدمت رسیدیم. دو سه ساعتی خدمت شان بودیم که شام را حاضر کردند. امر فرمودند ما هم همسفره شدیم. بعد از شام وقتی خواستیم از خدمت شان مرخص شویم فرمودند: نه، شب را هم همین جا بمانید. در خلال همین نشست و صحبت ها به حاج آقا مصطفی گفتم: شما ماشاءالله چاق شدید! ایشان هم در جواب گفتند: «عمداً می خوردیم تا نگویند به ما بد گذشت.»

وقتی که بنا شد امام به نجف اشرف مشرف شوند و اقامت نمایند، آیا شما نیز ایشان را همراهی می کردید؟

بین راه بغداد و نجف دست راست یک جادۀ فرعی است که به روستایی که «مصیب» نام دارد منتهی می شود. معمولاً مسافرین برای رفع خستگی در آنجا اتراق می کردند. امام(س) هم که از کاظمین به نجف می آمدند در مسجد این روستا رفتند و مقداری در آنجا جلوس کردند. ما هم از نجف به «مصیب» آمدیم و در همان مسجد خدمت امام(س) رسیدیم. بعد از آن در ماشین خودمان پشت سر اتومبیلی که ایشان را به نجف می برد حرکت کردیم. بین راه، نرسیده به نجف، در جایی که «خوان نُصف» نامیده می شد برای استراحت پیاده شدند. سپس به سمت نجف حرکت کردند. وقتی به مدخل نجف رسیدیم ماشین حامل امام(س) را گم کردیم! همین که به خود حرم رسیدیم دیدیم امام(س) زیارت شان تمام شده و از حرم خارج می شوند. معلوم شده حدّ فاصل مدخل تا حرم را تنها تشریف بردند و نخواستند کسی از استقبال کنندگان با ایشان همراه باشند. سپس از آنجا به خانه ای که از قبل برایشان در نظر گرفته شده بود وارد شدند.

در نجف اشرف معمولا همراهان و یاران نزدیک ایشان چه کسانی بودند؟

برخی از یاران امام(س) در نجف، در کنار و همراه امام(س) بودند. تنظیم و توزیع پیام ها و سخنرانی های امام(س) کار آنها بود. علیرغم اینکه در اوضاع نجف محدود بودند با یکدیگر رفت و آمد و ارتباط منظم داشتند و امور سیاسی را دنبال می کردند. گاهی هم با خارج عراق و نجف رفت و آمدهایی داشتند.

حاج آقامصطفی، حاج احمدآقا از جملۀ این اشخاص بودند. حاج آقامصطفی در نجف، کرسی درس فقه و اصول هم داشتند. شاگردان زیادی پای درس ایشان حاضر می شدند. جناب آقای حجت الإسلام و المسلمین سیدمحمود دعایی هم در کنار امام(س) حضور داشت. وی فردی شاخص، فداکار و فعال بود. امام(س) به ایشان «بازوی انقلاب» لقب داده بودند. آقایان رضوانی و فردوسی هم بودند. وقتی شهید مطهری برای زیارت عتبات و امام(س) به خانه ای در نجف وارد شدند، همراه با آقای دعایی به دیدن شان رفتیم. به عقیدۀ من برخی از یاران امام(س)، شخصیت هایی مثل شهید مطهری و شهید بهشتی، «عقول انقلاب» محسوب می شدند.

وقتی آیت الله شهید مطهری به نجف آمده بودند برای دیدار آیت الله العظمی خویی پای درس شان حاضر شدند من هم حضور داشتم. یادم هست که بحث بیع مطرح بود. آقای خویی فرمودند: «بیع موجودی است که داخل در تحت هیچ یک از مقولات تسع نیست».

شهید مطهری گفت: آقا نمی شود چیزی موجود باشد ولی داخل در تحت مقولات تسع نباشد .

آقای خویی که بسیار حاضرْجواب بودند، فرمودند: «الله تعالی موجودٌ» ولی داخل در تحت مقولات تسع نیست.

شهید مطهری گفت: «الله تعالی لفرط عُلوه» در تحت هیچ یک از مقولات تسع نمی گنجد.

آقای خویی جواب داد: بیع «لفرط دُنوّ شأنه» در تحت هیچ یک از مقولات تسع نمی باشد.

شما در صحبتتان از جایگاه شهید مصطفی خمینی مطالبی فرمودید، رابطه شما با ایشان چگونه بود و ایا خاطره ای از ایشان در خاطرتان هست؟

بله؛ گاه همراه عده ای از دوستان با حاج آقا مصطفی پیاده به زیارت کربلا می رفتیم. چهار  ـ  پنج روز طول می کشید و ما که بعضی از جاها مهمان نبودیم باید خودمان برای ناهار یا شام اقدام می کردیم. برای همین ایشان کارها را بین آقایان تقسیم می کردند و هرکس مأمور کاری می شد، اما به همراهان می گفتند: به آقای خائفی کاری ندهید. این مسئله به خاطر توصیه ای بود که امام(س) داشتند.

در مورد شهادت ایشان نیز کمی توضیح دهید.

یک شب در مسجد شیخ انصاری برای یکی از علما مجلس فاتحه ای برگزار شده بود. حاج آقامصطفی هم حضور داشتند. من هم آنجا بودم. قیافۀ ایشان را در مجلس، بسیار متغیر دیدم. علتش را نپرسیدم، ولی فردا صبح شنیدم که حاج آقامصطفی را به بیمارستان بردند و در آنجا فوت کردند. امام(س) نمی دانست حاج آقامصطفی را به بیمارستان برده بودند. وقتی حاج احمدآقا را که به بیمارستان رفته بود در خانه نمی بیند، پرس و جو می کند. به ایشان می گویند: حاج آقا مصطفی کسالت داشتند ایشان را به بیمارستان بردند. همین که حاج احمدآقا برگشت امام(س) پرسید: مصطفی چطور است؟ حاج احمدآقا جوابی ندادند. امام(س) فرمود: «من مصطفی را برای اسلام تربیت کردم…» که ناگهان بغض حاج احمدآقا می شکند و امام(س) از ماجرا باخبر می شود.

گفته می شد که حاج آقامصطفی را چند ماه قبل در سوریه مسموم کرده بودند. امام(س) در مصاحبه ای که با ایشان شده بود، شهادت مصطفی را از الطاف خداوند دانستند. بعد از شهادت حاج آقامصطفی، امام(س) درس هایشان را چند روز تعطیل کردند. هر شب برای زیارت به حرم مشرف می شدند. سر مزار حاج آقامصطفی هم می رفتند. بعد برای تسلی خاطر خانوادۀ حاج آقامصطفی به طرف خانۀ آنها حرکت می کردند. تا مدت ها این کار هر شب امام(س) بود. در نجف برای حاج آقا مصطفی مجالس ختم گرفته شد. مراجع و علما شرکت کردند. شاگردان امام(س) هم با هزینۀ خودشان برای ایشان مجالسی برگزار کردند. امام(س) بعداً بابت مخارج آنها حدود ۴۰-۵۰ دینار به عنوان تشکر به آنها لطف فرمودند.

اوضاع نجف در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی ایران چگونه بود. آیا شما اتفاق های ایران را بررسی  می کردید.

هنوز انقلاب اسلامی ایران، پیروز نشده بود. من نجف زندگی می کردم. یک روز به خانۀ آیت الله العظمی سیستانی که از مجتهدین و مدرسین نجف بودند رفتم. داخل سرداب خدمت شان رسیدم. یادم هست که انگور سیاه هم برایم آورده بودند. با هم نشسته بودیم که به من فرمودند: بنی صدر پیش من آمده بود. با هم صحبت های سیاسی زیادی داشتیم. او به من گفت: ما فکر  می کردیم عدۀ کمی از شما، اصحاب سیاست هستند، غافل از اینکه شما هم یکی از آنها هستید. بعد به من گفت: خمینی برای ما به منزله پلی است. اگر انقلاب پیروز شود و ما به ایران برویم، این پل را خراب می کنیم و از آن عبور خواهیم کرد.

امام(س) در زمان انتخاب ریاست جمهوری حکم کردند که تکلیف است در انتخابات شرکت کنید. در آن مقطع بنی صدر و حبیبی کاندیدا بودند. و فرمودند یک نفر را به عنوان رئیس جمهور انتخاب کنید. در یکی از مدارس عراق علیرغم محاصره، آقایان طلاب ایرانی صندوق رأی گذاشته بودند. مردم علاقمند هم به حکم امام(س) می آمدند. از من خواستند تا یکی از آنها را معرفی کنم، ولی من نسبت به بنی صدر خوش بین نبودم. از آنها صبر خواستم. برای انتخاب بنی صدر استخاره کردم آیۀ عذاب آمد. گفتم: استخاره برای انتخاب بنی صدر بد آمده، به حبیبی رأی بدهیم.

شما در لابلای مباحث اشاره به حراست و حفاظت امام نسبت به حفظ شأن و جایگاه مراجع و علما اشاراتی داشتید؛ در این باره قدری بیشتر توضیح بفرمایید.

وقتی امام(س) در قم بودند و نهضت را آغاز کردند مرحوم آقای خویی‌ و مرحوم حکیم با امام(س) مخالفت نکردند بلکه ایشان را تأیید ‌کردند و در پشتیبانی از نهضت اعلامیه‌هایی نوشتند. پس از تبعید هم زمانی که امام(س) به نجف آمدند با آقای خویی دیدار داشتند. آقای خویی به منزل امام(س) رفتند.  آقای خویی به همین مناسبت شامی مهیا کردند که آیات عظام هم در آنجا حضور داشتند. آقایان حکیم و مرحوم آسید محمود شاهرودی(مرجع تقلید بزرگ) هم به دیدن امام(س) آمده بودند.

امام(س) در پاسخ دیدار مرحوم آقای حکیم به دیدن شان رفتند و می فرمودند: «باید از آقای حکیم تجلیل و تکریم بشود.» من در حرم بودم یکی از اصحاب آقای حکیم ، حجت السلام و المسلمین آقای شیخ محمد رشتی که به من علاقه داشت گفت: الآن آقای خمینی پیش آقای حکیم بودند. ایشان به آقای حکیم گفتند: شما خوب است حرکت کرده و مردم را علیه صدام بشورانید و انقلاب کنید. آقای حکیم در پاسخ گفتند:‌ مردم تا حدّ دست بوسی با ما هستند و همراه ما نخواهند بود. لذا فایده‌ای ندارد. ‌امام(س) به ایشان گفتند: شما حرکت کنید من هم پشت سر شما حرکت می‌کنم آن وقت خواهید دید که مردم همراه ما خواهند بود. ولی آقای حکیم سکوت کردند.

در دوران اقامت امام در عراق، نحوه تعامل و موضع ایشان نسبت به حکومت عراق چگونه بود؟

امام(س) با دولت عراق رابطه ای نداشت. بلکه با هیچ دولتی ارتباط و سازش نداشت. این خود دولت ها بودند که با ایشان رابطه ایجاد می کردند؛ یعنی یک طرفه بود، آن هم برای ارائۀ ‌گزارش یا درخواست توجیهات خدمت شان می رسیدند. امام(س) طبق رسم‌شان هیچ گاه ملاقات خصوصی نداشتند و همیشه ملاقات‌هایشان عمومی بوده، یادم هست که یک وقت برخی از مسئولان بعث اجازۀ ملاقات خواستند امام(س) آنها را در بیرونی و در جمع طلاب ‌پذیرفتند و با کمال ابّهت و بدون سلام، وارد شدند و سر جای خودشان نشستند. یکی از آنها گفت: «سیدنا الرّئیس، سلام رساندند و منتظر توجیهات شما هستند.» اما امام(س) به آنها که مخالف اسلام بودند نگاه هم نمی کردند و در جواب به آنها فرمودند: «نمی خواهم سلام برسانند. هیچ توجیهات هم نمی دهم. چون هر روز به حوزه های علمیه خسارت می رسانند و طلاب را اذیت می کنند.»

آنها در این ملاقات اسامی طلاب و فضلایی را که مورد تأیید ایشان بودند خواستند. چون [به اسم تنظیم و مساعدت بنا داشتند حوزه ها را تصفیه و طلاب را از عراق بیرون کنند. آقای خویی آن زمان برای معالجه به انگلستان رفته بودند. امام(س) به آنها فرمود: «تا آمدن آقای خویی از لندن هیچ اسمی به شما نخواهم داد. من باید با ایشان و آیت الله العضمی آقاسیدمحمود شاهرودی(مرجع تقلید بزرگ) جلسه بگیرم.» امام خمینی عقیده داشت اتکاء و اتکال حوزه های علمیه به امام زمان(عج) و مسلمین است نه دولت ها. به آنها می فرمود: «اگر شما به اسم تنظیم و مساعدت می خواهید طلاب را شناسایی کنید، من دست طلاب عرب و غیر عرب را می گیرم و جای دیگر می روم و حوزۀ دیگری تشکیل می دهم.»

امام(س) می‌فرمودند: هدف، تنظیم حوزه نیست، هدف آن است که در عراق و بخصوص در نجف اشرف صدای الله اکبر شنیده نشود. هدف محو اسلام و قرآن است. طولی نکشید که این پیشگویی امام(س) به منصه ظهور رسید. بعد از انتفاضه و تسلط حزب بعث بر نجف، از روز اول ماه مبارک رمضان ۱۳۶۹ یا هفتاد، تا اربعین سالار شهیدان حضرت ابی عبدالله الحسین(ع) با تانک و غیره، حرم‌های مطهر را محاصره کردند و صدای اذان به گوش نمی‌رسید. همه جا خفقان بود و کسی جرأت بیرون رفتن از خانه نداشت. بلکه خانه‌ها در محاصره و تفتیش بود. به دنبال آن عده‌ای از علمای‌ اعلام نجف دستگیر و در زندانی شدند.

وقتی نهضت در ایران رشد کرد دستگاه ستم شاهی گفت: «۶ ماده که سهل است اگر ۶۰ ماده هم شده تصویب می کنیم تا خمینی ساکت شود.» از این رو، به هم‌پا و همتای خود در عراق فشار آوردند که امام(س) را در مضیقه و فشار قرار دهند تا شاید از این طریق بتوانند به مقاصد خودشان برسند. رژیم بعث هم از طرف دولت ایران،‌ خانۀ امام(س) را در نجف محاصره کرد و به ایشان گفت: ما از طرف ایران در فشاریم و حق دوستی و هم جواری اقتضا می‌کند که خواستۀ آنها را به شما ابلاغ کنیم و شما باید یکی از این سه راه را انتخاب کنید: ۱٫ تجدید نظر در برنامه مبارزاتی؛ ۲٫ سکوت؛ ۳٫ خروج از عراق.

مأموران پس از ابلاغ خواستۀ دولت ایران به امام(س) از خدمت امام(س) رفتند ولی محاصرۀ بیت امام(س) هفت یا ده روز ادامه داشت. یادم هست زواری که از ایران ‌‌به زیارت عتبات آمده بودند با شنیدن خبر محاصرۀ بیت امام(س) به هر ترتیبی بود خودشان را به بیت امام(س) می‌رساندند و من دیدم که جلوی مأموران، عَتَبَه خانه امام(س) را می‌بوسیدند.

پس از گذشت مدت مذکور بار دیگر مأموران بعث به ملاقات امام(س) ‌آمدند تا جواب شان را دریافت کنند امام(س) به آنها فرمودند: «اگر شما تحت فشارید، هرکار می خواهید بکنید ولی من در میان ملت و با ملت خواهم بود.» آنها به امام(س) گفتند: «اگر نپذیرید مجبوریم شما را از عراق اخراج کنیم.» امام(س) هم به آنها فرمودند: «من نه ساکت خواهم شد، نه تجدید نظر می کنم. نجف برای من هم موضوعیت ندارد و من برای خروج از عراق حاضرم. آنچه مهم است پیاده شدن احکام اسلام و حمایت از کیان و ارزش‌های والای آن است.»

روحیه خاص امام(س) بر همگان روشن وآشکار بود. همه دریافته بودند که امام(س) در با مبارزه با ظلم و ستم با احدی عقد اخوت نبسته اند و همه را یک پارچه به مبارزه علیه ستم‌های ستمگران فرا می‌خوانند و همه هستی خود را برای این هدف مقدس در طبق اخلاص گذاشته اند. سر سازش با هیچ سازشگری اگرچه از علما و اگرچه به اکراه و عنف باشد ندارند. این ویژگی‌های امام(س) مردم بویژه علمای‌ اعلام را بر آن ‌داشت تا برای حفظ کیان اسلام و محافظت از فرامین الهی همراه و همگام با ایشان حضور فعالی داشته باشند.

در یکی از شب‌ها (در سال‌های جنگ تحمیلی) پس از اتمام برنامۀ زیارت، هنگام خروج از حرم مطهر به کفشداری نرسیده بودم که شیخی از یاران شیخ علی کاشف الغطا که در رواق مطهر، اقامۀ نماز جماعت می‌کرد، نزدم آمد و گفت: آقا با شما کار دارند، من که آقایش را می شناختم گفتم: من با او کاری ندارم. هنوز از کفشداری خارج نشده بودم که دیدم خود شیخ علی پیش من آمد و گفت: با شما چند دقیقه عرض دارم و من این بار پذیرفتم. به همراه او در رواق مطهر، کنار سجاده نشستم. به من گفت: من اگرچه در مجالس آن‌ها شرکت می‌کنم ولی خدا را شاهد می‌گیرم که اختیاری نیست به جبر و عنف شرکت می‌کنم. به او گفتم: تو تا می‌توانی نرو و به بهانه‌هایی از زیر بارشان شانه خالی کن. در جواب گفت: به هیچ وجه نمی‌توانم. سپس ادامه داد که این تلگراف‌های استنکار و اهانت از جانب من نیست آن‌ها خودشان تنظیم می‌کنند و با امضای من در میان مردم پخش و نشر می‌کنند. در جواب گفتم: چرا از طریق اعلامیه، این کار را تکذیب نمی‌کنی؟ گفت: مگر می‌توانم؟ گفتم: اگر از خدا بترسی می‌توانی. در آخر گفت: مرا به جبر و اکراه در کنفرانس‌های اسلامی که در خارج از کشور تشکیل می‌شود، می‌برند تا سخنانی علیه ایران و امام(س) خمینی ایراد کنم. گفتم: به بهانه مریضی نرو. گفت: ماشین می‌آورند درب خانه بزور مرا می‌برند. گفتم: در بازگشت از دولت آنجا پناهندگی بگیر. گفت: مأمورینی از ساواک و غیره حضور دارند که هرگز چنین کاری میسر نیست. خاطر نشان می‌کنم که همین موضع‌گیری و عذرخواهی در بهار همان سال در ایوان حرم که اقامۀ جماعت می‌کرد، تکرار شد و من همان جواب‌ها را به او می‌دادم.

رابطه امام با مردم عراق و متقابلا ارتباط مردم با ایشان چگونه بود؟

مردم عراق نسبت به امام(س) دید بسیار خوبی داشتند و شدیداً به ایشان علاقمند بودند. فقط به خاطر جوّ حاکم بر عراق نمی‌توانستند آن را اظهار کنند. من که با مردم ارتباط داشتم از این مسئله مطلع بودم. در ابتدای پیروزی انقلاب هم شعارهای ایران از طریق رادیو عراق پخش می شد، اما دولت عراق پخش آن را ممنوع کرد.

سالی که اسرائیل به لبنان حمله‌ور شده بود رزمندگان لبنان برای ملاقات امام(س) به نجف آمدند. امام(س) آنها را پذیرفتند، در عین حال یکی از آقایان طلاب را که به عربی مسلط بود به عنوان مترجم انتخاب کردند. امام(س) با دقت به سخنان نماینده رزمندگان لبنانی گوش می‌دادند. هنوز نوبت ترجمه نشده بود که خطاب به سخن‌گوی لبنانی فرمودند از علماء غیبت نکنید.

پس از آنکه امام قصد بازگشت به ایران را داشتند، شما تصمیم به بازگشت به وطن نداشتید یا دلیل عدم بازگشتتان امر دیگری بود؟

بعد از اینکه امام(س) از فرانسه به ایران آمدند ما نتوانستیم به ایران بیاییم. خروجی نمی دادند. اگر هم قاچاق می آمدیم توسط آنها کشته می شدیم. به همین خاطر مجبور بودیم بمانیم. بعضی ها فکر می کنند ما در نجف با رفاه و آسایش و آرامش گذراندیم، ولی خدا می داند که ما چقدر با شدت سیاست صدام در زحمت بودیم. بلکه چندین بار خانه ام را مامورین رژیم تفتیش کردند تا شاید مدرکی که نشانگر همراهی ما با امام باشد پیدا کنند و نیز من را سر چهار راهی قرار دادند و به سوی من تیر اندازی می کردند و عده ای نیز به تفتیش در خانه مشغول بودند. بعد از آمدن امام(س) به ایران و پیروزی انقلاب، رژیم بعث حدود ۲ سال اقامت ایرانیها را تمدید نمی کرد. ما در تمام این مدت بدون اقامت در عراق به سر می بردیم. تا اینکه جهت تمدید اقامت طلاب و فضلا، اسامی آنها را از آیت الله العظمی خویی خواستند. پسر آقای خویی پیغام داد که برای تمدید اقامت اسم هایتان را به ما برسانید. من مردّد بودم که اسمم را بدهم. برای همین استخاره کردم. این آیه آمد: «قالَ هِیَ عَصایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْها وَ أَهُشُّ بِها عَلى‏ غَنَمی‏ وَ لِیَ فیها مَآرِبُ أُخْرى‏.» (طه/۱۸)

پس از آن تسلیم امر خدا شدم. بعد از ۵ ماه، رژیم با اقامت ما موافقت و آن را تمدید کرد. آقازادۀ آقای خویی به من گفت: وقتی برای گرفتن لیست افراد به ادارۀ اقامت رفتم مأمورشان انگشت گذاشت روی اسم شما و به شما مظنون بودند. من هم گفتم حالا که موافقت شده چه کار دارید. به این ترتیب با ماندن ما موافقت شد و ما در عراق ماندگار شدیم. البته خدا حافظ ما بود.

تابستان بود. نجف هوای گرمی داشت. شب ها پشت بام می خوابیدیم. ایام جنگ تحمیلی بود. یک شب تازه به خواب رفته بودیم که دیدم در می زنند. پشت بام خانه ها در نجف یک دریچه ای دارد که از آنجا به کوچه دید داشت. نگاه کردم دیدم یک ماشینی که با آن زندانی می برند همراه با دو تا ماشین کوچک تر جلوی در ایستاده اند. بچه ها را بیدار کردم و گفتم برخیزید مثل اینکه برنامه تمام شده است، دنبا ل من آمده اند. این هم به خاطر ارتباط ما با امام(س) بوده است. وارد اتاقی که به پله ها وصل بود شدم. پرده را هم کشیدم تا معلوم نشود کسی در خانه هست. به خانواده گفتم: در را باز نکنید تا اگر خواستند خودشان باید در را بشکنند و بیایند داخل و از اتاق مرا دست بسته و با اجبار ببرند. محال است در را باز کنم. مشغول خواندن قرآن شدم. حدود یک ساعتی در زدند، اما ظاهراً بیش از این مأمور نبودند. در هر حال به خواست خداوند متعال برای ما مسئله ای پیش نیامد و آخرالأمر هم سالم از عراق به ایران آمدیم.

شرایط زندگی شما در نجف پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، چگونه بود؟

من از طرف حزب بعث‌ در تعقیب بودم و تحت فشار قرار داشتم. شب های پنج شنبه در منزل مان روضه داشتیم. آقایان هم می آمدند. پیش از آنکه واعظ موعظه را شروع بکند من یک فرع فقهی را مطرح می کردم. بعد از روضه تا نیمه های شب دربارۀ آن فرع فقهی بحث می کردیم. رژیم که می دانست ما به امام(س) علاقمندیم به مدت یک سال ما را محاصره کرده بود و بیرون در خانه تخت گذاشته بودند و بخصوص شب ها تا صبح مراقب بودند و پست عوض می کردند تا با بیرون هیچ ارتباطی نداشته باشیم، اما بحمدلله رفع شد. و من بی باکانه از جلوی دید آنها به درس که در دارالعلم انجام می شد حاضرم می شدم.

بعد از اینکه امام(س) به سمت پاریس و ایران حرکت کردند. یاران امام(س) در عراق تقریباً در محاصره بودند. از ۲۵ رجب تا نیمۀ ماه رمضان عکس هایی در دست داشتند و از بازاریها و مردم سؤال می کردند و دنبال صاحب عکس می گشتند. من شنیدم که دنبال من هستند. گاهی اطراف منزل ما گشت می زدند و نتوانستند مرا پیدا کنند. کسی خانۀ ما را به آنها نشان نمی داد. همسایه ها هم ما را لو نمی دادند. بعد از نیمۀ ماه مبارک رمضان از خانه بیرون آمدم تا مطمئن شوم با من کاری ندارند.

یک وقت منزل یکی از دوستان برای حضرت موسی بن جعفر(ع) روضه بود. من هم آنجا بودم. خبر دادند که دارند اصحاب خمینی را می گیرند. به من گفتند: شما چکار می کنید؟ گفتم: به امید خدا. همین الآن از اینجا می روم تا برای شما هم اسباب زحمت نشوم.

علت اخراج ایرانیها از عراق در دوران چه بود؟

رژیم بعث نسبت به اسلام و تشیع و حوزۀ علمیۀ نجف، خصومت و حسادت داشت. به همین خاطر ایرانی ها و علما را از عراق اخراج کرد. مرحوم آقای خویی را هم بعید می دانم که سکوت کرده باشند برای ایشان هم خطر اخراج وجود داشت.

با توجه به اینکه در دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، شما در عراق بودید، قدری از شرایط آن دوران بفرمایید.

در زمان جنگ تحمیلی در نجف بودم. رژیم بعث جوانان عراقی را با زور به جبهه ها اعزام می کرد. ولی ما آنها را به جنگ نکردن با ایرانیان تشویق و تشجیع می کردیم. جوان ها هم به حرف ما گوش می کردند. بعضی از آنها می گفتند: ما یا باید مخفی شویم و یا به ایران فرار کنیم. به همین خاطر عده ای از آنان را مخفی کرده بودیم. رژیم هم گاهی اوقات محله ای را که در آن زندگی می کردیم محاصره می کرد تا این جوان ها را پیدا کند. آنها مجبور می شدند مخفیگاه خود را تغییر دهند و تا چند سال مخفی بمانند. گروهی از آنان را هم از طریق شمال عراق به ایران فراری دادیم. به عده‌ای که نمی‌توانستند مخفی بمانند یا فرار کنند می گفتیم: در جبهه ها هوایی شلیک کنند.

در دوران جنگ آیا رژیم بعث برای تحت تاثیر قرار دادن مخالفین داخلی و تهییج مردم شایعات و اکاذیبی بر علیه انقلاب ایران خاصه حضرت امام مطرح می کردند؟

اوایل جنگ رژیم بعث شایعه کرده بود خمینی فوت کرده است. مردم درباۀ این خبر از من سؤال می کردند، من به آنها ‌گفتم: دروغ می گویند. چون این ترفند در زمان پیغمبر(ص) هم بوده است. یکی دو روز بعد امام(س) سخنرانی کردند و دروغ بودن خبر برای همه روشن شد. وقتی امام(س) در بیمارستان بستری شده بودند تلویزیون عراق ایشان را روی تخت نشان می داد. بالای تصویر امام(س) این جمله نوشته شده بود: «این نتیجه ظلم خمینی به مردم است.»، اما بعد از رحلت امام(س)، سیل جمعیتی را که به تشییع پیکرشان آمده بودند را سانسور کردند.

هنگامی که خبر رحلت امام(س) منتشر شد، عکس العمل حوزه نجف در این باره چگونه بود؟

وقتی امام(س) در سال ۱۳۶۸ رحلت کردند عدۀ زیادی از علامندان ایشان در حوزۀ نجف، متأثر و ناراحت بودند و گریه می‌کردند. مرحوم آیه الله سیدعبدالأعلی سبزواری درس شان را ۳ روز تعطیل کرده بودند و به عنوان تسلیت به بیت امام(س) و مقام فقاهت ایشان برای فرزند ایشان حجه الاسلام والمسلمین حاج سید احمد خمینی تلگراف تنظیم کرده بودند، ولی مسئولان مربوطه برای ارسال آن را قبول نکردند. فرزند گرام مرحوم سبزواری، آقاسیدمحمد برایم نقل کرده که: رژیم بعث به پدرشان گفته بود: چرا درس را تعطیل کردید؟ ایشان فرمودند: آقای خمینی دارای ابعاد مختلف و متعدد بودند،‌ از جملۀ آن‌ها بُعد فقهی ایشان بود و رسم دائمی ما این است که برای فقهایی که از دنیا می‌روند به سوگ می نشینیم. به همین مناسبت برای آقای خمینی که فقیه عالی مقامی بودند مجلس عزا گرفتیم.

در مورد حمله صدام به کویت و حمله متقابل امریکا به عراق و انتقاضه مردم عراق مختصراً توضیح بفرمایید.

صدام به کویت حمله کرده بود. آمریکا هم به جنگ با عراق آمد و حدود ۳۰ تا ۳۵ روز با صدام در عراق جنگید. تمام منابع و مراکز مهم و شهرهای آنان را بمباران کرد و بسیاری از مردم نیز کشته شدند. کویت توسط آمریکا آزاد شد. صدام دیگر بعد از جنگ با ایران و کویت و آمریکا ضعیف شده بود. این برای مردم عراق فرصتی به شمار می رفت. به همین خاطر انتفاضه را شروع کردند.

 انتفاضه حدود نیمۀ شعبان از کربلا شروع شد. دو روز بعد به نجف کشیده شد. حرم حضرت علی(ع) را که حدود ۳ ساعت در اختیار بعثی ها بود پس گرفتند و آنجا را پایگاه خودشان قرار دادند. من هم با آنها همکاری می کردم. سپس تا اول ماه رمضان، به دیگر استان ها سرایت کرد؛ یعنی در عرض ۱۵ روز همۀ استان های عراق به جز بغداد که با تانک از آن محافظت می شد و یک شهر دیگر(دیاله) همگی تحت تصرف جوانان در آمد. پیشرفت آنها تا اندازه ای بود که روی خیابان ها هم اسم گذاشته بودند. بنا داشتند مدارس جدید افتتاح کنند. علما هم اعلامیه دادند. آیات عظام، آقایان خویی و سبزواری اعلامیه صادر کرده بودند که در صحن خوانده شد. آقازاده قبل از قرائت اعلامیه آن را به من نشان داده بود. متن آن خیلی قوی بود. با اشاره به ظلم ۲۵ ساله بر عراق، حکم جهاد داده بودند.  من هم تا حد توان با آنها همکاری می کردم. آقا‌زادۀ ایشان به من گفت: همین که شما را پای این میز می‌بینم خوشحالم.

در انتفاضۀ عراق چند روزی بود که به خانه برنگشتم و همراه با جوانان انقلابی گاه در صحن امیرالمؤمنین(ع) سخنرانی می کردم. به کربلا رفتم. بعد از آن به خانه برگشتم. دیدم ماشین اطلاعات بعث، دم در خانه منتظر من است. وقتی رسیدم، به من گفتند: «یالله شیخ ارکب» زود سوار شو. چند نفری بودند. همین که سوار شدم، متوسل به حضرت ابی عبدالله(ع) شدم و گفتم: «یا حسین.» ماشین چند متری حرکت کرد، نمی دانم چه شد که ایستاد. به من گفتند: «شیخنا اِنزل» پیاده شو. من هم پیاده شدم و به خانه برگشتم. انتفاضۀ شعبانیه از نیمۀ شعبان تا اول رمضان به مدت ۱۵ روز طول کشید. بعد از انتفاضه، حکومت با چندین گروه سرباز، خانه به خانه جستجوی خودش را آغاز کرد تا ببیند کسی در خانه، پنهانی اسلحه دارد یا نه؟ اینها جداجدا با ده – پانزده تا سرباز، خانه ها را جستجو می کردند. من معمولاً در این گونه مواقع جلوی در خانه ام می ایستادم. اینها از جلوی من عبور می کردند، ولی وارد خانه نمی شدند. همسایه ای داشتم که پیش من آمد و به من گفت: چگونه است که اینها گروه گروه برای تفتیش به خانۀ من و مردم وارد می شوند، ولی به خانۀ تو نمی آیند! مگر تو حِرز داری؟ اگر داری به ما هم بده. یک صبح هم در خانۀ ما را زدند. خانۀ من در نبش یک چهارراه قرار داشت. روز هفتم ماه مبارک رمضان بود. من هم رفتم در را باز کردم. یکی از مأمورین به من گفت: بیا بیرون. من هم بیرون آمدم. گفت: این تفنگ چیه که جلوی در خانۀ تو بوده؟ گفتم: من چه می دانم! گفت: برو سر چهارراه بایست. از هر طرف یک سرباز ایستاده بود. دستور شلیک داد. سربازها از هر طرف به من تیراندازی کردند، ولی نمی دانم چطور شد که یک تیر به من اصابت نکرد.

چطور شد که با برطرف شدن موانع، تصمیم به بازگشت به ایران گرفتید؟

سال ها در نجف اقامت داشتم، سپس به ایران مراجعت کردم؛ یعنی پس از ۲۷ سال اقامت در آنجا، درست آبان۱۳۷۰ به ایران بازگشتم. چند ماهی را جهت دید و بازدید در شمال  ـ  انزلی بودم سپس به قم آمدم. البته چنانکه پیشتر گفته شد، سال ۱۳۵۳ زمانی که هنوز امام(س) در نجف تشریف داشتند به ایران آمده بودم، ولی بعد از دو سه ماه، دوباره به نجف برگشتم.  وقتی خواستم از نجف به ایران برگردم خدمت آیت الله العظمی خویی رسیدم و مسئله را با ایشان در میان گذاشتم، حضرت آقا متأثر شدند و فرمودند: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون‏.»

چه شد که در قم ساکن شدید و به گیلان نرفتید؟

بعد از فوت آیت الله لاکانی از علمای گیلان، مرحوم آیت الله احسانبخش نمایندۀ امام(س) در گیلان و امام جمعۀ رشت به قم آمدند و از من خواستند تا به گیلان برگردم. اصرار کردند ولی نپذیرفتم. آقای احسانبخش خدمت حضرت آیت الله العظمی حاج آقای بهجت رسیدند و از ایشان خواستند که به آقای خائفی بفرمایید تا به گیلان آمده در آنجا اقامت کنند. حضرت آقای بهجت فرمودند: شما مگر می خواهید حوزۀ علمیۀ قم را خالی کنید؟ ایشان باید درقم بمانند.

ارسال دیدگاه