مقام معظم رهبری: در طول تاریخ، رنگ های گوناگون بر سیاست این کشور پهناور سایه افکند؛ اما رنگ ثابت مردم گیلان، رنگ ایمان بود.
شنبه 13 آذر 1395 - Saturday 3 Dec 2016
محتوا
شهید نامجو در قامت یک پدر ۱

شهید نامجو در قامت یک پدر ۱

در گفت و شنود شاهد یاران با سید مهدی نامجو فرزند شهید : پدرم بنیانگذار ارتش حزب اللهی بود   چند ساله هستید؟ ۲۶ ساله هستم و چهار ماه پس از شهادت پدرم به دنیا آمدم رشته تحصیلی تان چیست؟ مهندسی عمران از دانشگاه تهران. پدرتان را چگونه شناختید؟ از صحبتهای مادرم و خاطراتی که […]

جمعه 18 تیر 1389 - 18:52

در گفت و شنود شاهد یاران با سید مهدی نامجو فرزند شهید :

پدرم بنیانگذار ارتش حزب اللهی بود

 

چند ساله هستید؟

۲۶ ساله هستم و چهار ماه پس از شهادت پدرم به دنیا آمدم

رشته تحصیلی تان چیست؟

مهندسی عمران از دانشگاه تهران.

پدرتان را چگونه شناختید؟

از صحبتهای مادرم و خاطراتی که با وسواس و دقت از دوستان و شاگردان و همکاران ایشان به دست آوردم  و ماحصل این تحقیقات؟

ماحصل این که پدرم را بنیانگزار ارتش حزب اللهی می دانند او قبل از انقلاب و پس از آن افسرانی را دستچین می کرد تا بعدها عهد ه دار مسئولیتهای مهم شوند و تحولی اساسی در دانشکده افسری پدید آورد. پدرم در هر زمینه ای ممتاز بود.

قبل از اینکه به سن مدرسه برسد یعنی در ۵ سالگی دبستان را شروع کرد. در کنکور پزشکی قبول شد، اما به علت مشکلات مالی، ناچار شد به دانشکده افسری برود. در آنجا هم پیوسته رتبه اول را داشت و قرار بود برای ادامه تحصیل، با بورس دولتی به فرانسه برود. همه وسایل و خانه و زندگیش را هم فروخت، ولی درست در لحظه عزیمت، ضد اطلاعات مانع شد  فوق لیسانس خود را در رشته مهندسی نقشه برداری در اینجا گرفت و سپس به تدریس پرداخت و پیوسته استاد نمونه بود و چه از لحاظ نظامی و از چه نظر علمی، انسان منحصر به فرد بود.

به نظر شما بزرگ ترین نقش ایشان چه بود؟

پس از انقلاب گروههایی که بعدها مقاصد آنها مشخص شد، سعی داشتند شالوده ارتش را به هم بریزند. بزرگ ترین نقش ایشان و همفکرانشان که البته با حمایت قاطع حضرت امام(ره)  امکان تجلی پیدا کرد، حفظ ارتش بود. پدرم دانشکده افسری را به شکلی کلاسیک اداره می کردند و تخصص های گوناگون را در آن تقویت کردند. اوایل گروههای مختلف سمپاشی می کردند که انقلاب شده و چرا باید بعضی از قوانین و مقررات خشک نظام را رعایت کنید. البته آنها قصدشان به هم ریختن شالوده های اصلی بود. پس از انقلاب، پدرم و دوستانشان همت کردند درهای دانشکده افسری را بستند و با کمک خانواده ها، به آنجا که قلع و قمع شده بود، سروسامان دادند. سپس به تصفیه دانشکده از افراد ضد انقلاب پرداختند و مهره چینی ها را با دقت علمی بالا و با مشورت و مخصوصا رهنمودهای ارزنده امام انجام دادند. به نظر من چنین فرآیندی در تاریخ بی نظیر است و همه انقلابها پس از پیروزی نخستین کاری که می کنند از بین بردن ارتش رژیم قبلی است، اما امام و به تبع ایشان، پیروان مخلصشان ایمان داشتند که بدنه ارتش، مردمی است و نباید به خاطر خیانت فرماندهان، پیکره ارتش را به هم ریخت.

از فعالیت های پدرتان قبل از انقلاب چه می دانید؟

پدرم همراه با شهید بهشتی، شهید آیت و بسیاری دیگر از مبارزان، گروههای مخفی مبارزاتی تشکیل داده بودند. پدرم در بخش نظامی دانشجویان متدین را جذب می کردند و به این ترتیب افراد متعهد گردهم می آوردند. این گروه مرامنامه کتبی نداشت و مهم ترین اصل آن پایبندی به اصول و احکام دین مبین بود. پدر دقت نظر بسیاری در این زمینه به خرج داد، از همین رو در حال حاضر غلب فرماندهان ارتش“ دست پروردگان او و حاصل مبارزات آن سالها هستند. در اهمیت دانشکده افسری که اینک به دانشگاه تبدیل شده همین بس که رهبر معظم انقلاب از تنها جائی که سان می بیند، آنجاست.

نقش داشنکده افسری را در جنگ چگونه می بینید؟

با آن که دانشجو علی الاصول موظف به جنگیدن نیست، در روزهای اشغال خرمشهر، بسیاری از دانشجویان دانشکده افسری به آنجا می رفتند و در دفاع از آنجا نقشی اساسی داشتند، ولی معمولاً در صحبت ها، کسی یادی از سلحشوری آنها نمی کند.

از نظم و پرکاری پدرتان چه نکاتی را شنیده اید؟

پدرم در حالی که فرمانده دانشکده افسری بود، نمایندگی امام در شورای عالی دفاع و نیز وزارت دفاع را بر عهده داشت. در نطق دفاعیه وزرا در مجلس که معمولاً وزرا از سابقه تحصیلی و سایر افتخارات خود می گویند، پدرم گفت، ”من سید موسی نامجوی، رئیس دانشکده افسری و ما.مور به وزارت دفاع هستم.“ ایشان معتقد بود کار اصولی و اساسی را باید از مسیر آموزش و تعلیم و تربیت دانشجویان دانشکده افسری ادامه داد. از پر کاری ایشان همین قدر بس که دانشجویانی که افسر نگهبان بود ه اند می گویند همیشه چراغ اتاقشان روشن بود.

چند خواهر و برادر دارید، در هنگام شهادت پدر چند سال داشتند؟

یک خواهر دارم که در آن هنگام ۷-۸ ساله بود و برادر بزرگ تر که ۵-۶ ساله بود

تحصیلات آنها چیست؟

خواهرم دندانپزشک است و برادرم دوره انترنی را می گذراند.

آیا فرصت می کردند به فرزندانشان برسند؟

گاهی در روزهای تعطیل. وقتی هم به نماز جمعه یا جای دیگری می رفتند، برادرم را با خودشان می بردند. علاقه ایشان به تک تک ما از همه رفتارها و حرفهایشان پیدا بود. هنگامی که هواپیمای پدرم سقوط کرد، در کیف دستی، ایشان نقاشی های کودکانه خواهرم وجود داشت که بخشی از آنها سوخته بود و همین نشان می دهد که ایشان لحظه ای از ما غافل نبود.

آیا آدم مهربانی بودند؟

بله.

خاطراتی را از این ویژگی پدرتان بیان کنید.

یکی از فرمانده ها نقل می کند که یک روز ماه رمضان با سر و وضع نامرتب وارد دانشکده می شود و شهید نامجو او را می بیند. این فرد می گوید احساس می کردم الان است که پوست مرا بکنند، ولی ایشان با مهربانی گفت، ”بدو! الان اذان داده اند!“ و به این ترتیب توانست از یک حادثه سهل انگارانه، یکی از ماندنی ترین و تا.ثیرگذارترین خاطرات را بسازد. اساساً پدر من توانائی عجیبی در تبدیل بحرانها به فرصتها داشته اند.

از تقید ایشان نسبت به قوانین نکاتی را ذکر کنید.

روزی یکی از دانشجویان نزد پدرم می رود و می گوید که فلان استاد همدوره شما و دوست صمیمی تان از قوم و خویش های م است. پدر متوجه منظورش می شوند و می گویند، ”مرخصی و پول تا دلت بخواهد، ولی از نمره خبری نیست.“

از مهم ترین اقدامات پدرتان در دانشکده افسری چه می دانید؟

ایشان غیر از دروس نظامی دروسی چون تاریخ معاصر و تاریخ تحلیلی را نیز به صورت اجباری اضافه و از بزرگانی چون شهید بهشتی برای تدریس دعوت می کردند. آقایان دکتر کاشانی و مرحوم آیت هم می آمدند. دکتر سید جلال الدین مدنی در مقدمه کتابی که نوشته بودند، اسم پدرم را به عنوان فردی که برای چاپ کتاب ایشان را تشویق و کمک کرده، پدرم بودند. به دلیل افزودن این دروس به برنامه های رسمی دانشکده افسری، دیگران ایراد می گرفتند که آنجا را تبدیل به فیضیه کرده است. پدرم می گفتند، ”البته اگر شده بود، اشکالی نداشت.” پدر همیشه اصرار بر تخصص همراه با تعهد داشتند و می فرمودند که تخصص و تعهد اگر در کنار هم نباشند، کار به درستی پیش نمی رود ایشان بسیار عالم بودند و در زمینه های گوناگون با علما ارتباط برقرار می کردند و تقریبا  در تمام مسائلی که به نوعی درحیطه دانشکده افسری و در اجتماع و امور سیاسی مطرح می شدند، نظرات دقیقی داشتند.

از ساده زیستی ایشان چه می دانید؟

در زمانی که همه یک ماشین پیکان زیر پا داشتند، پدرم همان فولکس قورباغه ای قدیمیش را داشت و بسیار سعی می کرد از مردم متوسط به پایین جامعه، ساده تر زندگی کند و اصراری بر استفاده از امتیازات و تشریفات نداشت. دوستانش همیشه می گفتند حالا که وزیر شدید، ماشینت را عوض و ما را از زحمت هل دادن خلاص کن

با توجه به کتابهایی که احتمالاً از ایشان باقی مانده، تا.ثیر کدام متفکر یا دوست و همکاری را روی ایشان بیشتر می بینید؟

غیر از حضرت امام (ره) که پدرم ارادت ویژه ای به ایشان داشت، در کتابخانه شان کتابهای شهید مطهری و دکتر شریعتی زیاد هست. همچنین از دکتر پاک نژاد و یکی از افراد نظامی به نام ناصر رحیمی تا.ثیر می گرفتند. پدرم بسیار اهل مطالعه و اطلاعاتشان پیوسته به روز بود.

از ازدواج پدر و مادرتان خاطره ای برای شما نقل شده است؟

بله. خواهر و خواهرزاده ها، مادرم را توصیه می کنند. پدرم شخصاً به تحقیق می پردازند و مادرم را که ده دوازده سالی کوچک تر هم بوده اند، به دلیل وقار، درایت و پختگی خاص ایشان انتخاب می کنند. خاطره جالبی که همه نقل می کنند این است که ظاهراً عروس را با تاکسی به خانه می آورند که همه وسایلشان در صندوق عقب تاکسی جا می ماند. البته راننده تاکسی آنها را برمی گرداند، ولی همین خاطره نشان می دهد که پدرم چقدر نسبت به تشریفات دنیا بی اعتنا بوده اند

همین طور مادرتان.

صد البته. اگر درایت و مدیریت و خانمی مادرم نبود، محیط مناسب برای رشد و پیشرفت پدرم حاصل نمی شد. پدرم ستون خیمه یک خاندان بود و وقتی شهید شد، واقعاً همه دچار مشکل شدند. از آن همه پس همه مشکلات ما بر دوش مادرمان بود. خدا رحم کرد که سه روز مانده به شهادت پدر، ما به خانه ای که متعلق به خودمان است، رفتیم، وگرنه معلوم نبود با وضعیت دشوار اجاره و معیشت، چه مشکلاتی برایمان پیش می آمد. مادرم کاملاً دست تنها، ما سه نفر را بزرگ کردند به درسمان رسیدگی کردند و مراقب همه چیز بودند.

آیا پدرتان به وضعیت درسی شما می رسیدند. در این زمینه خاطره ای دارید؟

پدرم واقعاً مشغله شان خیلی زیاد بود. می گویند یک بار معلمی به ناحق به خواهرم نمره کم می دهد و او اعتراض می کند. مادرم برای سرکشی به مدرسه می روند و با کمال تعجب می بینند پدرم آنجاست. ایشان با آن که خودش کلاس داشته، ولی حواسش به مسائل خواهر و برادرم بوده و برای سرکشی به مدرسه او می رفته است.

از دیگر ویژگی های بارز پدرتان چیزی می دانید؟

ایمان و توکل پدرم بی نظیر بوده است. مادر نقل می کند که یک شب پدر دیر به خانه می آیند. آن روزهایی بوده که ترور زیاد بوده و همیشه این نگرانی وجود داشته که اتفاقی برای پدر پیش بیاید. پدرم محافظ قبول نمی کرد و برایش بسیار دشوار بود که دیگران به واسطه او در معرض خطر قرار بگیرند. آن شب مادر ناگهان صدای شلیک گلوله ای را می شنوند سراسیمه به طرف در حیاط می دوند و می بینند گلوله ای ازتپانچه پدر شلیک شده. پدر می گویند، ”این اسلحه همیشه روی ضامن است. من گرمی گلوله را از کنار گوشم حس کردم و بهتر از هر زمان دیگری دانستم تا خدا نخواهد برگ از درخت نمی افتد. شما هم نگران نباشید. تا اجل انسان نرسد، طوری نمی شود.“ آرامش و لحن مطمئن پدرم، عاملی بود که مادر می توانستند نگرانی های ناشی از تهدیدها را تحمل کنند.

آیا در مورد حادثه سقوط هواپیما پرس وجوئی کردید؟

بسیار زیاد.

نتیجه؟

تقریباً هیچ. ظاهراً قرار بوده پدرم و سایرین با هواپیمای دیگری پرواز کنند. در هر حال تحقیقات من و خانواده به جائی نرسید تا وقتی که پدر به خواب یکی از اقوام آمدند و گفتند در این مورد تحقیق نکنید و ما هم گفتیم چشم!

و سخن آخر؟

پدپد آمدن انسانهای عالم، دقیق، با انضباط، متعهد و متدین امر دشواری است، لذا باید تا زنده اند قدرشان را بدانیم و از آنان به درستی مراقبت کنیم و وقتی هم از دستشان می دهیم، سعی کنیم به دور از اغراق و اسطوره سازی، چهره واقعی آنها را به جوانترها نشان دهیم و الگوسازی درستی بکنیم.

این کار را کرده ایم؟

تا حالا که خیر. انشاءالله خواهیم کرد

ماهنامه شاهد یاران یادمان شهدای دولت/.جمهوری اسلا می ایران/شماره ۱۰ /شهریور ماه ۱۲۸۵/صفحه۷۵

ارسال دیدگاه